خانه / داستان / آثار كافه داستانيها / عصرانه- غلامرضا آذرهوشنگ

عصرانه- غلامرضا آذرهوشنگ

راديوي چهار موج نشسته بود بين من و مينا خانم. صدايش توي حلزوني گوش‌هايم مي‌پيچيد و با ضربه‌اي چكش‌وار به مغزم مي خورد و چشم‌هايم را ابري مي كرد. مينا خانم، صورتش كم كم در ميان مه و ابر فرو مي رفت. نمي دانم ابر چشم هايم بود، يا بخار آب جوشي كه توي سماور قل قل مي كرد نمي‌گذاشت ‌آبشار دوقلويي را كه توي صورتش جا گرفته بود، به خوبي ببينم. انگار پشنگه‌هاي آبِ آبشارهايش بود كه روي صورت من هم مي ريخت و آن را خيس مي كرد.
– فريبرزِ…
– محسنِ…
– اميرِ….
تمام نمي شد اين اسامي. صداي راديو توي سرم مي كوبيد. با اين كه اول شب بود، گرماي تابستان ۶۷ توي راهرو مي پيچيد و كولر آبي مينا خانم نمي توانست خنكا را به تن ما قاب كند. صورتم خيسِ خيس شده بود. آهسته دستم را به صورتم كشيدم تا نگذارم مينا خانم رد جرم را در چهره‌ام پيدا كند. دستم يخِ يخ بود. با اين همه گرما و دست يخ كرده!
– فاطمهٍ…
– جليلِ…
– حسينٍ…
مينا خانم طاقت نياورد و گفت: « اگر علي هم مونده بود، حتمأ اسمش رو راديو مي خوند. »
خواستم حرفي بزنم، دهانم باز شد، اما حنجره‌ام سنگين شده بود و نمي توانست كلمه‌اي را ادا كند. انگار سنگ آسياب روي حفره ي گلويم گذاشته بودند. مينا خانم دوباره گفت: « پنج ساله كه ديگه نيست. قبلنا وقتي مي‌بردنش، دلم خوش بود يه روزي برمي‌گرده. مي‌تونستم بچه‌ها رو بزارم رو كولم و ماه به ماه برم ديدنش، ولي حالا… مي گن چون از تلويزيون خوشش نمي اومده، ظرف رنگو يه جا سر مي كشه. نرسيده به بيمارستان تموم مي‌كنه.»
راديو هنوز داشت اسم‌ها را مي خواند. داشتم فكر مي‌كردم اين همه اسم را دارد از روي كتاب نامنامه مي خواند يا… كه مينا خانم سيني نان بربريِ داغ را با ظرف پنير گذاشت جلوي رويم.
علي خنديد و گفت:
« پذيرايي ما هم اين طوريه ديگه. يه عصرانه‌ي شاهانه!»
مينا خانم سبزي هم آورد؛ يك بشقاب پُر و پيمان. اولين لقمه‌ها كه پايين رفت، حركت دست‌ها سرعت گرفت. عجب مزه‌اي داشت اين عصرانه.
« ننه‌ت به‌عزات بشينه ساقي! »
محسن بود كه صدايش درآمد. يك دستش لمس بود. بعد از ۳۲ بود كه او را گرفتند و يك دستش را فلج كردند. و حالا فحش بود كه به ساقي مي داد و مي گفت:
« اگه دستم سالم بود كه نمي ذاشتم از من جلو بيفتين.»
علي خنده‌اش گرفت:
« اي بابا، اين كهع دلخوري نداره. اصلأ سهم تو سوا. ببينم بازم حرفي داري؟»
و يك بشقاب نان و پنير و سبزي برايش جداگانه گذاشت. محسن با همان دست سالمش، تكه‌اي نان را مي كند و مي مالاند روي پنير و حلقه مي كرد دور سبزي و لقمه را در دهان مي‌گذاشت. با شستش هم فشار مي آورد كه لقمه بيرون از حفره دهانش نماند. گفتم:
« چه خبرته محسن، چرا هول مي‌زني؟ »
چشم‌هايش مي خنديد. با دهان پر گفت:
« فكر كردين فقط خودتون بلدين دو لپي بخورين! »
به مينا خانم نگاه كردم و گفتم:
« محسن … »
صدايش خش برداشت:
« مثل اين كه اونم از تلويزيون خوشش نمي اومد. شايدم كارش به اونجاها نكشيد، چون خيلي زود بردنش خاوران»
باز خواستم حرفي بزنم كه چيزي تو گلوم غِل غِل خورد و كلمه‌اي مفهوم نشد.
– كيومرثِ…
– احمدِ …
چقدر اين صدا برايم آشنا بود. گوينده‌ي راديو را مي‌گويم. انگار همين ديروز بود كه غش غش مي خنديد و از احمد مي‌گفت كه جوشكار ساختماني بود:
