Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

سكانس آخر (احسان رضايي)

توسطehsan.rezaei 3 سالقبل1 دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  سكانس آخر (احسان رضايي)

به نام خدا

 

– بنگ.

– بنگ.

از خواب مي‌پرم. عرق سردي همه وجودم را فرا گرفته. گمونم خواب بدي ديده ام. هرچه به ذهنم فشار مي‌آورم يادم نمي‌آيد. جاي فريبا در كنارم خالي است. يادش كه مي‌افتم قلبم چنگ مي‌خورد و ناخودآگاه دلشوره‌اي عجيب به درونم راه پيدا مي‌كند. پنجره‌ی اتاق باز است. نسيمي گرم پرده‌ی اتاق را هل مي‌دهد به داخل. با اكراه بلند مي‌شوم.

جلوي آينه‌ي دستشويي ايستاده‌ام. تيغ و خمير ريش را برمي‌دارم. اما موهاي صورتم خواب مانده‌اند. دوباره تيغ را سر جايش مي‌گذارم و يك مشت آب به صورتم مي‌پاشم. آب بوي خوبي ندارد. كمي هم گرم است و شايد آخرين چيزي باشد كه هركس پس از بيدار شدن در صبح گرم يك روز دلش مي‌خواهد. هنوز قطرات آب از صورتم مي‌چكد و من زل زده‌ام به چشم‌هاي پف كرده‌ام و به فريبا فكر مي‌كنم.

صداي گريه‌ي كودكانه‌اي از داخل اتاق نظرم را جلب مي‌كند. شير آب را مي‌بندم و دوباره گوش مي‌دهم. صداي گريه اينبار رسا تر تكرار مي‌شود. با عجله از دستشويي به اتاق مي‌دوم. همه جا را مي‌گردم. خبري از بچه نيست. خبري از صداي گريه نيست. توي آشپزخانه پيتزاي نيم خورده اي روي ميز ولو است. تا پيتزا را مي‌بينم دلم بهم مي‌خورد و ميلم را به خوردن صبحانه از دست مي‌دهم. نمي‌دانم چرا ياد پيراهن آبيم افتاده‌ام كه فريبا در روز سالگرد ازدواجمان به من هديه داده. دلم مي‌خواهد آن را تنم كنم. هرچه كمد لباس‌ها را زير و رو مي‌كنم خبري از پيراهن نيست. حتما باز هم فريبا همراه لباس چرك‌ها انداخته‌اش در ماشين لباس‌شويي. ماشين لباس‌شويي پر است از لباس و ملافه هاي سفيد. همگي لكه‌هاي زرد رنگي بر خود دارند. نمي‌دانم لكه ادرار است يا خون. با دست بيرونشان مي‌كشم. ملافه، پيراهن، ملافه، ملافه، ملافه. كلافه شده‌ام، تمامي ندارد. با سر به داخل ماشين لباس‌شويي مي‌روم. در پشتم كوهي از لباس و ملافه انباشته شده كه همگي سفيد هستند و لكه دارند. همان‌طور كه تا كمر درون لباسشويي رفته‌ام خسته مي‌شوم و احساس كرختي و خستگي مفرط مي‌كنم و از حال مي‌روم.

صداي امواج دريا لاي موهام مي‌پيچد. خروشان و پركشش. پا برهنه كنار ساحل شن‌هاي سفيد مي‌دوم. دلم مي‌خواهد به فريبا زنگ بزنم، اما غرورم اجازه نمي‌دهد. به اين فكر مي‌كنم كه نكند سنگ‌هاي تيز پاي برهنه‌ام را ببرند و در همان لحظه كف پايم تير مي‌كشد و روي زمين ولو مي‌شوم و از درد چشمانم را به هم مي‌فشارم. خون از كف پايم بيرون مي‌جهد و نمي‌توانم كاري بكنم. آفتاب مستقيم بر صورتم مي‌تابد و طاقتم را طاق كرده. لحظه اي بعد احساس خنكي مي‌كنم و سايه‌اي را بالاي سرم مي‌بينم. لاي چشمم را باز مي‌كنم. چهره‌اش را مي‌بينم. طاهر است. به من لبخند مي‌زند و مي‌گويد:

– مي‌دوني مي‌گن فكر به آينده لحظه‌ی بعد آدمو مي‌سازه؟

نگاهش مي‌كنم. وجودش كمي از كلافگي‌ام مي‌كاهد و آرامم مي‌كند، به او مي‌گويم:

– تا فكرت و لحظه بعدت چي باشه؟

– به هرچي. درد يا التيام.

