خانه / داستان / شهروند ایده آل (شاندور ساتماری) برگردان از اسپرانتو: غلامرضا آذرهوشنگ

شهروند ایده آل (شاندور ساتماری) برگردان از اسپرانتو: غلامرضا آذرهوشنگ

وقتی گلادیون سوم، پادشاه بزرگِ برگن گوتسیو، بر تخت پادشاهی خود جلوس کرد، رئیس دربار پیش پای پادشاه زانو زد و بوسه‌ی ادب بر زمین زد و گزارش داد: “امر اعلیحضرت مطاع گردید و اکنون استاد اعظم، زم فابیوس، در خدمتگزاری حاضر می‌باشد.”
گلادیون، پادشاه بزرگ، امر فرمودند: “بگوئید داخل شود.”
رئیس دربار، برخاست و در حالی که تا کمر خم شده بود، عقب عقب رفت و در پشتِ در، از نظر پنهان شد. چند لحظه بعد، استاد زم فابیوس قدم به داخل گذاشت. در جلوی تخت پادشاه، خود را به زمین انداخت و پیشانی بر پلکان شاهی سائید .
– افتخار بر شما باد، گلادیون سوم، پادشاه بزرگ برگن گوتسیو!
پادشاه بزرگ، سری به نشانه ی لطف و کرم تکان داد و فرمود:
– ما به تو اجازه می دهیم که برخیزی و با دقت، به دستورات ما گوش کنی .
فابیوس به آرامی برخاست و با احترام در مقابل پادشاه ایستاد.
– اعلیحضرت، الطاف شما بی پایان است !
– باید هم این را بگویی، چون من هنوز دستور نداده‌ام سرت را از تنت جدا کنند. هر چند که از مدتها پیش مستحق این جزا بوده‌ای. حتماً خوب می‌دانی که گناهت چیست؟‌
– عفو بفرمائید بر این بنده ناچیز خدمتگذار، اعلیحضرتا!
– ما تو را استاد اعظم پیشه وران دربار کردیم، چون یقین داشتیم که در همه‌ی فنون مهارت داری. در ابتدا به نظر می‌رسید که واقعاً هم سزاوار چنین منزلت و مقامی هستی. به همین دلیل افتخار آن را نصیب تو کردیم. تو برای ما تختی ساختی که به محض آن که بر آن جلوس می‌کردیم، صدای نعره‌ی شیر از آن بر می‌آمد و از تاق بالای سرمان، بر روی ما گل می‌بارید. تو در زیر نیمکتِ راحتی اطاق خواب ما، دریچه‌ای ساختی که می‌توانستیم، هر معشوقه‌ای را که دیگر از او دلزده شده بودیم، به داخل چاه عمیق پرآبی بیاندازیم و خود را از شر دیدار او خلاص کنیم. تو سمّی را ساختی که ما می‌توانستیم میهمانان خود را با آن چنان مهارتی مسموم کنیم که به محض رسیدن به خانه‌اشان جان به جان‌آفرین تسلیم کنند. و ما نیز، تو را مرهون الطاف بیشمار خود قراردادیم. ما به تو اجازه دادیم که بر روی کلاهت، دکمه های بنفش بدوزی. ما این امتباز را برای تو قایل شدیم که لقب “زم” را قبل از نام خود بکار بری. ما به تو اجازه دادیم که در مراسم مخصوص رقص دربار، گردوخاک کفش‌های دخترمان، شاهزاده خانوم “ماگنزیا کاراملا” را پاک کنی. ما حتی به تو اجازه دادیم که در سالگرد تاجگذاری ما، بلافصله پس از قاضی القضات، پایه‌ی مجسمه‌ی لک لک مقدس امپراطوری را لمس کنی. آیا این همه امتیاز برای تو قائل شده ایم یا نه؟
– اعلیحضرتا! کرامت شما اقیانوسی است بی کران .
– یک سال پیش، ما به تو ماموریت دادیم که یک شهروند ایده آل برای ما بسازی. آدمی ماشینی که تمامی فضائل و خصوصیات خوب یک انسان زیردست را داشته باشد. و برای این کار یک سال به تو مهلت دادیم و اخطارکردیم که در غیراین صورت، سرت را از تن جدا خواهیم کرد.
– الطاف شما بی پایان باد، اعلیحضرتا!
– خب، تو یک سال تمام به ما امید دادی .
در این لحظه، پادشاه که خشمگین شده بود بر سر او فریاد کشید: “و تو درست یک ماه قبل، تازه از من اجازه خواستی که برای به دست آوردن فن ساختن چنین شهروندی به یک سفر مطالعاتی خارج کشور بروی. درست است یا نه؟”
– همین طوراست، قربان!
