Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

شاهنامه به زبان نثر (قسمت سي و سوم)

توسطپرنيان پورشاد 1 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  شاهنامه به زبان نثر (قسمت سي و سوم)

خشم کسری از بوذرجمهر

روزی کسری برای شکار با بوذرجمهر و همراهان راهی مرغزار شد و در میانه راه برای استراحت توقف کرد و به همراه یکی از خوب‌رویان استراحت نمود . همیشه بر بازوی شاه بازوبندی پرگهر قرار داشت که در آن هنگام بازوبند از دستش افتاد . کلاغی پرید و گوهرهای بازوبند را خورد و رفت . بوذرجمهر صحنه را دید و از ناراحتی لب به دندان گزید . وقتی شاه بیدار شد و بازوبند را ندید، فکر کرد که بوذرجمهر در خواب بازوبند را برداشته است. بوذرجمهر از شاه رنجید اما چیزی نگفت. وقتی به قصر رسید شاه دستور داد که او را در قصرش زندانی کنند. بوذرجمهر فامیلی دلیر و جوان داشت که خدمتگزار شاه بود. روزی از او پرسید: شاه با تو چگونه است؟ وی گفت: امروز آن‌چنان نگاهی به من کرد که فکر کردم روزگارم سرآمده است و هنگام آب ریختن بر دستش به من درشتی کرد. بوذرجمهر گفت: این بار متعادل آب بریز نه سریع و نه آرام. خدمتگزار شاه چنین کرد. شاه پرسید: چه کسی این را به تو یاد داد؟ او گفت: بوذرجمهر. شاه گفت: برو و به او بگو چرا آبروی خود را بردی؟ خدمتگزار نزد بوذرجمهر آمد و پیام شاه را داد. بوذرجمهر گفت: جای من از جای شاه خیلی بهتر است. وقتی خدمتگزار جواب برای شاه برد، او خشمگین شد و دستور داد که بوذرجمهر را در چاه تاریک به بند کشند. روزی دیگر بازهم شاه از خدمتگزار حال بوذرجمهر را پرسید و او هم نزد بوذرجمهر رفت و حالش را جویا شد. پاسخ داد: روزگار من آسان‌تر از روزگار شاه است. فرستاده پاسخ را به نزد شاه برد. شاه عصبانی شد و دستور داد تا او را در تنوری تنگ و پر از پیکان و میخ قرار دهند. چندی بعد شاه دوباره گفت: حالا ببین حالش چطور است؟ بوذرجمهر پاسخ داد: روزم بهتر از روز نوشیروان است. شاه دستور داد دژخیم را به سراغش بفرستند و بگویند اگر لجبازی کنی به این دژخیم دستور می‌دهم تو را از گردش روزگار راحت کند. بوذرجمهر گفت: نیک و بد بالاخره به پایان می‌رسد چه با گنج و تخت باشی چه با رنج و سختی، بالاخره باید از این جهان رفت. از سختی دل کندن راحت است و تاجداران باید بتوانند از این جهان دل بکنند. فرستادگان پاسخ را برای شاه بردند. شاه از بد روزگار ترسید و دستور داد تا او را به کاخش ببرند. زمانی گذشت و بوذرجمهر حالش بدتر شد و بیناییش را از دست داد.
چو با رنج گنجش برابر نبود
بفرسود از آن درد و از غم بسود
روزی قیصر نامه‌ای با هدایای فراوان برای شاه فرستاد به همراه صندوقی که قفلی به در آن بود. در نامه ذکر کرده بود که اگر شاه به کمک موبدانش بگوید که در این صندوق چیست، ما خراج‌گزار او خواهیم ماند وگرنه دیگر باج نمی‌دهیم. شاه به فرستاده پاسخ داد: یک هفته در کاخ من صبر کن تا جوابت را بدهم. سپس بزرگان و فرزانگان را فراخواند اما هیچ‌یک نتوانستند جوابی بدهند. ناچار شاه جامه و جواهرات برای بوذرجمهر فرستاد و گفت: میدانم که از ما به تو بد رسیده است و من از زبان‌تیز تو خشمگین شدم حالا کاری برایم پیش‌آمده که مهم است. قیصر صندوقی قفل‌شده فرستاده است و می‌پرسد درون آن چیست؟ جز تو کسی نمی‌تواند کمکمان کند. بوذرجمهر از زندان بیرون آمد و سروتن شست و درحالی‌که بیناییش را ازدست‌داده بود از راهنمایش خواست تا هرچه می‌بیند به او بگوید. درراه راهنما سه زن را دید و به بوذرجمهر گزارش داد و بوذرجمهر گفت: بپرس شوهردارند؟ زن اول پاسخ داد هم شوهر و هم فرزند دارم. زن دوم گفت: شوهری دارم اما فرزندی ندارم و زن سوم گفت: من شوهری ندارم و نمی‌خواهم مردی مرا ببیند.
بالاخره نزد شاه رسیدند و شاه وقتی نابینایی او را دید غمگین شد و پوزش خواست و سپس از قیصر و صندوقچه گفت. بوذرجمهر گفت: جمعی از موبدان را به همراه فرستاده قیصر جمع کن و صندوقچه را هم آنجا قرار بده تا بگویم در صندوق چیست. اگرچه نابینایم اما چشم دلم روشن است، شاه نیز شاد شد و چنین کرد. بوذرجمهر پس از سپاس از یزدان گفت: سه در درخشان در صندوق است یکی صیقل ‌خورده است و یکی نیمه صیقلی است و سومی دست‌نخورده است. در صندوق را گشودند و سه در را یافتند. شاه چشمانش پر از اشک شد و دهانش را پر از در کرد اما به‌سختی از کاری که با بوذرجمهر کرده بود ناراحت بود. بوذرجمهر گفت: این تقدیر بود و پشیمانی سودی ندارد.
چو آید بد و نیک رای سپهر
چه شاه و چه موبد چه بوذرجمهر