– درد كه فكر كردن نمي‌خواد خودش به اندازه كافي همه وجودتو له مي‌كنه.

– منظورت درد خراش كف پاته؟

– اين فقط يكيشه. اصلا كوچيكترينشونه.

– داري شعار ميدي؟ درد كه شعار دادن نداره. بعضي وقتا بايد با درد ساخت تا كهنه بشه. بعضياشون خوب مي‌شن و …

مي‌پرم توي حرفش.

– بعضي ها هم تا ابد باهاتن. نه كهنه مي‌شن و نه خوب. تا ابد باهاتن و آزارت مي‌دن. هميشه تازن انگار همون لحظه اتفاق افتادن. اصلا انگار هر لحظه اتفاق مي‌افتن.

يك نگاه عجيب بهم كرد. با يك لبخند رو لباش. يچيزي تو دلم ريخت پايين.

– پاشو خون پات بند اومده ديگه

به پايم نگاه كردم. نه خون مي‌آمد نه درد داشت و نه اثري از زخم كف پايم بود. اگر فريبا بود مي‌خنديد و مي‌گفت پاشو گنده بك باز خودتو لوس كردي؟ دستش را كه دراز كرده بود گرفتم و بلند شدم. براي اينكه ديگر دنباله‌ی موضوع را نگيرد موبايلم را از جيبم بيرون كشيدم و شماره فريبا را گرفتم. به دلم مي‌افتد اگر من اين همه به او فكر مي‌كنم حتما او هم نگران من است. هيچ صدايي از پشت خط نمي‌آيد حتي بوق ممتد. دوباره سعي مي‌كنم. كنار طاهر راه مي‌روم. امواج، آب دريا را در هوا پخش مي‌كنند و ما بدون ترس از خيس شدن هم‌چنان قدم مي‌زنيم. صداي امواج و شكل حركتشان مثل فيلمي تكراري دائم تكرار مي‌شود. از اين موضوع لذت مي‌برم فقط مي‌ترسم شوري آب زخم كف پايم را بسوزاند.

پايم را جمع مي‌كنم و از درد به خود مي‌پيچم. هوا تاريك شده و من درون تخت دراز كشيده‌ام. كنار تختم يك ميز كوچك است و بر روي آن يك پاكت سيگار، يك فندك، جاسيگاري و يك انگشتر درشت با نگين سياه. انگشتر سياه حالم را دوباره بهم ميزند. پاكت را بر مي‌دارم و سيگاري آتش مي‌زنم. دود غليظ سيگار به سرفه ام مي‌اندازد، انگار اولين بار است كه لب به سيگار زده‌ام. هرچه فكر مي‌كنم يادم نمي‌آيد اولين بار كي سيگار كشيده‌ام. اما اگر پاكت،كنار من روي ميز است حتما سيگاري هستم. مگر اينكه سيگار هم مال آن مردك باشد. با حرص سيگار را درون جاسيگاري له مي‌كنم. ملافه‌ی سفيد تخت يك لك قرمز برداشته. با اين‌كه هيچ زخمي كف پايم نيست، مطمئنم خون پايم عامل آن است. انگشتر را بر مي‌دارم و با نفرت نگاهش مي‌كنم. اگر انگشتر را جا نمي‌گذاشت شايد هيچ‌وقت نمي‌فهميدم به من خيانت مي‌كنند. بلند داد مي‌زنم:

– فريباي لعنتي.

