Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

خطوط امید (احسان رضایی)

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  خطوط امید (احسان رضایی)

هنوز خورشید به پهنه آسمان هجوم نیاورده، مردان سیاه پوش با خودروی وانت خود وارد روستا می شوند و یکراست به سمت دکل های برق می روند. دو نفر دستکش پوشیده و کمربند بسته، خود را از دکل بالا می‌کشند.
_ زود باشید تا هوا حسابی روشن نشده باید کار تموم شه.
_ باشه اگه راهو اشتباه نرفته بودی تا الان کار تمام شده بود.
_ الانشم دیر نیست دست بجونبونین تمومه.
مرد سیاه پوش روی دکل رو به سمت مرد دیگر در بالای دکل کرد و گفت:
_ آقا خیال کرده اومدیم بازی. فکر کرده مثل آب خوردنه. هی بجنبین بجنبین.
_ خوب حالا غر نزن بدو بکشیم بالا، حواستم باشه نصف شبی که همه خوابن، ولتاژ بالاتره.
اولین کابل به سرعت بریده می شود. مرد پایینی با یک انبر کابل به زمین افتاده را تکه تکه می کند و پشت وانت می اندازد. ساعتی می گذرد و هوا روشن تر است.
کربلایی از خواب بیدار شده و دست نماز میگیرد. اما هرچه کلید چراغ هشتی را می فشارد تا چشمش سجاده را بیابد چراغ روشن نمی شود.
_ای بر پدر و مادر مردم آزار استغفرا…
_احمد، احمد، پاشو نمازت قضا شد. پاشو ببین کدخدااینا هم برق ندارن؟
احمد از خواب پریده حاج و واج اطراف را مینگرد، چشم خود را میمالد و به رخت خواب سقوط میکند و بالش را روی سر خود میکشد.
در خانه کدخدا هم برق رفته. انگار اداره برق یکهو بر همه روستا غضب کرده. این چیزیست که بعدها کدخدا با خود می اندیشد. با اندک نور مهتاب در حیاط نماز می کند و عبا انداخته به سراغ آغل می رود تا حیوان های زبان بسته را ول دهد صحرا.
هوا روشن است و انجماد از روستا رخت بسته و مرغ و خروس ها اول از همه راه خیابان های خاکی را می‌یابند.
_ آقا بیاین پایین دیگه بسه همه بیدار شدن، بیان بزنین بریم.
_ آخه الاغ یک شب تو راه بودیم واسه ۱۰ کیلو ۲۰ کیلو؟
از دور نقطه سیاهی با درخشش داس بر دوش به سمت آنها می آید.
_ اومدن ول کنین اون لامصبو من که رفتم.
تا مردان بالای دکل خود را پایین بکشند، نقطه سیاه درخشان که پیرمردی روستایی بود رسید. چشمش که به کابل تکه پاره و مردان هراسان افتاد، داس خود را در هوا چرخاند و هوار کشان به سمتشان رفت.
_ پدر سگای بی ناموس چه گهی میخورین؟
مرد پایینی رو به دوتای دیگر کرد و گفت:
_ نگران نباشید درگیر نشین حرفم نزنین بقیه ش با من.
_ ها؟ چیه مشدی؟ نه خسته.
_ نه خسته و درد، نخسته و کوفت. چه میکنی نسناس؟
_ هیچ به خدا اداره برقی هستیم آمدیم کابل برگردان.
_ کابل برگردان دیگه چه کوفتیه؟
_ بابا مشدی مارو ترسوندی با هوارت خوب مگه شما مشکل برق ندارید؟
_ نه
_ د دارید دیگه. تو که سرت نمیشه مشکل افت فشار دارید وسایلتون میسوزه. دولت میخواد اینجا براتون کارخونه بسازه جوونای بیکارتون برن سر کار. با این یک ذره برقتون که نمیشه. باید این خطو جمع کنیم یک خط دیگه براتون بکشیم قوی تر. خیلی قوی تر.
_ ها ما که سرم نمیشه فشار برگردون کابل کجا افتاده؟ تکون بخوری میزنم یک ورتو میندازم نسناس. وایسید برم به کدخدا بگم. مراقب ای سگه هم باش در بری تیکه ت میکنه گفته باشم ها.
ده دقیقه نشده بود که نصف ده دورشان حلقه زدند. کدخدا مثل آدمهایی که از همه چی سر در می آورند، به مرد خیره شده بود. کمی دورشان راه رفت و ادای فکر کردن در آورد و عاقبت گفت:
