خانه / داستان / آثار كافه داستانيها / زندگی میان سه نخ سیگار (احسان رضايي)
thumb_arezoo463-8981575607

زندگی میان سه نخ سیگار (احسان رضايي)

به نام خدا

 

سرم را گذاشته ام روی ریل قطار. بوی خاک نم خورده یک بعد از ظهر طاقت فرسای پاییزی در بینی ام پیچیده. مدام صورتم را به چپ و راست می گردانم. اما نه بوی گند از بین می رود و نه هرگز میبینم که قطار از کدام سمت به سوی من می آید. از جایم بلند می شوم. یک قطره عرق سرد از میان شیار ستون فقراتم پایین می لغزد و چندشم می شود. پالتوی سیاه بلندم را می تکانم. روی لبه سکوی ایستگاه قطار می نشینم و از جیب بقل پالتو یک پاکت سیگار بیرون می کشم. فقط سه نخ برایم باقی مانده. سیگار لای انگشتانم بازی می کند. از لای بینی و سبیل کم پشتم می گذرانمش. بوی تازگی تنباکو حالم را جا می آورد. زبانم را روی تنش می کشم و بو تندتر می شود. نگاهش می کنم. با اینکه می داند در دستان من محکوم به خود سوزی است اما باز هم آرام و مطیع میان انگشتانم قرار گرفته. بیش ازین آزارش نمی دهم. دود سیگار از میا موهای جوگندمی ام به آسمان آبی با چند لکه ابر می غلتد. لکه های ابر به هم می پیوندند و تصویر زنی را تداعی می کنند که بافتنی می بافد. و من یاد او می افتم. زن ها همه ی عمر بافتنی می بافند. گاهی حتی با رشته افکار مردها. مادرم هم همیشه توی صندلی کنار شومینه می نشست و از بالای عینک نزدیک بینش من و پدر را می پایید و بافتنی می بافت. هیچگاه نتیجه آن همه بافتن را ندیدیم. حتی بعد از سال ها که از مرگش می گذرد و میل بافتنی و نخ هایش به زنم ارث رسیده. گاهی شک می برم که او هرچه روزها می بافد شب می شکافد تا روز بعد بازهم بهانه ای برای زیر چشمی من را پاییدن داشته باشد. بافتن و نظم خرد کننده آن حالم را بهم می زند. زنم گاهی پارا فراتر می گذارد و برای تثبیت این نظم بلند بلند می خواند. یکی بالا دوتا پایین. یکی بالا دوتا پایین.

سهم من از این نظم سینمای یکشنبه ها بود. ساعت ۱۷ صندلی شماره ۱۳ از ردیف ۱۳. با یک ظرف پر پاپکرن. هرگز برایم مهم نبود یک فیلم را چند بار می بینم. هر یکشنبه خود را به صندلی شماره ۱۳ ردیف ۱۳ تحمیل می نمودم. بلیط فروش هم به این نظم عادت کرده بود. هرگز بلیط من را به کسی نمی فروخت. هرگز ازم سوالی نمی پرسید. پولش را می گیرفت و بلیطم را می داد. تا روزی که او آمد. موهای حنایی اش را بافته بود و از یک طرف بر روی شانه اش ریخته بود. دستمال سفید گلدارش را دایم به چشم هایش می کشید و برای زن در حال مرگ قهرمان فیلم می گریست. روی انگشتان باریک و سفیدش پینه میل بافتنی نبود. خواستم کنارش بروم و او را دلداری بدهم. خواستم به او بگویم بیخود اشک نریزد چون زن توی فیلم هرگز نمی میرد. من هم نمی دانم چطور پاسخ این بینظمی مسخره با کارگردان است اما این زن با وجود بیماری صعب العلاجش هرگز نمی میرد و تا ابد بافتنی می بافد. از جایم نیم خیز شدم که صورتم را به کنار گوش هایش در  صندلی جلویی خود ببرم که او برگشت. چشمانش زیر در آن تاریکی مسخ کننده می درخشید و از لای لبخند برهنه اش دندان های سفیدش برق می زد. پاکت پاپکرن از دستم رها شد و کف سینما پخش شدند. سراسیمه از سینما بیرون زدم و بدون کشیدن سیگار تا خانه دویدم. توی کاناپه نشسته بود و بافتنی می بافت. یکی بالا دوتا زیر. از بالای عینک نگاهم کرد.