گلادیون، با لحنی بدخواهانه گفت: “همین طور…ه؟ ولی تو نمی‌توانی ما را گول بزنی! ما همان وقت هم حدس زدیم که تو می‌خواهی جان ناقابل خودت را در ببری. چون آدم ماشینی حاضر نشده بود. و شاید هم ساخته بودی و می‌خواستی آن را به خارج ببری و به دشمن کثیف من در”اوپرنتسیو” بفروشی. خب، معلوم بود که ما نمی‌گذاشتیم تو از این کشور فرار کنی.”
– بنده هم اطاعت کرده و در خانه ماندم، قربان.
– البته، چاره‌ی دیگری هم نداشتی!
و بعد گلادیون با صدای بلند خندید:‌ “تو تنها کسی هستی که می‌خواستی از نمایشگاه بین المللی اوپرنتسیو بازدید کنی. ولی حالا دیگر برای ما هیچ اهمیتی ندارد. چون یک سال گذشته است و ما تصمیم نداریم بیش از این صبر کنیم.” و این بار کاملاً جدی، به ناگهان فریاد زد:
– آیا شهروند ایده آل حاضر است یا خیر؟
– بله قربان، حاضر است.
گلادیون تعجب کرد و با ملایمت بسیاری که هنوز تردید در آن موج می‌زد، پرسید:
– واقعاً…؟ و ما کی می‌توانیم آن را ببینیم؟
– همین لحظه قربان. آدم ماشینی جلوی دربار ایستاده است و منتظر فرمان همایونی است.
– بیاوریدش به داخل.
– اعلیحضرتا! این شهروند بنا بر سفارش حضرتعالی “ایده ‌آل” ساخته شده است، بنابراین فقط و فقط از شما دستور می‌گیرد. او را به نام صدا بزنید تا بیاید.
– در این صورت به چه اسمی باید او را صدا بزنیم؟
– اسم او میزریوس است ، قربان.
– بسیار خوب.
گلادیون فریاد زد : “میزریوس، داخل شو!”
میزریوس با گام‌های آهسته و خشک پا به درون دربار همایونی گذاشت. و به مقابل تخت پادشاه که رسید ایستاد و شروع کرد به خم و راست شدن و تکان دادن بالا و پایین تنه‌ی خود . صدای مداوم غژوغژ به گوش می‌رسید.
گلادیون برای لحظاتی او را نگاه کرد و سپس پرسید:
– چرا این موجود مدام خودش را تکان می‌دهد و خم و راست می‌شود؟
– ستون فقرات او از نرمترین و ظریفترین موم ساخته شده اس، اعلیحضرتا!.
– در این صورت، آیا ممکن نیست قطعاتش از هم جدا شود؟
– برعکس، او حتی می‌تواند سنگین‌ترین فشارهای شما را هم تحمل کند.
– بدجوری مورمور می‌کند، انگار که دارد گریه می‌کند.
– هرچه بیشتر بار او کنید، او کمتر مورمور و گریه می‌کند، قربان!
– ببینم، روغن‌کاری هم باید بشود؟
– او بدون روغن کاری در خدمت امپراطوری شماست، قربان. در غیر این‌صورت، او از آنها می‌خواهد که مرتب روغن کاری‌اش کنند.
– حرف هم می‌تواند بزند؟
– بله، قربان!
در این لحظه فابیوس رو به آدم‌آهنی کرد و هجی‌کنان گفت: “حرف… ب..زن… میزریوس.”
آدم آهنی، فوراً با صدای یک آدم بالغ شروع به حرف زدن کرد.
– زنده باد پادشاه نابغه و مهربان برگن گوتسیو، که بر پادشاهان پستِ پیش از خود چیره گشت و مردم سرزمینش را به شاهراه سعادت و ترقی رهنمون کرد.
گلادیون از سر رضایت سری تکان داد، ولی از یک چیز خوشش نیامد.
– چرا صدایش، این قدر بد و خش دار است؟
– چون صفحه‌ی آن کارکرده است، قربانت گردم.
– چرا؟ تو که تازه این ماشین را به‌راه انداخته‌ای.
– بله، قربان. اما این صفحه را من متاسفانه در زمان آن پادشاه ملعون و مخلوع قبلی خریدم. همان زمان هم کارکرده بود، اما نمی‌شد در آن زمان اعتراضی کرد. چنان پادشاه خون‌آشام و ظالمی الحق که مستحق سوختن در آتش بود، که فرمان مبارکش را اعلیحضرت عالی شوکت صادر فرمودند.
