Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

عشق سفسطه است (ماكس شولمان)- ترجمه هما کریمی

توسطehsan.rezaei 3 سالقبل1 دیدگاه
خانه  /  داستان  /  عشق سفسطه است (ماكس شولمان)- ترجمه هما کریمی

  ماكس شولمان
۱۹۱۹-۱۹۸۸

ماكس شولمان از فكاهي نويسان محبوب امريكاست. اگر چه خودش اين نقش را بسيار كوچك مي‌انگارد.
او مي‌گويد: « ثروت فكاهي نويسان فزوني مي‌يابد. اما افتخار شان نه، اي كاش به اندازه‌ي يك كاسب شريف، مورد احترام بودند. كاش آنها را با گفتن اين‌كه خيرخواهان بشريت هستند، با تنش و برانگيختگي توسط ساير هنرمندان براي اجراي مسئوليتي تاريخي، آشفته نكنيم». شولمان اين نظر را كه متون فكاهي، آنطور كه برخي ادعا مي‌كنند، ابزاري موثر در نقد اجتماع است، رد مي‌كند و آنرا تنها وسيله سرگرمي و دادن «احساس آسودگي » مي‌داند.
با چنين ديدگاهي، هدف ماكس شولمان پيش و بيش از همه سرگرمي است. او اغلب با مشكلات اجتماعي چون جنگ، فقر و تبعيض نژادي برخورد كرده اما از هدف گيري جدي دراين مسايل پرهيز مي‌كند و ترجيح داده موضوع را با بذله‌گويي خاتمه دهد.
ماكس شولمان كارش را با نوشتن قطعات فكاهي براي دانشجويان كالج آغاز كرد. اولين كتاب او، « پسر لپوي پابرهنه » ۱۹۴۳ با موفقيت غير قابل باوري روبرو شد. وجه مشخصه بذله‌هاي او، دو پهلو بودن، اعمال خنده آور، بزرگ نمايي، رشته‌هاي پيوسته‌ي گريز زدن از مسئله‌ی اصلي و كاريكاتور همراه است. شولمان كاملاٌ عامدانه از شخصيت پردازي و داستان پردازي كه به كتاب او ماهيت حكايت گونه بدهد، اجتناب مي‌كند. او با كتاب « داستان گورخر » (۱۹۴۶) و عشق‌هاي بي‌شمار دالي گيليس (۱۹۵۱) – به دنياي دانشگاه بازگشت. كتاب اخير به‌صورت مجموعه تلويزيوني محبوبي در سرتاسر امريكا به نمايش در آمد.
از اواخر دهه‌ی ۱۹۵۰، فكاهيات شولمان، اگر چه نه كاملاٌ آشكار، راجع به بيماري‌ها ي اجتماعي معاصر به شكل هزلي در آمد. «سيب زميني ارزانتراست» و « پسرها، دور پرچم جمع شويد! » (۱۹۵۷)- راجع به پايگاه موشكي در كنتيكات است. اگر چه در اين كتاب‌ها شولمان به سوالات جدي مي‌پردازد، اما قبل از اين‌كه سوال، مخاطب او را كه خواننده‌اي معمولي با ارزش‌هاي طبقه‌‌ی متوسط است، برماند، موضوع را خاتمه مي‌دهد.
داستان گزيدهی اينجا، «عشق سفسطه است» محصولي فوق العاده موفق از قلم شولمان است. داستاني كه بيشتر از ساير كارهايش كنترل شده و گزنده است.

————————————————-

۱- Max shulman

۲-Barefoot With Cheek

۳-The Zebra Story

۴-Potatoes Are Cheaper

۵-Rally Round the Flag , Boys

۶-Love Is a Fallacy

 