_ یعنی میگی اگه اینارو بکنی و ببرین کابل جدید بیارین دیگه پنکمون نمیسوزه؟
_ پنکه ت نمیسوزه که هیچ، میتونی بری کلی چیزای جدید بخری همه رو باهم روشن کنی و هیج جاتم نسوزه.
همه از شوخی مرد به خنده افتادند.
_ خوبه…. (خطاب به مردم) ده سال طول کشید، بعد عمری بد بختی و بی برقی، برق کشیدن از شهر.
_ نترس کدخدا الان که مثل قدیما نیست دستگاه ها نو شدن دو روزه برق وصل که میشه هیچ، کارخونه رو هم می‌سازن براتون. همه کار پیدا میکنید، پول در میارید، بجای خر، موتور و ماشین سوار میشید، بجای جاده خاکی، آسفالتی واسطون میکشن، تا شبا بجای دشکت روش بخوابی. این حرفا چیه میزنین آخه؟
بعد قیافه حق به جانب گرفت و گفت:
_ بیا و خوبی کن.
همه با شدین کلمه ماشین و موتور و آسفالت به وجد آمدند و با کف و سوت مرد سیاهپوش را تشویق کردند. کدخدا هم که نمیخواست جلوی جمعیت خود را از تک و تا بیاندازد گفت:
_ خدا خیرتان بده خوب ما که سوات درست و حصابی نداریم. اگه خیر باشه فقط حاجی میتانه بگه.
_ احمد بپر حاجی رو صدا کن بگو بیاد ببینه اینا چی میگن باز اون یک سوات قرانی داره خو.
حاجی که عبای سیاه خود را دور کمرش بسته بود به سرعت آمد و جمعیت را که لحظه به لحظه بیشتر میشدند به کناری زد.
_ برید کنار ببینم این چی میگه؟ استغفرا….
تسبیح خود را دور دست پیچید و دست خود را از زیر عبا به دور کمر حلقه کرد.
مرد همان حرفها را تکرار کرد و حاجی که دهانش را نگاه میکرد، چیزهایی زیر لب زمزمه میکرد، بعد از تمام شدن حرفهای مرد دست به زیر چانه پر مویش زد و شروع به بازی با سبیلش کرد.
مرد سیاهپوش متوجه به فکر فرو رفتن حاجی شد و با دست کناری کشیدش و آرام در گوشش گفت:
_ حاجی جون کارخونه رو که بزنن اولین چیزی که میخوان یه پیشنمازه. یه نفر که حروم و حلال رو واسشون توضیح بده. خب، کی بهتر از تو؛ بابا چرا نمیگیری؟ اصلا بچه که داری؟ فکر میکنی اولین بچه ای که بره سر کار و پول حصابی در بیاره و موتور و ماشین سوار شه و پز باباشو بده مال کیه؟
_ مال مایه خب. غلط کردم یک عمر ثواب و عقاب یادشون دادم. حالا بچه هام باید با سوات و کار بلد باشن. پس نه؟
_اره دیگه قربون اون فهم وشعور والات بشم.
حاجی به میان جمع بازگشت، به روی تخته سنگی رفت و رو به مردم گفت:
_ هیچ کار خیری بهتر از کار حلال و عرق ریختن نیست. این برادرامونم آمدن تا صواب و خیر را به کمال برای شما مردم انجام بدن. پیامبر خدا هم گفته در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. هر جوانی هم که بتانه به اینا کمک کنه یک در دنیا صد در آخرت خیرش زو با خود میبره و با صالحان محشور میشه انشاا…
با کمک همه روستایی هایی که برای صواب بردن با هم رقابت می‌کردند، تا شب کل وانت پر شد از کابل. طوری که نزدیک بود زیر فشار بار، لاستیک هایش بترکد.
مردان سیاه پوش بعد از خوردن ناهار و شام و گرفتن تو راهی از مردم، سوار وانت شدند و به سرعت از آن جا دور شدند. قبل از رفتن، مرد سیاهپوش به خاطر کمک مردم روستا به آنها قول داد بجای دو روز یک روزه برق فشار قویشان را راه بیاندازد.
-الو. الو. اداره برق؟ پدر بیامرز دو هفته است از بی برقی مردیم خوب نخواستیم، همان برق خودمانه بدید.

تیرماه ۹۲

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.