Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

شهرزاد (امير رضايي)

توسطehsan.rezaei 2 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  شهرزاد (امير رضايي)

                   شهرزاد هنوز روسری سرش نکرده بود. شاید اصلا روسری نمی پوشید. گیس های مجعد سیاهش روی شانه­­ ریخته بود. گردن سفید وکشیده، مثل ستونِ نوری که ماهِ چهره­ می تاباند، از میان سیاهی گیس ها گذشته و در جناق سینه زیر روپوش حریرِ سبز رنگی محو ­شده بود. چشم های درشتِ شرقی، در دو طرفِ بینیِ ظریف، ملایم، مهربان و سحر انگیز جلوه می کرد. مثل هر بار، نگاهم را از پیشانی فراخ و روشنش آغاز کردم و با شعف و وسواس فراوان، از روی چشم ها و بینی گذشتم و به لب ها رسیدم. تنم داغ ­شد و انجماد رگ هام به گرمی گرایید. قلبم توی گوش ها تپش داغی ریخت و روی چانه اش از تپیدن تهی ­­شد. در زیر چانه چندین مرتبه گردن را با نگاه نواختم و آرام و دلواپس  به روپوش حریر سبز رسیدم. روی مرزِ بیضی سیاه متوقف شدم. شهرزاد محصور شده بود:

سر و گردن و قسمت بالای شانه ها را یک بیضی سیاه محصور کرده بود. گرداگرد بیضی با نگاره های طلایی تذهیب شده بود. میل داشتم بارها و بارها برگردم و نگاهم را از پیشانی آغاز کنم. اما دل کندم و از مرز بیضی عبور کردم. زیر تصویر، ترکیب « چای شهرزاد » مثل همیشه خوش دست و زیبا جلوه می کرد. یک نستعلیق تمام عیار. تصویر دقیقاً همان نشانی بود که روی قوطی های چای شهرزاد می دیدم. هر شب بخشی از چهره ی شهرزاد را که خوب به خاطر سپرده بودم روی مقوای سفید بزرگی که وسط اتاقم گسترده بود، نقاشی می کردم.

همان نشانِ روی قوطی هارا کمی بزرگ تر، برای تبلیغات روی در مغازه زده بود. از ورودی مغازه چند پله به زیر زمین می­ رفت. قوطی های بزرگ و کوچک روغن نباتی، کیسه های خشکبار و گونی های غلات و حبوبات به ردیف ایستاده بودند. در یکی از قفسه های میانی، چند قوطی چای شهرزاد مرتب چیده شده بود. شهرزادها، همه به من زل زده بودند. پیرمرد، ریز و قوز کرده، صندلیش را به بخاری نفتی کوچکی چسبانده بود، دست ها را دور بخاری حلقه کرده بود و سر زانوها را به هم می کوبید. مثل هربار به نگاه های کشدار من وقعی ننهاد.

چند گام جلوتر، به تعمیرگاه تلویزیون رسیدم. یک تلویزیون بیست ونه اینچِ چوبیِ شاپ لورنس درست وسط مغازه نشسته بود. روی شیشه اش با خط درشت نوشته بود: «فروشی»کمی جلوتر، دل و روده ی تلویزیون وستینگ هاوس بزرگی روی زمین ریخته بود.  تعمیرکار با موهای ژولیده و عینک ذره بینی رویش خم شده بود. دود هُویه، گویی از کله اش به طرف سقف بالا می رفت. تلویزیون فیلیپسِ قهوه ای پشت ویترین، برف می باراند: خیابانی باریک، تاریک و بی انتهایی که برف آبدارش تا زانو می رسید:

سرمای ژانویه ۱۹۸۲ تا ته وجودم چنگ می انداخت. سوزش باد و برف از تار و پودِ کتِ کتانی نازک­ به درون می خزید و پشت و سینه ­ام را می لرزاند. با صورت تکیده و بینی باریک باد را می شکافتم و پیش می رفتم. کفش های چرمی پاشنه کوتاهم از نفوذ انبوه برف آب دار سنگین شده بود.

