Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

راز دایره‌ها‌ – ایرج بلوچی

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 2 سالقبل6دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  راز دایره‌ها‌ – ایرج بلوچی

ناخدا صالح می‌گفت که با چشم خودش دیده ولی مردم جزیره هیچوقت باور نکردند که مد ابریم آن کار را کرده باشد .
دخت ناخدا با آن نوارهای طلایی روشن که از دو طرف در امتداد قدش کشیده شده بود به سطح آب آمد، خمیر نان را با نوک کوچکش برداشت، نگاهی به مد ابریم کرد و از خوشحالی دم کوچکش را فرتی توی آب تکاند و رفت .
وقتی که رفت، مد ابریم نگاهی به‌ ها‌جرو که روی کاریه قایق نشسته بود، انداخت. چشمکی زد و خنده‌کنان گفت: ادی بپو ، بازم بریز دُتکم۱ .‌ها‌جرو لقمه‌ها‌ی نان را با نوک کوچکش ریز ریز کرد و توی دریا ریخت . این بار دسته‌ی ماهی‌ها‌ روی آب آمدند . دخت ناخداها چرخی زدند و سه بار دم‌ها‌ی کوچکشان را تکاندند و رفتند . از فرت فرت تکان دم ماهی‌ها‌ دایره‌ها‌ی بزرگی رسم شد.
مد ابریم گفت : آنجا را ببین، توی آن دایره‌ی بزرگی که روی آب درست شده . ناخدا صالح گفت: گپ زیادی مزن ، جلتو بکش که ورگارن۲ . و مد ابریم جَل۳ را انداخت و از بالای لنج غوص زد توی آب و به طرف غروب خورشید شنا زد ورفت .
ناخدا صالح می‌گفت : از پشت آنها را دیدم . یکی که حتما خود مد ابریم بود، ولی آن یکی که مثل مروارید می‌درخشید فقط موهای بلندش پیدا بود که تا روی پاهایش می‌رسید .
مروارید پایش را که توی آب گذاشت، تندی برگشت و به مد ابریم که زاروقه را به آب می‌انداخت ، گفت : دیریا بی دیریا . زود برو دنبال کل جمیل . مد ابریم گفت: ولی امشب که شب چهارشنبه نیست !
هاجرو که اونگ اونگ کرد ، شب چهارشنبه بود. کل جمیل کُندر و گِرَه کو زیر دماغ پهن مروارید گرفت و گفت : انشاالله خوش یُمنن . مروارید گفت : بعد از سه روز درد ؟ کل جمیل برقع سیاه براقش را بالا زد ، نگاهی خیره به چشمان ریز و صورت کشیده‌ی مروارید انداخت و گفت : کلم کلیون۴ ، په توا مثل آدمو بزای؟ و چهل روز بعد هم که آمد و ارشان‌ها‌۵ را توی آب دریا خرد کرد و روی موهای بلندش ریخت و رفت ، مروارید فقط شانه‌ها‌یش را لرزاند، درست مثل لرزش ماهی‌ها‌ توی جَل . با لرزندان شانه‌ها، موهای بلند مروارید، از زیر جِلویل ریخت تا پشت پایش. جفتی چپونی می‌نواخت. مد ابریم هم که لنگ سبز نویی را دور سرش بسته بود، شانه‌ها‌یش را لرزاند و گفت: “هیشن، هیش.” بعد ناخدا صالح زد روی شانه‌ی مد ابریم وگفت: انشاالله مبارکن. مرحبا، بعد از چهارماه دوری با دست پر برگشتی، با دخت ناخدا. بعد از اون غروب همه گفتیم مردی .
مروارید گفت : وقتی مُردم ، جون تو و جون‌ها‌جرو. ولی غریبم ننسی۶ .
آن شب ، وقتی مد ابریم گونی بزرگ را بوسید و از قایق توی آب انداخت ،هو گبان۷ بود، قرص ماه توی آب لرزید و دایره‌ی بزرگی رسم شد . مد ابریم گفت: آنجا را ببین، توی آن دایره‌ها‌ .
و‌ها‌جرو درحالی که ریزه‌ها‌ی نان را با نوک کوچکش توی دریا می‌ریخت، گفت: توی دایره‌ها‌ که چیزی پیدا نیست بابا، فقط دخت ناخداست!