اما هرچه مي‌كنم بغضم نمي‌تركد. حتي يك قطره اشك هم از چشمم نمي‌چكد. به طاهر فكر مي‌كنم. دوستيمان به كي بر مي‌گردد؟ چقدر دوستش دارم و چقدر مي‌توانم به او اطمينان كنم كه برايش درد دل كنم.

موبايلم هيچ صدايي نمي‌دهد. صفحه اش، عكس مبهم زني را نشان مي‌دهد كه مي‌خندد. خسته‌ام كرده. هم عكس هم موبايل. اگر ديواري بود دلم مي‌خواست محكم بكوبمش به آن؛ كه طاهر گوشي را از دستم مي‌قاپد و پرتش مي‌كند ميان آب. با تعجب نگاهش مي‌كنم و داد مي‌زنم:

– نه نه نه. فريبا.

به ميان امواج مي‌پرم. دريا طوفاني شده. موج محكمي به زير مي‌كشاندم. نفسم را حبس مي‌كنم. آنقدر به زير آب كشيده شده‌ام كه ديگر اميدي به بازگشت نيست. كف دريا اما آرام است و يك شيء كوچك و براق نظرم را جلب مي‌كند. نزديكش مي‌شوم. يك انگشتر درشت با سنگ سياه است. همان انگشتر. همان مردك خيانتكار. آب دريا خون آلود مي‌شود و احساس خفگي مي‌كنم. به سرعت به بدنم فشار مي‌آورم تا به سطح آب برسم اما هرچه مي‌كنم فاصله ام با نور بيشتر مي‌شود. احساس كرختي مي‌كنم دست از تقلا برداشته ام و فقط فضاي اطراف را نگاه مي‌كنم تا همه چيز تاريك و سياه مي‌شود.

– پاشو ديگه بسه. چقدر مي‌خوابي زير آفتاب؟

صداي طاهر از عمق سياهي بيرونم مي‌كشد. باز هم داشتم خواب مي‌ديدم. اما اين‌بار كمي از خوابم يادم مي‌آيد. سالگرد ازدواجمان بود و فريبا ميهمانم كرده بود كه شام را بيرون با هم باشيم و … ديگر يادم نمي‌آيد. صداي طاهر از عمق خواب بيرونم مي‌كشيد. اخم كردم و ترشيده رو بهش گفتم:

– چرا گوشيمو انداختي توي آب؟

– ديگه به دردت نمي‌خورد. مگه نديدي آنتن نمي‌داد؟

– مگه هر گوشي آنتن نداد مي‌اندازنش توي آب؟

– مگه خودت نمي‌خواستي بكوبيش به ديوار؟

– به تو چه كه من مي‌خواستم چي‌كار كنم؟ حالا اگه فريبا زنگ بزنه و پيدام نكنه چي؟

– زنگ نميزنه. نگران نباش. من اينجام تا بهت كمك كنم ديگه، مگه نه؟

هرچقدر به ذهنم فشار مي‌آورم يادم نمي‌آيد طاهر را از كي مي‌شناسم. اما ته دلم به او اطمينان دارم هرچند هنوز هم كلافه‌ام. ياد انگشتر افتادم مي‌خواهم به طاهر بگويم جريان انگشتر را مي‌دانم كه ديدم رفته. پشت به من كرده و در امتداد ساحل دور مي‌شود. سرم گيج مي‌رود، چشم‌هايم را مي‌بندم.

فريبا پيراهن آبي را پشت ويترين نشانم مي‌دهد. با هم مي‌خنديم. هرچه مي‌كنم نمي‌توانم صورتش را ببينم. نور سفيد و كور كننده‌اي از پشت سرش مي‌تابد و مانع ديدن است. پيراهن را برايم خريده و كادو مي‌كند. بدون توجه به اين‌که خودم مي‌بينم چي برايم خريده. صداي آژيري بلند مي‌شود. آمبولانسي به سرعت دور مي‌شود. دلم برايش مي‌سوزد. اشك در چشمانم جمع مي‌شود. به فريبا مي‌گويم:

– آخي بيچاره زنش ايشالا خدا بهش شفا بده.

خودم هم نمي‌دانم از كجا مي‌دانم چه كسي در آمبولانس است و همسرش هم بدون او تنها مي‌شود.

