Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

سالن ترانزیت نیستی- نوشته ی فانوس

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  سالن ترانزیت نیستی- نوشته ی فانوس

پیش گفتار
متن زیر را دوست عزیزمان فانوس برایمان فرستاد. متن کنکاش های ذهنی نویسنده است در برزخ میان ماندن و رفتن به وقت مبتلا شده به بیماری عفونی و سخت. از آن جا که متن با توصیفات و روایتی زیبا همراه است، آن را در این قسمت آوردم. هر چند که نویسنده مدعی داستان بودن آن را ندارد، اما براستی از پاره ای جهات، پهلو به داستان می زند و همین است دلیل انتخاب این بخش برای این متن.

شاید اگرآن تماس تلفنی درغروبِ آنروزگرم تابستانی، ازسرکلافگی به‌ دوستم حُسین واصرار او برای مراجعه‌ام به بیمارستان نبود، دیگر هرگز امکان نوشتنی برایم باقی نمی‌ماند.
دریافت‌های منطقی درذِهن ازپدیده‌ها ورویدادهائی که گاه برایمان پیش می‌آید، همیشه آسان نیست. ماجرا ازیک مسمومیت غذائی، میگوی فاسد به‌عنوان ناهار، شروع شد.
درامتداد یک بعد ازظهرِ گرم و طولانی و وانهادن کارحرفه‌ایم از سرِ ناتوانی، وقتی بارها و بارها مُحتویات معده و روده، به اجبار از بالا و پائین بیرون رانده شد، هنوز کمترین تغییر مُثبتی در حالم پدید نیامده بود.
پیش ازسَحر، همسرم که مُدام دلواپس بود، متقاعدم کرد خود را آماده کنم تا همراهش به بیمارستان مجهزشهربرویم .

آزمایش اولیه‌ی خون، هم‌زمان بود با تزریق سُرم غذائی به ورید. حینِ دریافت سُرم بالاخره موفق شدم چُرتی نیم ساعته بزنم. هرچند، یک حمله جدید تهوع این بارباعث بیرون ریختن مُحتوی اسید سبز رنگِ معده‌ی خالی شده را در پی داشت، باوجود این خودم را کاملاً سرحال و سالم حُس می‌کردم.
نتیجه آزمایش نشان می‌داد، خونم در حد نصابِ ضریب‌های مُتعادلش نیست. حتی در یک مورد افزایش سه برابری رانشان می‌داد. توصیه‌ی‌ پزشک اورژانس، بستری شدنم در بیمارستان بود و اینکه اگر مایل نیستم، دستکم حتماً در اولین مجال به پزشکم مُراجعه کرده، گُزارش پزشک بیمارستان و نتیجه‌ی آزمایش خون را به دکترخانوادگی نشان دهم.

پزشکی که من ظرف این سال‌ها همیشه در موارد بیماری به‌ او رجوع کرده‌ام، آدم جالبیست. فلسطینی است و حدود شصت سالی سن دارد. از قرار در جوانی عضو یکی ازجریانات رهائی‌بخش سرزمینش بوده، چون بعدها سراز دانشگاه پاتریس لومومبای مُسکو درمی‌آورد. به‌گفته‌ی خودش درس دکتریش را هم همانجا تمام می‌کند. در طول مراجعات این سالها، همیشه به من کنایه زده و گفته : شما با اینکه زیاد از من جوانتر نیستید، خیلی سرحال وسالم بنظر می‌آئید.
شاید هم به‌دلیل همین نگاه، وقتی آنروز صبح از وضع بَد‌ام برایش گفتم، نگاهی سرسری به چهره و به نتیجه‌ی آزمایش خون انداخت و بعد با خونسردیِ همراه لبخندی گفت: “یکی از فاکتور های خون شما از هشت هزارودویست – حداکثر مجاز- رفته روی بیست و هشت هزار. ولی مهم نیست. استراحت کنید. تا می‌توانید آب بخورید. کم‌کم خودش درست می‌شود.” وقتی از او خواستم لااقل نسخه‌ای برای چند سُرم غذائی – جُبران کاهش آب – برایم بنویسد، باز با لبخند ملیح و اطمینان همیشگی‌اش گفت: “نیازی ندارید، بروید وفقط آب بخورید. زیاد هم بخورید. تامی‌توانید. هرچه بیشتر بهتر.”

