Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

شاهنامه به زبان نثر (قسمت هشتم)

توسطپرنيان پورشاد 2 سالقبل3دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  شاهنامه به زبان نثر (قسمت هشتم)

پادشاهی زوطهماسب  :

 

شبی زال به فکر افتاد که شاهی انتخاب کنند که علاوه بر اینکه از نژاد شاهان باشد دارای عقل ورای نیز باشد اگرچه طوس و گستهم فر و شکوه فراوانی داشتند ولی چون تدبیر درستی نداشتند به درد پادشاهی نمی‌خوردند . پس با موبدان مشورت کرد و آن‌ها را به کمک طلبید و آن‌ها نیز زوطهماسب را لایق دیدند پس قارن با موبد و مرزبان با سپاهی به نزدش رفتند و مژده دادند که تاج فریدون به تو رسید . او بر تخت نشست و چون کهنسال بود عقل و تدبیر فراوانی داشت . در این مدت دو لشکر همچنان رودرروی یکدیگر قرار داشتند . در آن زمان خشکسالی پدیدار شد طوری که سپاهیان ازهم‌گسیخته شده بودند. از سپاه توران فرستاده‌ای سوی زوطهماسب آمد که:  بسیاری از نامداران دو طرف از بین رفته‌اند . بیایید کینه‌ها را کنار بگذاریم و دست از جنگ برداریم. شاه پذیرفت و از جیحون تا مرز تور تا چین و ختن را به آن‌ها سپرد پس زو به سمت پارس رفت و زال در زابل ماند و لشکر توران هم بازگشت . وقتی زو هشتادوشش‌ساله شد پس از پنج سال پادشاهی از دنیا رفت .

 IMG-20151221-WA0003

پادشاهی گرشاسپ  :

او نه سال پادشاهی کرد . خبر به ترکان رسید که زو مرد و گرشاسپ پادشاه شد. افراسیاب که با خواری بازگشته بود مورد غضب پشنگ قرارگرفته بود . پدر به او گفت : من تو را فرستادم که به جنگ دشمن بروی نه اینکه خون برادرت را بریزی .دیگر تا ابد با تو کاری ندارم . پس از چند سالی گرشاسپ درگذشت و این خبر به افراسیاب رسید و او به فکر افتاد و سپاهی آماده کند و برای گرفتن تاج‌وتخت به ایران حمله کند . به ایرانیان خبر رسید که افراسیاب می‌آید پس آن‌ها به زابل رفتند و از زال کمک طلبیدند. او گفت : من دیگر پیر شده‌ام و به درد جنگ نمی‌خورم . پس به رستم گفت : جنگی در پیش است می‌دانم که تو هنوز جوانی و می‌خواهی جوانی کنی اما چه باید کرد که دشمن درراه است . آیا حاضری بروی ؟ رستم گفت: آیا کارهای من را در کوه سپند فراموش کردی؟ اگر من بخواهم از افراسیاب بترسم دیگر نام و نشانی از من در جهان نخواهد ماند . زال گفت: جنگ کوه سپند در برابر این آسان بود ولیکن من از کردار افراسیاب نسبت به تو می‌ترسم . الآن زمان بزم و جوانی توست چگونه به خود اجازه دهم ترا به جنگ افراسیاب بفرستم ؟

چنین گفت رستم به دستان سام    که من نیستم مرد آرام و جام

زال گفت : حال که چنین تصمیمی داری گرز سام را که با آن پیلان را از پا درمی‌آورد به تو می‌دهم . رستم اسبی خواست که بتواند او و گرزش را حمل کند اما زال در فکر بود که کجا چنین اسبی بیابد .

 

• رخش  :

زال هرچه گله در زابلستان بود حاضر کرد و از رستم خواست تا انتخاب کند اما هیچ‌کدام تاب تحمل دست رستم را هم نداشت تا اینکه اسبانی از کابل آوردند و در آن میان مادیانی بود با سینه‌ای چون شیر و پاهایی کوتاه و گوش‌هایی چون خنجر آبدار و با یال فراوان . او کره‌ای زاده بود با چشمانی سیاه و سمی پولادین با تنی پرنگار و با نیروی فیل و به اندام هیون با جرات شیر و استوار چون کوه بیستون . رستم وقتی او را دید پسندید. از چوپان پرسید این اسب کیست؟ چوپان گفت صاحب آن را نمی‌شناسیم و او را رخش رستم می‌خوانیم . اگر مادرش کمند و سوار ببیند مانند شیر به کمک فرزندش می‌آید پس به فکر چنین اژدهایی مباش اما رستم کمند انداخت و سر او را به بند آورد . مادرش غران به‌طرف رستم آمد و می‌خواست سرش را بکند اما رستم غرید و مشتی بر سرش کوفت که مادیان برگشت . رستم اسب را گرفت و به چوپان گفت :این اسب چند است؟ او گفت: اگر تو رستم هستی بهایش راست کردن مرزوبوم ایران است.رستم شاد شد و پیش زال رفت .