ساختمان ها در دو طرف، مرتفع و متروک بودند. دو سه کلاغِ زاغی، روی سیم های برق به هم فشرده شده بودند. نفسشان بیرون نیامده یخ بسته از منقار می ­آویخت. جلو یک ساختمان عظیم ویلایی با نرده های بلند و نوک تیز، کالسکه ا­ی خالی و بی اسب رها شده بود. صندلیِ کالسکه را برف انباشته بود و دایره ی چرخ ها با قطرهایی از قندیل های یخی به چند قطاع قسمت شده بود. هرچه جلوتر می رفتم، برف سنگین تر و خیابان تاریک تر می­ شد. برای خلاصی از برفِ عمیق و آبدار خیابان، به پیاده رو پناه بردم. قدم به قدم آب سرد ناودان ها روی سر و گردنم ریخته و در یقه ی کتم فرو می رفت. ته خیابان به جایی نمی رسید. محو، تاریک و مه زده بود. گام هام کُند شده بود و پاهام سنگین و سرد.

درست روی نبش خیابان فرعی شماره ۳۴، سگی چمبره زده بود. با نزدیک شدن من سر برداشت، عوعوی کرد و دُم جنباند. با دست های خشکِ یخ زده جیب های کتم را وارسی کردم. ته یکی از جیب هام، دستم روی چیز قلنبه ای رفت. تکه نانی خشکیده بیرون آوردم و جلو پوزه اش بردم. صدای خرت خرتِ خرد شدن نان سکوت سرد خیابان را شکست. سر و گردنش را نوازش دادم. گرمای تنش به دست های کرخ شده ام کمی رمق داد. سگ بلند شد، دمی جنباند و در امتداد خیابان فرعی شماره ۳۴راه افتاد. بی آن که بدانم کجا می رود، دنبالش کردم. خیابان فرعی ۳۴، باریک تر بود و تاریک تر. خانه ها تنگ هم بودند. دیوارها، بلند و درخت های پیاده رو یخ زده بود. دست ها را زیر بغل فشرده بودم و با قدم های کوتاه و آهسته روز­ را مرور می کردم:

حسام، معلم انگلیسی پی شیرینی فرستاده بودم. همیشه سفارش دانمارکی داغ داشت. از قنادی کنار خواربار فروشی. سه شنبه­ زنگ آخر با پالتو سیاه و شال سبز بلندش وارد کلاس شد. روی صندلی نشست و خودش را به بخاری نفتی چسباند. از جیب پالتو یک واکمن قرمز کوچک بیرون آورد. موج sw2، روی ردیف ۱۲ مگاهرتز، صدای ضعیف «BBC World Service» توی کلاس پیچید و با اتصال گوشی محو شد.  گوشی ها را توی گوشش تپاند. همان طور نشسته گچ را برداشت، روی تخته نوشت: « اگر مشکل داشتید به دیکشنری رجوع کنید. » چشم ها را بست و توی صندلی ولو شد. با پای راست روی موزاییکِ کف کلاس ضرب گرفت و سبیل های زردِ پر پشتش را جنباند. بچه ها یکی یکی  سکه های بیست ریالی روی میز تحریر معلم گذاشتند و کلاس را ترک کردند.

صدای افتادن یک قندیل بزرگ یخی، هشیارم کرد. قندیل درست جلو پایم به شکل عمودی در برف فرو رفته بود. سگ، زوزه کشان سرش را دزدید و پایش را تندتر کرد. بین دو ساختمان سیاه، راهرو باریکی باز شده بود. سگ توی راهرو پیچید و من به دنباش. دیوارهای بلند، سرد و سنگین از دو جانب احاطه مان کرده بود. راهرو به پلکان باریک و تندی رسید. سگ با احتیاط از پله ها بالا می رفت و هر چند قدم بر می گشت و نگاه مراقب گونه ای به من م ­انداخت. انتهای پلکان به طبقه ی دوم یک ساختمان کوچک و قدیمی رسید که بین برج های سیاهِ بی  انتها محاصره شده بود. در فلزیِ سنگین وکوتاه ساختمان، نیمه باز بود. سگ روی آخرین پله چمباتمه زد.

با دست راست، آرام و با احتیاط در را فشار دادم. تراسِ سیمانی و سرد با چند گلدان احاطه شده بود. گلدان های عاری از گل را مخلوطی از شن و برف انباشته بود. آخرین گلدان، هنوز حیات را در خود می دید. یک رشته ی تابیده ی گل پیچک از گلدان تاب خورده و از شکاف بالای در به درون می رفت. در هال باز بود. با گام های شمرده وارد شدم. چیزی دیده نمی شد. دستم را روی دیوار کشیدم. کلید زیر دستم سرید و چراغ روشن شد. هال خلوت و عاری از اثاثیه بود. سرمای کف و دیوارها فضا را سنگین کرده بود. یک شاخه گل پیچک روی دیوار سمت راست به بالا خزیده و در انتهای آن شکوفه ی زردی دیده می ­شد. روی دیوار مقابل یک در چوبی قهوه ای بود. بسته. دستگیره را چرخاندم. در باز شد.

