Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

فصل هَوار نخل‌ها، نوشته ی ایرج بلوچی

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل3دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  فصل هَوار نخل‌ها، نوشته ی ایرج بلوچی

هنوز بعد از گذشت این همه سال معلوم نیست کداممان مقصریم‌. میراثمان خانه‌ی بزرگی است با حیاط خاکی و دیوارهای گلی نمور، پر شده ازلاشه‌ی نخل‌های باریک بی‌سر‌.
بچه‌ها اسمش را گذاشته‌اند ” معبد شیطان “. برای همین، وقت و بی وقت خانه را به سنگ‌ می‌بندند‌. اسم خودم را نمی‌دانم چه گذاشته‌اند، چون من همیشه با آنها بازی و بعضی وقت‌ها هم درد دل می‌کنم‌. ولی ریحونو را ” مُمِ شُو ” صدا‌ می‌کنند‌.
نمی‌گویم مثل دو نیمه‌ی یک سیب به هم شبیه هستیم‌. ولی در این‌که هر دویمان ثمر یک درختیم، شکی نیست. مثل خرماهای یک نخل که همه یک بو و یک رنگ و یک مزه دارند. ولی نه، طعم ریحونو، یک کم که چه عرض کنم، یک عالمه با ذائقه و دنیای من فرق دارد. گر چه رنگ و بویمان یکی است‌.
برخلاف من که هر روز سونیا و آقای گیلبرت را برمی‌دارم و از خانه بیرون‌ می‌روم، ریحونو نیمه‌های شب با خپل خان توی کوچه‌ها پرسه‌می‌زند و با تق تق عصایش همه را از خواب بیدار میکند. یا ریحونو دوست دارد غروب که شد، قالی ابریشمی طرح اسلیمی میراث پدر را روی مهتابی بزرگ پهن کند، قلیان قدیمی مادر را چاق کند، میوه و شیرینی توی ظرف‌های کریستال کار چک، با گلهای ریز یاسی، بچیند و کنار خپل خان چشم بدوزد به درب حیاط و “تباکوی لنگه‌ای” دود کند تا که شاید کسی مثل پدر بیاید و نخل‌ها را هوار بدهد. ولی من قلیان میوه ای دوست دارم. آن هم کنار دریا با طعم توت‌ فرنگی، بین جوانک‌های خوش بَرورو. آقای گیلبرت دوست ندارد سونیا قلیان بکشد. می‌گوید: “نو نو. قلیان زشته، زنای خارجی باید سیگار بکشن‌. نو نو‌.”
ریحونو هر روز زنگ می‌زند خالو سلیمان، ماهی شورت تازه از نخل ناخدا برایش بیاورد. بعد ماهی‌ها را صد بار با آب و صابون تمیز‌ می‌شوید و توی روغن سرخ ‌می‌کند و می‌گذارد جلوی خپل خان تا کوفت کند و هر روز تپل و تپل تر بشود‌. ولی من پیاده رفتن تا بازار ماهی فروشان “پُشت شهر” را دوست دارم‌. لابلای انواع ماهی‌ها گشتن، با ماهی گیرها و ماهی فروش‌ها و ماهی پاک‌کن‌ها حرف زدن و شوخی کردن‌. بعدش هم برای سونیا خانم و آقای گیلبرت قلیه‌ی ماهی درست کردن‌. آخ چه کیفی دارد. مثل کیف بازی‌های زمان بچگی‌.
از همان بچگی، ریحونو کم‌حرف و جدی و با وقار بود. انگار که تمام گرد هوار پدر را او با خود داشت. و من که چانه‌ام هیچ‌وقت از جنبیدن خسته نمی‌شد و هرهر و کرکرم تمام خانه را پر می‌کرد همه‌ می‌گفتند به کربلایی شیرین رفته‌ام‌. یعنی خاله‌ی مادر عمه‌ی مادر بزرگم‌.
مادر که دنیای بیرون و درونش در چهار دیواری بزرگ خانه‌ای خلاصه‌ می‌شد که انبوه نخل‌ها آن را پر کرده بودند، ما و خودش را همیشه با نخل مقایسه می‌کرد. مثلا همیشه ‌می‌گفت: “روزگار شیره‌ام روکشیده”، یا “هر روز خار روزگار به تنم فرو‌می‌ره”، یا “پدرتون فقط به درد هوار دادن نخل تو شبای جمعه‌ می‌خوره!”
خَمل‌ها یا همان خرماهای کال درختان نخل، رشد‌ می‌کردند و بزرگ و بزرگتر‌ می‌شدند؛ درست مثل من و ریحونو. تا این‌که یک روز مادر در برابر چهره‌ی برافروخته‌ی ریحونو بلند خندید. بعد گفت: “مبارکه ریحانه جان ، داری مثل کُنگ نغار رنگ‌ می‌زنی.” و باز این ریحونو بود که لب به دندان گرفت و اخم کرد و ادای پدر را در آورد. ولی بعد از چند وقت دیگر که‌ می‌می‌هایش مثل دو لیمو از زیر لباسش بیرون آمدند و صورتش پر شد از جوش‌های چرکی، دیگر نتوانست ادای پدر را در بیاورد.
ولی برعکس او، من نه ماتم گرفتم و نه خودم را به آن راه زدم‌. وقتی مادر گفت : “مبارکه دخترم ، دوره ی خملی تموم شد!” صورت مادر را بوسیدم و ازخوشحالی هوارکشیدم‌. مادرگفت: “اوه، حالا کو تا خرما شدن؟”
خَمل‌ها یا خرماهای نارس سبز حالا زرد، یا به قول مادر کُنگ شده بودند‌. مادر‌ می‌گفت “کُنگ‌ها اولش مزشون گسه، بعد شیرین میشن‌.” ولی اشتباه ‌می‌کرد. من از اولش هم شیرین بودم‌. وقتی ریحونو با کیف زد توی صورت جوانک کتاب فروش، من یخ کردم‌. مادر رو به ریحونو کرد و گفت: “مثل کنگ مرینگونی تلخ و بد مزه‌ای؛ یه خورده مثل خواهرت شیرین باش؛ عسلکم عینهو کنگ خَنیزیه.” ( ۷) بیچاره مادر نمی‌دانست که من خیلی وقت پیش تمام کتاب‌های جوانک را خوانده بودم!
فصل خرما پزان شروع شده بود. هر روز لوار، هر روز باد داغ‌. کُنگ‌های درخت نخل از ته آن شروع به “دیم پازگ” یا رطب شدن کرده بودند و دهان‌ها را آب‌ می‌انداختند‌. مادر گفت : “دخترای گلم وقتی تو کوچه و خیابون راه ‌می‌رین، قر ندین.” ریحونو سرخ شد ولی من خندیدم و گفتم: “مادر جون قر ندین، یعنی چی؟” مامان ابروهایش را در هم کشید و بلند گفت : “یعنی اون دنبه‌تو نتابون! مث خواهرت سنگین و با وقار باش‌. بذار فصل خرما پزونت تموم بشه، بعداً!”
مامان راست‌ می‌گفت. فصل خرماپزان هنوز تمام نشده‌بود و رطب‌های درختان نخل هنوز خرما نشده بودند. من که گرم گرم بودم و انکار هم نمی‌کردم، ولی ریحونو انگار یک تکه یخ بودکه در کوره‌ی آتش‌می‌گداخت‌.
با این‌که ریحونو چند سال بزرگتر از من بود، اولین خواستگار برای من درِ خانه را به صدا در آورد‌. ریحونو خشک و عبوس کنار عکس پدر و مادر نشست و خواستگار بیچاره را سین جیم کرد. حتی نگذاشت من حرف بزنم. بعد هم که خواستگار رفت، بلند گفت: “هنوز خیلی زوده‌. به قول مامان خدا بیامرز، باید خرما بشی، باید برسی!” و من داد زدم: “آه، حالا مثلا تو خیلی خرمایی؟” بعد هم خواستگارهای بعدی و بعدی و بعدی‌.‌.‌.
امروز غروب ، باز ریحونو فرش ابریشمی طرح اسلیمی میراث پدر را پهن کرده، قلیان قدیمی مادر را چاق کرده، میوه و شیرینی را توی ظرف‌های کریستال کارِ چک که گل‌های ریز یاسی دارند، چیده و خیره به درب حیاط، تنباکوی لنگه‌ای دود‌ می‌کند‌. خپل خان توی ایوان‌ می‌چرخد و میو میو می‌کند. من دارم برای نی نی سونیا خانم و اقای گیلبرت که با هم عروسی کرده‌اند، لباس درست میکنم‌.‌.‌..

