Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

شاملو از شعر میگوید- بخش نهم

توسطehsan.rezaei 2 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  مقالات  /  شاملو از شعر میگوید- بخش نهم

به‌نام‌خدا

شعر نیما تحولش را مدیون ذهن شخص نیما است. به بیان دیگر، شعرش از لحاظ وزن دنباله‌ی شعر کهن است و از لحاظ محتوی محصول بینش شاعرانه‌ی خود او. نیما از شاعران غرب اول با آلفرد دوموسه و امیل ورهارن آشنا شد و اشعار موریس مترلینگ را هم خوانده بود و با هولدرین هم آشنایی محدودی داشت. شعر عربرا هم می‌شناخت اما باید در نظر داشت که جهش اصلی او با ققنوس آغاز می‌شود و آشنایی او با این شاعران مطلقن نمی‌تواند برای این تحول کافی بوده باشد. میان ققنوس و شعر بدی آن غُراب نزدیک به ده ماه فاصله است که می‌توانیم حدس بزنیم این مدت را به ساخت و پرداخت دستاورد ناگهانی قطعه‌ی ققنوس خود سرگرم بوده است. از ۱۳۲۲ که ترجمه‌ی آثار شاعران بزرگ روسی و اروپایی معاصر در مطبوعات ایران رواج یافت طبعن با آثار آنان هم از این راه آشنا شد، و از آن جمله با ناظم حکمت که فعالیت برای واداشتن حکومت ترکیه به آزاد کردن او پس از هفده سال زندان با ترجمه‌ی شعرهای او همراه بود. نکته دیگر این‌که نیما تا آن زمان شکل نهایی کارش را یافته، شعرهای درخشانش از قبیل مهتاب و ری‌را و داروگ و جز این‌ها را آفریده بود. نیما در خود جوشید و با خود بالید. یکه و تنها….

همه به‌به و چه‌چه‌های‌شان را درباره آن مرد بزرگ گفته‌اند. من کسی جز شاگرد کوچک او نیستم. شعر را او به من آموخت و من هرگز آدم ناسپاسی نبوده‌ام اما بر سر عروض او اشکال داشتم و او حاضر به بحث نمی‌شد. می‌گفت:” ما در این‌جا تعزیه نگرفته‌ایم که قهرمانان واقعه همه‌شان منظوم با هم حرف بزنند، فقط مردم قبول نمی‌کنند و وزن می‌خواهند…… این قطعات را نمی‌توان به حساب کلام موزون به خرج مردم گذاشت….. به آسانی نمی توان پیکاسوی شعر شد. یا از پیکاسوی شعر امروز پیشی گرفت.”  در حالی که من نمی خواستم شاغول معماری را جای گوشت چرخ شده به کسی غالب کنم. لابد گمان می‌کرد من علیه شخص او طغیان کرده‌ام.

من در حضور نیما همیشه همان بودم که آقای انور خامنه‌ای شهادت داده است:” جوانی که به دو زانوی ادب در محضر او نشسته بود.” من با عروض نیما اشکال داشتم. کی می بایست اشکال مرا برطرف کند یا از اشتباه درم آورد؟

نیما حرفی دارد که الان نمی‌توانم مرجعش را پیدا کنم. سخن این بود:” شما به انتظار کسی نشسته‌اید که قرار است بیاید. سخت مشتاق دیدارش هستید. جان‌تان در هوای او پرواز می‌کند و انتظاری که می کشید برای‌تان دلچسب است. در تمام مدت انتظار سرخوشید. لحظه ی دیدار فرا می‌رسد اما او نمی‌آید و یاس و اندوه جانشین شادی و اشتیاق‌تان می‌شود. اگر این موضوع شعری است که دارید می‌نویسید. منطقن باید آهنگ شاد شعر که هر چه به لحظه دیدار نزدیک‌تر شده تپش بیشتری پیدا کرده، هرچه از آن لحظه دورتر می‌شود کندتر و نومیدانه‌تر بشود.”