در سی و هفت هشت ساعت بعد حالم تدریجاً رو به وخامت گذاشت. آن تماس تلفنی از سر کلافگی متقاعدم کرد دوباره راهی بیمارستان بشوم. دربیمارستان و در معاینات اولیه، تازه معلوم شد عفونت همه جای بدنم را گرفته است. این کـه “دروضعیت احتضار قراردارم” را دکترِ ارشدِ بخش، هنگامی‌ که به‌سرعت بستریم کرد به‌من خبر داد. تب چهل درجه، تزریق پیاپی چند نوع آنتی بیوتیک همراه با سُرُم غذائی برای جبران کاهش شدید آب بدن، ماسک اُکسیژن و بالاخره داروها و تدابیر دیگر پزشکی، کم کم داشت مُتقاعدم می‌کرد که حالم اصلاً خوب نیست. نفخ شدید معده و حالت طبل مانندِ شکم، توام با نارسائی شدید تنفسی واحساس شدید تهّوعِ فوق‌العاده که حمله‌های غافلگیر کننده‌اش هرازگاه باعث بیرون راندن مقادیری از اسیدِ معده‌ام به خارج می‌شد، داشت اندک اندک تعادل روانی‌ام را هم برهم می‌زد. این به‌واقع همان احتضاری بود که پزشک بخش گفته بود و داشتم تجربه می‌کردم .

دربُهت آن بُحران، احساسات عجیبی که هرگز برایم سابقه نداشت، داشت به مغزم هجوم می‌آورد. بهانه‌ی این نوشته در حقیقت کوششی است برشرحِ آن غِرابت ذِهنی. در تحلیلی مُتناقض میان دو اندیشه دست وپا می‌زدم. به پُرسشی محوری می‌اندیشیدم. آیا دُچارپریشانی روانی شُده‌ام یا پس ازاینهمه سال تازه به انتظامی منطقی دردریافت‌های ذهنی رسیده‌ام‌؟
خود را درحریم بی‌مانندی می‌دیدم. میلِ به چیزی، مُطلقاً در درونم جریان نداشت. به بی‌تفاوتی خارق‌العاده ای رسیده بودم که حتی لمس عمیق خارق‌العادگی‌اش به‌عنوان پدیده‌ای قاعدتاً کُنجکاوکُننده، کمترین اهمیتی برایم نداشت.

