Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

سرب داغ ( مجید پولادخانی)، از بندر عباس

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل8دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  سرب داغ ( مجید پولادخانی)، از بندر عباس

« اون جرثقیل رو بگو دنده عقب بیاد حیف نون…» … شرمنده،کجا بودیم؟ آره داشتم می‌گفتم، همش تقصیر اون سالم کُلنگ نکبت شد جون تو، هر ننه قمری رو می بینه می‌فرسته سمت ما، آخه این پسره‌ی آسمون جل زپرتی، چه به سرب جمع کردن؟ به ابالفضل هر چی می‌کشم از دست این جونورا می‌کشم … «آها… بیا… بیا… بیا…اوووپ.»
***
سربها رو از باتری سازی گرفته بودم و گاری چارچرخ رو هل می‌دادم، عرق پیشونیم هی میومد پایین و چشممو می‌سوزوند. وایسادم، دمپاییم که برام گشاد بود رو در آوردم و انداختم تو گاری و شروع کردم به دویدن روی آسفالت داغ. باید زودتر از بقیه بچه‌ها به گاراژ می‌رسیدم. می‌گفتن ایوب قالب ساز روزی فقط پنجاه کیلو سرب می‌خره و هر کی دیر برسه سربا رو دستش باد میکنه و می‌مونه واسه فردا. به حیاط خاکی و بزرگ گاراژ که رسیدم پاهام زُق زُق می‌کرد. تازه شانس آورده بودم که فقط یه گاری زودتر از من رسیده بود و ایوب سرب هاش رو وزن می‌کرد، از بچه افغانی های همین محل بود. نامرد گاری تر و تمیزی داشت و دور دسته‌اش رو کامل نوار پیچ کرده بود. منو که دید تمام هیکل باریکشو تکیه داد به گاری و پرسید « تازَه آمَده‌ای؟»
قبل از اینکه چیزی بگم ایوب که چهارتا پونصدی پاره پوره و کثیف رو برای بار چندم شمرده بود، به پسرِ داد، نگاه اخمویی بهم انداخت « تو دیگه از کدوم قبرستونی پیدات شده؟!»
خودمو صاف گرفتم « منو آقا سالم فرستاده » سالم گفته بود، اگه اسمشو بیارم ایوب هوامو داره. ایوب کلیدی رو که توی گوشش می‌چرخوند در آورد و کشید به شلوارش: «هه‌هه این سالم کُلنگِ مافنگی از کی شده آقا سالم؟ سُرباتو بریز رو باسکول نفله …»
همیشه دلم می‌خواست با باسکول خودمو وزن کنم ولی بلد نبودم. ایوب وزنه ها رو زیر و بالا کرد، هفت کیلو و سیصد گرم سرب بود که با حساب و کتاب خودم باید دو سه هزار تومنی گیرم میومد. پسره افغانی هنوز وایساده بود و با چرخای گاریش ور می‌رفت ولی بیشتر حواسش به من بود. شاگرد ایوب که تقریبا بیست و دو سه سالی داشت، گوشه‌ی گاراژ روی یه صندوق پلاستیکی نشسته بود. تکه آجرایی که طرح ماهی توشون در آورده بودن رو دوتا دوتا به هم می‌چسبوند، سیم مفتولی دورش می‌پیچید، با انبردست محکم می‌کرد و روی هم می‌چید. صدای ایوب رو که شنیدم خودمو جمع و جور کردم. نگاهم چرخید روی دستاش « مگه پولتو نگرفتی؟ گم شو برو … توله سگ …»
پسره گاریشو کشید و بدو از گاراژ زد بیرون. نگاهم به دستای ایوب بود که سه تا ماهی سربی رنگ شده رو از جیبش در آورد و به طرفم دراز کرد « بیا بیگیر، دیگه پول مول ندارم، این طعمه ها رو ببر تو بازار بفروش یه چی بیشتر گیرت میاد»
ماهیای رنگی سرخ و سبز هنوز تو دستش برق می‌زدن که ماشین لندرور آبی رنگی از در گاراژ اومد تو. ماهی ها رو گذاشت کف دستم «بیگیر بچه… الان این بابا میاد همه‌شو می‌بره ها … بدو وا نسا … ».