   عشق سفسطه است

من آدم خونسرد و منطقي‌اي بودم. مغزم مثل يك موتور، قدرتمند، مثل ترازوي شميدان‌ها دقيق و مثل چاقوي جراحي تيز و برنده بود، فكرش رو بكنيد، تازه هجده سالم بود!
كم پيش مي‌آيد در چنين سن و سالي كسي اين‌قدر هوشمند باشد. براي مثال، هم اتاقي من تو دانشگاه، پيتر به لوز رو در نظر بگيريد. هم سن و سال هستيم و با يك جور شرايط اجتماعي، ولي اون مثل يك گاو، گنگ و گول است. آدم خوبيه‌ها، ولي بالا خانه‌اش رو داده اجاره. آدم احساساتي، سست و حساسيه. از همه بدتر « دمدمي مزاجه ». آدم‌هاي دمدمي اصلاٌ دليل و برهان حاليشون نمي‌شه، هر موج تازه اي كه راه بيفته، اونا رو با خودش مي‌بره . به هر كار بيهوده اي، چون ديگران مي كنن، تن مي‌دن،‌ كه از نظر من – البته نه ازنظر« پيتي» – نهايت حماقته.
يك روز عصر وقتي اومدم، ديدم « پيتي » روي تخت دراز كشيده و آن چنان دردي تو صورتش موج می‌زنه كه فورأ فكر كردم آپانديسش عود كرده.
گفتم: « تكون نخور، هيچ قرص مليني‌ام نخور، همين الان دكتر خبر مي‌كنم ».
با صداي گرفته‌اي زير لب گفت: « راكون»
من كه داشتم مي‌پريدم برم دنبال دكتر، سر جام خشكم زد. گفتم: « راكون؟ »
با ناله و زاري گفت: « من يه كت پوست راكون لازم دارم »
نتيجه گـرفتم كه مشكـلش روانيه، نه جسمي. گـفتم: « چرا كـت پوست راكـون لازم داري؟ »
ضجه‌زد: « بايد از قبل مي‌دونستم »و همين‌طور به شقيقه‌هايش‌ كوبيد. گفت: « وقتي ديدم چارلستون برگشته، بايد مي‌فهميدم كه اونا برگشتن. مثل احمق‌ها همه پولامو براي كتاباي درسي خرج كردم. حالام پول ندارم يه كت پوست راكون بخرم. »
با ناباوري گفتم: « منظورت اينه كه مردم دوباره كت‌هاي پوست راكون مي‌پوشن؟ »
«همه آدم حسابياي دانشگاه مي پوشن. تو تا حالا مگه كجا بودي.»
گفتم: « توي كتابخانه»، توي دلم گفتم جايي كه « آدم حسابي‌هاي دانشگاه » كمتر مي‌رن.
از روي تخت آمد پايين و شروع كرد توي اتاق راه رفتن: « بايد حتماٌ يه كت پوست راكون گير بيارم. بايد، بايد! ».
گفتم: « چرا؟ چرا پيتي؟ يك كم منطقي باش. كت پوست راكون هم غير بهداشتيه، هم موهاش مي‌ريزه، هم بوي بد مي‌ده، وزنش زياده. زشته، تازه… »
با بي‌صبري توي حرفم پريد: « تو نمي‌فهمـي! بايد اين كارو بكنم. مگـه تو نمي‌خواي مثل بقيه باشي؟»
صادقانه گفتم: « نه »
گفت: « ولي من مي‌خوام. حاضرم هر چيزيمو براش بدم، هر چيزي رو»
مغز من، اين ابزار فـوق دقيق، چرخ دنده‌هاش به سرعت فعال شد، تو قيافه‌ش باريك شدم و گفتم: « هر چيزي؟ »
با صداي زنگ‌داري جواب داد: « هر چيزي ».
متفكرانه دستي به چونه‌م كشيدم. مي‌دونستم از كجا مي‌تونم يه كت پوست راكون پيدا كنم. پدرم از دوران دانشجويي‌اش يكي داشت. الان هم توي يه چمدون تو اتاق زير شيرواني پشت خانه بود. تازه ممكن بود « پيتي » هم چيزي رو داشته باشه كه من لازم داشته باشم. البته اون دقيقاٌ نداشت. ولي حداقل نسبت به من حق تقدم داشت. منظورم دوست دخترش « پالي اسپاي » بود.
خيلي وقت بود كه پالي اسپاي رو زير نظر داشتم. بذاريد تاكيد كنم كه قصد من نسبت به دوست دخترش اصلاٌ زمينه‌ی احساسي نداشت. البته اون دختر واقعاٌ ميتونست آدم رو دچار غليان احساسات كنه. ولي من از اونايي نبودم كه اجازه بدم قلبم به مغزم فرمان بده. من پالي رو با زيركي حساب شده‌اي لازم داشتم. دلايلي كاملاٌ حساب شده.
