Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

شاملو از زبان شاملو-قسمت سوم

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  با هنرمندان  /  شاملو از زبان شاملو-قسمت سوم

به نام خدا

قسمت سوم

سال ۱۳۲۰ من جوانکی  در حدود پانزده سال و نیمه بودم.بدون هیچ درک و شعوری.فقط یک چیز توی ذهن من فرورفته بود که روس و انگلیس مانع پرواز کردن این ملت بدبخت هستند و وقتی آلمان با رو س و انگلیس در جنگ است پس من طرفدار آلمانم چون دارد دشمن مرا میکوبد.با این ذهنیت و سادگی وارد یک جریان ضدمتفقین شدم که کارم به زندان کشید.البته ان گرفتاری از این لحاظ که بعدها کمتر فریب بخورم و هر یاوه ای را شعاری رهایی بخش به حساب نیاورم برای من درس آموزنده ای بود.من دیدم این آدمها که نام وآوازه شان مثل طبل تو کله میپیچید چه قدر حقیرند.سر یک تکه نان که این از بشقاب آن برمیداشت دعواشان میشد.خود این برخورد برای من یک دانشگاه بود.مثلا من بعد از ۲۸ مرداد به طور رسمی وارد حزب توده شدم،ولی این ورود به دوماه نپایید برای اینکه من بلافاصله دستگیر شدم و بلافاصله تو زندان برخوردم به این واقعیت که حزب چه آشغال دانی عجیب و غریبی است.و بعد از حزب آمدم بیرون.

سال ۲۵ در تهران روی بساط یک روزنامه فروش تو روزنامه پولاد چشمم افتاد به عکس نیما که رسام ارژنگی کشیده بود و تکه ای از شعر ناقوس او.یک قلم مسحور شدم.پس شعر این است.اگهان نیما تو ذهن من جرقه زد و شد استارت.نشانیش را پیدا کردم و رفتم در خانه اش را زدم.دیدم مردی با همان قیافه که رسام ارژنگی کشیده بود آمد دم در.به او گفتم:استاد اسم من احمد است فامیلم شاملو و دوستتان دارم.دیگر غالبا من مزاحم این مرد بودم و بدون اینکه فکر کنم دارم وقتش را تلف میکنم تفریبا هرروز پیش نیما بودم.

دومین چاپ افسانه را من به صورت کتاب درآوردم با مقدمه ای کوتاه،اولین چاپش تو روزنامه عشقی بود.اصلا نمیدانم نیما چطور حاضر شد من برایش مقدمه بنویسم.یک الف بچه بودم.

با هدایت آشنا بودم منتها  آشنایی مان مثل آشنایی با نیما نبود که تقریبا جزو خانواده اش شده بودم.مثلا یکبار شراگیم که تب شدید کرده بود و عالیه خانم و نیما سخت نگرانش بودند.آنجور که یادم است انگار پولی هم در بساط نبود.شمال کوچه پاریس کوچه یی بود که میخورد به خیابان شاه و آن طرف خیابان دکتر بابالیان بود که از توی زندان روس ها با هم آشنا شده بودیم و مرا بسیار دوست داشت.من شراگیم را به کول کشیدم و چهار نفری رفتیم مطب.من به روسی گفتم که این شاعر استاد من است،بچه اش مریض است و پولی هم نداریم دواش را هم باید خودت بدهی…….این جورها جزو خانواده نیما شده بودم.گاهی هم نیما و عالیه خانم به خانه ما می آمدند،شامی میخوردیم و حتا شب هم میماندند.با هدایت فقط بیرون دیدار دست میداد.توی کافه قنادی فردوسی یا جاهای دیگر.

شعر قصیده برای انسان ماه بهمن برای تقی ارانی سروده شد.ارانی یک انسان کوشا و دانا و صمیمی و هوشیار و شرافتمند بود.برخلاف دیگر سران حزب توده.و تا آنجا که درباره اش نوشته اند و خوانده ایم رفتارش در زندان پایداریش و مقاومتش تا سر حد مرگ حسابش را از دیگران که سردمدار حزب توده باشند جدا میکند.دیگرانی که از همان اول خیانت کردند و لو دادند در قیاس با شخصیت پایدار و مقاوم آدمی که به هرحال زندگی خود را گذاشت پای عقیده اش.هرکسی که زندگی خودرا پای عقیده اش بگذارد مثلا یک گاوپرست که جانش را فدای حماقت گاوپرستی بکند برای من حرمتی ندارد.ولی خوب حساب این آم با دیگران جدا بود.

با وارتان به طور اتفاقی در زندان موقت آشنا شدم.که آثار کندن پوست روی صورتش بود.محکوم شده بود به حبس.اما دوباره یک بابای دیگر لوش داده بود و پای اورا هم تو پرونده دیگری کشیدند وسط و دوباره اورا زیر شکنجه بردند که این دفعه از بین رفت.فقط یکبار دیدمش اما مقاومتش یک حماسه بود.از احدی اسم نبرد و زیر شکنجه مرد.

مرتضا کیوان  برای من واقعا یک انسان نمونه بود.یک انسان فوق العاده که من هیچ وقت نتوانستم دردش را فراموش کنم.هیچ وقت.

درد این که آدمی با آن همه شعور و بالنده گی و نیک مردی ذاتی و انسانیت را بگیرند همینطوری مثل یک گنجشک گردنش را بپیچانند.او هم درواقع یکی از فداشده گان حماقت یا رذالت کمیته مرکزی حزب توده بود.

