Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

خیکی اثر آرمان آراسته

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  خیکی اثر آرمان آراسته

– برو گمشو بیرون. سر به سر من پیرمرد نگذار. مرتیکه هرزه لاابالی. خودت هر غلطی دلت می خواهد بکن دیگه ما را چرا می خواهی با خودت به ته چاه بکشی.

حاجی اینها را با چهره ای برافروخته فریاد می زند. خیکی از در می دود بیرون که کفش پرتاب شده حاجی می خورد به کمرش. یک آخ بلندی می کشد و می گوید:

– بابا آخه گناه من چیه. خود شیرین ما فرستاده دنبالت. به پیر به پیغمبر به جون خود شیرین راست می گم. آقا اصلا ما ناجنس ما نااهل میرزا که دیگه دروغ نمیگه که. از هفت تا ده این ور و اون ور همه به اسمش قسم می خورند. اگر حرف داداشت رو قبول نداری خوب بیا از میرزا بشنو.

حاجی که تازه به دم در رسیده است نگاهش به میرزا می افتد که سوار اسب سفید شیرین بیرون منتظر است. حاجی جا می خورد نه فقط به خاطر دیدن میرزا بلکه بخاطر اینکه میرزا با رخش٬ اسب مخصوص شیرین آمده بود. اسبی که مانند صاحبش بی همتا بود. گردن بلند و یالهای پرپشت و چشمان چموشش اون را میان روستاهای اطراف شهره کرده بود. حاجی با خودش فکر کرد که حتما بایستی خبری بوده باشد که شیرین اسب مخصوصش را به عنوان پیک فرستاده است. حاجی هاج و واج چشم به چشمان میرزا می دوزد. میرزا سرش را به نشانه تایید تکانی می دهد و بدون آنکه حاجی سوال را به زبان بیاورد می گوید:

– آره جون دلم حقیقت داره. من اونجا بودم که شیرین این جوون را به دنبالت فرستاد. من هم که دیگر بایستی به عهد و عیال سر می زدم به همراه این جوون آمدم. حاجی حرف میرزا را قطع می کند و با لحنی که حاکی از حیرانی وی است می گوید:

– آخه … من؟ خوب … پس چرا؟ … چرا من؟ چرا من پیر درویش یک لا قبای زوال دررفته؟ آخه شیرین توی صورت چین خورده من چه دیده است که دنبال من فرستاده است؟

همینطور که با دست اشاره می کند نگاهش را به سمت رخش می گرداند و می گوید:

– اون هم با رخش!

خیکی که حاجی را آرامتر می یابد کمی جرات می کند و دو قدمی به جلو می آید.

– عشق و عاشقی که حساب نداره که. خوب آدمه دیگه یهو از یکی خوشش میاد. حالا حاجی جون شما هم خودت رو دست کم می گیری ها. ماشاا… چشات مثل سینه آفتاب شفاف اِ. اصلا نگا می کنی ها آدم یه طوریش میشه. به قول معروف چشت چی میگند… هان نظر داره. لابد مال همین عبادت مبادت هاست. والا بخدا اینا همه تاثیر داره.

حاجی که از نامربوط گفتن خیکی حوصله اش سر رفته است نگاه تندی به خیکی می اندازد. خیکی که می فهمد زیاده روی کرده است فورا ساکت می شود. حاجی چشمان پر از پرسشش را به سوی میرزا می گرداند. میرزا همینطور که از اسب پیاده می شود و سرش رو به پایین است می گوید:

– فکر کنم باستی توی خواب الهامی چیزی به شیرین شده باشد. امروز سحر کلا پریشان بود. از مهربانی و رحم و رحمت حرف می زد. نمیشد از حرفهاش چیزی سر در آورد. فقط همین قدر فهمیدیم که گفت به دنبال رحمان بفرستید و بگویید که شیرین او را می خواهد تنها او را.

چند قطره اشک در گوشه چشمان حاجی رحمان جمع می شود. بغض حاجی خشک شده است. سرش را به زیر انداخته به سوی خانه باز می گردد. همینطور که آرام آرام قدم بر می دارد و پشتش به میرزا است می گوید:

– میرزا تو را به خدا رهایم کن. بگذار این آخر عمر را به سلامت بگذرانم. بگذارید با خدای خودم تنها باشم. جای حاجی در محراب است نه در بارگاه شیرین.