دل زال زر شد چو خرم بهار   ز رخش نو آئین فرخ سوار

 

سپاهی از زابلستان حرکت کرد و در پیشاپیش سپاه رستم پهلوان و پشت او پهلوانان سالخورده بودند. افراسیاب که از آمدن آنان باخبر شده بود با خواری فرار کرد و رفت . پس‌ازآن زال به فکر افتاد شاهی از نژاد کیان برای تاج‌وتخت انتخاب کند . با موبدان به مشورت نشست پس آن‌ها نشان کیقباد را دادند . زال به رستم سپرد که با لشکریانش به کوه البرز برود و بدون درنگ در عرض دو هفته او را بیاورد و بر تخت شاهی بنشاند . رستم بر رخش نشست و نزد کیقباد می‌رفت درراه ترکان به رستم رسیدند و با او به جنگ پرداختند ولی رستم با یک حرکت همه را تارومار کرد . بسیاری کشته شدند و بسیاری به‌سوی افراسیاب گریختند. افراسیاب قلون را فراخواند و گفت که به دنبالشان برو و مراقب باش زیرا ایرانیان اگر بفهمند ناگهان حمله می‌کنند . قلون حرکت کرد . رستم در یک میلی البرز کوه جایگاه باشکوهی دید و جوانی مانند ماه که بر روی تختی در سایه نشسته و پهلوانان در اطرافش نشسته‌اند پس رستم نزدیک رفت و تعظیم نمود. آن‌ها به او گفتند : ای پهلوان شایسته نیست که بگذری و فرود نیایی چون تو میهمان و ما میزبان هستیم پس بیا و با ما می بنوش. رستم گفت :من باید به البرز کوه بروم الآن زمان باده‌نوشی نیست . آن‌ها گفتند: ای پهلوان در البرز کوه به دنبال که می‌گردی؟ ما از مردم آنجا هستیم و می‌توانیم کمکت کنیم . رستم گفت : به دنبال کیقباد هستم.همان جوان گفت : من نشانی او را دارم اگر تو بر سفره ما فرود آیی به تو خواهم گفت. رستم پذیرفت . جوان گفت : با او چه کارداری؟ رستم گفت : که از زال برایش پیامی آورده‌ام زیرا تخت شاهی را برایش مهیا نموده‌اند. جوان خندید و گفت : قباد خودم هستم. رستم در برابر شاه تعظیم کرد . قباد به رستم گفت : خواب دیدم که از سوی ایران دو باز سپید با تاجی به‌سوی من می‌آمدند و آن را بر سرم گذاشتند . شب و روز تاختند تا نزدیک ایران رسیدند و قلون راه را بر آن‌ها بست . قباد خواست در برابر او بجنگد که رستم گفت :جنگ کردن کار شما نیست . من و رخش در برابر آن‌ها کافی هستیم و جز ایزد کمکی از کسی نمی‌خواهیم . رستم به‌سوی آن‌ها تاخت و سواران را از زمین بلند می‌کرد و بر زمین می‌زد . قلون دید که گویا دیوی از بند رهاشده پس به او حمله برد و نیزه به جوشن او کوبید . تهمتن نیزه‌اش را گرفت و غرید و او را از زین بلند کرد و چون مرغی که به سیخ کشیده باشند به نیزه زد و به زمین کوفت با اسب از روی او گذشت همه سواران فرار کردند و سپاه قلون شکست یافت.

 

پادشاهی کیقباد  :

پادشاهی او صدسال بود .وقتی او بر تخت نشست همه نامداران چون زال و قارن و کشواد و خراد و برزین بر او گوهر افشاندند. شاه تصمیم گرفت سپاهی گردآورده و به جنگ ترکان برود . پس ایرانیان آماده جنگ شدند .دریک سو مهراب و در سوی دیگر گستهم در قلب قارن و در ته سپاه کشواد بود و در پیشاپیش سپاه رستم و پشت او پهلوانان دیگر و پشت آن‌ها زال با کیقباد بودند . درفش کاویانی برکشیدند و جنگ را شروع کردند . از آن‌سو افراسیاب هم سپاهی آماده کرد و اجناس و ویسه در راست و شماساس و گرسیوز در چپ و در قلب سپاه خودش با چند تن از نام آوران لشکر بودند . دو لشکر در برابر یکدیگر صف کشیدند و به جنگ پرداختند و از خون همه‌جا رنگین شد . قارن نعره‌ای کشید و به میان سپاه آمد و جنگجو طلبید اما کسی به میدان نیامد پس او به‌طرف ترکان تاخت و در هر حمله ده مرد جنگی را به خاک می‌انداخت و ناگاه چشمش به شماساس افتاد نزد او رفت و تیغ برکشید و برسرش کوبید و شماساس در دم سقوط کرد و مرد .