از هر نوع خوراکی، حتی لذیذترین‌هائی که سُراغ داشتم، عُقم می‌گرفت. میل جنسی به نظرم پوچ و بی معنا می‌آمد. به بچه‌هایم، دختر و پسری که باعث توّلد و رُشدشان شُده بودم، به‌صورت اسناد جنایتی، در اوج بیخبری و خودپرستی، نگاه می‌کردم. پلک برهم نمی‌توانستم بُگذارم و خواب، همانند قطاری که مُدتها پیش ایستگاه دور افتاده‌ای را ترک کرده باشد، از چشم‌هایم رخت بربسته بود. تمایلی انحصاری و بی‌مانند در آن لحظات بر من مُستولی شُده بود که بتوانم بخوابم، امّا نه یک خواب معمولی و طبیعی. دوست داشتم بتوانم برای همیشه، برای اَبَد بخوابم. خوابی که کمکم کند، همه چیز را، حتی در دنیای مَجازی و سَیّال، از ذِهنم دور کنم.
ارزش هائی مانند قُدرت، پول، مقام، شُهرت، و صفاتی از قبیل شُجاعت، شهامت، عطوفت، احساس مسئولیت، قابلیتِ توان کار و ابتکار، استعداد، زحمت، استقامت و شکیبائی، منطق، توانِ تحلیل و. و. و برایم هم‌آنقدر پوچ و بی‌معنا بود که ترس، دلشوره، یاس و دیگر مفاهیم مُتضاد و ظاهراً منفی. مُدام با این پُرسش روبرو می‌شدم که آیا این تصّورات کنکاشی در بررسی وآنالیِزموجودی به‌نام انسان است یا هذیان بیماری مُحتضر؟ ودرادامه‌ی چَرخه‌ی این پُرسش، احساسِ دوباره‌ی بی تفاوتی نسبت به طرح سوالم به اعماق ژرفتری در بیهودگیِ همه چیز سوقَم می‌داد.
عشق به همسرم، به فرزندانم، به هنر، ادبیات، به موسیقی، تکلیفم با این‌ها چه می‌شُد؟ در گُذشته همیشه از تفاوت بین آدم‌هائی که شور زندگی دروجودشان چَنگ میزده و آنهائی که از موهبت شورِ به حیات محروم بوده‌اند و چه مفلوک می‌زیسته اند، گُفته بودم. وقتی به‌خودم، لمیده در آن تخت بیمارستانی می‌نگریستم، به‌نظرم می‌رسید، مُحتویاتِ ذهنِ این موجود مات‌زده که در کلافگی‌اش دست و پا می‌زند، چقدر ازاین صُغرا کبری های چیده شُده کنار هم به‌دوراست. از همان فاصله‌ی کنار تخت، فکر می‌کردم، واقعاً چه وضعیت مُضحکی است؟ امّا حُضور یک لبخند در آن بی‌تفاوتی مَحض به‌نظرم زائد می‌رسید. به‌خودم می‌گُفتم شاید چون دیگر رمَقی برایم باقی نمانده، نمی‌خندم. ولی بلافاصله یادم میفتاد که در فواصل گاه چند دقیقه‌ای، بدستشوئی می‌روم. بنابراین موضوع فقط می‌تواند بهمان بی‌تفاوتی لعنتی مربوط باشد. در آن بی‌تفاوتی باز اما فضیلتی می‌دیدم که ناگُزیرم می‌کرد دیگر لعنتی تلّقی‌اش نکنم.

بی‌تردید من قبل از سپری کردن فرآیند واقعی فنا، در احتضاری طبیعی، داشتم فضائی که آدم‌ها قبل از مرگ دُچارش می‌شوند را تجربه می‌کردم. این البته بعداً برایم روشن شُد؛ هنگامی‌ که پس از چند روز، قطعاتی کاملاً خنک و شیرین از یک طالبی رسیده وآبدار را همسرم برایم آورد و من با اشتهای عجیبی به بلعیدنش پرداختم. تا آن موقع تنها تکه‌های یخ می‌جویدم و بهیچ چیز دیگری رغبت نداشتم.

اکنون که بُحران را پُشت سر گذاشته‌ام، در نگاهی دقیق به‌آن فضا، هیچ داوری قطعی و معینی در باب خاطرات بستری شدنم دربخش “ب” از واحد یکم بیمارستان شهرمان نمی‌توانم بدست دهم. آیا آن اندیشه‌ها کابوسی در هذیان براثر ابتلاء به مسمومیت بود یا واقعیت‌هائی بلوغ یافته در رویائی قبل از مرگ؟ بی‌تردید این موضوع برایم تا رسیدن به آن‌طرف مرز زندگی در ابهام باقی خواهد ماند. ولی اگر آنچه تجربه کردم “محوطه یا سالن ترانزیت مرگ” بوده باشد، به جُرئت می‌توانم ادعا کنم، باین قلمرو سفر کرده ام.

تابستان دوهزارو هشت
فانوس

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.