شعر من سیاسی نیست شعر اجتماعی است و در ستایش انسان.چون سیاست در ذاتش جز رذالت و پدرسوختگی و فریب و دروغ و چاخان و تبلیغات و این حرفها چیزی نیست.

شعر امروز را باید با معیارهای خودش سنجید.وقتی با معیارهای شعر کهن بسنجیم مثل این میشود که بگوییم آقا دو کیلومتر جو بده،یا دوسیر و نیم لباس بده یا نمیدانم یک لیتر برنج.در موسیقی شعر آقای شفیعی کدکنی خیلی به کشف و شناخت این معیارها نزدیک شده گرچه ما هنوز در جریان تجربه اش هستیم.

محیطی که در آن رشد کرده ام شبانه روزی نکبت باری در شهر کوچک خاش که در ان ،تشک بچه ی بلوچ بینوایی که شب پیش در آستان مرگ از وحشت مردن به خودش شاشیده بود منظره ی صبحگاهی همه ی روزهای هفته بود.

آقا معلم نفرت انگیز بیمار و بدخلقی که پس از ۲۶ سال هنوز از بیاد آوردن ضربات شلاقش درد به جان و دلم میپیچید.

آبادیهای بی درخت و صحراههای بی آب.

اشکهای مادرم که میبایست جنازه ی فرزندان خود را به دست خود بشوید.

زمینه ی ادراکات من این هاست.آینه یی که میباید هر آنچه را که از جهان خارج به درون میتابد انعکاس دهد،چنین چیزی است….”

بامدادم من

خسته از با خویشتن جنگیدن

خسته ی سقاخانه و خانقاه و سراب

خسته ی کویر و تازیانه و تحمیل

دیری است تا دم برنیاورده ام اما اکنون

هنگام آن است که از جگر فریاد برآرم

که سرانجام اینک شیطان که بر من دست میگشاید

صف پیاده گان سرد آراسته است

و پرچم

با هیبت رنگین

بافراشته

تشریفات در ذروه ی کمال است و بی نقصی

راست در خور انسانی که بر آن اند

تا همچون فتیله ی پردود شمعی بی بها

به مقراض بپیچند.

در برابر صف سردم واداشته اند

و دهان بند زردوز آماده است

بر سینی حلبی

کنار دسته یی ریحان و پیازی مشت کوب

آنک نشمه ی نایب که پیش می اید عریان

با خال پرکرشمه ی انگ وطن بر شرم گاهش

وینک رپ رپه ی طبل

تشریفات آغاز میشود

هنگام آن است که تمامت نفرتم را به نعره یی بی پایان تف کنم

من بامدادم نخستین و آخرینم

هابیلم من بر سکوی تحقیر

شرف کیهانم من تازیانه خورده ی خویش

که آتش سیاه اندوهم دوزخ را از بضاعت ناچیزش شرمسار میکند.

در بیمارستانی که بستر من در آن به جزیره یی در بی کرانه گی میماند

گیج و حیرت زده به هر سویی چشم میگردانم:

این بیمارستان از آن خنازیریان نیست

سلاطونیان و زنان پرستارش لازم و ملزوم عشرتی بی نشاط اند.

جذامیان آزادانه میخرامند،با پلکهای نیم جویده

و دو قلب در کیسه ی فتق

و چرکابه یی از شاش و خاکشی در رگ

با جاروهای پر بر سر نیزه ها

به گردگیری ویرانه.

راهروها با احساس سهمگین حضور سایه یی هیولا که فرمان سکوت میدهد

محور خواب گاه هایی ست با حلقه های آهن در دیوارهای سنگ و تازیانه و شمشیر  بر دیوار

اسهالیان شرم را در باغچه های پرگل به قناره میکشند

و قلب عافیت در اتاق عمل میتپد

در تشتک خلاب و پنبه میان خرناسه ی کفتارها زیر میز جراح

این جا قلب سلامت را زالو تجویز میکنند

تا سرخوش و شاد همچون قناری مستی

به شیرین ترین ترانه ی جانت نغمه سردهی تا آستان مرگ که میدانی

امنیت بلال شیردانه یی ست

که در قفس به نصیب میرسد

تا استوار پاسدارخانه برگ امان در کفت نهد

و قوتی مسکن ها در جیب رو پوشت:

-یکی صبح یکی شب،با عشق!

اکنون شب خسته از پناه شمشادها میگذرد

 و در آشپزخانه هم اکنون

دستیار جراح برای صبحانه ی سرپزشک

شاعری گردن کش را عریان میکند(کسی را اعتراضی هست)

ودر نعش کشی که به گورستان میرود

مرده گان رسمی هنوز تقلایی دارند

ونبض ها و زبان ها را هنوز از تب خشم کوبش و آتشی هست.

عریان بر میز عمل چاربندم

اما باید نعره یی برکشم:

شرف کیهانم آخر

هابیلم من و در کدوکاسه ی جمجمه ام

چاشت سرپزشک را نواله یی هست

به غریوی تلخ

نواله را به کامش زهر افعی خواهم کرد

بامدادم آخر

طلیعه ی آفتابم.

۱۳۶۳/۰۴/۲۰

منبع:نام همه شعرهای تو جلد دوم

ع.پاشایی

                                                                              

دسته بندی:
  با هنرمندان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.