میرزا حرف حاجی را قطع می کند و می گوید:

– بچگی نکن حاجی! بخت یک بار در خانه آدم را می زند. زبانت یک چیز می گوید دلت چیز دیگر. حدیث نعره های نیمه شبت که در خواب شیرین را فریاد می زنی نقل قهوه خونه هاست. چهل سال توی یک وجب محراب دنبال خدا گشتی و پیدایش نکردی. بگذار مرهم عشق چشمان از سو افتاده ات را جلا بدهد؛ خدا را هم خواهی دید.

حاجی دست به چارچوب در‌٬ پشت به میرزا ایستاده است. از پس گردن سرخ شده اش که چند قطره عرق ازش سر می خورند پایین می شود فهمید که از خجالت آب می شود. جلوتر که می روی می توانی حتی لرزش پاهایش را احساس کنی. گلوی حاجی رحمان خشک شده است و از شرم نای پاسخ دادن ندارد. چند لحظه ای سکوت برپاست. درآخر صدای پر تردید حاجی سکوت را می شکند:

– چند لحظه منتظر باشید تا جامه آراسته به تن کنم و آبی به سر و صورت بزنم.

فصل اول: منزل روبرو

حاجی رحمان به ظرف آب زل زده است و خود را در آن تماشا می کند. با خودش زمزمه می کند:

– آخر چرا من؟

یاد چرندیات خیکی در مورد نظر چشمانش می افتد و با انگشتانش سعی می کند که پوست چروک خورده زیر چشمانش را برای لحظه ای صاف نگه دارد.

– شاید خیکی بیراه هم نمی گوید

از سر گنگی آهی می کشد و مشتی آب به صورت خود می پاشد. تصویر ناشفافی از صورت حاجی در سطح به هم خورده و مواج آب دیده می شود.

از درگاه خانه که به بیرون می آید خیکی را می بیند که از منزل همسایه روبرویی خارج می شود. حاجی چشم می گرداند ولی میرزا را نمی بیند. می پرسد:

– پس میرزا کجاست؟

[خیکی]- میرزا؟ میرزا الانه دیگه واستی با عیال خلوت کرده باشه

خیکی این را می گوید و لبخند زیرکانه ای می زند مثل اینکه حاجی منظور وی را فهمیده باشد.

[خیکی]- اینجا به بعدش خودتی و خودم. به به چه حالی بکنیم تو این سفر

حاجی نگاه پر از پرسشش را به خانه روبرویی می اندازد. خیکی خود را به بیراهه می زند که مثلا منظور حاجی را نفهمیده است. حاجی طاقت نمی آورد و سکوت را می شکند:

– اونجا چه کار داشتی؟

[خیکی]- کجا؟ هان اونجا؟ مورد جدید اِ دارم روش کار می کنم. همین روزاست که جواب رو از این آبجیمون بگیرم. به به چه حالی بده این اون جواب …

حاجی کفری شده است ولی چون کاری از دستش بر نمی آید با لحن پدرانه ولی کمی خشمگین می گوید:

– حیا کن جوان. این همه زنان پاک را از راه بدر کردی بس نبود!؟ به این دختر معصوم چه کار داری؟

خیکی لبخند شیطانی می زند و می گوید:

– به به!! حاجیمون غیرتی شده! نکنه دختره چشمت رو گرفته؟ برنامه ای مراسمی هست داداشت دربست در خدمته. میام دو تا قر مشتی میدم مجلست حال میاد.

حاجی که از بی حیایی خیکی شرمش گرفته است صدایش را پایین می آورد و می گوید:

– خجالت بکش جوان. من از پاافتاده یک چشمم به آسمان است یک چشمم به محراب. من می گویم که حیلت نکن بگذار این دختر پاک به وصال جوانی پاک برسد.

[خیکی]- ما هم که حرفی نداریم. اصلا ایشاا… همه جوانان پاک بیایند و به وصال این ملسک برسند. ما هم این وسطه حالمون رو می بریم. یک سفره ای باز است و همه با هم می خوریم. کم که نمیاد که!

حاجی از بیحیایی خیکی زبونش بند آمده است. نمی داند چه بگوید و از کجا شروع کند. استغفرا…ی می گوید و رویش را به سمت رخش می گرداند.

[خیکی]- آره اصلا ولش کن حاجی. ما را چه به سیاست. بیا. بیا که تا شب نشده برسونمت پیش شیرین اون موقع این خلق سگیتم باز میشه

خیکی این را می گوید و سوار اسب می شود.