مشکل من این بود که: استاد عزیز! در چنین قطعه ای ما دو وزن اصلی داریم. یکی وزن اشتیاق ابتدا، که باید لحظه دیدار به اوج برسد. و دیگر وزن نومید پس از آن، که در انتهای قطعه باید در حضیض یاس خاموش بشود. خب، پریدن از آن وزن به این وزن که به کلی مضحک و مصنوعی است. عبور از آن آهنگ به این آهنگ بدون ایقاع امکان ندارد. گذار از آن مرحله به این مرحله که در اصطلاح موسیقی کادانس می‌گویند، جز با تلفیق این دو وزن میسر نیست. این مشکل را چه‌طور حل می‌کنید؟ ما در این‌جا به رکنی نیاز داریم که با ارکان وزن بالا و وزن پایین تناسب کامل داشته باشد و در افاعیل عروضی مطلقن چنین رکنی وجود ندارد. و تازه اصلن این‌چه عرقریزان بی‌حاصلی است؟ من فضولی و ناسپاسی می‌دانستم که به او بگویم تئوری‌تان فقط در شعرهای دارای مضمون ثابت قابلیت‌های خودش را نشان داده و آن‌جا که فضای شعر عوض بشود دیگر اصلن صرف کوتاه و بلند بودن مصرع‌ها کفایت نمی‌کند. شما شعری روایی نوشته‌اید در بیش از هزار سطر با رکن فعلاتن. این با شاهنامه که سراسر در قالب فعولن فعولن فعولن فعول سروده شده تفاوتش در چیست؟ شما حتا هنر فردوسی را هم در مانلی به کار نگرفته‌اید، یعنی انتخاب کلمات مناسب برای گریز از یکنواختی وزن را. میان لحن پری دریایی و مانلی و راوی هیچ اختلافی نیست. حرمت او به من اجازه نمی‌داد از استاد بپرسم برای چه نباید کار را یکسره کرد و وزن شعر را به کلی در جای دیگر جست یا به او بگویم استاد عزیز من! اصلن حالا دیگر چه الزامی هست که روایتی را با جمله‌هایی قابل تقسیم به رکن فعلاتن بیان کنیم تا بتوانیم اسمش را بگذاریم شعر؟ آخر تو خودت به ما نشان دادی که شعر یعنی داروگ و داستانی نه تازه، که این دومی در عین حال که یکی از شاهکارهای شما است در وزن کامل عروضی است. پس یک جایی پای کار می‌لنگد و کل قضیه محتاج تجدیدنظر است.

خط کشیدن بر عروض قدیم وجدید عملن درس بزرگی بود که من از کارهای خود نیما گرفتم ولی او حاضر به تجدیدنظر نبود که هیچ، آن را مستقیمن دهن‌کجی به خود تلقی کرد و با انتشار قطعنامه هم به کلی از من کنار کشید و هربار که به خدمتش رفتم با سردی بیشتری مرا پذیرفت و هرگز حاضر نشد توضیحات مرا بشنود. شاید هم حق داشت. فریدون رهنما نمی‌بایست در مقدمه‌ی ان دفتر دل او را با آن قضاوت خشک به درد آورد. با خواهش من هم زیر بار حذف آن جمله نرفت. گفت نیما منطقی‌تر از ان است که با قضاوت کسی برنجد وانگهی این سلیقه شخص من است و قرار نیست قوانین اخلاقی حاکم بر روابط تو و نیما در آن دخالت داده شود. جایی توضیح دادم که هزینه چاپ قطعنامه را او تقبل کرده بود. این را هم اضافه کنم که برای کم شدن هزینه‌ها حروفچینی متن را خود من انجام داده بودم که چاپش تمام شده بود و منتظر بودیم مقدمه فریدون برسد و چیده و چاپ شود تا کتاب به صحافی برود و صورت‌حساب چاپخانه پرداخت بشود. یعنی دیگر مخالفت من به کلی بی‌ثمر بود. من قدرت پرداخت همان صد و چهل پنجاه تومان هزینه را هم نداشتم و نمی توانستم به اصطلاح هیچ‌جور ریسکی بکنم.

در اواخر ۱۳۲۷ به عللی که نمی‌خواهم توضیح بدهم به این نتیجه رسیدم که مشکل اساسی شعر ما به هیچ‌وجه مشکل وزن عروضی نیست. و شکستن قید به ظاهر دست و پاگیر تساوی طولی مصرع‌ها هم دردی درمان نمی کند. به طور نمونه می توان پذیرفت که یکی از درخشان‌ترین آثار نیمای بزرگ قطعه فوق العاده زیبای داستانی نه تازه است که کمی پیشتر گفتم: به تمامی در بحر عروضی و قافیه‌بندی کلاسیک است و این قالب نه فقط خللی در محتوای اثر ایجاد نکرده بلکه یاری قافیه‌ها عامل استحکام آن هم شده است، در صورتی که تقید به وزن آن‌هم وزن آزاد نیمایی و کوشش برای دست یافتن به قافیه آن هم قافیه یی از آن‌گونه که نیما پیشنهاد می کند از مانلی و خانه سریویلی قطعاتی ساخته است که نیما قطره ای از دریای حرمتش را مدیون سرودن آن‌ها نیست…

تکه ای از مانلی

اندر آن ناحیه بر فرش تکِ دریاییم

همه از نیل کبود،

واندر آن هر گل آن از مرجان

دیدخواهی( همه برعهده‌ام) آن‌چیز که در فکر تو بود.