نامه نوشیروان به پسر قیصر و پاسخ او
به کسری خبر رسید که قیصر مرد و تاج‌وتخت را به پسرش سپرد. کسری ناراحت شد و پیکی را با نامه نزد قیصر جدید فرستاد و در نامه گفت: خداوند عمر تو را طولانی کند. هر موجودی پایانش مرگ است و این دنیا فانی است که ما از آن گذر می‌کنیم چه قیصر چه خاقان وقتی زمانش سر برسد می‌میرد. شنیدم که جانشین پدر شدی. از اسب و سلاح و سپاه و گنج هرچه لازم داری از ما بخواه. پیک نزد قیصر رفت و پیام را داد. قیصر که خام و بی‌تجربه بود رفتار خوبی با فرستاده نکرد و یک هفته او را معطل نمود و بعد او را به حضور پذیرفت و گفت: من فرمان‌بردار کسری نمی‌شوم. او دشمن من است اما تو فعلاً نزد کسری به‌خوبی سخن بگو تا به نیت من پی نبرد. فرستاده خلعت و هدایا را داد و نزد کسری رفت و حقیقت را به کسری گفت. کسری خشمگین شد و آماده نبرد با قیصر جدید روم شد. به قیصر خبر رسید که لشکر خشمگین ایران به‌سوی روم روانند. رومی‌ها هم تدارک جنگ سختی را دیدند و سپاهی آماده کردند و حصار دژ سقیلا را درست کردند. جنگ سختی درگرفت و در عرض دو هفته سی هزار رومی را به اسارت گرفتند. جنگ همچنان ادامه داشت که درم برای تهیه سوروسات جنگ کم آوردند. شاه به بوذرجمهر گفت که عده‌ای را بفرستد تا پول و تجهیزات بیاورند اما بوذرجمهر گفت: راه دراز است و فرصت کم است بنابراین بهتر است که از بازرگانان و دهقانان محلی پول قرض کنیم و بعد به آن‌ها بدهیم. پس کسی را فرستادند تا از مردم وام بگیرد. کفش گری گفت: من تمام مخارج جنگ را به عهده می‌گیرم و در عوض پسرم را به فرهنگیان بسپرید تا علم بیاموزد. پول را نزد شاه آوردند و داستان کفش گر را بازگو کردند. شاه خدا را سپاس گفت که در سرزمین من یک کفش گر این‌چنین ثروتمند است اما پولش را پس بدهید که فرزند کفش گر لایق دبیری دربار نیست. شب‌هنگام فرستاده‌ای از سوی قیصر به نزد شاه آمد و به همراهش چهل فیلسوف رومی بود و با هرکدام سی هزار دینار آورده بود. فرستاده گفت: ای شاه، قیصر جوان و خام است و پدرش مرده است و بی‌خبر از اصول جهان داری است. ما همه خراج‌گزار تو هستیم و روم و ایران همه از آن توست. اگر جوانی نارسیده سخنی بیهوده گفت شاه نباید از او کینه به دل بگیرد. باج روم را مانند سابق برایتان می‌فرستیم. نوشیروان خندید و گفت: اگر خرد ندارد باید زبانش را از حلقومش درآوریم و روم را با خاک یکسان کنیم. فرستادگان به چاپلوسی پرداختند و گفتند: ای شاه گذشته را فراموش کن. به خاطر ناراحتی و رنجی که شاه برده است ما ده چرم گاو دینار آوردیم. بدین‌سان پیمان آتش‌بس بسته شد و شاه به‌سوی تیسفون رفت.