مردي سياه پوش دوان دوان از جلويمان رد مي‌شود. ناخودآگاه دستش را مي‌بينم كه انگشتري درشت با نگيني از سنگ سياه در دست دارد. به سمتش مي‌روم و يقه اش را مي‌گيرم. بدون رد و بدل شدن كلمه‌اي با مشت محكم به صورتم مي‌كوبد و از درد از خواب مي‌پرم. صداي گريه دوباره مي‌آيد. باد گرم لاي پرده پيچيده و بغل دست تختم گرم است. خوشحال مي‌شوم حتما فريبا برگشته و كنارم دراز كشيده. به آشپزخانه مي‌روم. پيتزاي نيم خورده روي ميز نيست. خوشحال تر مي‌شوم. داد مي‌زنم:

– فريبا. فريبا.

صداي گريه‌ي كودكانه بلند مي‌شود. به سمت صدا مي‌دوم. اما هر بار كه به منشا آن مي‌رسم، كسي را نمي‌بينم و صداي گريه از جايي ديگر تكرار مي‌شود. هيجان و عصبانيت همه وجودم را گرفته. شروع به بر هم‌زدن اشياء خانه مي‌كنم. صندلي را محكم به شيشه‌ی اتاق مي‌كوبم و بشقاب و ليوان و گلدان روي ميز را به زمين مي‌كوبم و مي‌شكنم. پا برهنه روي خرده شيشه ها راه مي‌روم. خون از كف پاهايم بيرون مي‌زند و همه وجودم را درد فرا مي‌گيرد. وقتي عصبانيتم به اوج مي‌رسد خشم در من ايجاد نيرويي عظيم مي‌نمايد. به هرچه نگاه مي‌كنم خرد مي‌شود. همه‌ی تابلوهاي آويزان روي ديوار روي زمين مي‌افتند و درهاي خانه با صداي انفجار باز و بسته مي‌شوند . صداي گريه‌ی كودكانه هم هر لحظه بيشتر و بيشتر مي‌شود. ديگر جايي در خانه براي مخفي شدن نمانده. همه چيز را خرد كرده ام، بجز تخت‌خواب فريبا. هيچ قدرتي نمي‌تواند آن را از بين ببرد. صداي گريه هم حالا از پشت آن مي‌خزد و من را ديوانه مي‌كند. صدا در همه‌ی مغزم مي‌پيچد. روي تخت مي‌افتم، اما سريع و با وحشت به عقب پرت مي‌شوم. پشت تخت دختر بچه‌اي با لباس مشكي ژنده پاره‌اي صورتش را در ميان دستانش پنهان كرده و زار مي‌زند. خودم را جمع مي‌كنم و به سمتش مي‌روم. صدايش قطع مي‌شود. سرش را كه از روي دستش برمي‌دارد صورت زشت و پيرش را مي‌بينم. وحشت مي‌كنم. صداي تيز و وحشتناكي دارد. دهانش بي‌دندان است و از ته حلقش بوي خون مي‌آيد. نگاهم مي‌كند و مي‌گويد:

– كار خودشه. كار طاهره. چرا بهش اطمينان كردي؟ خودش فريبارو ازت دزديده. دوتايي بهت خيانت كردن. انگشتر مال طاهره. داره بهت دروغ ميگه. حرفشو باور نكن. ازش انتقام بگير. هيچي غير از انتقام آرومت نميكنه. دخلشو بيار.

با دست روي زمين را نشانم مي‌دهد. يك كلت كمري كنار انگشتر درشت با سنگ سياه افتاده است. حرفش را باور مي‌كنم. من هيچ چيز درباره فريبا به طاهر نگفته بودم، اما او مي‌دانست كه فريبا تركم كرده، حتي گوشي موبايلم را به دريا انداخت كه نتوانم صدايش را بشنوم. حتما فريبا پشيمان شده و او نمي‌گذارد پيش من برگردد.

