Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

ختنه سوران عیدُک – ایرج بلوچی

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 2 سالقبل9دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  ختنه سوران عیدُک – ایرج بلوچی

خبر را فرمانده پاسگاه ژاندارمری سیریک توی آبادی پخش می کرد. موتورسیکلت سرخ هوندا هفتادش را سوار شده بود، درِ تک تک کپرها می رفت و با صدایی گرفته می گفت: “چیسکو مرد”
صبح زود که استوار برای گشت زنی به ساحل رفته بود، جسد بی جان چیسکو و ده دلفین دیگر را در انتهای ساحل شرقی دید و حالا آمده بود که خبر مرگش را به همه بدهد.
شه زیور زد توی صورتش و گفت: آخ رودم هی! اما کدخدا داد کریم دستی به لَنگ چهارخانه آبی و سبز روی سرش کشید و گفت: “این قافله ی جلو و دنبالِ، بالاخره بایدش رفتن، چیسکو هم مثل باقی خلایق”
اما چیسکو کی آمده بود که حالا باید می رفت.
دادکریم که پسرانش را سوار قایق کرد، کُچالو و گدوکو هم با سرنا و دهل سوار شدند. دادکریم دست از هل دادن قایق کشید و گفت: شما دیگه کجا خالو جان؟ نمی خوایم که تو کشتی شاهنشاه ختنه سورون بگیریم که! قراره پسرا اونجا فقط ختنه بشن، حواست با من هست؟ اونجا فقط ختنه می شن. خلاص، سورش انشاالله وقت برگشتن. اصلن شما از همین الان بزنین تا ما برگردیم.
شه زیور اما به قایق نزدیک نشده بود.از همان جلو کپر که مشرف بر دریا بود تماشایشان می کرد. با اینکه دل تپش داشت و می خواست همراه دادکریم باشد و مرد شدن پسرهاش را ببیند ولی دخالت در کار مردها را کار خود نمی دانست. از آن گذشته آماده کردن غذای ختنه سوران هم بود که او باید انجام می داد و همینطور آماده کردن منقل برای گدوکو که دهل می زد و کچالو که سرنا می نواخت.
برای شه زیور انگار همین دیروز بود که شهبانو فرح آمده بود، در میان او و زن های بلوچ نشسته بود و قول داده بود که هر طور شده برایشان بیمارستان بیاورد حتی اگر شده از راه دریا!
و حالا بعد از یک سال بیمارستان آمده بود و پسرهای او اولین کسانی بودند که پا در بیمارستان دریایی می گذاشتند. اما او که خودش دست شهبانو فرح را بوسیده واز او قول گرفته بود، باید می ماند و از دور تماشا می کرد، هی هی !
خبر آمدن کشتی بیمارستانی را هم استوار توی آبادی پخش کرد. جمعه روزی صلات ظهر موتورش را سوار شد، توی آبادی چرخید و گفت: هر کی مریض داره، هرکی می خواد بچه اش رو ختنه کنه، هرکی زخم ناسور داره، های خبر. . .
کشتی بیمارستانی شاهنشاه تا دو روز دیگه می رسه . مفت و مجانی بیایین درمون بشین. کشتی هر شیش ماه فقط یه بار می آد، آهای خبر . . .
قایق که به طرف کشتی حرکت کرد، سر و کله ی چیسکو هم پیدا شد. بچه دلفین سیاهی که انگار بازیش گرفته بود، کنار قایق حرکت می کرد. وقت و بی وقت از آب بیرون می پرید، چیسک چیسک صدا می کرد، دمش را می زد روی آب و بچه ها را خیس می کرد.
وقتی قایق به کشتی سفید بزرگی که نشان شیر و خورشید را روی سینه داشت نزدیک شد، پسرها دستشان را گذاشتند لای پایشان و صدای جیغ و گریه شان بلند شد. داد کریم گفت: اَهَه! این که اصلن ترس نداره که، نمی خوان که قبض روحتون کنن که. چشتونو ببندین تا سه بشمارین، خلاص!
سبد بزرگ توری که از بالای کشتی پایین آمد، داد کریم به زور بچه ها را یکی یکی توی سبد گذاشت و ملوان های کشتی بالایشان کشیدند. نوبت به عیدُک که رسید، چسبید به دسته ی موتور قایق و تکان نخورد.
داد کریم گفت: خجالت بکش مرد. تو که بزرگتر از همشونی باید اول می رفتی که!
عیدُک گفت: تیرم هم بزنی نمی رم.
داد کریم گفت: بدبخت می خوای مثل “گَورا” ۱ وقتی که مُردی آتیشت بزنن؟
– آتیشم هم که بزنی نمیرم
– من میگم باید بری بالا، خلاص!
بعد با یک دست زیر ران و با دست دیگرش زیرشانه های عیدُک دوازده ساله را گرفت و انداختش توی سبد فلزی. هنوز سبد به عرشه نرسیده بود که عیدُک سیه چرده از توری سبد بالا رفت و خودش را پرت کرد توی دریا. داد کریم بلند فریاد کشید: ای بی شرف کارتو کردی نه؟ بعد کف قایق نشست و دودستی زد توی سرش.
ناخدای قایق پرید توی آب وبعد از دو بار غوص زدن با عیدُک روی سطح آب آمد ولی بعد از چند لحظه هردو زیر آب رفتند. این بار ناخدا تنها بالاآمد و در حالیکه نفس نفس می زد توی چشمان از حدقه درامده ی داد کریم نگاه کرد و بلند گفت: داشت خفه ام می کرد، باید چکار می کردم پَه؟
دادکریم بلند فریاد زد: یا الله به دادم برس . بدبخت شدم. تمام دکترها و پرستارهای کشتی بیمارستانی روی عرشه جمع شده بودند و تماشا می کردند. در حینی که داد کریم صدای داد و بیدادش بلند بود، یکی از بچه ها که بالا بود بلند گفت: اونجا رو! و با دستش به سمت ساحل اشاره کرد.
بچه دولفین شیطانی که همراه قایق تا پای کشتی آمده بود ، عیدک سیاه را سوار کرده بود و به سمت ساحل می رفت.

