Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

رویایی در غرب (پگاه نجفی خواه )

توسطehsan.rezaei 1 سالقبل3دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  رویایی در غرب (پگاه نجفی خواه )

زن توی تخت که می نشیند فکر میکند چرا باید بعد از این همه مدت خواب او را ببیند؟ چرا حالا که داشته فراموشش میکرده و وارد رابطه ی جدیدی میشده باید بیاید توی خوابش؟ زن دوباره دراز میکشد. به کافه ی توی خواب فکر میکند که غریب بود  برایش. تمام کافه چوبی بود و نیمه تاریک . میز و صندلی هایی هم که     روی آن نشسته بودند بوی چوب تازه میداد.  در جمع دوستانه ای بود که   حالا هیچ کدامشان را یادش نمی آمد و داشتند از هر دری حرف می زدند و می خندیدند که یکدفعه او در چوبی کافه را باز کرد و وارد شد . با همه   خوش و بش کرد و نشست. فاصله شان زیاد بود و دور از نگاه هم. زن    نفهمید چطور دور میز همه اینقدر جا به جا شدند و چرخیدند که یکدفعه   صندلی خودش را در کنار او دید. رویش را برگرداند و سعی کرد با بغل   دستی اش حرف بزند. خیلی طول نکشید که احساس کرد دارد خفه میشود و نمی تواند حضور او را اینقدر نزدیک به خودش تحمل کند. از کافه زد     بیرون .     باد خورد توی صورتش. جایی بود انگار وسط جاده های غرب کشور . کوه و دشت و سرما. لرزش گرفت. دنبال جایی گشت که گرم باشد و امن  . زنی چادر مشکی به سر و بچه به بغل کنار دیواری ایستاده بود. بچه گریه میکرد.  مادر مستأصل بود . رفت کنارشان ایستاد. از حال بچه پرسید. مادر گفت دست بچه چند روزی است دانه های ریز زده و می خارد. زن اسم یک پماد خارجی را به مادر گفت و آدرس داروخانه را داد. مادر شوهرش را صدا زد . گفتند آدرس را بلد نیستند   . خواهش کردند زن هم همراهشان بیاید و داروخانه را پیدا کنند. اشاره کردند به ماشین پارک شده و راه افتادند به سمتش، اما مادر و شوهر یکدفعه غیب شدند. زن فکر کرد شاید بچه کاری کرده و آن ها رفتند پوشکش را عوض کنند. باران گرفت. سیل آسا. زن توی ماشین نشست.  از پنجره زل زد به باران .   به او فکر کرد که چقدر زیر باران با معشوقه هایش   قدم زده و عکس گرفته اند. که چقدر خوب است که زن هیچ خاطره ی زیر بارانی با او ندارد. او را دید که انتهای کوچه ای که نبود و حالا پیدا شده بود ایستاده و به زن نگاه میکندرویش را برگرداند   . چند لحظه ی بعد او درِ ماشین را باز کرد و کنارش نشست. زن نگاهش کرد. اصلن خیس نشده بود. زن چیزی نگفت . تکیه داد به صندلی ماشین. او حرف هایی میزد. زن یادش نمی آمد. غرق شده بود  در صدای بارانی که به سقف ماشین میخورد.