نازنینانی انگیخته جوش

رقص برداشته، رفته از هوش

من از خواندن مانلی و سریویلی به راستی نگران شدم. فکر کردم پرتو علوی که با انتشار افسانه آن جور کولی‌بازی راه انداخت و دارو دسته‌ی سخن که کمر به ریشخند نیما بسته بودند با چاپ این دو اثر چه سرو صدایی بلند خواهند کرد! در هرحال درست همان روزها ثمین باغچه‌بان مرا برای شنیدن شعرهایی از ناظم حکمت به خانه خود برد. شنیدن سه شعر درخشان بحر خزر و ارکسترا و حریق پیش از ترجمه واقعن به حیرتم انداخت. آنچه شنیدم، بدون درک معنی کلمات به اندازه کافی رسا بود، انگار که موسیقی است، و پس از ترجمه کم و بیش سر نخ را به دستم داد. از طریق مقایسه‌ها با امکان قضاوتی که شخص نیما به من داده بود به این نتیجه رسیدم که موسیقی شعر باید از درون خودش بجوشد. البته توجه دارید که می‌گویم موسیقی شعر، نه وزنش. منظورم آکوستیک کلماتی است که شعری را بیان می‌کند، نه عروض کلاسیک که مثل جامه‌ی بازاردوز یا باید به همان وضعی که هست بپوشیش یا باید آن‌قدر تنگ و گشادش کنی که به نحوی با قامت ناسازت سازگار درآید. وزن عنصری خارجی است به ندرت یا شاید بهتر است بگویم، فقط برحسب اتفاق می تواند از صورت الحاقی و تحمیلی درآید و به جزیی طبیعی و جدایی‌ناپذیر از ساختمان شعر مبدل شود.

پایانه شعر اول با کاستن یک هجا یک هجا از انتهای دو جمله بالا می‌رود قایق، پایین می‌رود قایق تا جایی که فقط یک هجا باقی بماند. دور، و از نظر نهان شدن قایق را در کمال فصاحت و زیبایی القا می کرد. که متاسفاه ترجمه به اصل لطمه ی کامل می زند.( شعر ناظم حکمت)

حروف کلمه را می‌سازد و کلمات تصاویر و تعابیر و دیگر اجزای شعر را. پس اگر شاعر بتواند از میان مترادف‌های یکایک کلمات موردنیاز خود، آن را برگزیند که صامت‌ها و مصوت‌هایش به طرزی کاملن محسوس با حروف سازنده باقی کلمات جمله بر حسب نیاز هماهنگی و همخوانی و تعادل، یا برحسب مورد تضاد و ناهمخوانی داشته باشد، و تناسب و عدم تناسب این صامت‌ها و مصوت ها به مثابه عناصر صوتی، بتواند چنان مجموعه‌ی آوایی پدید آرد که یا هر جزءاش نماینده ی صوتی مفاهیم و تصاویر شعر باشد یا به برجسته و محسوس‌تر شدن آن‌ها کمک کند، در آن صورت نتیجه‌ی کار چنان از هرگونه وزن اضافی و خارجی بی‌نیازمان خواهد کرد که تناسب آوایی کلمات، حتا در گوش معتادانِ به عروض، جای وزن بیرونی را می‌گیرد و این جانشینی تا آن حد کارساز است که حتا اگر عبارت در یکی از این اوزان قرار گرفته باشد هم، غلبه ی آکوستیک کلمات بر آن وزن مانع توجه شنونده به حضور مخل و غالبن بی‌تناسب آن وزن می‌شود. البته اگر وزن خارجی هم برحسب تصادف با اجماع آوایی کلمات تناسب کافی پیدا کند، اثر و ارزش صوتی شعر به مراتب تشدید خواهد شد. و این همان حادثه مبارکی است که به طور نمونه در این پاره از شعر ارکسترای ناظم حکمت اتفاق افتاده. مضمون شعر از عنوانش پیداست: ارکسترا. و می‌دانیم که در موسیقی بومی ترک اوج هیجان در آن لحظه است که ساز خاموش شود و دف به تکنوازی برخیزد. در این پاره چندبار در مقاطع مختلف آن تکرار می‌شود، کلمات در حالی‌که بار مفاهیم خود را بر دوش می‌برند و از امواجی کوه‌وار و کوه هایی موج‌وار سخن می‌گویند، با همخوانی صوتی خود نیز تکنوازی دف را حکایت می‌کنند. (در کتاب توضیح کامل موسیقی صامت‌ها و مصوت‌های شعر با اصل و برگردان شعر آمده است)