فروردین ۹۲ – بندرعباس
———————-
۱ – دتک : دخترک
۲ – ورگار: دیر وقت . بر وزن پرگار
۳ – جَل: تور ماهیگیری
۴ – کلم قلیون: نی قلیان . کنایه از لاغری شخص
۵ – ارشان: مرجان دریایی
۶ – ننسی: نگذاری
۷- هو گبان: بالاترین حد مد دریا

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

6 دیدگاه

  • نسترن بیگی says:

    جناب بلوچی عزیز
    چندمین کاریست که از شما میخوانم. و کارهاتان تقریبا پیوستگی خاصی باهم دارند. جدای از روانی قلم و پرداخت خوبتان شروع خوبی هم دارید. دررابتدای مخاطب را به فکر می اندازید که ترغیب شود بداند ماجرا چیست. اما در تعریف داستان خساست به خرج میدهی . این کارتان را من سه بار خواندم. کد دادن و واگذار کردن مخاطب به تفکر درباره داستان بسیار خوبی است اما ما قرار نیست با معما روبه رو باشیم و اینکه کد هم نداریم یا من ندیدم یا انقدر کمرنگ هست که در لابه لای جملات گم میشود.
    به شخصه کارتان را دوست دارم لطافت و یکجور نرمی خاص جمله ها در کارهاتان قوی است.

  • و‌ها‌جرو درحالی که ریزه‌ها‌ی نان را با نوک کوچکش توی دریا می‌ریخت، گفت: توی دایره‌ها‌ که چیزی پیدا نیست بابا، فقط دخت ناخداست!…..طرح هایی عمیق با فراز و فرود بهنگام در افرینش قصه هایی برنگ بومی ….انجا که تخیل همه ما یعنی من و تو ریشه دارد…..وبعد عبور از توهمی که پایانی را بر آن متصور نیستیم….خسته نباشی

  • ایرج بلوچی says:

    از لطف و محبت نویسنده و شاعر متعهد نسترن عزیز سپاسگزارم. از اینکه می بینم کارهایی که در حال و هوای دیار شرجی و گرما می گذرد، توانسته توجه هنرمندان را به خود جلب کند، خیلی خوشحالم.
    در مورد خساست به خرج دادن در باز کردن داستان حق با شماست. اما این را هم اضافه کنم که جنوب سرزمین رازهای ناگشوده است.

    برقرار باشید

  • ایرج بلوچی says:

    عزیز گرانمایه آقای بهار

    از لطفت بی نهایت سپاسگزارم

  • احسان says:

    در جلسه كافه هفته‌ي گذشته بود كه داستان را به همراه دوستان خوانديم. از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان سه بار هم خوانديم و تك تك كلمات محلي را معني كرديم. من گفتم منظور داستانانداختن جسد مرواريد توي
    آب و است و بعد زنده شدنش داستان در ميان زمان‌ها وقوع غوطه ور است و نويسنده به مخاطب براي درك زمان و تغيير آن مجالي نمي‌دهد. به زنجيره وقايع فكر مي‌كردم و همگي محو در كلمات بوديم كه آقاي بيكپور داد زد من فهميدم. اين مرواريد اصلا از دريا اومده. هاجرو رو زاييده و دوباره به دريا برگشته. گفت همش يعني صيد مرواريد. بعد يچيزي ته دلم غلغلك اومد. تازه داستانو گرفتم. دوسش داشتم حالا هرچقدر هم بگم كه سخت نويس بود اما دوسش داشتم.

    دستمريزاد.

    • ایرج بلوچی says:

      مرسی احسان جان. از نوشته ات کیف کردم. دست همه ی بچه های کافه داستانو صمیمانه می فشارم و خدا قوتی نثارشون برای این همه صمیمیت و بزرگواری.

      برقرار باشین.

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.