وقتی رستم جنگ کردن قارن را دید پیش پدر رفت و گفت : افراسیاب را نشانم¬بده تا با او مبارزه کنم . من امروز قصد جنگ با کسی جز او را ندارم . زال گفت : گوش کن پسر عقلت را به کار انداز . آن ترک در جنگ اژدها و بلایی عظیم است و در هنگام جنگ در یکجا ساکن نیست . رستم گفت: تو از طرف من خیالت راحت باشد .خداوند یار من است . اگر اژدها یا دیو نر باشد خواهی دید که دمار از روزگارش درمی‌آورم . پس سوار رخش شد و به‌سوی توران رفت . وقتی افراسیاب او را دید از کودکی او در شگفت شد و پرسید : او کیست ؟ کسی گفت : او پسر زال است که با گرز سام آمده است . افراسیاب تیغ کشید و با او به جنگ پرداخت پس رستم کمرش را گرفت و خواست پیش قباد ببرد اما کمربند او باز شد و او به زمین افتاد و اطرافیانش دورش را گرفتند پس رستم دست برد و تاج از سرش برداشت و افسوس خورد که چرا کمرش را گرفتم . پس قارن و کشواد و تمام پهلوانان نزدش آمده و به او آفرین گفتند و مژده برشاه بردند که رستم قلب سپاه را به‌هم‌ریخته و افراسیاب را فراری داده است . از آن‌سو افراسیاب بر اسبی نشست و سپاهیانش را رها کرد و فرار نمود پس لشکریان ایران بر توران هجوم بردند. رستم نیز با گرز گاوسرش زمین را از خون سرخ‌کرده بود . زال به فرزندش می‌نگریست و از شادی دل در سینه‌اش می‌تپید . ترکان عقب‌نشینی کرده و ازآنجا به دامغان و سپس به جیحون زدند . رستم نزد شاه رفت و شاه دریک طرفش رستم و در طرف دیگر زال را نشاند و بر آن‌ها و دیگر پهلوانان آفرین گفت . از آن‌سو افراسیاب که گریخته بود با پوزش‌خواهی نزد پدر بازگشت و به او گفت : تو قصد جنگ کردی و این کار درستی نبود چون گذشتگان که پیمان شاه را شکستند از آن سود نبردند . اکنون نه‌تنها زمین از نژاد ایرج پاک نشد بلکه دیگری چون کیقباد جایش را گرفته و از پشت سام جوانی به وجود آمده است که رستم نامیده می‌شود . او به‌تنهایی همه لشکر ما را به هم زد و نزدیک بود مرا هم بکشد . اکنون جز آشتی راهی نمانده است. ما نباید کینه گذشته را در سر بپرورانیم . ببین چگونه نامدارانی چون گلباد و بارمان و خزروان و شماساس و قلون همگی را از دست دادیم و من هم بی‌گناه نیستم که اغریرث را کشتم . مرا ببخشید و از گذشته یاد مکنید و با کیقباد آشتی نمایید . وقتی پشنگ سخنان افراسیاب را شنید عاقل مردی به نام ویسه را که برادرش بود را نزد ایرانیان فرستاد و نامه‌ای به شاه ایران نوشت : اگر تور ظلمی به شما کرد و ایرج را کشت منوچهر هم به کینخواهی او برآمد پس شایسته است که راه درست را پیش گیریم و جنگ را کنار بگذاریم . ایرج هم به برو بوم ما نظر نداشت پس کینه‌ورزی نکنیم و به کشور خود قناعت کنیم . قباد در جواب نامه گفت : ما در جنگ پیش‌دستی نکردیم و اشتباه از افراسیاب بود . آیا به یاد دارید او با نوذر چه کرد و چه بلایی بر سر برادرش اغریرث آورد؟ اما اگر شما از کردار بدتان پشیمان شوید من از شما کینه‌ای به دل ندارم . پس پیام به پشنگ بردند و تورانیان شاد شدند .

کیقباد مال‌ومنال و خلعت فراوان بین بزرگانش چون زال و قارن و کشواد و خراد و برزین و پولاد و رستم تقسیم کرد .بعدازآن شاه به پارس رفت و در اسطخر به تخت نشست . ده سال گذشت و او به دادگری و عدالت شهره شد .شهرهای زیادی را آباد نمود . او چهار پسر خردمند داشت به نام‌های کی کاووس و کی آرش و کی پشین و کی آرمین . پس از گذشت صدسال شاه فهمید که مرگش فرا رسیده است پس کاووس کی را فراخواند و به نصیحت پرداخت و گفت: گویی دیروز بود که از البرز کوه به پادشاهی رسیدم . سعی کن دادگر باشی و دچار حرص و آز نشوی . من تاج‌وتخت را به تو سپردم سعی کن عدل پیشه کنی .

به سر شد کنون قصه کیقباد   ز کاووس باید کنون کرد یاد   

دسته بندی ها:
  داستان, ساير آثار
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 پرنيان پورشاد

  (64 مقالات)

3 دیدگاه

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.