روي زمين به پشت افتاده‌ام و درد از كمرم بالا مي‌رود. از دهانم طعم شوري خون  بيرون مي‌زند. بلند مي‌شوم. تنم لخت است و هيچ لباسي ندارم. جلوِ آينه ايستاده‌ام. صورتم تميز و صاف است اما چشمانم دو گلوله‌ی آتش شده. شير آب را باز مي‌كنم و چشمم را مي‌بندم و يك مشت آب به صورتم مي‌پاشم. آب خيلي داغ است و بوي تعفن خون دلمه بسته مي‌دهد. چشمانم را باز مي‌كنم. از شير آب، با فشار خون بيرون مي‌زند و صورتم كاملا خوني مي‌شود. استفراغ مي‌كنم توي دستشويي و خودم را به زور به اتاق مي‌كشم. اسلحه هنوز كنار انگشتر است. كمد را باز مي‌كنم. يك دست لباس سرتاسر سياه درون آن است. مي‌پوشمش و كلت را درون جيبم مي‌گذارم و از پنجره ساحل دريا را نگاه مي‌كنم. طاهر كنار ساحل رو به امواج دريا ايستاده.

– فكر نمي‌كردي هيچ‌وقت حقيقتو بفهمم، نه؟

– حقيقت فقط تو باور آدم‌هاست.

– من باور دارم كه توِ كثافت به من خيانت كردي. فريبارو ازم دزديدي، حالا هم نمي‌ذاري برگرده.

دوباره احساس دلشوره به همراه عصبانيتي شديد در وجودم غليان مي‌كند. اسلحه را كشيدم و جلوي صورتش گرفتم. لبخند زد و گفت:

– خب، كه چي؟ اگر فكر كردي اون ماشه رو بكشي همه چي درست مي‌شه؟ پس معطلش نكن.

– نمي‌خواد سعي‌كني منو گول بزني. من مي‌دونم تو همه‌ی زندگيمو دزديدي. هيچ راهي واسم نگذاشتي. من قاتل نيستم، اما تو ميخواي هر چی دارم رو ازم بگیری. تو می‌خوای نابودم کنی.

– از كجا اينارو مي‌دوني؟ اصلا از كجا منو مي‌شناسي؟

– نمي‌دونم. يادم نمي‌آد اما اينم از كلكاي تو و فريباست. من… من ازتون نمي‌گذرم.

بغض كرده بودم و دستم مي‌لرزيد و هر لحظه به عصبانيتم اضافه مي‌شد. طاهر آرام نگاهم مي‌كرد و همه وجودش پر بود از آرامش.

– ببين يادت مي‌آد چه‌جوري از خواب پريدي؟ با صداي بنگ همين اسلحه. بذار بهت بگم اگه شليك كني همه چيز از اول شروع ميشه. به حرف اون عجوزه گوش نده. رها كن. درد و نفرتتو رها كن. چيه هي اون انگشترو گرفتي دستت نگاهش مي‌كني؟ اون هيچي نيست بجز يك نشونه كه دردتو زيادتر مي‌كنه. باور كن من اومدم تا بهت كمك كنم. تو بايد به اين درد و كينه فائق بياي. زمان زياديم نداري. بهت بگم. فرصتت داره تموم ميشه.

– من… من، بايد يك گوله تو دهنت و يك گوله هم تو مغزت خالي كنم. با همين زبونت فريبارو خام كردي.

– اين كار فقط باعث مي‌شه دردت بيشتر بشه. خشم و درد همه‌ی وجودتو گرفته. به خودت بيا. بسه ديگه. دو سال گذشته. دو ساله كه سرگردوني. اگه فريبارو دوست داري، بايد بذاري اونم آروم بشه. دو ساله داره گريه مي‌كنه. تو چه‌جوري دوسش داري؟

انگشتم رو ماشه مي‌لرزد. با همه‌ی وجودم تبديل مي‌شوم به خشم. دلم مي‌خواهد هرچه گلوله در جهان هست به صورت طاهر شليك كنم.

– اسم فريبارو به زبونت نيار كه زودتر خلاصت مي‌كنم. دلم مي‌خواد ببينمش. دلم مي‌خواد باهاش حرف بزنم. دلم براش تنگ شده.