دانشجوي سال اول رشته‌ی حقوق بودم. ظرف چند سال به زودي وارد بازاركار مي‌شدم. می‌دونستم که يه زن مناسب براي شغل وكالتي كه در پيش دارم، از چه اهميتي برخورداره. ديده بودم كه وكلاي موفق – بدون استثناء – همسراشون اشرافي منش، زيبا و باهوشن. با يه استثناء، پالي با اين مشخصات جور در مي اومد.
اون خوشگل بود. ولي از جنبه‌هاي ديگه هنوز كامل نبود، اطمينان داشتم كه در طي زمان، فقدان هوش اونو مي‌تونستم جبران كنم، زمينه اش رو داشت.
خوب بار آمده بود. كاملاٌ. باسري افراشته و هيبتي كه نشون مي‌داد با اصالت بار اومده. سر ميز غذا، رفتارش بي‌نظير بود. توي رستوران دانشكده ديده بودمش. يه ساندويج مملو از غذا و سيب زميني و كلي سس، كه ازش مي‌چكيد، رو طوري خورد كه حتي انگشتاش خيس نشد.
با هوش نبود. در واقع، درست نقطه‌ی مقابلش بود. اما معتقد بودم كه تحت نظر و راهنمايي من درست حسابي هوشيار مي‌شه .
به‌هرحال، ارزش امتحانش رو داشت. تازه اين‌كه آدم، يك خوشگل احمق رو هوشمند كنه آسون تر از خوشگل كردن يك دختر باهوش زشته.
گفتم: « پيتي تو عاشق پالي اسپاي هستي؟ »
پاسخ داد: « فكر كنم بچه باحاليه. نمي دونم اسم اين وضع، عشقه يا نه. چرا مي پرسي؟ »
سـوال كردم: « اصلن تو هيچ قرار و مدار رسمي باهاش گذاشتي؟ منظورم اينه كه روابطتون دائميه؟ »
« نه. ما همديگه روگاهي اوقات مي‌بينيم و يه قرار براي دفعه‌ی بعد مي‌ذاريم. چرا مي‌پرسي؟»
سوال كـردم: « فكر مي كني توي زندگـيش مرد ديگه‌اي كه رابطه خاصي با اون داشته باشه، وجود داره؟ »
-«تا اونجا كه مي دونم، نه. چرا مي پرسي؟ »
سرم رابارضايت تكان دادم: « بعبارتي،اگه توسرراهش نبودي،امكانش فراهم بود. درسته؟»
« اينطور فكر مي كنم. چي مي خواي بگي؟ »
با لحن معصومانه اي گفتم: « هيچي، هيچي» و چمدانم را از كمد در آوردم.
پيتي پرسيد: « كجا مي ري؟ »
چند تا خرت و پرت تو كيف گذاشتم: « آخر هفته مي رم خونه ».
به آستينم چنگ‌زد و مشتاقانه گفت: « گوش كن. مي‌توني وقتي خونه رفتي، برام از پيرمردت پول بگيري؟ مي‌توني؟ اگه به من قرض بدي مي‌تونم يك كت پوست بخرم ».
« يك كار بهتر مـي‌كنم ». اين را گفتم و چشمك مرموزي زدم. كيفم را بستم و اونجا رو ترك كردم.
وقتي دوشنبه صبح برگشتم، به پيتي گفتم: « نيگا كن » چمدونمو باز كردم. كت پوستِ عظيم و پر مويي كه پدرم درمراسم دانشجويي سال ۱۹۲۵ پوشيده بود، نمايان شد.
پيتي خاضعانه گفت: « يا صليب مقدس » اول دستاشو لابلاي پوست فرو كرد. بعد صورتش رو. شايد پانزده، بيست بار گفت: « يا عيسي مسيح »
سوال كردم: « خوشت مي‌آد؟ »
فرياد زد « اوه، آره، آره » پوستين چرب را محكم توي چنگش گرفته بود. يك‌دفعه نگاه حسابگرانه‌اي به من انداخت و گفت: « تو عوض اين چي مي‌خواي؟ »
بدون يك حرف اضافه گفتم: « دختره رو »
با لحن وحشت زده‌اي گفت: « پالي؟ تو پالي را مي‌خواي؟ »
«درسته ».
كت را پرت كرد و مصمم گفت: « هيچوقت. »
شونه‌هامو بالا انداختم و گفتم:« اگه نمي‌خواي توي جمع باشي، فكر مي‌كنم به خودت مربوطه »
توي يه صندلي نشستم و تظاهر كردم كه دارم كتاب مي‌خونم. اما از گوشه‌ی چشمم پيتي رو مي‌پائيدم. درهم شكسته بود. اولش به كت طوري نگاه مي‌كرد كه بچه‌هاي بي‌خانمان پشت شيشه‌ی شيريني فروشي‌ها به خوراكي‌ها نگاه مي‌كنن. بعد ازش دور شد و با حالتي مصمم فكش‌ رو روی هم فشار داد. دوباره برگشت و به كت با آزمندي نگاه كرد. دوباره رو برگرداند ولي اين بار نه به صرافت دفعه‌ي قبل. چند بار اومد و رفت. آرزومنديش بيشتر شد و لجاجتش كمتر. در نهايت برگشت و با ولع ديوونه‌واري به كت خيره شد.