شعر چنان به زبان ترکی میخ‌پرچ شده که تکان دادنش و برگرداندنش به یک زبان دیگر جز با کندن و خرد کردن آن میسر نیست، چرا که کلمات با توالی مشخص همین صامت ها و همین مصوت‌ها و در همین وزن خاصی که دارد شکل گرفتهو به عبارت دیگر غیرقابل ترجمه است. این جا رکن اساسی شعر، آکوستیک کلمات است که وزن بیرونی را مهار کرده به صورت جزیی درآورده که از کل شعر غیرقابل تفکیک است.

این از شمار اشعاری بود که خوشبختانه  درست در همان ایام، یعنی کاملن به موقع، موفق به شنیدن و شناختش شدم و درسی بسیار آموزنده از آن گرفتم شاید اگر آشنایی‌ام با ناظم حکمت دیرتر از وقت صورت گرفته بود از راه درست منحرف می‌شدم و چه می‌دانم مثلن به دام لتریسم می افتادم. هرچند من موجودی به شدت شکاکم و برای افتادن به دام انحراف‌ها چندان استعدادی ندارم. ولی بالاخره آدم را از گل آفریده‌اند. ای بسا یک رگبار تند حسابش را برسد.

ما باید تجربه ناظم حکمت و تجربیات موفق دیگران را در زمینه‌های دیگر به مثابه امکانات گوناگون در فرهنگ شعری خود جذب کنیم.

اهمیت دادن به وزن باعث می شود زبان در درجه پایین‌تری از اهمیت قرار بگیرد و استقلالش را از دست بدهد. می‌توانیم هفته‌ها باهم جدل کنیم. بگویید چرا حافظ و سعدی به لکنت نیفتاده‌اند و من بگویم چون هرچه توانسته اند گفته‌اند نه هرچه خواسته‌اند.

لابد داستان پروک روستس ملعون را شنیده‌اید. یونانی‌ها که در پرداختن افسانه‌های معنی دار یک سرو گردن از ملل دیگر بلندترند درباره‌ی این آدم بامزه گفته اند راهزنی بود با یک یا دو تختخواب آهنی، و هرکس را که به چنگش می‌افتاد میبرد روی آن یا روی کی از ان دو تا می خواباند. اگر قد حریف کوتاه بود آن قدر او را از دوطرف می کشید تا اندازه بشود و اگر دراز بود پاهایش را اره می‌کرد. تخت پروک روستس اشاره ای به بی‌انعطافی است. خلاصه اگر ما پروک نداریم عوضش تعدادی افاعیل عروضی داریم که پدر جد پروک روستس‌اند. چون اگر او جسم آدم ها را تلف می کرد این ها جان و سخن را می‌کشند یا دست‌کم فقط آن مقدارش را زنده رها می‌کنند بی‌هیچ کم و کاست به اندازه وجود بی‌معنی و مزاحم خودش باشند. نیما نخواست کاری را که الیوزیس در افسانه‌ی یونانی با آن راهزن کرد در تاریخ شعر وطن ما با این قالب‌ها بکند. باید این تصور بی‌موضوع را که سخن  فقط به اعتبار وزنِ تحمیلی، شعر می‌شود یکسره و بی اعتنا شمرد، و نشمرد. تنها به این نکته اکتفا کند که مطلق را نسبی کند و این کافی نبود. حتا در عروض خود او هم شاعر مجبور می‌شود کلمات را پیش و پس کند، کلمه را به اعتبار وزن که حالا قدرت غیرقانونی اش را به رکن تفویض کرده برگزیند نه به اعتبار شوری که در جانش می گذرد. لزوم سخن گفتن در ارکان عروضی اختیار را از شاعر سلب می کند. نمی‌تواند هر کلمه را به صورتی که دلخواه اوست به کار ببرد. فرض کنید شما دانته ایرانی هستید و دارید عافیت‌نامه الاهی را به فارسی و در بحر رجز یا تقارب می‌سرایید که روان‌تر استف و اکنون به آن جا رسیده‌اید که از دهان دوزخ بگویید:” از دروازه من به شارستان نومیدی و درد قدم می گذارید.” و شما فقط به این دلیل ساده و مضحک که کلمه‌ی شارستان در این وزن نمی‌گنجد ناچارید از خیزش بگذرید و یا چیز دیگری جایش بنشانید. که دست قضا تنها کلمه مناسب این لحن همان شارستان است. خنده‌تان نمی گیرد؟

فردوسی ناچار شده است به جای دویست هزار بگوید” دو ره صدهزار”. می توانید ادعا کنید اگر سعدی به جای فردوسی بود از پسش برمی آمد؟ چنین ادعایی که نمی‌شود کرد. هیچ‌کس قادر به چنین کاری نیست. چون این گروه هجایی با گروهی که الگوی بحر رجز است منطبق نمی‌شود.