[خیکی]- بپر بالا حاجی جون که تا شب مهمون خودمی.

حاجی تردید دارد که ترک اسبی بنشیند که خیکی آن را می راند. حتی اگر آن اسب رخش شیرین باشد. خیکی که متوجه تردید حاجی شده است می گوید:

– بیا حاجی بیا که بخت ما با هم گره خورده. نشنیدی که می گند طی این مرحله بی همرهی خیکی نکن؟ ییا ییا بالا

حاجی ته خنده تلخی می کند و می رود به سوی رخش. در این میان می گوید:

– بهت نمی آید که اهل شعر و ادب باشی. اینها را کجا آموختی

[خیکی]- ای حاجی جون. قصه ما درازه. داداشت که از اولش خیکی نبوده که.

حاجی دست خیکی را می گیرد و ترک اسب سوار می شود.

فصل دوم: سلوک

حاجی ترک رخش پشت خیکی نشسته است و خیکی اسب را می تازد. رخش از میان محله ای ناآشنا با خانه هایی عجیب می گذرد. دیوار خانه ها کوتاه و پنجره ها بی اندازه بزرگند. گویی که ساکنان این منازل باکی از حریم خصوصی خویش ندارند. بوی عجیبی که کم کم غلیظ و غلیظتر می شود حاجی را نگران می کند. خیکی اسب را آرامتر می راند. حاجی از سر حیرانی می پرسد:

– اینجا کجاست؟ مطمینی مسیر را درست می روی؟

[خیکی]- آره حاجی جون مسیر سرراسته. خورشیدو می بینی که به سمت غرب میره. ما هم واستی دنبال آفتاب راه بیفتیم خلاف جهت سایمون. آره داداشی صراط مستقیم شیرین همینه. در صراط مستقیم هم ای حاجی کسی چی؟ آره گمراه نیست.

خیکی این را می گوید و خنده بلندی می کند مثل اینکه از مزه ریختن خودش خوشش آمده باشد. خنده خیکی کمی حالت قهقهه شیطانی دارد و این حاجی را نگرانتر می کند. خیکی اسب را آرام و آرامتر می راند و بوی عجیب غلیظ و غلیظتر می شود. حاجی کمی احساس منگی می کند. دیگر تحمل نمی کند و می پرسد:

– این بوی عجیب چیست که در همه جا پیچیده است؟

[خیکی]- ای حاجی طفلک دنیا ندیده. این بوی آب شنگولی اِ دیگه.

– آب شنگولی؟!

[خیکی]- شما بشش چی میگیند؟ هان شراب روحانی. یعنی می زنی تو رگ شنگول می شی.

– وای خدایا! خدای خودش این مردمان نامه سیاه را ببخشاید

[خیکی]- شما اگر سخت نگیری و تو کار خدا دخالت بیجا نکنی خدا خودش می بخشاید. آره داداشم.

بوی غلیظ شراب کم کم دارد روی حاجی اثر می گذارد. سرش سنگین شده است. خیکی اسب را کنار خانه ای که بزرگتر از همه است نگه می دارد. حاجی می پرسد؟

– چرا وا ایستادی؟

[خیکی]- خوب گلومون خشک شده حاجی جون

– آب همراه دارم

خیکی با نوای اسف آلودی می گوید:

– ای حاجی ای حاجی

و از اسب پیاده می شود. خیکی به سمت خانه بزرگ می رود. حاجی با نگاهش خیکی را دنبال می کند. از پنجره بزرگ خانه می توان همه چیز را دید. مردان مست در حلقه ای گرد نشسته اند و پسران زیبارویی دور می گردند و پیاله ها را پر می کنند. خیکی به جمع مستان می پیوندد. در این میان از پشت پرده رقاصه ای نیمه برهنه به وسط حلقه می پرد. مستان کف می زنند و هورا می کشند. رقاصه آنچنان زیبا نیست ولی عریانی آن مردان مست را کفایت می کند. حاجی استغفرا…ی می گوید و چشمانش را می بندد. بوی شراب حالت عجیبی به او داده است و قلبش تند تند می زند. چشمانش بسته است ولی چیزی جز رقاصه را نمی بیند. رقاصه شروع به آواز خواندن می کند. آوازه زنانه رقاصه حاجی را ملتهب تر می کند. حاجی به یالهای رخش چنگ می زند و سعی می کند شیرین را به خاطر بیاورد. نبرد طاقت فرسایی در ذهن حاجی در جریان است. حاجی به روی رخش خم می شود و گردن او را در آغوش می گیرد. حاجی تا کنون خود را اینچنین ضعیف نیافته بود. هق هق گریه های حاجی کم کم بلند می شود ولی صدای آن در میان آواز رقاصه و همهمه مستان گم می شود.

