Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

شاهنامه به زبان نثر (قسمت هفتم)

توسطپرنيان پورشاد 2 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  شاهنامه به زبان نثر (قسمت هفتم)

پادشاهی نوذر :

 

پادشاهی نوذر هفت سال طول کشید.وقتی سوگ پدرش به پایان رسید برتخت پادشاهی تکیه زد  و بارعام  داد و به سپاه دینار و درم داد و بزرگان به پابوسی او آمدند.

مدتی ازین ماجرا نگذشته بود  که شاه طریقه بیدادگری پیش گرفت و رسم های پدر را به هم زد و با موبدان و آزادگان دشمنی کرد و دلش اسر حرص و آز شد و به همین خاطر در پهنه فرمانروایی اش بزرگان دست به طغیان زدند و شورش در گوشه کنار مماکت به پا شد. نوذر شاه ترسید و به سام نامه نوشت که : دلگرمی من به توست ، در پادشاهی من آشوب به پا شده است و به تو نیاز دارم.

وقتی سام به ایران آمد بزرگان به استقبالش آمدند و از بیداد نوذر سخن راندند واز سام خواستند که به جای نور بر تخت شاهی نشید سام گفت ک این پسندیده نیست که اورا که از نژاد کیان است کنار بگذاریم حتی اگر بعد از منوچهر دختری جانشین او  میشد من بازهم از او اطاعت میکردم  درست که مدتی بیدادگری کرده است ام میتوان اورا به راه آورد .من نصیحتش میکنم  و شما بزرگان هم بیایید و طریق دوستی پیش گیرید  واو را تنها نگذارید، بزرگان پذیرفتند.

وقتی سام به نزد شاه رفت نوذر او را در آغوش کشید و شاد شد سام به او گفت : تو از فریدون به جا مانده ای  پس چنان باش که همه از تو به نیکی یاد کنند نباید  به این جهان دل ببندی که پایدار نیست .سام بسیار او را با بزرگان آشتی داد و به سوی مازندران رفت.

به توران خبر رسید که منوچهر مرده است .پشنگ تصمیم گرفت به ایران سپاه گسیل کند . بزرگان لشگر از جمله ارجاسب و گرسیوز وبارمان و گلباد جنگی و ویسه و  فرزند پهلوانش افراسیاب را فرا خواند .پشنگ ابتدا از تور وسلم یاد کرد و گفت : برکسی پوشیده نیست که ایرانیان باما چه کردند و امروز زمان کینخواهی فرا رسیده است.

افراسیاب از سخنان پدر منقلب شد و آماده نبرد گشت و به پدر گفت :  اگر پدرت  زادشم آن زمان تیغ میکشید ما اینطور خوار نمیشدیم .اکنون من مهیای جنگ هستم و به خونخواهی تور و سلم میروم.

اغریرث فرزند دیگر پشنگ به نزد پدر آمد و گفت : اگرچه منوچهر مرد اما سام نریمان زنده است و بزرگانی چون گرشاسب و قارن نیز هستند. تو خوب میدانی که از دست آنان بر تور وسلم چه رفت . نیای من زادشم  حق داشت که جنگ پیشه نکند ما نیز باید از عقل پیروی کنیم. پشنگ ناراحت شد و گفت : افراسیاب در فکر خونخواهی است و تو اینچنین سخن میگویی ؟ وظیفه توست که به کمک برادرت بروی. اگر منوچهر بر سلم و تور پیروز شد به خاطر سپاهیان زیادش بود و شما هم باید چنین سپاهی بسازید حالا که منوچهر مرده است من از نوذر واهمه ای ندارم چون جوان و خام است .

بنابراین سپاهی از ترکان چین آماده شدند و وقتی لشکر نزدیک جیحون رسید نوذر خبردار شد پس سپاهیانش را به سپهداری قارن گسیل کرد .

افراسیاب در میان دلیران دو سپاهی گرد  به نام های شماساس و خزروان انتخاب کرد و سوارانی را به آنها سپرد و آنها را روانه زابلستان کرد .خبر رسید که سام نریمان مرده است پس بسیار شاد شد و به سپاهیانش نگریست که حدود چهارصد هزار نفر بودند و در مقابل سپاه نوذر که صد و چهل هزار نفر بودند که به شمار نمی آمدند.پس نامه ای به پشنگ نوشت که پیروزی از آن ماست.

وقتی سپیده سر زد و دو لشکر مقابل هم قرار گرفتند و صف آرایی کردند ترکی به نام بارمان نزد افراسیاب رفت  و گفت : تا کی صبر کنیم من میخواهم هر چه زودتر بجنگم .اغریرث دانا گفت :  اگر به بارمان گزندی برسد لشکریان مایوس می شوند پس یک مرد گمنام را باید فرستاد اما افراسیاب از سخن اغریرث ننگش آمد و برامان را فرستاد .

