Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

خودزنی (مسلم شوبکلائی)

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  خودزنی (مسلم شوبکلائی)

شش روز است مرا انداخته‌اند اینجا، میان برهوت لب‌هایت، داغ داغ.  هر روز فرزندی می‌زایم. از نیشتر نگاهت زخم برمی‌دارم. چشم می‌دوزم به چین‌های پیراهنت. شش روز است جز تو کسی را ندارم. هر روز سحر می‌آید، سری به ما می‌زند و دامنش را می‌کشد روی خاک‌های خون‌رنگ. نوزاد را برمی‌دارد و با خودش می‌برد. باز هم من می‌مانم و تن تب‌دار تو. شش روز است خارِ ماهی بر گلویم نشسته، جا باز نمی‌کند برای نفس کشیدن، برای حرف زدن. حلقوم زمان در این شش روز زمین را قی کرده است.

روز هفتم که بشود دسته‌های عزا راه می‌افتند پیِ پارچۀ عزایم و کفتران پشت و روی دسته‌ها بال‌بال می‌زنند. سودابه سرمه می‌کشد تا ردّ اشک‌هایش روی صورت بماند؛ در نگاه دیگران شگون دارد. چشم‌سفید حلقۀ نامزدی‌اش را گوشه‌ای انداخته تا بختک یک‌باره در همان هفتمین روز بیفتد رویش. دلم جیغ می‌کشد کنار همان قبری که به نامم زده‌اند و جان می‌کَنَد لای خاک‌هایی که تخم عقرب را حامله‌اند. سنگ مزار را گلباران می‌کنند، تنها به یاد روزهای کوتاه عمرم. خورشید می‌تابد. باران می‌بارد. مادر می‌گرید. سودابه جیغ می‌کشد. سهراب مرده است.

یک هفته از آن وداع داغ گذشت و هنوز داغی‌اش تنم را مورمور می‌کند. لای موهای زبر سینه‌ام عقربی جان داده است. مورچه‌ها دوره‌اش کرده‌اند. کرمی شیپور می‌کشد. شب‌تابی نور می‌دهد. چارچوب قبر دلهره‌انگیز می‌شود. بیرون این مزار سکوت شب است و پرواز شب‌پره‌ها. کنار قبرِ همسایه گربه‌ای خپل روی زمین چنگ می‌کشد. موشی بر گُدار آب می‌زند. پیر فرتوتی قرآن می‌خواند. و من هنوز مرده‌ام.

گوشۀ قبرم، شعلۀ شمعی بازی‌اش گرفته است. اما میان این چاله، همه‌جا تاریک است. صدای خرچ‌خرچِ خوردن گوشت‌های کشالۀ رانم به گوش می‌رسد. شب هفتم امان نمی‌دهند. محکم به خودم می‌چسبم. پشت و رویم از هم سوا نمی‌شود. گاه به پشت روی خودم می‌افتم. خاک نمدارْ کفنم را خیس کرده است. خون ماندۀ کبد از لای پوست ترک‌خوردۀ شکم راه باز می‌کند. به هوا که می‌رسد خشکش می‌زند. ساعتی بعد باز هم سحر از راه می‌رسد. قبرم همچنان تاریک است.

اول صبح، ضجۀ مادری است که موری می‌کند. قطرۀ آب است چکه می‌کند. سقف دل مادر است سوراخ شده است. دست‌های پینه‌بسته‌اش سقف خانه‌ام را لمس می‌کند. ناخن‌هایش تلنگر می‌زند. لای زخم‌هایم شوره بسته است. دسته‌ای شپش روی دامنم جان داده‌اند. هر شپشی که خونم را مکید مرده است. گندش بزنند. «فستوکسین» تا کجا پیش رفته است. تکه‌ای کبد لای خون‌ها روی شکمم وُل می‌خورد. من مانده‌ام. ایستاده‌ام کنار اورژانس و هوار می‌کشم.

جلوی آژانس، تنها قطعه‌ای از قرص برنج را قورت داده‌ام. اما تاب می‌خورم. دستم به دامن دژبان آویزان است و ناله‌ام از ناکجای جانم سُر می‌خورد روی آسفالت. روی برانکارد سفیدپوش می‌شوم. کسی نیست برایم جیغ بکشد، حتی سودابه. پزشک حکم مرگم را امضا می‌کند: کبدش پاره‌پاره شده است؛ چاره‌ای نیست. سودابه از ته سالن سکندری می‌خورد و خود را رسانده است. گرم است. داغ‌تر از من. برای ماندن التماسش می‌کنم. جغد مرگ دور سرم چرخ می‌زند.

لبخند می‌زند. شاید به حماقتم. انتظارش را نداشت. خودم هم فکرش را نمی‌کردم. مگر می‌شود نخودی از یک قرص این‌گونه وارونه‌ام کند. تنها می‌خواستم بترسانمش. می‌خواستم دوستم داشته باشد.

 

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.