فصل سوم:‌ منزل آخر

نزدیک غروب است. رخش از آبادی گذشته است و در میان بیابانی بی سر و ته می تازد. حاجی کاملا ساکت است و هیچ نمی گوید. هر از چند گاهی تصویر نیمه برهنه رقاصه به ذهن حاجی می آید ولی حاجی تلاش می کند ملاقات با شیرین را به یاد خویش بیاورد و تصویر رقاصه را از ذهن دور کند. خیکی هنوز نیمه مست است. بوی بد دهانش حاجی را می آزارد. حاجی با خود می اندیشد که چه همره ناموزونی برای دیدار با شیرین دارد. از خیکی می پرسد:

– راستی جوان نگفتی که مردی چون تو در دستگاه شیرین چه می کند؟

[خیکی]- خیکی داداش خیکی. اسم داداشت خیکی اِ نه جوان. همه به ما می گند خیکی ما هم با اسممون حال می کنیم. یعنی از اولش اسممن خیکی نبود ها. ننمون خدایا بیامرز رحمت صدامون می زد. از وقتی چاق و چله شدیم یکی بشمون گفت خیکی. نه کی همچین با مسمی بود اسم اِ جا افتاد.

حاجی که از وراجی خیکی خسته شده است حرف او را قطع می کند و می گوید:

– حالا هر چی. سوال من این بود که …

خیکی می پرد وسط حرف حاجی و می گوید:

– هان رسیدیم

مزرعه ای رو به ویرانی است. نرده های مزرعه شکسته اند و خانه میان آن در و پیکر ندارد. بوی متعفنی فضا را پر کرده است در گوشه ای خوک ها در میان کثافتشان غلط می زنند. حاجی با گوشه دستارش جلوی بینی خود را می گیرد. خیکی اسب را از روی پرچین های شکسته می گذراند و داخل مزرعه می شود. حاجی هاج و واج می پرسد:

– اینجاست؟!!! … بارگاه شیرین اینجاست؟!!

خیکی خنده ای می کند و می گوید:

هه نه جونم اون کمی جلوتره با اینجا فاصله زیادی نداره

حاجی با عصبانیت می پرسد؟

– پس در این جهنم چه می کنیم؟ اصلا اینجا کجا است؟

خیکی همینطور که از اسب پیاده می شود می گوید:

جوش نزن حاجی یبوست می گیری ها. اینجا یک کاروان سرا است با پذیرایی کامل. ملتفتی که چی می گم که: پذیرایی کامل. بالاخره داداشتم آدمه یا نه؟! اینهمه انرژی پتانسیل رو یه جا وایستی تخلیه کنم دیگه وگرنه داداشت چی؟ هان می ترکه.

این را می گوید و قاه قاه می خندد. حاجی که از حرفهای خیکی سر در نمی آورد و گیج شده است دوباره می پرسد؟

– پس شیرین چی؟

خیکی به ورودی خرابه می رسد. چندتا از خوک ها خیکی را همراهی می کنند. تنها چارچوب زوال در رفته ای آنجاست و از در خبری نیست. حاجی در تاریکی  خرابه عجوزه ای برهنه را می بیند که به استقبال خیکی می آید. حاجی چشمانش را بلافاصله می بندد و فریاد می زند:

– یا خدا یا خدا استغفرا… استغفرا…

حاجی خود را روی گردن رخش می اندازد و آن را محکم در آغوش می گیرد. همانطور که زار زار گریه می کند زیر لب ذکر می گوید:

– یا شیرین یا شیرین شیرین من را ببخش شیرین من را ببخش

کسی نمی داند که حاجی چگونه منزل آخر را به سر کرد. آنچه نقل شده است این است که تنها یاد و آرزوی دیدار شیرین بود که حاجی را از این منزل آخر به سلامت گذراند.