زن غلتی  میزند و بالش را زیر سرش جا به جا میکند. زل میزند به پنجره که باران با شدت میخورد به آن    . دستش خارش گرفته . سعی میکند زیر    نور چراغی که از پشت پرده به   داخل اتاق افتاده دستش را ببیند.   چند جایی متورم شده، دوباره می نشیند و شروع میکند به خاراندن خودش. چند سالی هست که بدون دلیل دچار حساسیت پوستی شده و هر از گاهی عود   میکند.   یادش می آید اولین بار بعد از سفری که تنهایی بدون او رفته بود در راه برگشت دچار خارش ها شد. از کف پاهایش شروع و بعد کف دست هایش و کم کم همه ی بدنش متورم شدند و خارش گرفتند. با دارو   و       تزریق آمپول کمی بهتر شد ولی از آن به بعد همیشه در بدنش ماند و هر   وقت کمی برآشفته و عصبی یا حتی زیاد خوشحال بود پیدایشان میشد. بعد  از دیدارهایش با او و یا وقتی بحث شان میشد و قهر میکردند. بعد تر هم که همه چیز تمام شد تا چند وقت خارش ها ولش نمی کردند و با هیچ دارویی هم بهتر نمی شدند.     حالا بعد از مدتها دوباره داشت به تورم روی دستش نگاه میکرد. نزدیک صبح بود. گوشی موبایلش را برداشت و پیامی فرستاد برای دوست جدیدش . نوشت حالش خوب نیست و بیاید پیشش. چند دقیقه  بعد گوشی زنگ خورد. دوستش بود. تعجب کرده بود که چطور این وقت صبح زن خواسته او برود پیشش. سعی میکرد هیجانش را پشت نگرانی   برای حال زن پنهان کند و درباره ی حساسیتش بپرسد. دوست جدید پزشک بود و گفت خیلی زود خودش را می رساند و در راه هم دارو و آمپولی   برای حساسیت زن میگیرد . زن گوشی را که قطع کرد از هیجان دوستش خنده اش گرفت.

بلند شد و تخت را مرتب کرد. در آینه نگاهی انداخت . حوله ی حمامش را برداشت و وقتی داشت لباسش را در می آورد متوجه شد دیگر از تورم و   قرمزی پوستش خبری نیست. هیچ خارشی هم نداشت. باز خنده اش گرفت و فکر کرد جواب دوستش را چه بدهد. هنوز باران می بارید. چترش را از روی جا لباسی برداشت و گذاشت روی تخت.با خودش گفت با هم زیر     باران قدم میزنیم.

 

بندرعباس

 

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

3 دیدگاه

  • ایرج بلوچی says:

    پگاه نجفی خواه از نویسندگان جوان و خوش ذوق بندرعباسی است با تجربه ی سال ها نوشتن، اما فروتنی و متانت همواره باعث شده که ایشان جایگاه مناسب خود را در ادبیات این سرزمین کسب ننمایند.
    نزدیکی نوشته های ایشان به همینگوی سبک منحصر به فردی است که اختصاص به نجفی خواه دارد تا آنجا که ننوشته های داستانش خیلی بیش از نوشته های ان است. به بیانی دیگر نوشته های او نوک کشتی پهناوری است که از دریا بیرون مانده است. داستان رویایی در غرب از این نوع نوشته هاست که سفید خوانی های فراوانی دارد. با آرزوی بهروزی برای نویسنده گرامی و سپاس ویژه از دوستان عزیزم در سایت ادبی کافه داستان.

  • ع- بهار says:

    خواندم ولذت بردم و چه شباهت جالبی با واقع گرایی صمیمانه ارنست همینگوی!

  • اسرا says:

    با کمال احترام لازم است چند نکته در مورد داستانتون ذکر کنم .
    اول اینکه داستان شما تقریبا سبک سیال ذهن دارد با پرداخت نه چندان خوب! شخصیت پردازی ضعیف ، احساسات دخترانه به وفور در ان دیده می شود و به درونیات شخصیت انطور که باید و شاید پرداخته نشده ضمن اینکه طرح نیز ضعیف است! چه بسا اگر با جسارت بیشتری نوشته میشد و زنانگی در ان بهتر نشان دده می شد داستان بهتری از اب در می آمد. البته معمولا سیال ذهن از زاویه دید اول شخص نوشته میشود تا شخصیت بتواند بدون سانسور افکارش را به نمایش بگذارد این سانسور در داستان شما دیده میشود که باعث افت ان شده است. در مجموع برای نویسنده ای که چند سال سابقه ی نوشتن دارد داستان را ضعیف ارزیابی میکنم. موفق باشید.

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.