اتاقی حدود دوازده متر مربع با اثاثیه­ معمولی مرتب شده بود. گوشه ی اتاق کمدچه ­ای بود که چند کتاب قدیمی چرمی توی آن چیده شده بود. بین کتاب های بزرگ چرمی فارسی، یک کتاب جیبی پارچه ایِ زرد به زحمت جا باز کرده بود بود. روی جلد کتابِ زردِ پارچه ­ای با خط درشت نوشته بود:

«How Can A Man Find Himself?  » شمایل بزرگی از یک منظره ی مسحور کننده درسمت راست اتاق آویزان بود: دشتی سبز با گل های هزار رنگ که آبشار زیبا و زلالی از میانش می گذشت. پرنده ای عظیم بر فراز دشت در پرواز بود که با ­های رنگارنگش تا دو سوی افق کشیده شده بود. طفل برهنه ای با سر و چشم سفید و اندامی شیری رنگ به منقار داشت و به دور دست پرواز می کرد.

درست کنار دیوار یک میز تحریر بود که مقوای بزرگی روی آن گسترده بود. پشت میز و چسبیده به بخاری نفتی کوچک، روی صندلی نشستم. مداد را برداشتم. شهرزاد تا چانه نقاشی شده بود. با شعف و وسواس فراوان چانه را کشیدم. گردن را کامل کردم و گیس ها را از دو طرف روی شانه ریختم. موسیقیِ غریب و گوشنوازی به دستم نیرو و ظرافت می­داد. با چند خط راست جناق سینه را رسم کردم و پیراهن حریر سبز را با حرکات مدور قلم روی سینه ها کشیدم. سر و گردنش را در بیضی سیاه محصور نکردم. اندام بالایی را تا کمرگاه کشیدم. پیراهنش را تا بالای زانوها امتداد دادم. دو بازوی لطیف، ساعد سیمین و انگشتان ظریف، دست هاش را شکل دادند. با نوک قلم ساق پاهای سحر انگیز­ش را تا مچ و انگشتان ادامه دادم. از جایم بلند شدم و ایستاده نگاهش کردم. از پیشانی فراخ  و سفیدش نگاهم را آغاز کردم و …

به خط چانه رسیده بودم که کسی در زد. قلم را روی میز گذاشتم. همه­ ی اندامم سست و  بی حرکت شد. صدای در بار دیگر بلند شد. چشم هام به در دوخته شده بود. در آرام باز شد. چهره ی شهرزاد بر آستانه ی در ظاهر شد. بدون حاشیه ی بیضی سیاه. نگاهم را از روی پیشانی آغاز کردم … ساق و پنجه ی پاها کامل بود: شهرزاد روح داشت و راه می رفت. خون در رگ هام خشکیده بود. به طرفم آمد. هر دو دستم را گرفت. گرمای عجیبی در تنم دوید و نشاط همه ی جهان در درونم غلیان کرد. با چشم های درشت شرقیش، مهربان، نافذ و اغوا گر، نگاهم کرد.

روی زمین دو زانو نشست. مرا هم کنار خود نشاند. سرم را در آغوش گرفت. پایم را دراز کردم و به صورتش زل زدم. یک آن نگاهم دور اتاق چرخید. تلویزیونِِِِِ فیلیپسِ قهوه­ ای برف می­ باراند. پرنده­ ی بزرگِ روی شمایل، کوچک شده و در افق ناپدید شد. روی پیشانی فراخ روشنش  بازگشتم.

پنجه ­ی پایم سرد و کرخ شد. سردی و درد از ساق پاهام بالا کشید و تا شکم پیش آمد. درد و سرما همچون سمی مهلک قلب و جگرم را شکافت و به حنجره رسید. تا جناق سینه سرد و بی حرکت شدم. درد گلویم را فشرد. قطره­­ای اشک گرم از چشم شهرزاد روی گونه­ ام چکید. لب هام فقط دو بار جنبید:

شهر  …   زاااد ..!

زمستان ۹۳ / ا.ح.رضایی

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.