***
« اون تسمه رو به قلاب جرثقیل سفتش کن پسر. دِ بدو حیف نون »… میبینی تو رو خدا مَردم شاگرد دارن ما هم شاگرد داریم. شلغم تربیت کردیم خیر سرمون، بگذریم… پسرِ با دو سه تا طعمه سربی رضایت داده بود جون تو ، اون مهندس نامرد از خدا بی خبر کاسه کوزه‌ی ما رو ریخت به هم، اصلا از قبل نقشه داشت واسه ما، منتظر آتو بود لا مروت، تقصیر خودمه، رو دادم به این سالم کُلنگ بی‌همه چیز و گرنه این مهندس حالا حالا ها باید می دووید…« محکم ببند اون سگ مصبِ کوفتی رو »…
***
می دانستم گزارشاتی که در مورد بیگاری کشیدن از کودکان، توسط ایوب شمقدری معروف به ایوب قالب ساز به ما می رسد، صحت دارد. اما خودم هنوز ندیده بودم. ولی وقتی وارد گاراژ شدم، پسری ده دوازده ساله ، با لباسهای گَل گُشاد و کثیف دیدم که تا مرا دید چیزی از ایوب گرفت، توی جیبش قایم کرد و رفت. زیر سایه بان، گوشه‌ی کارگاه، کنار فیات زرد رنگ اسقاطی که از وقتی یادم می‌آمد آنجا افتاده بود، توقف کردم. هنوز پیاده نشده بودم که به دو سریع خودش را رساند و کنار در ماشین ایستاد.
– سام علیک جناب مندس، این ورا؟
– سلام ایوب خان، هنوز این لگنو داریش؟!
– شما بیا ورش‌دار مَندس ، بالاخره با هم کنار میایم.
از آن ماشین‌های خاص قدیمی بود، رو باز دو نفره، آینه بغل آلومینیومی، دنده استیل و … سالها بود گوشه‌ی کارگاه قالب سازی خاک می‌خورد و این جماعت قدرش را نمی‌دانستند، می‌شد با کمی خرج و سلیقه به ماشینی آنتیک تبدیلش کرد. دوتا لگد به لاستیک خالی از بادش زدم، عینک را از چشمم برداشتم و در حالی که خم شده و داشبوردش را ورانداز می‌کردم، گفتم:
– شاکی داری آقا ایوب!
– باز دیگه کی زیر آب ما رو تو اداره کار زده؟ به ابالفضل کله سحر تا بوق سگ، زیر کوره و مشعل با سرب داغ داریم سرو کله می زنیم، هی واسه ما پاپوش می دوزن این همسایه های …. لا اله الا الله!
انتظار همین شلوغ بازی‌ها را داشتم، بدون اینکه چیزی بگویم به سمت کوره که تقریبن بیست متر آنطرف‌تر بود حرکت کردم. ایوب هی دلیل و توجیه می‌آورد و تند و تند با من راه می‌آمد. لباس کار یکسره سبز لجنی‌اش آنقدر برایش تنگ شده بود که در همین مسیر کوتاه مجبور شد دوبار قسمت پشت لباس را از لای پایش بیرون بکشد. به کوره که رسیدیم، صدای مشعل کر کننده بود، شاگرد جوانش با رکابی و شلوار جین پای کوره ایستاده بود، ملاقه‌ی دسته بلندی که سرخ شده و سرب مذاب در آن می‌جوشید را از کوره بیرون کشید و خیلی سریع و با دقت سربها را توی قالبهای آجری خالی کرد، به بدن ورزیده و بازوهای برجسته‌اش حسودی‌ام می‌شد. روی دیوار بالای کوره چندتا پوستر هنرپیشه‌های هندی چسبانده بود که از بین آنها فقط ” آمیتاب باچان” را می شناختم . عینک را توی جیب پیرهنم گذاشتم و طوری که صدایم از صدای مشعل بلندتر باشد رو به ایوب گفتم « باز این پسره لباس کار نپوشیده که! »
ته ریش جو گندمی اش را خاراند « گرمه مندس، والله نمی پوشن، عوضش کفش ایمنی گرفتم براش،،، بیبین … از اون گرون مروناستا… »
بعد داد زد « درجه مشعلو کم کن حیف نون، جلدی بپر دوتا پپسی بیگر بیار تو دفتر.»
گوشه‌ی گاراژ، تعدادی بلوک را نامنظم و بدون ملات روی هم چیده و برای خودش اتاقی با سقف ایرانیت درست کرده بود. پشت میز چوبی کهنه‌اش که جای یکی از کشوهایش خالی بود نشست و تعارف کرد روی صندلی لق فلزی بنشینم، تکه‌ای نان بربری که لای روزنامه روی میز بود را به طرفم هل داد «بزن مندس تازه‌س، نمک نداره »