توی ساحل غوغا بود. کچالو دامن بلندش را با فانوسقه ی سبزی که رویش ردیف زنگوله های کوچک طلایی نصب شده بود و جرینگ جرینگ صدا می کرد، به همه طرف تاب می داد. چرخ که می خورد، دامن سیاهش مثل فرفره بالا می رفت و تنبان رنگ وروی رفته ی سبز کم رنگش که تا بالای زانو توی جوراب سیاه فرو کرده بود پیدا می شد. بعد زیر و بالا می شد و با کفش های ورزشی ته سبز رقص پا می کرد وبا لپ های سیاه باد کرده در سرنا می دمید.
گدوکو که دهل بزرگ را به گردن باریکش انداخته بود، با دامن سیاه بلندی که مثل کچالو تزیین شده بود، تند و تند با پوتین های واکس زده ی سربازی روی شن های ساحل می چرخید، روی زمین غلت می زد و با چوب کوچکی بردهل بزرگ می نواخت.
پسرهای داد کریم هر سه با زیر پوش های سفید و لنگ های آبی به پا روی سنگ های کنار ساحل نشسته بودند وبا قهقهه دست می زدند.
شه زیور گشته سوزسفالی کنگره دار را که داد کریم تازه از بازار بندر برایش خریده بود، پر از اسفند کرده و دور سر پسرهاش می گرداند.
مردها ی آبادی با لباس های نو و سبیل های بلند شانه زده اسکناس های نو پنج و ده تومانی را با زبان خیس کرده و به پیشانی کچالو و گدوکو می چسباندند.
عیدک اما گم شده بود. شاید از ترس پشت کپرها قایم شده بود و شاید هم از بالای درخت گل ابریشم کنار میدانگاهی ساحل، لابلای آن شاخه های درهم فرورفته بی صدا به چیسکو و برادرهاش می خندید. داد کریم پیغام فرستاده بود که اگر گیرش بیاورد، مردیش را از ته می برد و می اندازد جلو سگها!
آن روزچیسکو هم پای به پای بقیه رقصید. به ساحل نزدیک شد و با نوک بلندش دستمال های سرخ و زردی را که دخترها به اب انداخته بودند به دهان گرفت و روی آب پشتک و وارو زد و چیسک چیسک آواز خواند.

حالا چیسکو مرده بود. همه ی مردمی که چند سال پیش شاهد نجات جان عیدوک سیاه بودند، دلشان گرفت. همه ی ماهی گیرانی که چیسکو ساحل را برایشان از حمله ی کوسه ها امن کرده بود دلشان گرفت. همه ی دخترانی که وقتی روی پله های سنگی دستمال رنگی تکان می دادند و چیسکو برایشان پشتک و وارو می زد دلشان گرفت. استوار اما همچنان با موتور سیکلت سرخ هوندا هفتادش توی ده می گشت و بین کپرها خبر پخش می کرد.