– خب اين شد حرف حساب. اما راهش اين نيست. هرچي داري رو بنداز تو دريا. اون لباس سياه تنتم همين‌طور. اون‌وقت يك كاري برات ميكنم.

– دروغ مي‌گي. مي‌دونم دروغ مي‌گي. اگه اسلحه رو بندازم تو دريا، با فريبا فرار مي‌كني و تا ابد به ريش من احمق مي‌خندي.

– ببين ميل ميل خودته. بعد دو سال درست و حسابي فكر كن. تو ميتوني. من مطمئنم. فريبا منتظرته. زود باش معطل نكن. دو ساله اين گلوله كينه تو سينته. تا وقتي هم نتوني ببخشي آزاد نميشي. از اين دريا رد نمي‌شي.

خاطراتي مبهم جلوي چشمانم ظاهر شد. يادم آمد با فريبا براي سالگرد ازدواجمان بيرون رفتيم. برايم پيراهن خريده بود. شام ميهمانم كرد به پيتزا. آخر شب از يك كوچه تاريك بر مي‌گشتيم كه …. سرم شروع مي‌كند به درد گرفتن. من كه كيف پولمو دادم. ديگه نبايد سمت فريبا مي‌رفتي. نبايد بهش دست مي‌زدي آشغال عوضي.   دستانم بي حس شد. اشك‌هايم  مانع ديدن طاهر مي‌شد. بلند داد زدم: ” خداااااا” و اسلحه و انگشتر را به دريا پرت كردم. لباس‌هايم را هم در آوردم و به آب انداختم. طاهر ناپديد شده بود. دروغگوي كثيف من را گول زده و رفته بود. خونم به جوش آمد و به دريا زدم. ميان امواج خروشان دست و پا مي‌زدم تا اينكه با يك موج بزرگ به زير كشيده شدم و سرم به تخته سنگي خورد و همه جا تاريك شد.

سرم در دستان فريبا بود. گوشه‌ی خيابان. خون باريكي از گوشه‌ی لبم جاري بود. فريبا همانطور كه سرم را در آغوش داشت و  پیشانی‌ام  را می‌بوسید، زار می‌زد. چشمانم را باز كردم. ديگر درد نداشتم. به چشمان آبيش خيره شدم و خنديدم. كيف پول خالي‌ام دركنارمان روي زمين بود و چند پليس، مردی سیاه پوش را که انگشتری درشت با سنگی سیاه به انگشت داشت از پشت دستبند زده و روي زمين خوابانده بودند.

به فريبا گفتم:

  • من که بخشیدمش، تو هم ببخش.. من بايد برم. ديرم شده. خيلي وقته ديرم شده. نگران من نباش. دلم برات تنگ ميشه.

فريبا با چشمانش خنديد و پلك‌هايش به نشانه‌ی تاييد حرف‌هايم يك بار باز و بسته شد و من بدون درد و خشم چشم‌هايم را بستم.

-طاهر. طاهر.

از خواب پريدم. باد گرم لاي پرده اتاق پيچيده بود و خانه منظم و تميزتر از روز اول بود. از پنجره بيرون را نگاه كردم. طاهر صدايم مي‌كرد، به رويش خنديدم. با دست قايقي را نشانم داد كه كنار ساحل ايستاده بود. چقدر شبيه خودم شده بود اين طاهر. زير لب بهش گفتم :”الان ميام”. سرم را از پنجره داخل كردم و پيراهن و شلوار سفيدم را پوشيدم. دم در چمداني كوچك ولي سنگين بود. برش داشتم و از اتاق بيرون زدم. اما در خانه را كامل نبستم، شايد نفر بعدی كليد نداشته باشد.

                                                                                         تيرماه ۱۳۹۳

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

یک دیدگاه

  • سعید سلیمانی says:

    درود رفیق…

    حال احوال؟

    باید بگم خوب نبود, سر فرصت دلایلم رو می گم!
    انتظار ما بیش از اینهاست…

    سرت خوش باد!

    در ضمن دسترسی به ارسال مطالب ندارم.

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.