Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

شاهنامه به زبان نثر(قسمت سی وهفتم)

توسطپرنيان پورشاد 1 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  ساير آثار  /  شاهنامه به زبان نثر(قسمت سی وهفتم)

داستان خسروپرویز و شیرین

روزی خسروپرویز به شکار رفت .
هزاروصدوشصت پیاده ژوپین انداز و هزاروچهل مرد شمشیرباز و سیصد سوار به همراه هفتصد بازدار و شاهین دار و یوزدار و به همراه هفتاد شیر و پلنگ رام شده که دهانشان با زنجیر بسته بود با هفتصد سگ با قلاده زرین به همراه دوهزار رامشگر به همراه هشتصد شتر و دویست بنده که عود و عنبر می‌سوزاندند و دویست مرد فرمان‌بر با گل‌های نرگس و زعفران به همراهش بودند .
وقتی شیرین شنید که سپاه خسرو آمده است پیراهن زرد مشک‌بویی پوشید و صورتش را سرخاب زد و تاج شاهانه بر سر نهاد و در ایوان بود تا اینکه خسرو رسید .
وقتی شاه رسید شیرین برخاست و به ستایش شاه پرداخت و از گذشته‌ها سخن گفت و علت بی‌مهری شاه را پرسید : آن‌همه مهر و علاقه چه شد ؟ آن زمان که دیدار شیرین پزشک تو بود . چه شد آن‌همه پیوند و نزدیکی ما ؟ آن‌همه عهد و سوگند چه شد ؟ می‌گفت و می‌گریست . شاه وقتی او را دید آب به چشمش آمد و دستور داد تا شیرین را به قصرش ببرند و خود به شکار رفت وقتی بازگشت شیرین به پایش افتاد و بوسه زنان جلو آمد . شاه به موبد گفت : گمان بد مبر و این دختر را به عقد من درآور وقتی بزرگان شنیدند که شیرین به قصر خسرو آمده است همه ناراحت بودند و تا سه روز به نزد شاه نرفتند . روز چهارم شاه آن‌ها را فراخواند و پرسید : این چند روز کجا بودید ؟ کسی پاسخ نداد و به موبد نگاه کردند . موبد گفت : آیا در ایران زنی نبود که تو شیرین را برگزیدی ؟ شاه پاسخی نداد . موبد گفت : روز دیگر می‌آییم شاید شاه پاسخ دهد . روز بعد که خدمت شاه رسیدند مردی را دیدند که طشتی پر خون در دست داشت همه متعجب شدند . شاه دستور داد طشت را شسته و مشک و گلاب زدند و طشت پاک شد. خسرو گفت : شیرین در شهر بدون من مثل طشت زهر بود . او به خاطر من بدنام شد .همه بر او آفرین گفتند و درود فرستادند .
ازآن‌پس بزرگی شاه افزون شد . همیشه با دختر قیصر بود و شیرین در حسد می‌سوخت تا اینکه بالاخره شیرین به او زهر داد و مریم مرد .
وقتی شیروی شانزده‌ساله شد شاه فرزانگان را فراخواند تا او را آموزش دهند . روزی موبد به نزد او رفت و دید بر دفترش کلیله نوشته‌شده است و چنگال گرگی در یک صفحه و شاخ گاومیشی در طرف دیگر بود که به هم می‌خورد . موبد فال بد زد و به موبد موبدان گفت که بازی با او جفت است . موبد نزد شاه رفت و جریان را گفت . شاه که سخن ستاره‌شناس را شنید ناراحت شد و شیروی را در ایوانش زندانی کرد .

 