بارمان به میدان جنگ رفت و جنگجو طلبید .قارن به مردانش نگاه کرد ولی کسی جرات جنگ با بارمان را نداشت به جز برادرش قباد که پیر شده بود. قارن از بیدلی سپاهش به خشم آمد و به قباد گفت که دیگر جنگیدن از تو گذشته است اگر بلایی سرت بیاید لشکریان مایوس میشوند  قباد گفت : عاقبت همه ما مرگ است یکی در بستر می میرد و یکی در جنگ اگر من بمیرم برادرم پابرجاست. پس از مرگم دخمه ای بساز و سرم با مشک و کافور بشوی و مرا درآن قرار بده تا من در نزد یزدان ایمن شوم، این سخن بگفت و نزد بارمان رفت.

در نهایت پس از کشمکش های زیاد بارمان پیروز شد و از افراسیاب خلعت دریافت کرد .

از سوی دیگر قارن و گرسیوز مهیای جنگ شده و لشکریان بهم آمیختند و بعد ازینکه تعداد زیادی از دو طرف کشته شدند قارن برگشت در حالی که سوگوار برادر بود.

نوذر به گریه افتاد و گفت : پس از مرگ سام اینگونه سوگوار نشده بودم قارن پاسخ داد تا زنده ام دست از جنگ و حمایت تو نمیکشم اما امروز وقتی با افراسیاب میجنگیدم او جادویی ساخت که در چشم من آب و رنگی نماند و همه جا چون شب تاریک شد و چون هوا تار شد مجبور به بازگشت شدم.

روز بعد دوباره جنگ سختی در گرفت و در هر طرف که قارن جنگجو میطلبید آنجا پر از خون میشد.سرانجام نوذر از قلب سپاه برای جنگ افراسیاب آمد تا شب جنگید و افراسیاب چیره شد.ایرانیان که خسته شده بودند فرار کردند نوذر غمگین طوس و گستهم را صدا زد و درد ودل کرد و گفت : شما به پارس بروید و شبستان را به کوه البرز ببرید و خود به سپاه بروید تا شاید از نژاد فریدون یکی دونفر باقی بماند.شاید دیگر یکدیگر را نبینیم  اگر ما شکست خوردیم ناراحت نشوید که نهایت همین است یکی به خااک می افتد و دیگری به تخت می نشیند.

بعد از دو روز شاه دوباره لشکر را با سختی مهیای جنگ کرد قارن در قلب لشکر به همراه شاه بود و در چپ تلیمان و سمت راست شاپور بود . از آنسو افراسیاب هم در چپ لشکرش بارمان و در سمت را گرسیوز را قرار داه بود و خود در قلب سپاه قرار گرفت.

جنگ ادامه داشت تا اینکه شاپور کشته شد پس قارن و شاه تصمیم به عقب نشینی گرفتند .افراسیاب به کروخان ویسه گفت که لشکر را به پارس ببرند.

قارن نگران شبستان و زنان و فرزندان شد ولی شاه گفت که طوس و گستهم را فرستاده است اما سواران ایرانی با نگرانی نزد قارن رفتند و گفتند : ما باید به پارس برویم زیرا آنها زنان و کودکان ما را اسیر میکنند پس شیدوس و کشواد و قارن مشورت کردند و سپاهی آماده کردند و ناامید به دژ سپید رسیدند و در آنجا بارمان و سپاهیانش را دیدند.

قارن که از مرگ برادر خشمگین بود برآنها تاخت و او را کشت و سپاهیانش را پراکنده کرد و خود با سپاهش سپاهش به سوی پارس رفت . وقتی نوذر شنید که قارن رفته است از پس او به راه افتاد تا شاید به سلامت ببرد اما افراسیاب فهمید و اورا گرفتار کرد و به دنبال قارن میگشت که فهمید او رفته و بارمان را کشته است.

افراسیاب آشفته شد و به ویسه گفت : در مرگ پسرت پایدار باش و به جای پسرت با سپاهیان به دنبالش بروید . ویسه به راه افتاد و در راه پسر غرق در خونش را دید و غمگین شد.

وقتی قارن از پارس به هامون رسید دید که از دست راست تورانیان میتازند فهمید که برسر شاه چه بلایی آمده است . ویسه به او گفت : ما تاج وتخت ایران را به چنگ آوردیم از قنوج تا مرز کابل و از آنجا تا بست و زابل همه در چنگ ماست و تو جایی نداری بروی . قارن گفت : اگر شاه نوذر اسیر شماست همیشه اینگونه نخواهد بود و این بلایی ست که سر شما هم خواهد آمد.