بها دادن به اوزان عروضی حاصلش بی حرمتی به زبان است. هرگز را “هگرز” کردن و هنوز را به “نوز” تقلیل دادن  و جمله‌ای سه کلمه‌ای را به فرمان شاعر برده‌ی وزن در پنج شش کلمه‌ی پیچاپیچ بیان کردن، آن هم واقعن برای رسیدن به کجا؟ با زندانی کردن سخن در سلول وزن دراماتیزه کردن شعر از میان می‌رود. در صورتی که شعر باید به مقدار کافی از این امتیاز بزرگ برخوردار باشد. خواجه نصیر می‌گوید حقا یک حرکت دست می تواند جانشین یک کلمه بشود.

کافی است دوسه روزی با اوزان عروضی تمرین کنید تا ببینید چه راحت می توان از طریق عوض و بدل کردن مترادفات کلمه‌ها و پس و پیش بردن آن‌ها هر مفهومی را به نحوی در کی از بحور جا انداخت. به این شرط که پابند به کار بردن کلمات ویژه‌ای نباشید و برای‌تان مهم نباشد که به جای اسب از کلمه یابو استفاده کنید یا به جای سرای از ترکیب زشت بنده‌منزل.

با اوزان عروضی تفکیک فرم و قالب هم که در هنر جای خاص خودش را دارد از پیش معلوم است، حال آنکه در شعر سپید ناچارید قالب را به تناسب موضوع ابداع کنید، چون این‌جا هیچ الگوی پیش‌ساخته‌ای وجود ندارد. گوش باید به مقدار زیادی با موسیقی پرورش یافته باشد و طیف وسیعی از مترادفات هر مفهوم با ارزش‌های ویژه و متفاوت خود باید در انبان واژگان شاعر آماده باشد. و تازه این همه باید ملکه ذهن او بشود تا بتواند با شعر که لحظه حضورش مشخص نیست و در زدن و به درون آمدنش در هر کسری از ثانیه محتمل است درگیر شود و ثبتش کند، وگرنه شکستش قطعی است.

سرودن شعر سپید نه فقط آسان نیست بلکه تا حد پیش آوردن معجزه مشکل است. آن چه باعث می‌شود این‌گونه فکر کنید چیزهایی است که این ور و آن ور چاپ می‌کنند و هیچ حساب و کتابی هم در کار نیست. سرهم‌بندی کردن اشیایی که آشکارا از جیب این و آن دزدیده شده ممکن است برای فردی که جنون سرقت دارد لذتبخش و تسکین‌دهنده باشد و دادگاه در کیفر او تخفیفی قائل شود، اما کسی که با این نوع کالاها امرار معاش می‌کند جرمش مالخری است و حق همین است که تخفیف استحقاقی کلپتومان بیمار را به کیفر او اضافه کنند. بفرمایید بخوانید

نه باغ خاطره بازت می‌شناسد

نه سایه‌ی بید بُنان

این به اصطلاح شعر که لابد شاعر ش آن را در لحظات غلیان روح خود سروده، بی‌هیچ تعارفی از برگردان فارسی این شعر لورکا برداشته شده است که هم کتاب و هم نوار صوتی اش بارها و هزارها نسخه تکثیر شده:

نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیر بُن

نه اسبان، نه مورچگان خانه‌ات

معمولن برمی‌دارند زیر این‌گونه تواردها برای پیشگیری از قضاوت‌ها از این دهن‌بند معروف استفاده می کنند که با وامی از فلان. این آقا به دهن‌بند هم نیازی ندیده. مالخر هم برایش فرقی نکرده. می داند سارق جوان برای خودنمایی پیش عمه و خاله چند نسخه‌ای ازآن شماره مجله را خواهد خرید. چه از این بهتر! ده تاش را هم که بخرد می‌شود هزار تومن. از چاپ آگهی سودآورتر است، چون فقط ده سانتیمتر جا می‌گیرد از قرار سانتیمتری صد تومن. خدا بده برکت.

 

منبع: كتاب درباره هنر و ادبيات

گفت‌وگوي ناصر حريري با احمد شاملو

دسته بندی:
  مقالات
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 100
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.