IMG_20160711_183140

تخت طاقدیس
ساخته‌شدن تخت طاقدیس ابتدا به‌وسیله فریدون بنیان نهاده شد . بدین‌سان که مردی به نام جهن¬برزین که در کوه دماوند زندگی می‌کرد برای شاه تختی ساخت و گهرهایی در اطراف آن قرارداد . شاه فریدون از آن خوشش آمد و سی هزار درم و تاج زرین و دو گوشوار به او داد و منشور ساری و آمل را به نام او زد . بدین‌سان هرکس به پادشاهی رسید چیزی به آن اضافه کرد تا در زمان کیخسرو که فراوان به آن تخت افزود . در زمان گشتاسپ او را از جاماسپ خواست تا چیزی بر تخت بیفزاید که بعد از مرگ از او به یادگار بماند و نقش‌هایی از کیوان بر آن کشید تا زمان اسکندر هر شاه چیزی بر آن افزود اما اسکندر آن را خراب کرد . بعدازآن اردشیر سعی کرد با کمک نوشته‌های موبد تختی نظیر آن بسازد . یازده هزاروصدوبیست استاد را جمع کرد که هرکدام سی شاگرد داشتند از رومی و بغدادی و پارسی .دو سال طول کشید تا تختی به بلندی و درخشندگی طاقدیس ساختند که صدوچهل هزار از پیروزه و زر و نقره و یاقوت بر آن زدند . هر گوهری که به آن زدند هفتاد دینار بود . سه تخت روی آن تخت زدند . یک‌تخت نامش میش سار بود و سر میش بر آن نگار کرده بودند . دیگری نامش لاژورد بود و سومی سراسر پیروزه بود .
دهقانان در میش سر می‌نشستند و سواران بی‌باک بر لاژورد می‌نشستند و پیروزه جای وزیر بود و طبقه آخر که زرین بود شاه می‌نشست .
مطربی به نام سرکش رئیس رامشگران خسرو بود . در بیست و هشتمین سال پادشاهی خسرو رامشگری به نام باربد بیرون از دربار بود که هرکس صدای سازش را می‌شنید ، می‌گفت : اگر به دربار بروی جای سرکش را می‌گیری . باربد به راه افتاد و به دربار آمد . وقتی سرکش شنید که باربد آمده است به دربان قصر سپرد که او را راه ندهد . باربد که از رفتن به قصر ناامید شده بود به‌سوی باغ شاه رفت و از مردوی باغبان شاه خواست تا او را راه دهد تا زمانی که شاه می‌آید هنرنمایی کند و مردوی هم پذیرفت . باربد درحالی‌که بربطی در دست داشت بر بالای درخت سروی رفت و منتظر شد شاه که آمد آهنگ نغزی نواخت که همه مات و مبهوت شدند . سرکش که می‌دانست جز باربد کسی چنین کاری نمی‌تواند بکند ، بسیار ناراحت بود . شاه گفت : باغ را بگردید تا نوازنده را بیابید اما هرچه نگهبانان گشتند کسی را نیافتند . شاه در حال نوشیدن جام شراب بود که دوباره آهنگی زیبا نواخته شد ولی کسی دیده نشد . سومین بار که آهنگ دیگری نواخته شد شاه گفت :این نوازنده باید فرشته باشد اگر او را بیابید دهان و برش را پر از گوهر می‌کنم و او را رئیس رامشگران و رود سازان می‌نمایم . باربد از سرو پایین آمد و تعظیم کرد و خود را معرفی نمود و از مشکلاتی که سرکش برای ورودش ایجاد کرده بود ، گفت . شاه از دست سرکش ناراحت شد .
به سرکش چنین گفت کای بی هنر
تو چون حنظلی باربد چون شکر

 

IMG_20160711_183155

 

 

بدین‌سان باربد رئیس رامشگران دربار شد و شاه هدایا و در و گوهر فراوانی به او بخشید.

ساختن ایوان مدائن

 

 
شخصی روشن‌ضمیر که صدوبیست سال از عمرش می‌گذشت چنین تعریف کرد که :
خسرو افرادی را به روم و هند و چین فرستاد و کارگرانی از هر کشوری که نامی داشت، جمع کرد و صد مرد از میان آن‌ها برگزید که از اهواز و ایران و روم بودند و از بین این صد نفر سی نفر را برگزید و از بین سی نفر سه نفر را انتخاب نمود که دو رومی و یک پارسی بودند . از بین این سه نفر هم یک رومی که در هندسه سررشته داشت را برگزید. خسرو به او گفت : می‌خواهم جایی بسازی که تا دویست سال دیگر هم خراب نشود و برای فرزندانم بماند . رومی که فرغان نام داشت کار را آغاز کرد و دیوار ایوان را کشید و چون به خم ایوان رسید به شاه گفت که باید صبر کرد .   شاه که عجله داشت، پرسید چقدر زمان می‌خواهی و دستور داد تا سی هزار درم به او دادند . مهندس که می‌دانست اگر عجله کند سقف فرومی‌ریزد شبانه ناپدید شد . وقتی خسرو فهمید که فرغان ناپدیدشده است خیلی ناراحت شد . هرچه دنبالش گشتند پیدایش نکردند و سه سال گذشت تا اینکه فرغان برگشت . شاه گفت : این چه‌کار زشتی بود که کردی ؟ رومی گفت : اگر عجله می‌کردم دیوار فرومی‌ریخت . شاه دلیلش را پذیرفت و فرغان دوباره مشغول کار شد و بعد از هفت سال ایوان مدائن ساخته شد . در این زمان خسروپرویز به فر و بزرگی و حشمت زیادی رسیده بود و از هند و توران و چین و روم همه خراج‌گزار او بودند و گنج‌های فراوانی در خزانه داشت و بزرگان زیادی در دربارش بودند . بعد از مدتی خسرو بیدادگر شد و همه زیردستان از بیدادش در عذاب بودند . بدین‌سان عده‌ای از بزرگان از دربارش فراری شدند و ازجمله آن‌ها زادفرخ و گراز بودند . گراز نامه‌ای به قیصر نوشت و گفت اگر ایران را بخواهید فتح کنید من به شما کمک می‌کنم و قیصر هم آماده رزم شد و به ایران لشگر کشید .
شاه که باخبر شد با بزرگان مشورت کرد و سپس نامه‌ای به گراز نوشت که : از کارت خوشم آمد . خوب حیله‌ای زدی . صبر کن تا من هم با سپاهم برسم و از دو طرف کار قیصر را تمام کنیم و همه رومیان را به اسارت درآوریم .    سپس نامه را به پیکی داد و گفت : این نامه را جوری ببر که رومیان به تو شک کنند و تو را نزد قیصر ببرند و آنجا طوری رفتار کن که نمی‌خواهی این نامه باز شود تا قیصر تحریک شود و نامه را بخواند . پیک هم چنین کرد و قیصر نامه را خواند و فکر کرد که گراز به او کلک زده است پس قیصر و سپاهش به روم برگشتند . گراز از بازگشت قیصر متعجب شد و نامه داد که چرا برگشتی ؟ قیصر پاسخ داد : تو مرا فریب دادی و خواستی مرا به خسرو تسلیم کنی .    خسرو نامه‌ای به گراز نوشت که ای مرد پست و دیوسیرت اکنون سپاهی را که سرکشی کردند نزد ما بفرست . گراز سپاه را جمع کرد و به خره اردشیر برد .   زادفرخ از طرف خسرو نزد آن‌ها آمد و گفت : چرا قیصر را به این مرزوبوم دعوت کردی ؟ چه کسی این تصمیم را گرفت ؟ همه سپاه نگران بودند . یک نفر گفت : نترسید شاه از ما گناه آشکاری ندیده است . سپاه کمی جرات یافت .  زادفرخ گفت : گناهکار را معرفی کنید تا از گناهتان بگذریم وگرنه همه را دار می‌زنیم . سپاهیان ناامید بودند که زادفرخ گفت : نترسید بزرگ‌مردی در دربار شاه نمانده که کاری برایش بکند . شما گفتار مرا نشنیده بگیرید و دشنام دهید . سپاهیان چنین کردند و زادفرخ نزد خسرو رفت و گفت: لشگر یکدست شده است و مخالفت می‌کند . شاه فهمید که زادفرخ دورویی می‌کند . زادفرخ هم فهمید که شاه به دوروییش پی برده است . پیری که نزدش بود گفت : شاه همه گناه را از تو می‌داند . اکنون زمان آن است که فرزند او را بر تخت نشانیم و خسرو را کنار بزنیم . زادفرخ نزد سپاه تخوار رفت و از بیدادگری شاه سخن گفت و از نقشه‌اش برای برکناری خسرو و جانشینی شیروی حرف زد . بنابراین سپاه تخوار با آن‌ها همدست شدند و به سپاه شاه حمله کردند و شیروی را از زندان درآوردند . شیروی گفت : شاه کجاست ؟ چطور مرا آزاد می‌کنید ؟ تخوار گفت : اگر تو با ما همراه نشوی برادر کوچکت را شاه می‌کنیم . شیروی بغض خود را فروخورد و چیزی نگفت .