به خشكي گفت: « البته اينطورام نيس كه عاشق پالي باشم، يا اين‌كه به موضوع بلند مدت نيگا كرده باشم. »
زير لب گفتم: « درسته. »
« پالي واسه‌ی من چه اهميتي داره؟ يا من چه اهميتي براي اون دارم؟ »
گفتم: « اصلن هيچي. »
« برخوردهاي گاه گاهي، يك كمي هم بگو بخند. همين! »
گفتم: « كت رو امتحان كن. »
اطاعت كرد: كت را از دو سر به‌طرف گوش‌هاش كشيد و روي دوشش انداخت. تا پايين پاشو مي‌پوشوند. قيافه‌ش مث لاشه‌ی يه راكون شده بود. با خوشحالي گفت: « چه اندازه اس! »
از روي صندلي‌ام بلند شدم و پرسيدم « معامله؟ » و دستامو دراز كردم. حرفمو دربست گوش كرد و گفت: « معامله! » و با من دست داد.
عصر روز بعد اولين قرار ملاقات‌رو با پالي گذاشتم. به‌عنوان بررسي وضعيت. مي خواستم بفهمم چقدر كار پيش رو دارم تا اونو از لحاظ عقلي به استانداردهاي مورد قبول خودم برسونم. اولش اونو شام بيرون بردم. وقتي از رستوران خارج شديم، گفت: « خدا جون، چه شام هلاكي! »
بعد به سينما بردمش. بعد از بيرون آمدن از سالن گفت: « خدا جون، چه فيلم معركه‌اي. » وقتي هم اون‌رو به خونه رسوندم گفت: « خدا جون، واي، عجب شب محشري! » و به من شب بخير گفت.
وقتي به اتاقم برگشتم، قلبم سنگيني مي‌كرد. به‌طرز غيرقابل باوري ميزان وظيفه‌اي كه در پيش داشتم رو، دست كم گرفته بودم. كمبود دانش اين دختر وحشتناك بود. افزودن به اطلاعاتش كافي نبود. ابتدا بايد فكر كردن رو بهش ياد مي دادم . هيبت اين كار نشون مي‌داد كه اصلاٌ ابعاد كوچكي نداره. طوري‌كه اغوا شدم اون‌رو دوباره به پيتي برگردونم. ولي وقتي دوباره راجع به مزاياي بسيار، زيباييش و اندازه‌هاي فيزيكيش و حالتي كه وارد يه اتاق مي‌شه، يا به طرز استفاده‌اش از كارد و چنگال فكر كردم، تصميم گرفتم كه تلاش خودمو بخرج بدم.
مثل همه‌ی كارهام، روش سيستماتيكي در پيش گرفتم. براش يه دوره درس منطق در نظر گرفتم. به‌عنوان دانشجوي حقوق، خودم هم اين درس رو گرفته بودم. درس منطق مثل موم تو دست‌هام بود. وقتي تو ملاقات بعدي دنبالش رفتم، گفتم: « پالي، امشب مي‌ريم بالاي تپه و با هم حرف مي‌زنيم. »
جواب داد: « واي، معركه اس. » در مورد اين دختر فقط مي‌توانم بگم كه هيچ‌كس تا اين حد با هر چيز موافق نيست.
بالاي تپه‌اي رفتيم كه به‌عنوان ميعادگـاه جوانان دانشگاه مي‌شناختنش. زير يه درخت بلوط نشستيم. با اشتياق نگاهم كرد و پرسيد: « حالا راجع به چي حرف بزنيم؟ »
« منطق »
بيشتر از يك دقيقه روي اين كـلمه فكر كرد و گفت: « ع….اليه ! » گـلوم رو صاف كردم و گـفتم: « منطق، علم فكركردنه. پيش از تفكر صحيح، ما بايستي سفسطه‌هاي منطقي را بشناسيم، اين كار امشب ماست. »
دست‌هاشو با شادي بهم كوبيد و گفت: « اوهو – اوهو! »!
يكه خوردم، ولي با غرور ادامه دادم: « بذار اول راجع به سفسطه‌ی “مجاب كردن ساده انگارانه “ صحبت كنيم. »
با اشتياق پلكهاش رو بهم زد و با اصرار گفت: « جونم، با كمال ميل. »
« ايجاب ساده انگارانه، جدلي است كه بر مبناي تعميم نامناسب بنا شده. براي مثال: ورزش خوب است. پس هر كسي بايد ورزش كند. »
پالي از ته دل گفت: « موافقم. منظورم اينه كه ورزش عاليه، هم براي جسم خوبه و هم براي همه چي! »
خيلي مودبانه گفتم: « پالي اين جدل يك مغلطه ست. جمله‌ی « ورزش خوب است » يك تعميم نامناسبه. مثلاٌ اگه تو يه بيماري قلبي داشته باشي، ورزش برات خوب نیس، بده. دكتر به بعضي از مريضا مي‌گه اصلاٌ ورزش نكنن. تو بايد تو جمله‌ت شمول مناسب رو رعايت كني. بايد بگي ورزش غالباٌ خوب است. يا ورزش براي اغلب مردم خوب است. وگرنه مرتكب يك تعميم نامناسب شدي. مي بيني؟ ”