– در این صورت چرا صفحه‌ی نوتری خریداری نکردی؟
– فدایتان گردم، درست است که این صفحه قدیمی و کارکرده است ولی می‌تواند فوق العاده زیاد کار کند. حتی امروز هم این صفحه کارآیی خودش را حفظ کرده است و برای چندین سلسله پادشاهی می‌تواند هم‌چنان قابل استفاده باشد.
– آیا ما می‌توانیم سؤالی از او بکنیم؟
– البته ، قربان !
گلادیون، هجی‌کنان از میزریوس سؤال کرد:
– آیا می‌توانی به دستور ما، حتی به درون آتش بروی و ذوب شوی؟
میزریوس بی هیچ حرفی، یک راست به طرف بخاری دیواری که پراز هیزم سوزان بود به راه افتاد. فابیوس با یک جهش خود را به او رساند و توانست به زحمت او را متوقف کند. سپس رو به گلادیون کرد و گفت:
– اعلیحضرتا! استدعا دارم حتی به طور سؤالی نیز چنین درخواستی را از او نفرمائید. چون او فوراً درخواست شما را اجابت خواهد کرد.
گلادیون گفت: “بسیارخب، ما سؤالی دیگر از او خواهیم کرد.” و به طرف میزریوس برگشت و پرسید: “بگو ببینیم میزریوس، الان ساعت چند است؟ ”
میزریوس با همان صدای خش دار پاسخ داد:
– زنده باد پادشاه نابغه و مهربان برگن گوتسیو، که بر پادشاهان پست پیش از خود چیره گشت و مردم سرزمینش را به شاهراه سعادت و ترقی رهنمون کرد.
گلادیون با عصبانیت پرسید: “انگار براین صفحه خط افتاده است که همان حرف‌ها را دوباره تکرارمی‌کند؟ نکند هیج کار دیگری از دستش برنمی‌آید؟
– خیر، قربان! او می‌تواند این طرف و آن طرف برود و کاملاً بر اساس فرامین شما کار کند. شما می‌توانید حتی او را به زیر یوغ خود بکشید.
– دیگر چه؟
– دیگرهیچ.
– یعنی او هیچ کار دیگری بلد نیست؟
– فراموش نفرمائید، قربان، که خود شما شهروندی ایده آل را سفارش فرمودید.
– به چه وسیله‌ای او می‌تواند کلمات را ادا کند؟
– به وسیله صفحه، قربان!
– ببینم می‌تواند فکرهم بکند؟
– فکراعلیحضرتا؟! خدا خودش به ما رحم کند.
گلادیون چند لحظه به فکر فرو رفت و دوباره پرسید:
– خوردن، چطور؟ آیا می‌تواند چیزی بخورد؟
– خیر، قربان. او را به این کار عادت نداده‌ایم!
– عادت ندارد چیزی بخورد؟
– تکرار می‌کنم، قربان. شما خواستار یک شهروند ایده آل بودید.
– یعنی، اوهیچ چیز مصرف نمی‌کند؟
– چرا، غذای او کاغذ است. این بسیار اقتصادی‌تر از خوردن نان است.
– براستی که جالب است. بگذار امتحانی بکنیم.
گلادیون کتابی را برداشت و یک برگ آن را کند و به فابیوس داد:
– این را به او بخوران.
– ببخشید قربان، ولی او فقط از دست شما چیزی را قبول می‌کند.
– بسیار خوب.
گلادیون به طرف میزریوس برگشت و گفت: “میزریوس، بیا این کاغذ را بگیر.”
میزریوس کاغذ را گرفت، در دهان گذاشت و آن را بلعید. سپس با صدایی یک‌نواخت گفت :
– “ Der Vater ist gut, die Mutter ist auch gut… der Vater ist gut, die Mutter ist auch gut.. “
و همین طور این کلمات را تکرار کرد تا دیگر صبر گلادیون به سر آمد و بر سر آدم آهنی فریاد کشید و از فابیوس پرسید: “این الدنگ، چش شده است؟”
– استدعا دارم کتاب را به بنده مرحمت فرمائید.
گلادیون کتاب را به او داد و فابیوس نگاهی به آن انداخت و فوراً دلیل آن را پیدا کرد.
– دلیل آن واضح است، قربان. این کتاب دستور زبان آلمانی است.
– ولی ما که دوست نداریم او یک متن را مدام تکرار کند.
– در این صورت کاغذ دیگری به او بدهید، اعلیحضرتا!
– بسیار خب، بیا میزریوس، این نوشته را بگیر.
میزریوس ساکت شد، نوشته را ازدست پادشاه گرفت و در دهان گذاشت و آن را بلعید و با همان لحن یک نواخت شروع به گفتن کرد:
– نقاب را از چهره‌ی خائنان بردارید!