 

 

IMG_20160711_183151

وقتی شب شد همه پاسبانان نام قباد را بر زبان می‌آوردند . شیرین از خواب پرید و شاه را خبر کرد . شاه رنگ از رویش پرید و فهمید که گفتار اخترشناس تحقق‌یافته است . شاه گفت : باید شبانه برویم و از فغفور کمک بخواهیم . وقتی سپاهیان به قصر رسیدند شاه نبود . خسرو لباس سربازان را پوشید و در باغ قصر بود . روز بعد احتیاج به غذا پیدا کرد پس باغبانی را دید و گفت : این گوهر را ببر و با آن نان و گوشت تهیه کن . باغبان به نانوایی رفت ولی نانوا نتوانست بقیه پولش را بدهد پس هر دو به نزد گوهرفروش رفتند . او گفت : این گوهر در گنجینه خسرو است . تو این را از کجا دزدیدی ؟ پس هر سه سوی زادفرخ رفتند . زادفرخ گوهر را به شیروی نشان داد . شیروی گفت : اگر صاحب این گوهر را نشان ندهی سرت را می‌برم . باغبان گفت : شاها در باغ مردی زره‌پوش این را به من داد .  شیروی سیصد سوار را سوی او فرستاد اما سپاه وقتی خسرو را دید گریان شدند و به زادفرخ گفتند : او پادشاه است . زادفرخ نزد خسرو رفت و گفت : همه مردم با تو دشمنند بهتر است تسلیم شوی . خسرو یاد حرف ستاره‌شناس افتاد که گفته بود : مرگ تو در میان دو کوه به دست بنده‌ای است . یک کوه زرین و یک کوه سیم ، آسمان تو زرین و زمین آهنین .
خسرو با خود گفت : این زره زمین من و سپر آسمان من است همانا دوره من سررسیده پس تسلیم شد . پیلی نزدش آمد و او سوار شد . قباد دستور داد که او را به تیسفون ببرند و کسی به او بی‌احترامی نکند . گلینوس با سی هزار سوار نگهبان او شدند . بنابراین بعد از سی‌وهشت سال پادشاهی خسرو سرآمد و قباد (شیروی) به پادشاهی رسید .
چنینست رسم سرای جفا
نباید کزو چشم داری وفا

 

منبع : داستانهای شاهنامه

نوشته : فریناز جلالی

دسته بندی:
  ساير آثار
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 پرنيان پورشاد

  (64 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.