با انگشت سر روزنامه را چرخاندم و سعی کردم رویش را بخوانم « -… انتخابات دوم خرداد …» بقیه تیتر تا خورده و پیدا نبود. به کولر خیره شدم که لرزشش کل دیوارها را می‌لرزاند. ایوب که به اندازه ی یک وجب زیر بغلش خیس شده و رنگ لباسش را عوض کرده بود، دفتر روی میز را باز کرد « به قیافه‌ش نیگاه نکن مندس، اُ جنرال هیژده زار قدیمیِ، اصل جاپن جون شوما ، به صدتا از این جدید مدیدا می‌ارزه» پاهایم را روی هم انداختم: «خب، از لباس کار و بیمه هم که بگذریم، با شکایت مردم می‌خوای چی‌کار کنی؟!»
با ته خودکار گوشش را تمیز کرد:
– عارضم خدمتون مندس، من کاری به این بچه مچه ها ندارم که، سربا رو یا افغانیا میارن یا باتری سازا
– پس اون پسره ی بدبخت که داشت می رفت بیرون عمه‌ی من بود!؟
آب دهانش را قورت داد، کشوی میزش را باز کرد و همین‌طور که دسته چِک‌اش را ورق می‌زد، لبانش کمی باز شد و دندانهای زرد و بد ترکیبش پیدا شد: « اون که گدا بود به خدا» دستش را به طرف نان دراز کرد «به همین برکت، من کاریشون ندارم… هه‌هه… حالا اگه اجازه بدین یه جوری با هم حلش میکنیم مندس!”
منتظر این حرفش بودم، برای اینکه لبخندم را نبیند، بلند شدم و از لای حفاظ زنگ زده و شیشه‌ی کثیفِ درِ دفتر فیات زرد زیر سایه بان را دید ‌زدم که …
***
«. هووی یواش…. درست ببند درش غُر نشه شلغم..» آره داشتم می‌گفتم، این یارو مهندسِ زرنگتر از این حرفاس تو بمیری، وقتی فهمید اون پسره جعَلق واسه‌ی من سرب جم میکنه یَه فیلمی بازی کرد که بیا و ببین ، استیب مک کویین! باید بره جلوش لنگ بندازه بخدا! پدَر سگ راه می رفت و بد و بیراه می‌گفت. نمی دونی چه بلبشویی راه انداخته بود. آخه این انصافه؟!! مای بدبخت واسه چُس قرون باید تو کوره جون بکنیم اونوقت این مرتیکه‌ی سوسول عینکی از راه برسه و مفت و مسلم دار و ندارمونو بکشه بالا… “هی، آینه بغلشو وا کن یادت نره‌ها”…. پدر سگ داشت با بیس سی تومن راضی می‌شد که این سالم کُلنگ نکبت با اون توله سگ آسمون جل، مثل خروس بی محل از راه رسیدن و همه چیو خراب کردن، مرتیکه مافنگی ورداشته پسره رو آورده در گاراژ ، هوار راه انداخته که «های ایهالناس ایوب قالب‌ساز شمقدری سر یه بچه یتیم رو کلاه گذاشته…» آخه یکی نی بهش بگه… هووی الاغ، کور بودی؟ این لندیور اداره‌ی کار رو ندیدی، اومدی واسه‌ی ما جفتک می‌ندازی الدنگ؟! حالا اون سالم کُلنگ کثافت رو که گذاشتم واسش کنار… ” آها … آها، اونور تر… آ بااریکلا…. حالا بده بالا.”…. گوش کن، این مندس مرده‌خور هم وقتی یه آتو دستش بیاد دیگه ول‌کن معامله نیس، لاکردار. نمی‌دونی چطو حسابی داغ کرده بود، صورتش شده بود سرخ، عینهو لبو، سیگار پشت سیگار آتیش می‌کرد، جون تو. شده بود مفتش شیش انگشتی. هی پسره رو می‌برد یه گوشه و ازش سوال می‌کرد. هی، سالم کلنگ بی همه چیز!. بعدشم از این شاگرد خرفت و عشق فیلم هندی ما چند تا سوال پرسید. هی به من نیگاه می‌کرد و کله‌شو تکون می‌داد که یعنی چی؟!! آره برات دارم … “خوبه … خو.به…. بذارش رو کفی بینم” …خلاصه، بد مخمصه‌ای بود. سر آخر هم گفت برو جوازتو بیار گزارش بنویسم. منو می‌گی!!! گفتم مندس با همه بعله، با ما هم بعله ؟؟!! گزارش چی؟! جواز کدومه؟!! الان یه چی می‌دم دستت، گزارش از مغزت بپره داداشِ من … هه‌هه‌هه… اینجوری که نه، همچی یه نمه دوستانه بش گفتم … «بیا پسر ، این آدرس مهندسو بده راننده، بگو کرایه هم با خود مفت خورشه!»