۱-گوُر: گبر، آتش پرست

دی ماه ۹۴

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

9 دیدگاه

  • نسترن بیگی says:

    سپاس از آقای بلوچی عزیز برای فرستادن داستانهای زیبایشان.
    قلم بسیار روان و یکدستی است. لحن پخته. داستان از مرگ چیسکو که یک دلفین است شروع میشود. و بعد در دل ماجرای ختنه و آمدن کشتی بیمارستانی برای ختنه کردن بچه ها میرود که فرح قولش را به مردم داده بود. چیسکو جان پسربچه ای را نجات داده است. و تمام اهالی او را دوست دارند. داستان مخاطب را به دور از اضافات از ماجرایی به دل ماجرای دیگر میبرد. قلم ایرج جان بسیار ساده و پخته است و مخاطب را کاملا با خودش همراه میکند.

  • احسان رضایی says:

    اين چندمين كاري است كه از آقاي بلوچي عزيز مي‌خوانم و به حق قلم رواني دارند. آقاي بلوچي در فضا سازي، پرداخت جزعيات، بومي سازي، يك دست نويسي و بسياري عناصر ديگر داستان بسيار ماهر هستند اما اين داستان درون مايه اي قوي ندارد. به نظر بنده‌ي حقير اين داستان قرار بوده با وجود چندين گره افكني در لواي مرگ يك دلفين مخاطب را به چيزي رهنمون نمايد اما اين اتفاق هرگز نيافتاده و ما شاهد آن هستيم كه داستان دقيقا در اوج ماجرا تمام مي‌شود و مخاطب تمام تنش يخ مي‌كند. به نظر من خاص كردن برخي چيزها در يك داستان مانند بردن نام فرح پهلوي و اشاره به كشتي شاهنشاهي، ختنه كردن پسران، مرگ دلفين‌ها كه به نظر خودكشي دسته جمعي مي‌آيد ولي ما حتي يك تصوير كوچك از اين مرگ نداريم و فقط صوتي است كه استوار ايجاد كرده، بايد حاوي رمز و گشايش، تز و آنتي تز، يا هرآنچه نویسنده به عنوان هدف براي نگاشتن در نظر گرفته باشد. مرگ اين نجات دهنده گويا قرار بوده آنچنان هولناك جلوه كند كه نه تنها افراد ده بلكه من يا مخاطبي كه هزاران و بلكه ميليون‌ها كيلومتر از درياي جنوب ايران دور هستند را نيز متاثر كند. ولي اين اتفاق هرگز نمي‌افتد و ما صرف نجات جان و رقصيدن يك دلفين يا حتي نامگذاري او احساس همذات پنداري نميكنيم. به زعم بنده جناب بلوچي خوب مي‌داند از داستان چه مي‌خواهد اما يا علايق و سلايق ايشان در پرداخت يك داستان از لحاظ بينش با مخاطبي چون من تفاوت دارد و يا داستان بيشتر در ذهن ايشان شكل مي‌گيرد تا مخاطب و به نظر مي‌آيد در هر دو صورت با بازنويسي و تجربه‌ي بيروني لحظه به لحظه‌ي داستان اين مشكلات مرتفع مي‌گردد.

    درود بر شما

    • ایرج بلوچی says:

      احسان جان ، ممنون از اینکه داستان را با دقت خواندی و مورد نقد و واکاوی قرار دادی. در خیلی از موارد با شما موافقم و سعی می کنم حتما در باز نویسی، ان را رعایت کنم . یکی از مواردی که همیشه ذهنم را به خود مشغول می کند، تفاوت فرهنک هاست و اینکه آیا مثلا مراسم ختنه سوران در جنوب همان اهمیت را در شمال هم دارد یا نه؟
      و دیگر اینکه آیا فضاهای بومی یک داستان برای مخاظبی که هزاران کیلومتر دور از آن فضا قرار دارد قابل درک می باشد؟ دیگر اینکه آیا داشتن جغرافیا برای یک داستان می تواند نقطه قوت یا ضعفی محسوب شود؟
      و حرف آخر اینکه باز هم از استاد آذر هوشنگ عزیز، شما و بقیه بچه های کافه داستان که فرصتی را برای ارائه کارهایم فراهم آورده اید، صمیمانه تشکر و قدردانی می کنم.

