Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

شیشه پنی سیلین ، نوشته ی مجید پولادخانی

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 2 سالقبل1 دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  شیشه پنی سیلین ، نوشته ی مجید پولادخانی

« بازم که لایی خوردی !» ، « بابا این حواسش نیست من قبول ندارم» ، « این چه طرز بازی کردنه ؟ اه » مسعود و بهمن بیشتر از همه شاکی شده بودند. حق داشتند، اصلا حواسم به بازی نبود، همش نگاهم به پای بچه‌ها بود و خدا خدا می‌کردم تا شاید یه تیکه شیشه‌ بره تو پای کسی یا اینکه موقع شوت زدن به توپ، شست پاشون به زمین کشیده بشه و ازش خون بیاد، از شانس بد، همه مواظب بودند و خون از دماغ هیچ کس نیومد.
دست از پا دراز تر به خونه برمی‌گشتم و تو این فکر بودم که عجب کلاه گشادی سرم رفته. اصلا تقصیر خودم بود. کی گفته بود که وقتی آقای انصاری، با یه میکروسکوپ توی دستش وارد کلاس شد و دنبال داوطلب می‌گشت، زودتر از همه دستم رو بالا بگیرم. و وقتی پرسید چی می‌تونین بیارین که توی میکروسکوپ به بچه ها نشون بدیم، بلند شم و بگم « اجازه آقا ، ما خون میاریم، خون !»
این شد که یه شیشه خالی پنی سیلین رو داد دستم و گفت « آفرین، آفرین، ببینم چیکار می کنی.»
خواستم مثلا با بقیه متفاوت باشم، و گرنه فریدون که قرار شد موی سفید مادربزرگش رو بیاره تا فرق موی سفید و سیاه رو زیر میکروسکوپ ببینیم، یکی هم پیدا نشد بهش بگه پسر، موی مامان بزرگ تو رو که سالی یکی دوبار تو پلوی امام حسین می بینیم، دیگه میکروسکوپ می خواد چیکار. یا اون عباس دراز با تمام خنگیش قرار شده بود پوست پیاز بیاره. اونا چیزهای دم دستشون رو انتخاب کرده بودن ولی من بدبخت باید می‌گشتم یکی رو پیدا می کردم و خونش رو می‌کردم توی شیشه، که مثلا معلم علوم نشونمون بده که چه موجودات عجیب و غریبی رو با میکروسکوپ میشه دید. فکرم به جایی قد نمی‌داد، همه جور فکری کرده بودم. حتی وقتی کل عبدل با دوچرخه بیست و هشت و کمون لحاف دوزیش از کنارم رد شد و سلام بابا رو رسوند، آرزو کردم بخوره زمین و از دست و پاش خون بیاد، نه اینکه پیرمرد خدایی نکرده طوریش بشه، فقط به اندازه‌ای خون بیاد که شیشه‌ی پنی‌سیلین رو پر کنه . بعد بلند شه، شلوارش رو بتکونه، کلاهش رو بذاره سرش و بره. با همین خیالات رسیدم خونه، دیگه نمی دونستم چیکار کنم ، چاره‌ای نداشتم باید خودم آستین بالا می زدم و در راه علم فداکاری می‌کردم.
دل به دریا زدم و رفتم سراغ بساط چرخ خیاطی مادر که گوشه‌ی اتاق واسه خودش جا خوش کرده بود، کنار چرخِ دستی مشکی و خوش نقش و نگار، پر بود از پارچه‌های براق سبز و قرمز. در جعبه شکلات رو باز کردم که از مدتها پیش شده بود جای نخ و سوزن و لوازم خیاطی مادر. از لابلای قرقره‌های نخ و دکمه‌های ریز و درشت، برق یه دونه سوزن ته‌گرد چشمم رو گرفت . سوزن رو برداشتم و گذاشتم روی انگشت اشاره دست چپم. با اولین فشار سوزش رو تا اعماق وجودم حس کردم ولی هیچ خونی نیومد، پشیمون شدم، این سوزش اصلن به ارزش چند قطره خونی که حتی ته شیشه رو هم نمی‌گرفت نداشت. مونده بودم چیکار کنم، نه راه پس داشتم نه راه پیش، قیافه‌ی شلخته عباس دراز هر لحظه جلوی چشمم ظاهر می‌شد که سرش رو بالا گرفته و پوست پیاز رو جلوی صورتم تکون می‌داد و همه‌ی بچه ها براش کف و سوت می زدند. باید فکر دیگه‌ای می‌کردم. دور از چشم مادر که توی حیاط کنار شیر آب داشت لباس‌های توی تشت رو چنگ می زد، رفتم توی آشپزخونه، از بین ظرف‌ها و قاشق چنگال‌های توی جاظرفی یک چاقوی میوه خوری دسته پلاستیکی برداشتم. آروم و بی صدا خودم رو به انباری رسوندم، پشت گونی‌های کنفی پیاز و برنج قایم شدم، هر چی آیه و سوره و دعا بلد بودم خوندم و شیشه پنی‌سیلین رو آماده کردم تا به محض ریختن خون، نمونه برداری رو شروع کنم. پلکامو به هم فشار می‌دادم و صدای ساییده شدن دندونام توی گوشم می‌پیچید. یکی دوبار چاقو رو روی انگشتم کشیدم. نه … انگار این چاقو، چاقوی ابراهیم بود و انگشت من گردن اسماعیل .
هر چقدر چاقو رو روی دستم فشار دادم کارساز نشد که نشد. اصلن این کارها به من نیومده بود. با خودم فکر می‌کردم ، حالا من بیام دست و پای خودم یا کسی رو زخمی بکنم که مثلن فریدون و قاسم و عباس دراز از علم بهره ببرن؟! می خوام صدسال سیاه نبرن … همون موی بی بی فریدون هم از سرشون زیاده. واقعا چه اهمیتی داشت که با آوردن خون جلوی معلم علوم، خود‌شیرینی کنم ، نهایتش یک نمره‌ که اصلا به درد سرش هم نمی‌ارزید .
صدای مادر رو که شنیدم به خودم اومدم. اگه از جریان خبردار می‌شد اول سر من رو گوش تا گوش می‌برید و میذاشت کف دستم، بعد می رفت مدرسه رو به آتیش می‌کشید که « می خواین خون بچه منو بکنین تو شیشه؟؟!!» از ترس چاقو رو همونجا زیر یک گونی پیاز قایم کردم و از انباری زدم بیرون …
بیرون رفتن از انباری همانا و پیچ خوردن پا و زمین خوردن همانا. چند لحظه نفهمیدم چی شده و فقط صدای مادر رو می‌شنیدم که داد می زد:
– یا قمر بنی هاشم، یا خدا… یا خدا
سرم رو که برگردوندم، یک لحظه چشمم به تیکه‌ا‌ی از شیشه‌ی پنی‌سیلین افتاد که کف دستم گیر کرده بود و خون عین فواره از کنارش داشت می زد بیرون. سرم رو روی زمین گذاشتم داد زدم : شیشه … شیشه …
تابستان ۱۳۹۲

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

یک دیدگاه

  • ایرج بلوچی says:

    طنز شیرین مجید پولادخانی را دوست دارم. مخصوصن وقتی که برای نوجوانان می نویسد. دقت و ریزبینی که در نشان دادن محتویات جعبه شکلات بکار گرفته شده بود، فوق العاده ظریف و زیبا بود. “خسته نباشی مجید جان”

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.