اعتراف كرد: « نه. ولي اين كه گفتي عاليه. باز م بگو! باز م بگو! ”
بهش گفتم، بهتره از اين‌كه يك‌ـسره آستينم رو بكـشه، دست‌برداره. وقتي خجـالت زده دستش‌ رو كنار كـشيد، ادامه دادم: « سفسطه‌ی بعدي « تعميم شتابزده» است. با دقت گوش كن. تو فرانسوي بلد نيستي. من هم فرانسوي بلد نيستم. “پيتي به لوز “ هم بلد نيست. بنابراين من نتيجه مي گيرم هيچ‌كس در دانشگاه مينه سوتا فرانسوي بلد نيست. »
پالي حيرت زده گفت: « راست مي گي، هيچكس؟ »
عصبانيت خودمو مخفي كرده و گفتم: « پالي، اين يه سفسطه است. اين عموميت دادن خيلي شتابـزده انجام شده. دلايـل مـا بـراي دستيـابـي بـه چنيـن نتيجـه گيـري بسيار كم‌اند.»
پالي در حالي‌كه نفسش بند آمده بود، گفت: « بازم از اين سفسطه‌ها بلدي؟ اين كارها حتي از رقصم بيشتر حال مي‌ده ! »
با موج نااميدي كه وجودم رو گرفته‌بود مبارزه كردم. با اين دختر قطعاٌ به هيچ جا نمي‌رسيدم. به هيچ جا. به خودم گفتم اگه جا بزنم هيچي نيستم، و ادامه دادم. «بعدي« عامليت جعلي» ست. اين رو گـوش كـن: بهتر است بيـل را با خودمـون به پيـك نيـك نبريم. چون هـر دفعـه که اون مياد، بارون مـي گـيره ».
پالي گفت: « آره، منم يكي رو كه اين‌جوريه مي‌شناسم. يه دختره پشت‌ خونه‌مونه که اسمش “يولا بكرِ “. هميشه همين‌طوره. هر دفعه همراه خودمون مي‌بريمش پيك نيك…»
به تندي گفتم: « پالي، اين سفسطه است. يولا بكِر« باعث » بارون نيست. اون هيچ ربطي به بارش بارون نداره. اگر تو يولا بكِر رو به‌خاطر بارون سرزنش كني، دچار سفسطه « عامل جعلي » شدي. »
پالـي با شرمساري قول داد: « ديگه هيچ وقت اينكا رو نمي‌كنم. از دست من عصبانـي هستــي؟ »
آه كشيده و گفتم: « نه، عصباني نيستم. ”
« پس بازم از سفسطه‌هاي ديگه بگو. »
“ باشه بريم سر « مفروضات نقيض ». ”
چشمكي زد و گفت: « بريم »
اخمي كردم و به گفتارم ادامه دادم. « اين يه مثال براي مفروضات نقيضه : « اگر خداوند، قادر به انجام هر كاريه، پس مي تونه سنگي به اون سنگيني بسازه كه نتونه بلند كنه. »
با قاطعيت جواب داد: « خوب، آره! »
من اشاره كردم: « اما اگه اون قادر به هر كاريه، پس مي تونه سنگ رو بلند كنه. »
صادقانه گفت: « راست مي گي. پس نمي‌تونه همچين سنگي درست كنه! »
بهش ياد آوري كردم:« ولي اون قادر به هر كاريه. »
سر زيبا و تو خالي‌ش رو خاروند و گفت: « من كه گيج شدم! »
« البته، براي اين‌كه وقتي فرضيات يك جدل با هم تناقض دارن، اصلاٌ جدلي وجود نداره. وقتي كه جايي نيروي غير قابل مقاومتي وجود داره، نمي‌تونه جسمِ همواره ثابتي وجود داشته باشه. يا اگر جايـي جسم اسـتوار و ثابتي وجود داره، نمي تونه نيـروي غير قابل مقاومتي در همـونجا باشه. گرفتي؟ »
مشتاقانه گفت: « باز هم از اين چيزاي حسابي بگو ! »
به ساعتم نگاه كردم و گفتم: « بهتره يه شب ديگه قرار بذاريم. حالا ديگه تو رو به خونه مي‌رسونم. تو هم تمام اونچه كه ياد گرفتي رو مرور كن. درس بعدي رو فردا شب ادامه مي‌ديم. »
اونو تا خوابگاه دخترها همراهي كردم. بهم اطمينان داد كه شب كاملاٌ معركه‌اي با من داشته. من هم كه احساس مي‌كردم كوه كنده‌م به اتاقم برگشتم. پيتي در تخت خرناس مي‌كشيد. كت پوست راكون هم پايين پايش _ مثل جانوري پرمو _ كپه شده بود. براي يك آن به فكرم رسيد كه بيدارش كنم و بگم دوست دخترت مال خودت. كاملاٌ محرز بود كه پروژه‌ی من محكوم به شكست بود. خيلي ساده، اين دختر سرش كلا “ ضد منطق بود.