  • زود اومدی؟
  • فیلمش تکراری بود.
  • مگه هر هفته تکراری نیست؟
  • این هفته چهارمی بود که می دیدمش قرار بود امروز یک فیلم جدید بگزارن نمی دونم چه مرگشون شده؟
  • چه عرقی کردی عزیزم مراقب باش با این لباس ها روی تخت نشینی حتما دوش بگیر.
  • تا اینجا دویدم.

با تعجب ابرو درهم کشید دوباره از بالای عینک نگاهم کرد.

  • مگه کسی دنبالت کرده بود؟ دویدن برای آدمی به سن تو خوب نیست. زود دوش بگیر غذا روی گازه. گرمش کن تا باهم بخوریم.

به او گفتم باشه تا دست از سرم بردارد. نگاهش کردم. اگر کار را به اینجا نرسانیده بود برایش تعریف می کردم در سینما زنی را دیدم که بافتنی نمی بافت و درست روی صندلی ۱۳ ردیف ۱۲ نشسته بود و گریه می کرد و به من خندید. دلم می خواست اصرار این خیانت را برایش فاش کنم.

شب را به زور صبح کردم. خواب های درهمی دیدم. خواب دیدم هزاران عدد به من حمله کرده اند. پلاک تمام خانه هایی که می شناختم و تا آن روز به داخل آن ها رفته بودم. روزهای هفته. تاریخ های سال و ماه. حتی شماره های روی دکمه آسانسور به سمت من پرتاب می شدند و با دردی جانکاه به سر و صورتم می خوردند و من راهی برای فرار نداشتم. پالتوی سیاهم را روی سرم کشیده بودم و روی زمین از درد به خود می پیچیدم. صبح همان روز تصمیم گرفتم دیگر هرگز پایم را در آن سینما نگذرام در حالی که تمام هفته فکرم را یکشنبه پیش رو و ساعت سینما رفتن مشغول کرده بود.

سیگار دستم را سوزاند. به انتهایش رسیده بود و من غرق در افکار و خاطراتم بودم. دستم را به دهانم بردم و درد را مکیدم. نزدیک ظهر است و من یک هفته ای می شود که هر روز بجای رفتن سرکار و قرار گرفتن پشت میز اتاق بایگانی طبقه منفی ۲ به این ایستگاه قطار می آیم و سرم را روی ریل می گذارم و انتظار می کشم. از رو سکو پایین می پرم. روی خاک دراز می کشم و سرم را روی ریل رو به خورشید می گذارم. یک دستم را زیر سر می گدارم و با دست دیگرم روی صورتم را سایه می اندازم و چشمانم را می بندم. صدای پند کلاغ می آید و مایعی گرم و لزج روی صورتم می ریزد. کلاغ های لعنتی. فکر کرده اند من هم مترسکم که بتوانند بگه بزنند به هیکلم. بلند شدم و همانجا کنار ریل نشستم. با دستمال درون جیبم صورتم را پاک کردم و سیگار دیگری آتش زدم.

یکشنبه بعد کمی دیرتر به سینما رفتم. همانجای هفته گذشته نشسته بود. متصدی با چراغ قوه به صندلی ام راهنمایی کرد و نشستم. همان فیلم بود و او باز هم برای قهرمان زن فیلم گریه می کرد. با اینکه احتمالا می دانست او هرگز نمی میرد. پاکت پاپکرنم را درون صندلی کناری گذاشتم و نیم خیز به صورتش نزدیک شدم. بوی عطر شنل می داد. عطری که فقط مانکن های مغازه های شیک لباس فروشی می دهند. چشمم را بستم و حجم بزرگی از هوای اطرافش را بلعیدم. وقتی چشم باز کردم کنارم نشسته بود. ترسیدم. به پشتی صندلی تکیه زدم و در آن فرو رفتم. دست سردم را گرفت و آرام در گوشم گفت:

  • ترس فقط یک شنل احمقانه است که زندگی روی دوش آدم های ضعیف می اندازه. تو که ترسو نیستی؟

سینما و فیلم چندین بار دور سرم چرخیدند تا عاقبت به خودم آمدم و سرم را با احتیاط به سمت صورتش نززدیک کردم.

  • نه. احمق شاید اما ترسو نه.

عطر شنلش همه وجودم را نوازش می داد. پوست دستانش نرم بود و حس خوبی داشتم و نمی خواستم هرگز آن دست ها را رها کنم. دوباره در گوشم گفت:

  • میدونی چرا زنه با اینکه مریضه نمیمیره؟
  • نه.
  • چون به زندگی ایمان داره.