فصل آخر: بارگاه شیرین

خورشید در حال غروب است. رخش به سمت بارگاه شیرین یورتمه می رود. حاجی هنوز در ترک رخش است ولی سعی می کند فاصله اش را با خیکی حفظ کند چرا که ناپاکی خیکی وی را می رنجاند. از چشمان حاجی هنوز رشنه ای از اشک در جریان است. حاجی چشمان خود را بسته است و تلاش می کند با ذکر “یا شیرین” “یا شیرین” افکار خود را شستشو دهد. رخش می ایستد و خیکی می گوید “رسیدیم”. حاجی از شوق دیدار شیرین فورا از رخش به پایین می پرد و در مقابل درب بارگاه شیرین زانو می زند. از شرم نگاهش به پایین است و فقط پایین چارچوب در را می بیند. آنقدر هول بود که حتی فرصت نکرد که بارگاه را برانداز کند. اهمیتی هم نمی دهد چرا که در چشم حاجی آنچه مهم است خود شیرین است نه بارگاه وی. درب بارگاه باز می شود. نگاه حاجی هنوز رو به پایین است و فقظ دامن سفید بلندی را می بیند که همنوا با نوازشهای نسیم می رقصد. باد دامن شیرین را به سمت حاجی می راند و انتهای دامن صورت وی را نوازش می دهد. بوی عطر خوشی دماغ حاجی را پر می کند. تمامی رنج سفر به یک لحظه از تن حاجی بیرون می رود. حاجی از شادمانی در پوست خود نمی گنجد.

حاجی صدای شیرین را می شنود که می پرسد:

– این کیه دیگه؟

خیکی می پرد جلو و می گوید:

– خوب حاجی رحمان اِ دیگه. همون که صبح براش پر پر می زدی. همون که ما را فرستادی دنبالش!

حاجی صدای خشمناک آمیخته با تعجب شیرین را می شنود که می پرسد:

– رحمان؟!؟! رحمان دیگه کیه؟! من فرستادمت دنبال رحیم. نه این پیردرویش یک لا قبای زوال در رفته! آخر فکر نکردی من را چه کار با این بنده خدا با این صورت پیر چروک خورده اش؟!

خیکی زیر لبی با افسوس می گوید:

– اِ خود بدبختشم که همینو می گفت!

چشمان حاجی سیاهی می رود. در سرش صدای سوت بلندی را می شنود. دیگر متوجه نیست که در اطرافش چه می گذرد. تنها صدای درب بارگاه شیرین را می شنود که با عصبانیت به هم می خورد. حاجی از حال رفته مقابل بارگاه شیرین ولو می شود.

فصل منهای یک: ؟؟؟

حاجی قطرات آب را که به صورتش می خورند احساس می کند. چشمانش را باز می کند و خیکی را می بیند که به صورت وی آب می پاشد. هوا کاملا تاریک است. خود را در کنار تک درختی می یابد که به آن تکیه داده است. آنچه بر او گذشته است را به خاطر می آورد. می خواهد زار زار گریه کند ولی چشمانش خشک شده اند و دیگر اشکی برای ریختن ندارد. خیکی ظرف آب را زمین می گذارد و بدون اینکه چیزی بگوید می رود که سوار رخش شود. حاجی دست به درخت می گیرد و به زحمت برپا می ایستد. گلوی خود را صاف می کند و با صدایی گرفته که انگار از ته چاه بیرون می آید می پرسد:

– بر می گردیم ده؟

[خیکی]- برمی گردیم نه. برمی گردی. اینجا به بعدش رو تنهایی داداش

حاجی با نوایی ملتمسانه می پرسد؟

– بدون رخش؟!

خیکی که سوار اسب شده است با خنده تحقیرآمیزی می گوید:

– اسب سواری مال یاران شیرین اِ. شنیدی که شیرین چی گفت؟ من باید برم دنبال رحیم٬ ده غربی٬ این طرف. راه شما از اون طرفه. از همون مسیری که اومدیم واستی برگردی.

خیکی سر اسب را می گرداند و همینطور که دور می شود می گوید:

– یکم پیاده روی کنی برا سلامتی ات خوبه داداش. برای اطراق امشبتم می دونی که کاروانسرا کجاست؟ با پذیرایی کامل!

خیکی این را می گوید و قهقهه شیطانی بلندی می زند. همینطور که رخش دور می شود صدای قهقهه خیکی ضعیف و ضعیفتر می شود. حاجی صورت خود را به سمت مسیر برگشت می گرداند و از دور چراغ کاروانسرا را می بیند. حاجی از شدت ناامیدی به سجده می افتد و ناله می کند:

– خدایا حاجی را تنها نگذار. خدایا حاجی را پاک به محراب باز گردان.

پایان

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.