« لامصب برداشته بود، دو تا گلوله‌ي آهني به اين طرف و اون طرف ميله‌ي ساعت شماطه‌دارش جوش داده بود و دو تا كاسه‌ي روحي هم گذاشته بود دو طرف ساعت تا وقتي زنگ بزنه، گلوله ها بخورن رو كاسه ها و صداش بتونه اونو بيدار كنه. ولي مگه فايده داشت؟ محله از خواب بيدار مي شد، اما احمد هنوز خواب هفت پادشاه رو مي ديد.»
قسم مي خورد كه راست مي گويد. و من فكر مي كردم يعني خواب هم اين همه سنگين مي‌شود؟!
حالا كه داشت بلند بلند اسم‌ها را مي خواند، انگار گلوله‌هاي آهني ساعت احمد را برداشته بود و مثل پتك مي زد به اين طرف و آن طرف كاسه‌ي سرم. و چيزي آن تو دانگ دانگ صدا مي كرد.
مينا خانم گفت:
« وقتي زنگو زدي، يهو قلبم ريخت. مي ترسيدم سر كوچه بپا گذاشته باشن. آخه همون روز ريختن تو خونه و علي رو بردن.»
آن روز، از صبح به هر طرف رفته بودم، به در بسته خورده بودم. شهر، تب زده بود و توي چشم ها جغد نشسته بود و صدايش را ول كرده بود توي گلوي شهر. همين شد كه شب، پا به خانه نگذاشتم.
اسم‌ها كه تمام شد، صدا هم رفت. مثل بار آخري كه او را ديدم. سرش پايين بود و با نوك كفش‌هاش تصاوير خيالي، روي آسفالت خيابان مي‌كشيد.
« بايد برم، ديگه اين‌جا موندن صلاح نيس… »
مينا خانم راديو را كه خاموش كرد، از سماوري كه هميشه روي آن ميز بود، برايم چاي ريخت. شلال موهاي سپيدش ريخته بود روي پيراهن چيت گلدارش بلندش كه تا مچ پايش را پوشانده بود. پوست صورتش چين برداشته بود و چشم‌هايش به گودي نشسته بود. صدايم در آمد:
« نون و پنير نداري؟ هر وقت مي اومديم، تو با نون و پنير از ما پذيرايي مي‌كردي. »
مينا خانم گفت:
« بي علي؟ »
گفتم:
« با علي، نگاه كن! اين جا نشسته و داره لبخند مي زنه. راستي مينا خانم، هيچ‌وقت اخم علي رو ديدي؟»
مينا خانم گفت:
« بعد از اعتصاب كارگراي كوره پزخونه؛ وقتي ريختن تو خونه كه ببرنش، من افتادم به پاي رئيس اونا. گفتم ترو به خدا رحم كنين، پنج تا بچه دارم. كي مي خواد خرج اينارو بده. همه صغيرن. علي همچين به من اخم كرد كه چشمه‌ي اشكام خشك شد. »
گفتم:
« همين؟ »
با خنده گفت:
« مگه مي شه. زندگي ِ ديگه. ولي اين يكي هيچ وقت يادم نمي ره.»
گفتم:
« بعد چي كار كردي؟ »
از توي يخچال نان و پنير را بيرون آورد. نانش لواش بود. پس كو بربريِ داغ؟ به مينا خانم نگاه كردم. شايد علي اعتراض را در چشم‌هايم خواند كه اخم كرد و گفت:
« ببين يه روز نرفتم نون بخرم ها. اين طوري ار مهمون من پذيرايي مي كني؟ »
مينا خانم جواب علي را نداد. رو كرد به من و گفت:
« هيچ كي از گرسنگي نمي ميره. هم خودم كار مي كردم و يه چيزي در مي ‌آوردم، هم دوستاي علي گاه و بيگاه به ما سر مي زدن و يه پولي مي ذاشتن كف دست بچه‌ها. روشون نمي شد مستقيم بدن به خودم. »
بي اختيار دستم رفت تو جيبم. مينا خانم همان طور كه داشت استكان دوم را برايم پر مي كرد، گفت:
« حالا بچه ها بزرگ شده‌ن. درسته كه هيچ مستمري‌اي بابت علي به من نمي‌دن، ولي خب، بچه‌ها حالا كار مي كنن و نمي ذارن دستم خالي بمونه. حتا براي اون يكي كه تو «گوهر دشته» هر ماه يه چيزي مي برم. اينه كه از كسي ديگه پولي قبول نمي كنم. خانواده هاي ديگه هم هستن كه به اين پول احتياج دارن.»
آهسته دستم را از جيبم بيرون آوردم. لقمه‌اي برداشتم و در دهان گذاشتم. نه، نان بربريِِ داغ چيز ديگري بود. علي با ناراحتي گفت:
« اين دفعه رو ببخش. مهلت ندادن كه خودم برم نونوايي.»