ولي بعد تجديد نظر كردم. يك شبم رو تلف كرده‌بودم. يه شب ديگه رو هم مي‌تونستم تلف كنم. كسي چه مي‌دونه، شايد زير خاكستر خاموش مغزش هنوز شعله‌ی نيم سوزي سوسو بزنه. شايد يه طوري بتونم با دم مسيحائي خودم اونو به شعله تبديل كنم. اگر چه، چنين دورنمايي اصلاٌ اميدوار كننده نبود ولي تصميم گرفتم يه بار ديگه هم امتحان كنم.
شب بعد، در حالي‌كه زير درخت بلوط نشسته بوديم، گفتم: « امشب اولين سفسطه‌ی مورد بحث، لابه پردازي ست. »
با شادي زيادي بالا و پايين پريد.
گفتم: « خوب گوش كن: مردي براي مصاحبه‌ي استخدام ميره يه شركتي. وقتي صاحبكار از مهارت‌ها و سوابق كاريش مي‌پرسه، اون جواب مي‌ده كه زن و شش تا بچه توي خونه داره. زنش يك عليل بدبخته، بچه‌هاش گرسنه موندن. نه غذا براي خوردن، نه لباس براي پوشيدن، نه رختخواب براي خوابيدن، توي خونه هم زغالی براي گرم كردن خونه نمونده و تازه زمستونم نزديكه. »
اشك روي گونه‌هاي صورتي رنگ پالي به پايين غلطيد و گفت:« خيلي دردناكه» و دماغش را بالا كشيد.
جواب دادم. « آره. دردناكه. ولي موضوع كه اين نبود. مرد اصلاٌ جواب سوال صاحبكار رو در مورد سوابق كاريش نداد. در عوض به احساساتش متوسل شد. اون از سفسطه « لابه پردازي » استفاده كرد. مي فهمي؟ »
پالي با هق هق گفت: « دستمال كاغذي داري؟»
يك دستمال بهش دادم و تمام تلاشمو كردم تا وقتي چشماشو پاك مي‌كنه سرش فرياد نكشم. با صداي كاملاٌ كنترل شده اي گفتم: بعدي، سفسطه «قياس نادرست» ست.
يك مثال داريم: « بايستي به دانشجويان اجازه داده بشه تا موقع امتحان به كتب درسيشون دسترسي داشته باشن. دكتراي جراح طي عمل جراحي به تصاوير راديو لوژي براي راهنماييشون موقع عمل دسترسي دارن. وكلا توي دادگاه دست نوشته‌هاشون همراشونه و بناها هم موقع ساختمون سازي به نقشه‌ها دسترسي دارن. پس چرا دانشجوها موقع امتحان به كـتب درسي دسترسي نداشته باشن؟ »
پالـي با شور و هيجـان گـفت: « ايي….نه ! اين معـركـه‌ترين ايده اس كه تو تمـوم اين سال‌ها شينده‌م. »
با بدخلقي گفتم: « تمام اين جدل غلطه، پزشكا، وكلا و بناها موقع كار، مشغول امتحان دادن ميزان آموخته‌هاشون نيستن. شرايط اينا كاملاٌ متفاوته و تو نمي‌توني اونا رو با هم قياس كني. »
گفت: « ولي هنوزم مي‌گم اين فكر عاليه. »
زير لب گفتم: « خل ديوانه. » با ترشرويي به خودم فشار آوردم و گفتم: ” بعدي « فرضيه‌ی خلاف واقع ست. »
پالي در جواب گفت: « جالب بنظر مي‌آد. »
گوش كن: « اگر مادام كوري به‌طور اتفاقي يه صفحه فيلم عكاسي رو داخل كشو و در مجاورت ماده راديو اكيتوتيه قرار نمي داد، جهان، امروز چيزي راجع به راديوم نمي دونست. ”
پالي در حالي‌كه سرش رو تكان مي‌داد، گفت: « درسته، درسته، تو فيلمشو ديدي؟ اون فيلم منو حسابي كله پا كرد. اون والتر پيگئون خيلي رويائي بود. دلمو شكست. »
به سردي گفتم:« اگه ممكنه يه دقيقه آقاي پيگئون رو فراموش كن، اينجا من مي‌خوام سفسطه رو شناسايي كنم. شايد مادام كوري راديوم رو وقت ديگه‌اي كشف مي‌كرد. يا شايد يه نفر ديگه موفق به اين كار مي شد. شايد يك عالمه اتقاق ديگه مي‌افتاد. تو نمي‌توني با فرض نادرست، يك مقوله رو شروع كني و بخواي از اون نتيجه‌ی مطلوب بگيري. ”
پالي گفت: « بهتره از والتر پيگئون توي فيلم‌هاي بيشتري استفاده كنن. اصلاٌ ديگه اونو توي هيچ فيلمي نديدم! »
