Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

دیالوگ های ماندگار قسمت دوم

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  سينما و نمايش  /  دیالوگ های ماندگار قسمت دوم

سفر زمان

مسافر مرد: من یه ایده دارم که کاملا دیوونگیه، ولی اگه ازت نپرسمش.. بقیه عمرم همش منو اذیت میکنه
مسافر زن: چی؟
مسافر مرد: من میخوام بازم باهات صحبت کنم، اصلا نمیدونم وضعیت تو چطوره، ولی من حس میکنم یه جورایی اشتراکاتی داریم، درسته؟
مسافر زن: آره، منم همین طور
مسافر مرد: خب، عالیه، این کاریه که میکنیم.. اینجا با من توی ویانا پیاده شو و بیا شهر رو سیاحت کن
مسافر زن: چی؟
مسافر مرد: این جوری بهش فکر کن… ۱۰ ، ۲۰ سال برو جلوتر، باشه؟ و تو متاهل هستی.. ولی ازدواجت دیگه اون انرژی همیشگی رو نداره، شروع میکنی به سرزنش کردن شوهرت، راجع به تمام مردایی که توی زندگیت باهاشون آشنا شدی فکر میکنی و اینکه چه اتفاقی ممکن بود بیفته اگه تو با یکی از اونا همراه میشدی… من یکی از اونا هستم، پس بهش به عنوان یه سفر در زمان فکر کن، از اون موقع تا الآن… تا بفهمی چه چیزی رو از دست داده بودی، این یه لطف بزرگه به تو و شوهرت… تا بفهمی که تو چیزی رو از دست ندادی، منم به اندازه ی اون بی حال و خسته کننده ام و تو تصمیم درست رو گرفتی و واقعا خوشبختی.
مسافر زن: بزار کیفم رو بردارم

پیش از طلوع-ریچارد لینکلیتر

 

 

پسرخاله

پسرخاله:اون پوست شکلاتارو بده به من
شهاب حسینی:پوست شکلات میخوای واسه چی؟
پسرخاله ه پیرزنه هست پاهاش درد میکنه فقیرم هست..
شهاب حسینی:خب؟
پسرخاله:بعضی وقتا میرم بهش کمک میکنم خونشو تمیز میکنم و بعضی کارای دیگه…
شهاب حسینی :آهان…..بعدش؟؟؟؟؟؟
پسرخاله:هیچی همیشه بهم میگه بردار از اون شکلاتا بخور منم چون کُـلَن چند تا دونه شکلات داره نمیخورم و واسه اینکه ناراحت نشه این پوست شکلاتارو بهش نشون میدم

کلاه قرمزی ۹۳

 

 

 

سیگار

 

سیگار نکش ! اینجا من قوانین خودم رو دارم .

ولی دکترهای من گفتند که سیگار برای حنجره ام خوبه

اونها ابلهن !

ولی همشون نشان سلطنتی گرفتند .

پس ابلهای رسمیند .

سخنرانی پادشاه-تام هوپر

 

 

 

قرار

 

سلین: اگه قرار باشه که امشب بمیریم …
جسی: انگار داره بهت الهام می‌شه!
سلین: نه، خیلی نمایشی‌ئه … ولی اگر قرار باشه هردومون امشب بمیریم چی؟ منظورم اینه که آیا درباره‌ی کتابت صحبت می‌کنیم؟‌یا درباره‌ی محیط زیست؟
جسی: اگر امروز روز آخرمون بود؟
سلین:‌ آره … درباره‌ی چی صحبت می‌کردیم؟ تو چی به من می‌گفتی؟
جسی: خب …
سلین: خیلی سخته؟
جسی: نه، نه، می‌گم … مطمئنا دیگه درباره‌ی کتابم صحبت نمی‌کردم و همین‌طور محیط زیست! ولی هنوزم می‌خواستم که درباره‌ی جادوهای دنیا صحبت کنم. فقط می‌خواستم این کارو بکنم از یه …
سلین: چی؟
جسی: یه اتاق توی هتل. و قرار داشته باشیم و باهم دیگه سکس کنیم تا بمیریم.
سلین: چرا وقت‌رو تلف کنیم؟ و همین الان نریم به یه هتل؟ چرا همین‌جا روی صندلی این کارو نکنیم؟
جسی: بیا اینجا … بیا اینجا …
سلین: ما قرار نیست امشب بمیریم!
جسی: چه‌قدر بد!

