Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

سه شعر از هادی غیاثوند

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل1 دیدگاه
خانه  /  شعر  /  آثار كافه داستانيها  /  سه شعر از هادی غیاثوند

راهِ عشق و عاشقــی راهی غنی است

داستانش، قصـه‌ای بس خواندنی است

مقصدِ خلقت بدان عشـق است و بس

عاشقـی کن، این مقدس ماندنی است

عاشقــــــان دل را زِ ظلمت رُفته‌اند

از کمال و روشنـــــــــی‌ها گفته‌اند

این جهان فانـــــــی‌ست اما عاشقان

زنده از عشــق و چه را حت خفته‌اند

عشــــــــــق معیارِ بهای روح و تن

عشـــــــــق اکسیر جلای خویشتن

عشــــــق جنسیت ندارد، نیست من

ما شود عشـــــــق و ندارد مرد و زن

عشق سرشــار از گذشت و پاکی است

هرکه عاشق شد، همین را حاکی است

عشـــــق دل می‌خواهد و عزمی قوی

التزامِ عشــــــــق نفسی خاکی است

آن جهانـــــش نیک، دنیایش به کام

عزتِ عاشــــــــــق همیشه مستدام

عشـــــق را با گوش جان باید شنید

بر حذر کن دل، زِ هر نیرنـــگ و دام

قطره‌ای از عشـق و دریایش همی‌ست

آن جهان دریــاب، دنیا یک دمی‌ست

بین مخلوقــــــــات فرقی بارز است

هرکه عاشـــق می‌شود، آن آدمی‌ست

——————————————————————————————————————————-

نقش تو یک عاشق دیوانه و عشـــــــق تو در ظاهری آراسته

از ته دل میل به فریاد من، کوچه‌ی بن‌بســــتِ تو را خواسته

دل شده تقدیم‌گر جانِ خود، جایـــــــــزه بازی خود را بگیر

صحنه‌ی پایان و نواری سیـــــــاه، مرگ از غمکده برخواسته

کوچه چه سرد است از این وحشتِ، سایه و سنگینی دیــوارها

آه چه دیوار بلندی کشید، بین دو چشم و تب دیـــــــــدارها

ریزش اشکـــــم شده همراه با بارشِ باران به ســــــرِ خاطرات

یک مه سنگیــــن شده از غلظتِ، پک زدن‌ام بر تن سیــــگارها

صاعقه‌وار آمدی و سوختــــــم، چشم به هم زد دل من دیر شد

حبس در این کوچه به هر خشتِ آن، پای دلم در غل و زنجیر شد

هیزم یک آتــــش سوزنده‌ای، دوده خاکستــــــر عشقت وسیع

سنگ چنان لنگیِ پا را زده، خواهــــــش وصل تو زمین‌گیر شد

گوشه‌ای از سوختنم شعر شد، شعرِ من و شعرِ دل و سر گذشت

اوج طلب کاری‌ام از روزگـــــار، در شب و تاریکی شبها گذشت

مانده از آن شور و شررها فقط، لاشــه‌ی بی‌جانِ دلی روی دست

یک جسد زنده‌ام و بی‌هدف، روح در آن حــــــادثه‌ها درگذشت

——————————————————————————————————————————

افســـــوس‌هـــــای بی‌امان، ای کاش‌هایِ روز و شب

عشقت دروغی دلنشین، عشقم ســــراســـر تاب و تب

یک چشم من اشک و یکی، خون شد در این افسوس‌ها

آه ای زمان لعنتی، ای کاش بـــــــرگــــــردی عقب

آشــــــوب در آشـــــوب شد، فکر و دلم را پس بده

تنهــــــا در این بی‌راهه‌ام، دستی به این بی‌کس بده

در نطفه پوســـــانـــدی چرا؟ بی‌معرفت سوزاندی‌ام

زخــــــمِ عمیقــــــم را ببین، فرمان آتش بس بده

کار دلـــم را ســـــاخـــــتی، از دار و دنیا خسته‌ام

دیگر کم آوردم.. بیـــــا عـــــــادت کجا؟ وابسته‌ام

بالا نمی‌آید نفس، گریـــــــه‌کنــــــان‌ام در سکوت

لج کـــــرده‌ام با جــــــان خود، راه نفس را بسته‌ام

هرچه که دارم مــــــالِ تــــو، حتی بیا جان را بگیر

قبل از وداعِ زندگی، تلــــــخی هجــــــران را بگیر

پاییـــــز بــــــر آذر رسید، کاری بکن ای نارفیق

برگرد و با بـــــــرگشــــــتن‌ات نحسی آبان را بگیر

ای زاده ســــرما چرا.. مهرت به این دل سرد شد؟

ای عاشــــــق فصــــل خزان، برگرد دنیا زرد شد

پرسه زدن کــــــارم شده، هرجا که با هم رفته‌ایم

دل اشـــک می‌ریزد مدام شب‌گرد و کوچه‌گرد شد

 

هادی غیاثوند

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, شعر
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

یک دیدگاه

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.