مردادماه ۸۱

درباره ی غلامرضا آذرهوشنگ

همچنین ببینید

مثل وقتی که سیگار را از ته روشن می کنیم(م.ح. عباسپور)

قیچی را که گذاشتم روی پاگرد حس کردم  چند ماه آنجا می ماند. شاخه های ...

5 دیدگاه

  1. هزاران درودبه روح پاک ونیک اندیش شما.بسیارزیباودلنشین بود.

  2. اقای اذرهوشنگ عزیزتر از جانم من واقعا به ساده نویسی و درعین حال تاثیرگذاریتان غبطه میخورم.

  3. نسترن عزیز
    با سپاس بیکران از این همه لطف. حقیقت این است که من بر این باورم که زیبایی در سادگی است. و این البته چیزی از زیبایی شناسی پیچیدگی های هنری کم نمی کند. هم چنان که قلم شما و شعرهایتان روز به روز نشمنتظر خواندن هر چه بیشتر آثار شما.ا

  4. لذت بردم. قبل این داستان ، داستان گلشیری رو خوندم، جفت‌شون خوب بود. حال و هواشون (منظورم محتوا نیست)تقریباً یکی بود به همین خاطر من لذت بیشتری بردم ، شاید اگر جدا جدا یا با فاصله زمانی می‌خوندم این لذت‌بخش بودن رو تجربه نمی‌کردم.

    بند اول نوشته شده :« نمی‌دانم ابر چشم‌هایم…» این شاعرانه توصیف کردن هم‌آهنگ شده با کلیت داستان.شاعرانه که میگم به تعریف خودم، استفاده از لحن و موسیقی درونی، حس آمیزی، استعاره… این‌چیزاست.
    اما چند خط پایین‌تر «تب زده بود و توي چشم ها جغد نشسته بود و صدايش را ول كرده بود توي گلوي شهر. همين شد كه شب، پا به خانه نگذاشتم.» جا نیفتاده. هم‌آهنگی بالا رو نداره.

    بقیه‌اش خیلی خوب بود.با دوستی چند روز پیش برسر ماهیت داستان گفت و گو می کردیم. به نظرم این دو داستان مثال خوبی برای بحث بود که حیف…این که داستان در حال حاضر چه جوری باید نوشته بشه و چه شکل و شمایلی باید داشته باشه.

    در این داستان ما با یه سفره‌ی عصرونه روبه رو هستیم که همه‌ی داستان از دریچه‌ی اون روایت می‌شه. به جاهای مختلف میره اما اساس و مبناش همون سفره عصرونه‌ست. ( همینم باعث یکپارچگی اثر شده.)
    برشی از چند دقیقه زندگی دو تا آدم که مخاطب رو وارد خودش می کنه و میبره به گشت و گذار خاطرات و از این سفر محصولی رو ارائه میده. محصول‌اش زیبا و خوبه . این محصول فارغ از محتواست. من از داستان بخاطر مضمونش خوشم نیومد بلکه از چگونه به مضمون رسیدن خوشم اومده. تصورم بر اینه که هدف داستان هم همین بوده که من خودِِ روایت رو کشف کنم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *