Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

دیالوگهای ماندگار فیلم پدرخوانده

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  سينما و نمايش  /  دیالوگهای ماندگار فیلم پدرخوانده

 

 

 

بناسرا: من  به کشور آمریکا ایمان دارم. خوشبختی خودمو مدیون آمریکا میدونم و دخترمو با فرهنگ  این کشور بزرگ کردم. بها و آزادی دادم اما بهش یاد دادم که هرگز به خانواده اش  خیانت نکنه. او یک دوست غیر ایتالیایی پیدا کرد. باهاش به سینما رفت و اونشب دیر به  خونه اومد. من اعتراضی نکردم. دو ماه پیش اون پسر دخترمو برای رانندگی همراه دوست  دیگش بیرون میبره. اون دو پسر دخترمو وادار میکنن که ویسکی بخوره. بعد سعی در سوء  استفاده از دخترم میکنن. دخترم مقاومت میکنه تا غرورش حفظ بشه. بنابراین اون دو نفر  مثل یه حیوون باهاش رفتار میکنن و کتکش میزنن… وقتی برای دیدنش به بیمارستان رفتم  دماغش شکسته بود. آرواره اش خرد شده بود و با سیم به هم وصل کرده بودن. از زور درد  نمیتونست گریه کنه. اما من گریه کردم. چرا گریه کردم؟ او تنها امید زندگی من بود. دختر قشنگی بود. اما حالا دیگه قشنگ نیست… مثل یه آمریکائی خوب رفتم پیش پلیس. اون دو پسر رو به دادگاه آوردن. یک قاضی اونا رو به سه سال حبس محکوم کرد و بعد هم  حکم رو به حالت تعلیق در آورد. حبس تعلیقی! اونا همون روز آزاد شدن! مثل یه احمق  وسط دادگاه واستاده بودم. اون دو حرومزاده هم به ریشم خندیدند. بعد به همسرم گفتم  برای اجرای عدالت باید نزد دون کورلئونه بریم. دون کورلئونه:چرا از همون اول پیش من نیومدی؟ چرا رفتی پیش پلیس؟ بناسرا: از من چی میخوای؟ هر  چی که بخوای انجام میدم. فقط این خواسته ی منو انجام بده؟ دون  کولئونه: خواسته ات چیه؟ بناسرا: میخوام اونا رو  بکشی دون کورلئونه: این کار رو نمیتونم برات انجام  بدم. بناسرا: هرچه که بخوای بهت میدم. دون  کورلئونه: ما سالهاست که همدیگه رو میشناسیم. اما این اولین باریه  که از من کمک میخوای. یادم نمیاد تا حالا منو به خونت دعوت کرده باشی. حتی برای یه  فنجون قهوه. اگر چه همسرم مادرخوانده تنها فرزند توست. ولی بهتره با هم رو راست  باشیم. تو هرگز تمایلی به دوستی با من نداشتی و از مدیون شدن به من واهمه  داشتی. بناسرا: از دردسر واهمه داشتم دون  کورلئونه: من تو رو درک میکنم. تو بهشت رو تو آمریکا پیدا کردی. در آمریکا  وضع خوبی به هم زدی. اینجا حمایت پلیس و قانون وجود داره. پس دیگه به کمک آدمی مثل  من نیاز نداشتی. حالا اومدی پیش من و میگی “دون کورلئونه برام عدالت رو اجرا کن”. بدون اینکه احترامی به من قائل بشی. از دوستی با من مضایقه میکنی. حتی من پدرخوانده  صدا نمیکنی! روز عروسی دخترم اومدی اینجا و از من میخوای برای پول آدم  بکشم. بناسرا: من درخواست اجرای عدالت دارم دون  کورلئونه: این کار عدالت نیست. دختر تو هنوز زنده است.

 

مایکل: پدرم پیشنهادی بهش داد که نتونه رد  کنه. کی آدامز: چه پیشنهادی؟ مایکل: بهش  گفت یا باید امضاش پای ورقه باشه یا مغزش!

 

دون کورلئونه: این حقیقت داره که من دوستان  سیاستمدار زیادی دارم. اما این دوستی اونا به محض ورود من به حیطه مخدر به جای قمار  دوام پیدا نخواهد کرد. چون قمار ضرر نداره اما مواد مخدر کار کثیفیه! برای من فرقی  نداره یه مرد از چه راهی پول درمیاره. اما کار شما برای ما  خطرناکه.

 

دون کورلئونه: هیچوقت به افراد خارج خانواده نگو که  به چی فکر میکنی!