سرم را روی شانه اش گذاشتم و چشمانم را بستم. دستم در دستانش عرق کرده بود اما هیچ نیرویی در آن لحظه نمی توانست او را از من بگیرد. همانطور چشم بسته گفتم:

  • امشب شام مهمون من.
  • اوه ممنونم عزیزم نمیتونم.
  • چرا میتونی یعنی راهی غیر ازین نداری.

به خواب عمیقی فرو رفته بودم که متصدی سینما با تکان های شدیدی از خواب پراندم. دستم دستگیره صندلی را چنگ زده بود و سرم روی پشتی صندلی کناری بود. داد زدم:

  • کو؟ کوشش؟ کجا رفت عوضی.
  • یقمو ول کن دیوونه کی کو پاشو بابا فیلم تموم شده. تو هنوز تو حسی.

از جایم پریدم و به سمت در خروج دویدم اما هیچکجا خبری ازو نبود.

سیگار دوم به انتها رسیده و اینبار نگذاشتم مرا بسوزاند و به گوشه ای  پرتش گردم. در جیب بغلم بسته ای بیسکوییت وجود دارد برای رفع گشنگی حداقلی. آدم سیر به آن دنیا برود بهتر از گشنه است. اطراف را نگاه می کنم هیچ خبری از قطار نیست. با اینکه ایستگاه قطار متروکه است اما اگر رابطه علت و معلولی درست باشد تا وقتی این ریل ها روی زمین باشد حتما قطاری از اینجا عبور خواهد کرد. سیگار سوم و آخر را نزدیکی های غروب آتش می زنم. روز رو به پایان است و وقت رفتن.

یکشنبه بعدی و بعدی هم به سینما رفتم. فیلم عوض شده بود و او دیگر نیامد. به سراغ بلیط فروش و متصدی رفتم و با هر زوری بود نشانی های زن را به آن ها دادم. اما با خنده و نگاه متعجبشان روبرو شدم. بلیط فروش یک برگ کاغذ از تبلیغ فیلم قبل که زن قصه هرگز نمرد را به من نشان دادو خدای من خودش بود. همان زن و با همان لبخد و موهای بافته به بغل. او به من گفت این بازیگر در یک کشور دیگر زندگی می کند و مطمینن هرگز پایش را در سینمای آنها نگذاشته.

سیگار سوم که خاموش شد از روی ریل بلند شدم. با وسواس لباس هایم را تکاندم و سلانه سلانه به سمت خانه حرکت کردم.

 

پایان

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

Presentation1

همسایه ی طبقه چهارم (م.ح عباسپور) به همراه نقد اثر

   «کوشش کنید از راه صعب عبور کنید»   آنی گفت: «گوش کن صدایی نمی ...

3 دیدگاه

  1. می توانی با اطمینان بگویی, داستانی که وا دارت کند تا آن را بارها بخوانی, داستان موفقی از آب در آمده است. آن چه که تو را به باز خوانی مجدد وا می دارد؛ درون مایه روانکاوانه آن است. راوی, همان شخصیت روان پریش داستان که انگیزه ادامه حیاتش را به دلیل حضور سرد زنان داستان به شکل عام و تجلی خاص آن در شخصیت همسرش از دست داده است, اشناست. توانایی نویسنده محترم در تصویر سازی ستودنی است. وقتی داستان را می خوانی, به وضوح آن را می بینی. بعد از آن نیز تجسم اش ماندگار و به یاد ماندنی است.
    به نظر می رسد, داستان به اصطلاح خودمانی تازه و دم نکشیده است. نویسنده عزیز هم عامدا به صلاح دید خویش آن را بدون پرداخت و باز نویسی نشر داده اند, و گرنه ضرورت اصلاح منطق روایی داستان بر ایشان پوشیده نیست!
    اما ان چه که این داستان را از نظر این حقیر ارزشمند می کند؛ روانشناسی شخصیت مردان میانسال است که تمایلات تنوع طلبی یشان گل می کند.
    این داستان به بهترین هایی که خوانده ام اضافه می شود. ممنونم از داستان خوبتان. نویسا باشید

  2. مرسی احسان رضایی عزیز.

  3. سلام
    داستان جالبی بود لذت بردم. خصوصا از سیگار دوم به بعد بیشتر چسبید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>