به خودم گفتم، فقط يك شانس ديگه! ولي فقط يه بار ديگه! طاقت گوشت و خون آدم هم حدي داره. گفتم: « سفسطه بعدي چاه مسموم اسمشه. »
خنديد و گفت: « چه جذاب ! »
« دو مرد دارن با هم مناظره می‌کنن. مرد اول بلند مي‌شه و مي‌گه رقيب من يه دروغگوي بي‌شرمه. حتي يه كلمه از حرف‌هايي رو كه مي‌زنه باور نكنين. حالا پالي، خوب فكر كن. فكركن، ببين اين‌جا چي درست نيس؟ »
همون‌طور كه پيشاني‌اش رو چين انداخته بود، به‌دقت نگاش مي‌كردم. یهو، جرقه‌اي از هوش- اولين جرقه اي كه ازش ديدم – تو چشماش نمايان شد.
با خشم گـفت: « اين خيلـي بي انصافـيه. وقتـي مرد اول اونو دروغگـو خطـاب مـي‌كنه، حتـي قبل از اين‌كـه اون حرفي زده باشه ، ديگـه چه شـانسي براي مرد دوم باقي مـي‌مونه؟ »
با شادي فرياد زدم: « درسته. صد در صد درسته. اين بي انصافيه. مرد اول « چاه رو سمي كرد » قبل از اين‌كه كسي از اون آب بخوره. اون قبل از شروع، رقيبش رو از كار انداخت و فلج كرد. پالي. من به تو افتخار مي كنم. »
از خجالت سرخ شد و زير لب زمزمه كرد: « واي. ”
« عزيزم، مي‌بيني. اينا خيلي هم سخت نيستن. تنها لازمه كه كمي تمركز كني. تفكر، آزمودن، ارزيابي! حالا بيا دوباره مرور كنيم. »
دستاشو تو هوا تكون داد و گفت: « يالا، شروع كن. »
از دونستن اين‌كه پالي تماماٌ عقب مونده نيس، منقلب شده بودم. با صبر و پشتكار طولاني تموم آزمایش‌ها رو مرور كردم. بارها، بارها و بارها مثال زدم. نقاط ضعف سفسطه‌ها روگوشزد كردم و بي‌وقفه به ضرباتم ادامه دادم. مثل حفر تونل بود. در ابتدا فقط كار، عرق ريزي وحشتناك و تاريكي بود. نمي‌دونستم كه كي به نور مي‌رسم يا اصلاٌ حتي نوري تو كار خواهد بود يا نه. اما روي خواسته‌ام اصرار ورزيدم. ضربه زدم، چنگ زدم، خراشيدم و در نهايت، اجر و پاداش كارمو گرفتم. اولش كور سوي نوري ديدم، وقتي اين روزنه بزرگ و بزرگ‌تر شد، نور همه جا رو گـرفت و سراپا درخشـان شد.
اين كار پنج شب طاقت فرسا طول كشيد، ولي ارزششو داشت. من از پالي يك آدم منطقي بار آوردم. من بهش ياد دادم فكر كنه. هدف والايي كه داشتم رو به انجام رسونده بودم. حالا اون شايستگي همسري منو داشت. يه زن مناسب برام مي‌شد. بانوئي تمام عيار براي عمارت‌ها و خانه‌هاي آتي من و يه مادر مناسب براي بچه‌هاي پولدار من از آب در مي‌اومد.
البته اين‌طور نبايستي تصور مي‌شد كه اصلاٌ علاقه‌اي بهش نداشتم. كاملاٌ بر عكس. زئوس عاشق آفروديته‌اي كه خودش ساخته بود، شد. من هم عاشق دست ساخته‌ی خودم بودم. تصميم گرفتم راجع به احساسات خودم تو اولين ملاقاتمون بهش بگم. وقتش رسيده بود كه روابطمون‌ رو از سطح آكادميك به رمانتيك تغيير بديم.
وقتي دفعه بعد زير درخت بلوط نشستيم، بهش گفتم: « پالي، امشب ما راجع به سفسطه‌ها صحبت نمي كنيم. »
با نااميدي گفت: « وا، خدا جون، چرا؟ »
گفتم (و به لبخندي مهمونش كردم ): « تا حالا پنج عصر رو با هم بوديم. خيلي با هم خوب پيش رفتيم. واضحه كه ما با هم كاملاٌ جور هستيم. »
پالي بلندگفت: « تعميم شتابزده! »
گفتم: « ببخشيد؟ ! »
تكرار كرد: « تعميم شتابزده! ».«چطور مي توني فقط بعد از پنج بعد از ظهری كه باهم بوديم، بگي كاملاٌ با هم جور هستيم؟ »
با حيرت لبخندي زده و گفتم: «كوچولوي نازنين من درسش رو خوب ياد گرفته.” و با طمانينه ادامه دادم: « عزيزم، پنج وعده ملاقات خيليه، تازه براي اين‌كه مزه كيك رو بفهمي لازم نيس تموم كيك رو بخوري. »
پالي با غرور گفت: « قياس نادرست! من كيك نيستم. من يه دخترم. »