خرداد ۹۲‌. بندرعباس

۱ – مُم شُو، مادر شب
۲ – ماهی شورت،”short ” از انواع ماهی‌های کوچک جنوب به طول پانزده تا سی سانتی متر
۳ – نخل ناخدا، از محله‌های قدیمی بندرعباس
۴ – هَوار، havar گرده افشانی درخت نخل خرما
۵ – نَغار،naghar ، از انواع گونه‌های نخل خرما با رطبی زرد و شیرین
۶ – مرینگونی، meringoni از انواع گونه‌های نخل خرما با طعم گس

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

3 دیدگاه

  • علی قاسمی says:

    بسیار عالی جناب بلوچی.
    امیذوارم کارهای بیشتری از شما بخونم

  • admin says:

    سلام
    دروغ چرا از كار خيلي خوشم آمد. هرچند شايد حس زنانگي هنوز هم جا داشته باشد براي ممزوج شدن با شالوده كار اما حال و هواي اثر و بوي نخل و خرما پزون و متكلف ماندن نويسنده به گويش خود جاي بسي خوشحالي است. استعاره گرفتن از درخت نخل و رسيدن خرما به رشد يك دختر نوجوان اما لذتي زير پوستي دارد در اين داستان و حسادت خواهر بزرگتر هم خيلي خوب و كافي از آب در آمده.
    ممنونم

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.