      • نسترن بیگی says:

        من یکم فضولی کنم. اول اینکه ایرج جان قلم شما به حدی روان و پخته است که خواننده را تا انتهای داستان پیش میبرد و کشش خواندن را ایجاد میکند اما حق با احسان است که خواننده نمیفهمد ایا هدف مرگ نجات دهنده است و اندوهی که شاهدش نیستیم یا انطور که من فکر کردم مرگ دلفین فقط ورودی است برای رفتن در دل ماجرایی دیگر که اصلا باز نمیشود.و تقریبا ناموفق بوده است. که البته پرش از موضوعی به ماجرایی دیگر در داستان مهارت زیادی میطلبد و همینطور موازی کردن این دوماجرا باهم.
        اما در مورد ختنه سوران سنتی است که در همه جای ایران اهمیت دارد و هر طایفه ای نوعی جشن برای آن برگزار میکند. و دوم اینکه به نظر من قدرت نویسنده است که میتواند فضاهای بومی را برای کسی که درکی از آن منطقه ندارد روشن کند.پس درنهایت داشتن جغرافیا درصورتی که با پرداخت خوب در ذهن خواننده بنشیند و باورپذیر باشد ضعف نیست. بلکه قوت هم هست. چون داستانهای زیادی خوانده ایم که به فرهنگهای بومی پرداخته اند

      • احسان رضایی says:

        جناب بلوچي عزيز به عنوان يك شاگرد كوچك نكته اي كليدي را عرض ميكنم كه مي‌تواند مورد استفاده‌ي همه‌ي دوستان قرار گيرد. پيش از شروع نگاشتن داستان نويسنده بايد تكليف خود را با اثر مشخص كند. البته داريم نويسندگان بزرگي را كه دل به ماجراي داخل داستان مي‌دهند و كشتي خود را به باد مي‌سپارند و حتي پيش مي‌آيد هنگام نوگاشتن داستان به يكباره كليت و موضوع و سمت و سوي اثر تغيير مي‌كند اما با اين وجود بازهم نويسنده بايد بداند انتظارش از اثرش چيست. پيش از آنكه مخاطب و نقاد بپرسد كه چي؟ بايد نويسنده منظور از نوشتن خود را بداند. خوشبختانه برخلاف من كه اغلب نمي‌دانم مي‌خواهم چه كنم مطابق فرمايشات شما هدف از نگاشتن اين اثر بومي گرايي و شاخص نمودن رسم و رسومي قديمي است. حال پس از دانستن منظور از نگاشتن نويسنده بايد با هر تكنيك و فني كه در چنته دارد منظور خود را پررنگ نمايد. بطور مثال در اين داستان تمام اتفاقات و گره افكني و گره گشايي بايد حول محور ختنه سوران و نگاشتن جزئيات داستاني اين رسم باشد در صورتيكه داستان داراي چندين گره فرعي است كه اتفاقا آن ها هم گشوده نمي‌شوند مانند مرگ دلفين، ماجراي نجات عيدك، ماجراي حضور فرح و كشتي شاهنشاهي. تمام اين گره ها ذهن مخاطب را آنچنان معطوف مي‌نمايد كه از نويسنده انتظار پاسخگويي و يا گره گشايي دارند حال آنكه مقصود نويسنده تنها نشان دادن بخشي از زندگي جذاب بچه هاي جنوب بوده و لاغير. يك توصيه هم دارم استاد عزيز، آنكه در نگاشتن آثار اينچنين لحن بايد كمي لطيف تر و احساسي تر باشد. مثلا در اين اثر با توصيف رنگ و بوي دريا و امواج و حس و حال شخصيت‌ها مي‌توان مخاطب را درگير حس و حال جنوبي نمود و به مقصود رسيد اما داستان شما با شروع رمزگونه خود ذهن مخاطب را دائم درگير نتيجه گرايي مي‌كند. ما هر لحظهدر فضاي غمزده و بسته‌ي اثر منتظر بروز يك اتفاق و حواشي پيرامونش هستيم.

        ببخشيد پر حرفي بندرو پر واضح است اثر اگر دلچسب و گيرا و قلم محكم و سالم نبود حرف چنداني نداشتم.
        درود بر شما

  • عباس says:

    لذت بردم ار خوندنش. یاد امیرو و سازدهنی افتادم.

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.