Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

فروغ (مرادحسین عباسپور)

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  فروغ (مرادحسین عباسپور)

از در وارد می شوم. کیف را روی تخت فروغ پرت می کنم. متوجه ورودم نمی شود.کنار پنجره نشسته است و دارد با انگشت روی شیشه خط می کشد. نزدیکش می روم. با کف دست خط ها را پاک می کند. زیر مانتوی آبی رنگش چیزی نپوشیده است. بدنش انگار آن زیر خواب رفته است. لباس روز به روز برایش گشادتر می شود. دستش را می گیرم آرام می کشانم سمت تخت. انگار یاد خاطره ای افتاده باشد،  می خندد. زیر لب زمزمه می کنم:

        چه مهربان بودی ای یار! ای یگانه ترین یار! /  چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی / وقتی پلک های آینه ها را می بستی و دروغ می گفتی .

چیزی نمی گوید. آرام چشمهایش را روی هم می گذارد. می گوید:

      و چلچراغ ها را / از ساقه های سیمی می چیدی / و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می بردی / تا آن بخار گیج که دنباله حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست /  و آن ستاره های مقوایی / به گرد لایتناهی می چرخیدند .۱

دستم را فشار می دهد. با دست دیگرم کیف را باز می کنم. از داخل کیف یک شاخه گل در می آورم می گویم: «از حیاط خانه همسایه دزدیده ام.» می خندد. چیزی نمی گوید. فقط برای چند ثانیه گل را می گیرد زیر دماغش.

آرام شده است. شقیقه هایش فرو رفته اند. چشم هایش کاملا گرد شده اند. پیش خودم فکر می کنم اگر کمی تندتر پلک بزند از کاسه بیرون می افتند. برایش چند جلد کتاب گرفته ام. با احتیاط چسب ها را باز می کند. روی جلد یکی از کتاب ها با خطی شبیه کلاس اولی ها نوشته ام: برای ویرجینیای عزیز که کم مانده بود کار دستمان بدهد.

به مچ دستش نگاه می کنم. زخم کاملا به هم آمده است. کتاب ها را ورق می زند. از لای یکی از کتابها چند قطعه عکس روی زمین می افتد. خم می شود و آنها را بر می دارد. یکی از عکس ها را می برد نزدیک چشمش، می گوید: «اینجا من به سوشیا حامله بوده ام.» سرم را تکان می دهم. زیر پیراهنش باد افتاده است. مربوط به دو سال قبل از تولد سوشیاست. بعد خیره می شود به عکسی که کمی تار است. آن را کاملا به چشمش نزدیک می کند؛ من و فروغ به سوشیا برای خاموش کردن شمع های دو سالگی اش کمک می کنیم. می پرسد: «ما خوشبخت بودیم، نه؟» پلک هایم روی هم می روند. عکس ها راکنار می گذارد. یکی از کتابها را بر می دارد. صفحات کتاب به سرعت از زیر انگشت شستش در می روند و روی هم می افتند، به طرح روی جلد خیره می شود و با بی اعتنایی  کتاب را روی تخت پرت می کند و آرام می پرسد: «پس من  دنبال چه چیزی می گشتم؟» می خواهم بگویم جاودانگی  می بینم عین کلیشه است و به دنبال چیز مناسب تری می گردم. چیزی که زیاد توی ذوق نزند. می گویم: «تو دنبال چیزی نمی گشتی. تو مجبور بودی. تو انتخاب شده بودی. تو نمی توانستی گریز بزنی. تو نمی توانستی انتخاب کنی. تو فقط می توانستی یک گزینه را انتخاب کنی.» انگار حرف هایم را نفهمیده است. یکی از کتاب ها را به دستم می دهد. روی لبه تخت نشسته ایم. آرام شروع می کنم به خواندن:

      ترزا به عکاس مجله گفت:

 می دانید شوهرم پزشک است و از عهده نگهداری من بر می آید. احتیاجی به کار عکاسی ندارم.

 عکاس مجله جواب داد:

 فکر نمی کنم بعد از گرفتن این عکس های زیبا قادر باشید از عکاسی چشم بپوشید!

 ترزا گفت:

خیلی لطف دارید اما من ترجیح می دهم در خانه بمانم احتیاجی به کار کردن ندارم.

   آیا در خانه ماندن شما را راضی می کند ؟

_ آن را به عکس گرفتن از کاکتوس ترجیح می دهم .

_ اما حتی اگر از کاکتوس عکس بگیرید صاحب زندگی خودتان هستید و اگر فقط به خاطر شوهر زندگی کنید، زندگیتان به شما تعلق ندارد.

 ترزا ناگهان احساس خشم کرد:

_  زندگی من در شوهرم تجلی می یابد نه در کاکتوس.

 خانم عکاس مجله با حالتی عصبی گفت:

_  معنای حرفتان این است که خوشبخت هستید؟

ترزا همچنان با خشم گفت:

_  البته که خوشبخت هستم !

_  اما یک زن که این حرف را میزند ناگزیر خیلی …  سپس ترجیح داد جمله خود را ناتمام بگذارد ولی ترزا آن را کامل کرد:

_  می خواهید بگویید ناگزیر خیلی محدود است.

 عکاس به خود مسلط شد و گفت:

_  نه محدود، نه، برخلاف زمانه.