 

مایکل: اونا میخوان با من ملاقات کنن، درسته؟ یعنی  من و مک کلوسی و سولاتزو خواهیم بود. پس بهتره زودتر قرار ملاقات رو بذارین. بعد از  رابط خودمون می فهمیم این ملاقات کجا صورت میگیره. ما اصرار می ورزیم که باید حتما  یه جای عمومی مثل باغ یا یک رستوران باشه. یه جایی که افراد زیادی باشند تا من  احساس امنیت کنم. وقتی اونا منو می بینن من رو بازدید بدنی میکنن، درسته؟ پس من  نمیتونم با خودم اسلحه داشته باشم. اما اگه کلمنزو بتونه یه راهی پیدا کنه که در  اون مکان عمومی اسلحه ای کار بذاره، اون وقت هر دوتاشون رو میکشم. (صدای تمسخر و  خنده ی حاضرین!) سانی: آقای تحصیل کرده که نمیخواست در امور  خانواده دخالت کنه. حالا به جایی رسیده که می خواهی یه سروان پلیس رو بکشی، چون به  صورتت سیلی زده؟ فکر کردی اینجا هم ارتشه که از راه دور تیراندازی کنی! در این  ماجرا باید اونقدر نزدیک اونا بشی که مغزشون به لباسهات پاشیده بشه… تو این موضوع  رو شخصی گرفتی… تام تو بهش بگو که این موضوع کاریه نه  شخصی. مایکل: کجا گفته که نمیتونیم یه پلیس رو  بکشیم؟ تام: بس کن مایکی مایکل: تام من  دارم درباره پلیسی صحبت میکنم که آبروی لباس پلیس را با دست داشتن در کار مواد مخدر  برده. پلیسی که با عیاشی و خوشگذرونی وظایف پلیسی رو زیر پا گذاشته. داستان جالبی  برای افراد روزنامه نگار طرفدار خودمون میشه، مگه نه؟ اونا از همچین داستانی  استقبال میکنن. تام: ممکنه مایکل: این  موضوع شخصی نیست. سانی، این صرفا یه مسئله کاریه.

 

دون کورلئونه (در جلسه سران خانواده های مافیایی): من آدم خرافاتی هستم. اگر خدایی ناکرده هر حادثه ای برای او چه اتفاقی و یا اینکه  طبیعی رخ بده و یا اینکه توسط یه پلیسی مورد اتصابت  قرار بگیره و یا اینکه  خودشو در سلول حلق آویز کنه و یا اینکه صاعقه بهش بزنه اون وقته که بعضی افراد داخل  این اتاق رو مقصر میشناسم.

 

مایکل: پدرم  با هیچ مرد قدرتمند دیگه‌ای فرق نداشت، هر آدمی با هر قدرتی، مثل رئیس جمهور یا  سناتور. کی: میدونی چقدر ساده ای  مایکل؟ مایکل: چرا؟ کی: رئیس جمهور ها و  سناتور ها هیچوقت آدم نمی کشن مایکل: آه! حالا کی ساده است “کی”؟!

 

فردو: مایک، چطور جرأت میکنی  بیای لاس وگاس و با آدمی مثل “مو گرین”چنین برخورد کنی؟ مایکل: فردو، تو برادر بزرگ منی و من دوستت دارم. اما هرگز در مقابل خانواده ات طرفداری کس  دیگه ای رو نکن. هیچوقت

 

دون کورلئونه: تمام عمر سعی کردم  بی دقت و سهل انگار نباشم. زن ها و بچه ها می تونن بی دقت باشن. اما مردها نه.

 

دون کورلئونه (خطاب به مایکل): همه عمر طوری زندگی کردم که در مقابل خانواده ام شرمنده نباشم. از احمق بودن دوری  کنم. همیشه سعی می کردم که عروسک خیمه شب بازی نباشم بلکه سرنخ عروسکها رو در دست  داشته باشم… نه من معذرت نمی خوام، زندگی اینجوری رقم خورده، اما همیشه میخواستم  وقتی تو بزرگ میشی یکی از اون کله گنده ها بشی که سرنخ ها رو در دست داره. مثل  سناتور کرلئونه، استاندار کورلئونه و یا یه همچین چیزی… وقت کم بود مایکل، وقت کم  بود.

 

مایکل (خطاب  به کارلو): زود باش، نترس. حرف بزن، کارلو فکر می‌کنی که من خواهرم را بیوه می کنم؟  من پدرخوانده پسرت هستم، کارلو. مجازاتت اینه که تو از امور خانواده دور باشی. تو  را با یک پرواز به لاس وگاس می‌فرستم. می‌خواهم که آنجا بمونی؛‌ می فهمی؟ فقط به من  نگو که بی گناهی. چون به شعورم توهین می‌کنی و این خیلی عصبانیم می‌کنه.

 

 

دسته بندی:
  سينما و نمايش
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.