پیش از غروب
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
فیلمنامه: ریچارد لینکلیتر، اتان هاوک و جولی دلپی

 

 

 

زخم

 

جوکر: می دونی زخم های صورتم برای چیه؟
من ﻳﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩ .
ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻭ ﻳﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ بدﻫﻲ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﺍ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﺧﻂ ﺧﻄﻲ ﮐﺮﺩﻥ
ما پوﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﺮﺍﺣﻴﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ ،
ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﺧﻤﺎﺵ برای من ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﻧﺪﺍﺭﻩ ،
ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﻳﻪ ﺗﻴﻎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻭ
ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻲ ﺷﺪ؟
ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭﻱ منو ﺑﺒﻴﻨﻪ ﻭ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩ

شوالیه تاریکی-کریستوفر نولان

 

 

۷۹

ریبن: «یه ضرب المثل هست که میگه “اگه خدا با ماست، پس کی با اوناست؟”»
آپهام: «اگه خدا با ماست، پس کی می‏تونه علیه ما باشه؟»
ریبن: «آره… چی بگم…»

Film Title: [Saving Private Ryan – ۱۹۹۸]

 

 

۷۷

آنی نلسن: «تو یه چیزی به من یاد دادی، تنها چیزی که باید همیشه یادم بمونه.»
کریس نلسن: «چی؟»
آنی نلسن: «فراموش کردم.»

Film Title: [What Dreams May Come – 1998]

 

هکتور: «بهم بگو ببینم برادر کوچولو… تو تا حالا کسی رو کشتی؟»
پریس: «نه.»
هکتور: «تا حالا دیدی که کسی تو میدون جنگ بمیره؟»
پریس: «نه.»
هکتور: «من کشتم، من شنیدم که دارن می‏میرن و مرگشون رو هم دیدم. هیچ افتخاری هم نداره و اصلاً هم شاعرانه نیست. تو میگی حاضری برای عشق بمیری، امّا تو نه چیزی راجع به مردن می‏دونی نه چیزی راجع به عشق.»

Film Title: [Troy – 2004]

 

 

کریس جانسون: «یه نقاش ایتالیایی هست اسمش کارلوتیه و اون… اهوم… اون زیبایی رو اینطور تعریف کرده: اون میگه زیبایی مجموعه‏ای از اجزاییه که آنچنان باهم هماهنگ هستن که نیازی نیست چیزی دیگه‏ای بهشون اضافه بشه، برداشته بشه و یا جایگزین بشه… و این چیزیه که تو هستی… تو زیبایی…»
لیز: «واو!»

Film Title: [Next – 2007]

 

 

پیرمرد: «دلت گرفته، آره؟ دل همه می‏گیره، دل داشته باشی می‏گیره دیگه… یا رفیق من لارفیق له… ای رفیق کسی که…»
سرباز: «رفیقی نداره…»
پیرمرد: «توئم قشنگیا… از خودی… خب حالا می‏خوای یه راهی بهت یاد بدم دلت وا بشه؟ توئم چشماتو ببند… دِ ببند دیگه… خب، چی می‏بینی؟»
سرباز: «هیچکس.»
پیرمرد: «هیچکس… خب هیچکس قشنگه دیگه… هیچکس همه کسه، همه کس هیچکسه. حالت خوب شد؟»

عنوان فیلم: [یک تکه نان – ۱۳۸۳]

 

فرانکی: «به کیسه ضربه بزن.»
مگی: «اینجوری؟»
فرانکی: «وایسا.»
مگی: «اشتباهم چی بود؟»
فرانکی: «خب، دوتا اشتباه کردی؛ اول اینکه سئوال پرسیدی، دوم اینکه یه سئوال دیگه هم پرسیدی.»

 

 

روکسان: «می‏دونی چرا نمیشه که تو “یه رودخونه” دو بار قدم بذاری؟»
ویلارد: «آره، بخاطر اینکه همیشه در حال حرکته.»

 

دسته بندی:
  سينما و نمايش
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.