Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

روز و شب یوسف اثر محمود دولت آبادی

توسطehsan.rezaei 2 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  معرفي كتاب  /  روز و شب یوسف اثر محمود دولت آبادی

پیشتر در سایت از محمود دولت آبادی سخن گفته‌ایم. نویسنده ای که باید از او، نوع نوشتنش، سبک روایتش، بارها و بارها سخن گفت. این‌بار برای معرفی به سراغ داستان بلندی از او می‌رویم به نام ” روز و شب یوسف” قبل از هرچیز آنچه خود استاد در مقدمه کتاب نوشته‌اند برای شما می‌آوریم:

” در سال‌های ۴۸-۱۳۴۷ اندک اندک جرات آن را در خود یافته بودم که بروم سوی نوشتن کلیدر. در آن ایام پاره‌ای از پایان رمان را نوشتم که به لحاظ حسی و معنایی از آن‌چه اکنون می‌بینید؛ هیچ فاصله‌ای نداشت، و آن بر شانه کوه برشدن پیرمرد کلمیشی بود به جستجوی فرزندان و برادر و خانمان، از آن مایه که انسانی مجنون چنان تواند کرد و گویی آن مرد با کوه و آسمان سخن می‌گفت و می‌پرسید کجایید ای پسرانم، برادرم… و پانزده سالی از دوره کار جدی داستان‌نویسی‌ام می‌گذشت تا به آن جرات دست یافته بودم. در نیمه دوم سال پنجاه و دو و نیمسال اول پنجاه و سه، احساس کردم داستان هایی خارج از متن کلیدر در ذهن دارم که می بایست در مجالی مناسب آن‌ها را بنویسم، کنار بگذارم و باز بر سر کار کلیدر بشوم؛ زیرا می‌پنداشتم کلیدر تا پایان دهه پنجاه مرا به خود خواهد برد. اکنون باید می‌پرداختم به داستان‌های “عقیل-عقیل، ازخم چنبر، دیدار بلوچ، پایینی‌ها و روز و شب یوسف.” پرداختم و نوشتم. چندی هم کار دشوار تئاتر در اعماق مرا برد و پیش از آنکه تئاتر به پایان برسد و من بتوانم به مهمی که در پیش دارم برسم در پایان سال ۱۳۵۳ برای دو دقیقه مرا بردند به زندان؛ یعنی دوسال. چاپ عقیل-عقیل در زندان به دستم رسید. دیدار بلوچ و ازخم چنبر را بعد از آن دوسال به چاپ سپردم. پایینی‌ها سربه نیست شد، و روز و شب یوسف هم که گویا به ناشر سپرده بودم در خروار دست‌نوشته‌هایم به چشم نیامد. پس در گمان من این داستان هم رفته بود همالن‌جا که رمان پایینی‌ها و نمایشنامه کوتاه  درخت رفته بود!

قضا را، در آخرین خانه‌تکانی  نسخه تایپ شده مندرس و دستخطی از آن یافت شد. و این دفتر که شما پیش رو دارید، همان بازمانده قریب سی سال پیش است که بازیافت شده و دریغم آمد که در سلسه ئاستان‌های این قلم جای نگیرد. در زمره داستان‌هایی است که در سه وجه مثلثی از اضطراب نوشته شد.

الف: دور شدن از کلیدر.

ب: درگیر بودن با کار تئاتر مسئولیت‌های آن، نیز سفرهایی که گروه تدارک دیده بود در خطه جنوب کشود.

پ: زندگی- معیشت- کار- اداره و فضاهای روزمره آن ایام.

محمود دولت آبادی/ تهران/ مهر ۸۲”

روز و شب و یوسف

داستان «روز و شب یوسف» روایت بلندی از زندگی نوجوان فقیری در محله‌ای نزدیک راه‌آهن تهران است. یوسف نوجوان زیبایی است که مادرش روزها در خانه اعیان شهر کلفتی می‌کند و در میانسالی از فرط کار سخت، پیر و بیمار شده است. پدرش مرد کم‌حرف و متدّینی است که حضوری سایه‌وار در خانه دارد؛ روزها می‌خوابد و شبها در کارخانه‌ای به کار مشغول است. خواهرش، صدیقه، که از او سالی بزرگ‌تر است به کلاسهای خیاطی و گلدوزی می‌رود. یوسف روزها بی‌کار می‌گردد و شبها دو ساعت در خانه مردی که از او با نام «استاد» یاد می‌شود، درس قرآن و روانخوانی اشعار مولوی و سعدی می‌گیرد، و شبها همراه با خواهرش صدیقه روی پشت بام می‌خوابد. در همسایگی یوسف، مرد بارفروشی هر شب سیاه مست، با عربده‌کشی و کتک زدن زنش، خواب و آرام را بر همسایه‌ها حرام می‌کند. زنِ همسایة دیگری شبها صدای شهوت آلود و منزجر کنندة هماغوشی با شوهرش را به گوش یوسف می‌ر‌ساند، تا او را به خود ترغیب کند. شوهر زن گاه نیز جوانکی به پشت بام می‌آورد. فضای شدیداً شهوانی در پشت بام کناری، از یک سو یوسف نوجوان را داغ و برانگیخته می‌کند و از سوی دیگر از اینکه خواهرش هم این صداها را می‌شنود غیرتی و نگران می‌سازد. در همسایگی یوسف پنجره‌ای نیز هست که پشت آن، مرد جوانی شبها را به نوشتن و خواندن می‌گذراند. مرد رفتار مرموزی دارد و یوسف گاه کنجکاو می‌شود که از کار او سر دربیاورد و با او دوست شود و……

داستان، داستان یوسف نوجوان است در آستانه بلوغ در محله‌ای فقیر. کتاب که درواقع دو روز از زندگی یوسف را دربرمی‌گیرد ما را با ترس و توهم یوسف آشنا می‌کند. او همواره نگران سایه‌ای است که تعقیبش می‌کند. داستان، روایت فقر است، ترس و عدم امنیت و فضای شهر فضایی خفقان آور و پر از شهوت است. عدم امنیتی که یوسف دارد و یا همان ترسش از سایه ما را با شهری آشنا می‌کند که شهروندانش ترس و اضطرابی همواره با خود دارند.

تکه‌هایی از کتاب

  • سایه ای دنبالش بود. همان سایه همیشگی.( شروع داستان)
  • هیچ‌کس نبود، و یوسف حس می‌کرد موهای پس گردنش از بخار نفس غریبه‌ای خیس عرق شده است. چندشش می‌شد. حس می‌کرد نگاه هیزی مثل مته داغ، پس کله‌اش را دارد سوراخ می‌کند. حس می‌کرد گوش‌هایش دارند الو می‌گیرند. شرم کرد. بیزار بود. نفرت داشت. از خودش بدش می‌آمد. مثل اینکه کار خلافی انجام داده. لب خود را می‌گزید.
  • نگاه کن. همسایه دیگر. همین بغل. بام به بام. پشت همین دیوارک، آن طرف. کمی آن طرف‌تر صدیقه. باز شروع کردند. هر شب، هر شب. چطور ممکن بود صدیقه حالیش نشود؟ نگاه کن، چادرشبی که روی خودشان کشیده‌اند… و باز… صدایشان، صداهایشان.

 

 

دسته بندی:
  معرفي كتاب
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 100
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.