ترزا با حالتی فکور گفت:

 _  حق دارید. این دقیقا همان چیزی است که شوهرم درباره من می گوید .۲

*

به نقطه ای بیرون از پنجره خیره شده است.  نگاهم می دود تا فضای خالی اتاق؛ زنی با احتیاط به چشمهایش سرمه می کشد. صدای کلاغ می آید. شانه روی  موهای پرپشت و بلند دختر پایین می آید. مرد با لبهایش آهنگ می زند و می رقصد. دختر نمی خندد، دختر فقط نگاه می کند و مرد دیگری با چوب پاهای کهنه به درون سیاهی می لغزد. صدای فروغ از درون سیاهی بیرونم می کشد« نباید منو به حال خودم رها می کردی.» می خواهم بگویم خواستِ خودت بود گفتی« بدون سکه و گل فقط یک جلد ایمان بیاوریم». چیزی نمی گویم انگار حرف هایی که روی لبم نیامده را شنیده است می گوید: « درست اما آدمِ سالم به حرف زنش گوش نمی دهد.» با خنده می گویم:« اگر سالم بودم سراغ تو نمی آمدم.» می گوید:« ما هر دو سالم نبودیم، ما به دنبال چیزی غیر از خوشبختی بودیم، ما درست از آنچه دیگران لذت نمی بردند لذت می بردیم، ما، ما، ما بچه خواستنمان هم موذیانه بود، هرکداممان می خواستیم دیگری را مشغول کنیم، یک جور فاصله، یکجور دیوار …  دیواری به اسم سوشیا.» چند بار کلمه ی آخر را تکرار می کند. لحنش عوض می شود انگار چیزی را از خودش بپرسد رو به من می کند، می گویم:« دلواپس نشو پیش بی بی است هفته ای سه روز می رود مهد.» می گوید:« مهد، بعد هم مدرسه، اما مدرسه برای بچه جای زیاد خوبی نیست.» چیزی نمی گویم. می گوید:« ما تهی شدیم، ما کنار کشیدیم، ما شکستیم، روی زمین ریختیم و تا آمدیم بلند شویم قسمتهای اصلی ترِ وجودمان بخار شده بود، ما مانده بودیم و تفاله خودمان، بعد حس کردیم با نقصِ وجودیمان کامل تر می شویم، حس کردیم اگر بلند نشویم تعالی می یابیم، غلتیدیم، فرو رفتیم و کسی نبود به حالمان دل بسوزاند تا جایی که دیگر صدایمان به زمین نمی رسید، دور شده بودیم، دورِ دور.» بعد ـ انگار از خودش ـ می پرسد« چرا ما اینقدر از هم فاصله گرفتیم؟ چرا ما اینقدر از همه؟ چرا ما اینقدر از دنیا؟ چرا؟»  انگشتهای لاغرش را از میان انگشتهایم  بیرون می کشد. سرش را بین دو دست می گیرد و شروع می کند به گریه کردن. دستهایش را به آرامی از هم باز می کنم. سرش را می گذارم در فرورفتگی بالای قفسه سینه ام و به درون هم می لغزیم. صدایم صاف نیست مثل لحظه هایی که تازه از خواب برخاسته ام ؛

 جاری رود در من بود نمی توانستم بر نیایم /  باهر موج شباهتم از برآمدن با اولین موج کمتر می شد.     

     و بعد کلمه ها یکی یکی با فاصله از لب های فروغ سر ریز می شوند:

 ناخن هایم را آبزیانی مرموز و کوچک می جویدند / تابوتم میان چشم هایم پنهان بود / هر آبزی ای که از ناخن هایم می جوید در تابوت می افتاد و ماه را لکه ای سیاه می نشست و جغد پای کوب تر می شد.

صدایم خش دار می شود مثل لحظه هایی که چند ساعت پشت سر هم کتاب خوانده ام:

 جغد به حرف آمده بود و حرفهاش چون دندانه های تیزی در من فرو می رفت.

و صدای فروغ نرم تر از همیشه:

 ستاره ها چونان زغال های گْل شده درشت در دریا می افتاد و التماس من آهسته بخار می شد.

و صدای من باز هم خش دارتر، مثل وقت های که فروغ زغالها را برایم گْل می انداخت:

   جغد به حرف آمده بود و حرف هاش چون دندانه های تیزی در من فرو می رفت / چشم هایم مثل دریا به سوی ماه کشیده می شد و تابوتی در آنها پنهان بود . ۳

سرش از روی شانه ام لغزیده است. اشکهایش را با کف دستهایم پاک می کنم و دست ها را از میان موهای کم پشتش می لغزانم آنقدر که به هم قفل شوند و سرش دوباره میان دستهایم قرار گیرد. قول می دهد که دست از نوشتن بردارد که دیگر به خودش آسیب نرساند. نگاه هردویمان می رود روی زخم دستش. می پرسم:« قولِِِ قول؟» می گوید:« قولِ قول.» می پرسم« یعنی دیگر برای تجربه چشیدن یک فنچان چای داغ مرا مجبور نمی کند با برف های روفته پشت بام برایش آلاچیق درست کنم؟» سرش را به نشانه تایید پایین می آورد. می پرسم« یعنی دیگر به بهانه اینکه ذهنش یخ زده است با پیژامه نمی رود زیر دوش آب داغ؟» می گوید: « قبول هرچه تو بگویی، اصلا من دیگر نه چای می خورم نه حمام می روم و نه هر چیز دیگری که تو نخواهی.»

به چشم های گردش که انگار تا نیمه از کاسه بیرون آمده اند خیره می شوم و سکوت می کنم چون درست نمی دانم چه چیزی را می خواهم. می خواهم بگویم «با آن گونه های فرورفته چند بار خواستنی تر شده است، درست مثل میان سالی های ویرجینیا وولف.» چیزی نمی گویم. سکوت می کنم و بیهوده تلاش می کنم موهای سفید سرش را شماره کنم.

۱-  فروغ فــــرخ زاد ۲- میلان کـــــوندرا ۳- روح ا.. مراد زاده

م.ح.عباسپور

 

 

 

 

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.