میزریوس این جمله را نیز بدون توقف چندین بارتکرار کرد، تا آن که دوباره گلادیون عصبانی شد و داد زد:
– این بار دیگر چه مشکلی پیش آمد؟
– قربان، چه متنی را به او دادید؟
– گزارش رئیس پلیس را.
– در این صورت تعجب نفرمائید، قربان.
– ولی ما دوست نداریم که او زیاد حرف بزند! برای ساکت کردن او چکار باید کرد؟
– خیلی ساده قربان. یک اردنگی به او بزنید.
– اردنگی؟ آن وقت ممکن نیست که از کار بیفتد؟
– هر چه بیشتر به او اردنگی بزنید، بیشتر در خدمتگزاری به شما حاضر خواهد بود.
گلادیون با تردید به میزریوس نگاه کرد، و بالاخره از تخت پایین آمد و به پشت آدم آهنی رفت و یک اردنگی جانانه به او زد. میزریوس تعادل خود را از دست داد و نقش بر زمین شد. گلادیون کمی ترسید.
– نگاه کن! افتاد زمین!
– او نیفتاد قربان، فقط خود را به پایتان انداخت. او خود را به پای هر کسی که به او اردنگی بزند، می‌اندازد.
گلادیون به فکر فرو رفت. و پس از تفکر بسیار، باتردید گفت:
– عجیب است، چرا این قسمت او نرم بود؟
فابیوس به لرزه افتاد و سرخ شد.
– کی قربان؟ چی؟
– باسن آدم آهنی. وقتی که به او اردنگی زدم… خیلی نرم به نظرم آمد.!
فابیوس که خود را دردردسر بزرگی گرفتار می‌دید، به تته پته افتاد:
– چطور…؟ خب، بله… چطوری نرم بود؟ آهان… من این قسمت او را پر از پشم نرم کردم تا وقتی که اعلیحضرت اراده می‌فرمایند به او اردنگی بزنند، زیاد دردشان نیاید.
– به راستی که خیلی نرم بود.
– البته.
فابیوس از این که توانسته بود از سؤالی خطرناک خود را برهاند، با خوشحالی گفت: “هر کس که فقط برای اولین بار به این شهروند تمام عیار، اردنگی بزند، از این سرگرمی ‌با شکوه محظوظ خواهد شد. درست به همین خاطر من باسن او را از نرمترین پشم پر کردم. و پشم‌های کلفت را برای ساختن صورت او بکار بردم….
ولی گلادیون که عمیقاً به فکر فرو رفته بود، با دست به او اشاره کرد که سکوت کند. و با تاکید گفت:
– با این حال… خیلی عجیبه…
و به طرف آدم آهنی رفت و دستهای او لمس کرد. بعد ناگهان غرید:
– این دستها که گرم هستند!
و بعد بر روی میزریوس، که هم‌چنان کف دربار دراز افتاده بود، خم شد و با دقت نگاهی به او انداخت. سپس قد راست کرد و با صدای رعدآسایی، خشمگین بر سر فابیوس فریاد کشید:
– او نفس می‌کشد! توی رذل و بیشرف، می‌خواستی ما را گول بزنی! او که یک آدم زنده است!
فابیوس در مقابل گلادیون به زانو افتاد:
– بر این آدم بینوا رحم بفرما،‌ قربان!
– توی پست! توی خائن! چطور جرأت کردی که ما را فریب بدهی، ای رذل حقه باز؟!
– استدعا دارم عفو بفرمائید، ای پادشاه عظیم الشأن بخشنده و مهربان ! من یک سال تمام، ماشین پشت ماشین ساختم. تحقیق کردم، مطالعه کردم، جستجو کردم که چگونه می‌توان یک شهروند ایده آل برای مقام شامخ شما ساخت، اما راه به جایی نبردم و مجبور شدم بپذیرم که این کاراحمقانه‌ای است و من هیچوقت قادر نخواهیم بود بتوانم این وظیفه را به پایان برسانم. شما کاری امکان ناپذیر را به من محول کردید، قربان. هیچ‌گاه و هیچ‌گونه ماشینی نخواهد توانست این وظایف سنگین را که شما از او انتظار دارید بتواند برآورده کند! این وظائف فقط از عهده‌ی کسی که جان دارد و برای حفظ آن حاضر است دست به هرکاری بزند، برمی‌آید. ازعهده‌ی یک انسان زنده، قربان!
———————————————–
۱- میزریوس به معنای بدبخت و ذلیل.

درباره ی غلامرضا آذرهوشنگ

همچنین ببینید

ماینکن یا فشن یا شاعر یا پنجره پاکنی در نیویورک؟

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>