گزینش هرمزد به ولیعهدی

وقتی نوشیروان به هفتادوچهارسالگی رسید به یاد مرگ افتاد.
او شش پسر داشت که همه بافرهنگ و دانش و رادمرد بودند. از همه بزرگ‌تر و خردمندتر هرمزد بود. شاه کارآگاهانی گمارد تا او را زیر نظر بگیرند تا هر کار خوب و بدی که می‌کند به او خبر دهند. شاه به بوذرجمهر گفت که سن من بالا رفته است و موی و ریشم سفید گشته است و باید به فکر جانشین باشم. فکر می‌کنم هرمزد از همه بهتر است. به موبدان بگو که او را بیازمایند. انجمنی تشکیل شد و موبدان سؤالات زیادی از هرمزد پرسیدند و هرمزد به پرسش‌ها پاسخ داد. کسری از حاضرجوابی هرمزد شاد گشت و به او آفرین گفت. پیمانی نوشته شد و در آن تاج‌وتخت را بعد از کسری به هرمزد سپردند.
اندرز نوشیروان به هرمزد
نکو بشنو و بر دلت نقش کن
مگر زنده ماند دلت زین سخن
بدان ای پسر کاین جهان بی وفاست
پر از رنج و تیمار و درد و بلاست
میدانی که من از بین شش پسرم تو را برای سلطنت برگزیدم. پدرم هشتادساله بود که مرا به جانشینی برگزید و اینک من در هفتادوچهارسالگی این کار را کردم. امیدوارم همیشه خرم و شادباشی اگر مردم از دستت ایمن باشند خودت هم همیشه شاد خواهی بود. سعی کن همیشه بردبار باشی که تندی کردن زیبنده شهریار نیست. هیچ‌گاه گرد دروغ نگرد که بدبخت می‌شوی. در هیچ کاری شتاب مکن. نیکی کن و با نیکان همراه باش. به پروردگار پناه ببر تا راهنمای تو باشد. به هنرمندان توجه کن. با بداندیشان مبارزه کن. با دانایان مشورت کن. اجازه نده زیردستانت بی‌نوا و محتاج باشند. غم درویش را غم خود بدان. اگر به پندهای من عمل کنی همیشه سرافراز خواهی بود. وقتی من از این جهان رفتم درجایی که رفت‌وآمد نباشد بر مزار من کاخی بساز. با مشک و کافور تن مرا بشویید و با جامه زربفت بپوشانید و با نشان پادشاهی و گنجینه عاج و تاج مرا بیارایید و تا دو ماه از بزم و شادی دوری‌کنید.

اندرز نوشیروان به هرمزد

نکو بشنو و بر دلت نقش کن
مگر زنده ماند دلت زین سخن

بدان ای پسر کاین جهان بی وفاست
پر از رنج و تیمار و درد و بلاست

خواب انوشیروان و گزارش بوذرجمهر به پیدایش محمد (ص)

IMG_20160612_072905

شبی نوشیروان خواب دید که در شب آفتاب زد و نردبانی از حجاز تا اوج کیوان کشیده شد و جهان پر از نور شد به‌جز ایوان کسری که تاریک ماند. شاه از خواب پرید و چیزی به کسی نگفت تا بوذرجمهر را دید و برایش خواب را تعریف کرد. بوذرجمهر گفت: از امروز تا چهل سال بعد مردی از اعراب خواهد آمد که راه رستگاری را پیش می‌گیرد و دین زرتشت را به هم میزند و ماه را با انگشت به دونیم می‌کند و ادیان جهود و مسیحی از پای می‌افتند. وقتی‌که از دنیا برود گنجی از گفتار او باقی می‌ماند. جز ایوان کسری همه گنجینه شاهی برباد می‌رود. بعد از او سپاهی از حجاز بدون سلاح و مهمات بر سپاهیان مجهز نبیره تو می‌تازند و او را از تخت به زیر می‌کشند. رسم جشن سده از بین می‌رود و آتشکده خاموش می‌شود.
وقتی کسری این سخنان را از بوذرجمهر شنید رنگ از رخسارش پرید و تمام‌روز با درد و غم جفت بود و شب از فکر و اندیشه زیاد نمی‌توانست بخوابد. روز بعد بوذرجمهر گفت: خواب دیدم که سواری با دو اسب رسید و گفت که آذرگشسپ خاموش شد و این نشانه متولد شدن محمد (ص)است. در بین این صحبت به ناگاه سواری رسید و خبر داد که آذرگشسپ خاموش شده است. شاه دلتنگ شد. بوذرجمهر گفت: شاها چرا ناراحتی؟ وقتی‌که تو در جهان نیستی دیگر فرقی برایت نمی‌کند. بعداز این جریان شاه مدت زیادی زنده نماند و بعد از فوت شاه به فاصله یک ماه بوذرجمهر نیز روی در خاک کشید.

منبع : داستان های شاهنامه
نوشته فریناز جلالی

 

دسته بندی ها:
  داستان, ساير آثار
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 پرنيان پورشاد

  (64 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.