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

8 دیدگاه

  • نیما امینی says:

    باسلام خدمت آقای پولاد خانی

    اولین باره که دیدم بچه های جنوب (که این روزها کافه داستان رو قرق کردن) ، داستانشون رنگی از دریا و مولفه های اقلیمی نداره. داستان در محیطی کارگاهی به تصویر کشیده شده و روابط کار ، کودکان کار و محیط کارگاه به خوبی نمایش داده می شود. تعویض راوی و استفاده از زبان مناسب برای هر کدام از نقاط قوت کار به شمار می رود. هرچند تا پایان داستان هم معلوم نیست که آیا داستان واگویه های افراد مختلف است یا برای شخص بخصوصی روایت می شود؟
    “خسته نباشید آقای پولاد خانی”

  • احسان says:

    سلام به آقای پولاد خانی عزیز
    داستان با تکنیک فلشبک فلش فوروارد و ته مایه های آشنای جنوبی نگاشته شده با اینکه حرفی از جنوب نیست بنظرم اشاره به کولر گازی و داغی کوره و پپسی عشق مردم جنوب اون حال و هوارو بهمون میده
    داستان در پسزمینه خود انگار شیطنتی هم به حکومت و دولت و دوم خرداد هم دارد که شاید خیلی کارکرد نداشت در این اثر ولی به هر حال این نظر نویسنده است وقابل احترام
    تنها نکته ای که بعنوان نقد بنظرم میرسه فرصت کمه اثر برای شناسایی شخصیتهاست بجای نشان دادن بیشتر تیپهایی ساخته مثل یتیمو کلنگو مفنگی و عینکی
    ممنونم از حضورتون در کافه داستان

  • مجید پولادخانی says:

    ممنونم از شما به خاطر زمانی که صرف خواندن داستان کردید

  • سوسو says:

    با سلام

    داستانها کوتاه شما نگاه روانشناسانه دارن و به این خاطر زیبا و جذاب هستن البته سبک نگارشتان هم زیباست.

    موفق باشید

  • مسلم سالاری says:

    با درود بر شما جناب آقای پولادخانی عزیز ..داستانتان زیبا و جذاب بود ..با امید موفقیت روزافزونتان

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.