با تعجب كمتري خنديديم و گفتم: « خانم كوچولوي من حسابي درس‌هاش رو ياد گرفته. » تصميم گرفتم تاكتيك خودم را عوض كنم. به وضوح مي دونستم بهترين راه، ابراز ساده، مستقيم و محكم عشقه. یه دقيقه مكث كردم تا مغز قدرتمندم كلمات مناسب رو كنار هم بچينه، بعدشروع كردم: « پالي من عاشق تو هستم. تو تموم زندگي مني، تموم جهان هستي من، زمين و ماه و كهكـشان من تويي، خواهش مي‌كنم عزيزم، بگو كه هميشه با من مي‌موني وگرنه زندگي برام بي معناس. بي تو افسرده و غمگينم. بي تو ديگه لب به غذا نمي‌زنم و مث لاشه‌اي خشكيده، روي زمين سرگردون و آواره ميشم. » اينجا فكر كردم كه حالا بايد بازوهامو تو بغل بگيرم .
پالي گفت: « عجزو لابه پردازي. »
دندون‌هام رو بهم فشردم. من زئوس نبودم. من فرانكشتين بودم و هيولاي دست ساز من گلوي خودمو گرفته بود.
سراسيمه با هراسي كه تو وجودم فوران كرده بود، مبارزه كردم. به هر قيمتي كه شده، بايستي خونسرد مي‌موندم.
با زور لبخند زدم و گفتم: « خوب، پالي جون ، واقعا ٌ سفسطه‌ها رو خوب ياد گرفتي. »
سرش را محكم تكان داد و گفت: « كاملاٌ درسته. »
« و كي همه اينا را به تو ياد داده؟ »
« تو »
« درسته. پس تو به من بدهكاري. نه عزيزم؟ اگه من پيشت نيومده بودم هيچوقت از سفسطه چيزي ياد نمي‌گرفتي. »
فوراٌ جواب داد: « فرض خلاف واقع ! »
عرق رو از روي پيشونيم پاك كردم و خس‌خس كنان گفتم: « تو اين‌قدر نبايد همه چيزو طوطي وار بگي. منظورم اينه كه اينا همه مال كلاس درسه. خودت مي‌دوني چيزايي كه تو مدرسه ياد مي‌گيري ربطي به زندگي واقعي نداره. »
او گفت: « مجاب كردن ساده انگارانه.» و انگشتاشو با بازيگوشي به‌طرف من تكون داد.
روي پاهام ايستادم. مثل گاو وحشي نفس نفس مي زم. گفتم: « مي‌خواي با من براي تموم عمر بموني يا نه؟ »
جواب داد: « نه »
گفتم: « چرا نه »
« چون امروز عصر به “پيتي به لوز “ قول دادم كه هميشه با اون مي مونم. »
سرم گيج رفت. از اين رذالت طبع، بعد از قول و قرارمون، بعد از دستي كه بهم داده بوديم. فرياد زدم: « موش كثيف! » با پاهام قطعات چمن رو مي‌كندم و به اين طرف اون طرف پرتاب مي‌كردم. گفتم: « پالي، تو نمي‌توني با اون بري. اون يه دروغگوِ متقلبه ، يه موش كثيفه. »
پالي گفت: « مسموم كردن چاه! تازه فرياد نكش. من فكر مي‌كنم عربده كشيدن هم نوعي سفسطه‌اس. »
با تلاشي فوق العاده، صدام رو آروم كردم و گفتم: « باشه. تو واقعا يه آدم منطقي هستي. بيا با هم به موضوع منطقي نگاه كنيم. تو چطور مي‌توني پيتي به لوز رو به من ترحيج بدي؟ به من نگاه كن. يه دانشجوي ممتاز. يه روشنفكر تمام و كمال و با آينده‌اي تضمين شده. به پيتي هم نگاه كن. يه آدمِ كله خشك، يه بي‌فكر، كسي كه نمي‌دونه وعده غذاي بعدیش از كجا تامين مي‌شه. مي‌توني يه دليل منطقي برام بياري كه چرا مي‌خواي با پيتي به لوز باشي. »
پالي گفت: « آره كه مي تونم. اون يه كت پوست راكون داره. »

—————————————————————-

۱٫Peter Bellows

۲٫Charleston

۳- Polly Espy

۴- Dicto Simpliciter

۵- Hasty Generalization

۶- Post Hoc

۷- Contradictory Premises

۸٫Ad Misericordiam

۹٫False Analogy

۱۰٫Hypothesis Contrary to Fact

۱۱٫Walter Pidgeon

۱۲٫Poisoning the Well

دسته بندی ها:
  داستان, ساير آثار
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 100
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

یک دیدگاه

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.