جنگی در گرفت و بسیاری از جنگاوران کشته شدند و ویسه مستاصل شده بود تا اینکه در جنگی تن به تن با قارن شکست خورد و فرار کرد و گریان از درد پسر خود را به افراسیاب رسانید . از آنسو سپاهیانی برای تسخیر زابل و سیستان به سرکردگی شماساس و خزروان به هیرمند رسیدند . زال که به خاطر مرگ پدر به مازندران رفته بود در زابل حضور نداشت.

مهراب که از آمدن لشکر افراسیاب باخبر شد کسی را نزد شماساس فرستاد که ما از نژاد ضحاک هستیم و ازین پادشاهی دلخوش نیستیم و روی دیدن زال را نداریم و با این حیله از حمله آنان جلوگیری کرد و فورا پیکی به جانب زال فرستاد و ماجرا را بازگفت و خواست تا او خود را سریع به زابل برسناد.

زال خود را با لشکری جنگجو به زابل رساند و شبانه تیرهایی در جمع سپاهیان انداخت ، صبحگاه وقتی تیرهارا دیدند فهمیدند این تیر زال است .پس جنگ در گرفت و خزروان و زال در گیر شدند و زال با گرز بر سرش کوبید طوری که جهان پیش چشمش سیاه شد و شماساس را به کمک طلبید ولی او نبود . از گلباد کمک گرفت اما او هم از ترس فرار کرد اما زال تیری به سوی زو و او نقش زمین شد و مجروح گردید.وقتی شماساس سرافکندگی دو پهلوان سپاهش را دید هراسان شد و به سوی افراسیاب فرار کرد اما در راه با قارن رو برو شد  ومجبور به جنگ با او شد و همه لشکریان را از دست داد و گریزان با چند مرد دیگر فرار کرد.

به افراسیاب خبر رسید که بسیاری از یلان لشکرش را از دست داده است با خود گفت : چرا نوذر زنده باشد و یاران من به خواری کشته شوند پس کت بسته با شمشیر سر نوذر را زد و سپس به فکر کشتن بستگان شاه افتاد . اما اغریرث گفت : این سرهای بی گناه را از تن جدا مکن آن ها را به من بسپار تا در غاری زندانی کنم و افراسیاب با کراهت قبول کرد.

افراسیاب به سمت ری و ایران آمد و بر تخت تکیه کرد.

وقتی خبر مرگ نوذر شاه به طوس و گستهم رسید مویه کنان به زابلستان رفتند و از زال کمک طلبیدند ، زال به آنها قول مساعد داد و سپاهیان را به مرور آماده جنگ کرد.از آن سو ایرانیانی که در زندان اغریرث اسیر بودند از او خواستند که آنها را آزاد کند و گفتند تو میدانی که زال و مهراب در زابل و کابل خود را مهیای جنگ میکنند.

برزین و قارن و خراد و کشواد همه سپاه را آماده میکنند تا به خوخنخواهی  نوذر آیند اگر افراسیاب بفهمد از کینه آنها ما را میکشد پس تو ما را آزاد کن. اغریرث گفت : اگر شمارا  آزاد کنم برادرم از من خشمگین میشود صبر کنید تا زال به  ساری بیاید و من شما را به او میسپارم .پس آنها نامه به زال نوشته و شرح ماجرا را گفتند که اگر  اوتا ساری بیاید اغریرث آهنا را آزاد میکند و آمل را به آنان میسپارد و به ری میرود .

زال پس از خواندن نامه پرسید : چه کسی حاضر است به ساری برود و آنها را بیاورد ؟ کشواد پذیرفت و وقتی به ساری رسید اغریرث رفته بود واسرا را جاگذاشته بود.

وقتی اغریرث به ری آمد افراسیاب خشمگین شد که آیا نگفتم آنها را بکش ؟ اغریرث گفت : باید از شرم آب شد از خدا بترس و بد مکن .جهان ارزش این را ندارد که به خاطرش حتی موری را آزار دهی . افراسیاب از سخنان برادر برآشفت و او را  با شمشیر به دونیم کرد . وقتی زال خبر مرگ اغریرث را شنید گفت : افراسیاب با این کار تاج و تختش را ویران کرد .

بدین سان زال همچنان در تدارک سپاه بود و بالاخره سپاه را به سوی پارس روانه کرد وقتی افراسیاب شنید که زال با سپاهی مجهز می آید لشکر به سوی ری فرستاد و دو سپاه رو در روی یکدیگر قرار گرفتند.

دسته بندی ها:
  داستان, ساير آثار
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 پرنيان پورشاد

  (64 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.