Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

جفت – م.ح.عباسپور

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  جفت – م.ح.عباسپور

 

 

بیشتر وقت‌ها آبی بود. آبی با رگه‌هایی از زرد و قرمز. بعد قرمزی­اش هر لحظه بیشتر می ­شد. بعد می ­رفت به سمت یک جور نارنجی کرخت. بعد دوباره آبی می ­شد. آبیِ آبی نبود. یک جورهایی انگار سفید بود، اما سفید نبود. چون هیچ کدام از ما نمی ­توانستیم از آن فاصله _درست پشت سنگ­های چشمه­ سیاه_ آن را ببینیم. وقتی بالا می ­آمد، بیشتر وقتی بالا می ­آمد، تیزی ­هایش را که به رنگ دیگری بودند از آن فاصله ­ی دور می‌دیدیم. درست بالای یک صخره بود که روی چند صخره­ ی تیز افراشته قرار گرفته بود و بالای آن دیگر آسمان بود و هیچ چیز دیگری نبود. تنها قسمتی از آب که از روی یک سنگ سیاه می­ گذشت سیاه نشان می­ داد و بریده بریده. باقی همه صاف بود و زلال و روشن اما این اسم تا فرسنگ­ها این­ طرف­تر و از، درست نمی­ دانم چه زمانی، روی آن جا مانده بود. آن­جا ته همه چیز می­ خورد به سیاهی. مثلاً سنگ­های چشمه سیاه، درخت­های چشمه سیاه، دره ­ی چشمه سیاه و حمام ­های آب گرم چشمه سیاه و خیلی چیزهای دیگر که از قبل مانده بود و ما به همه ­ی این‌ها اضافه کرده بودیم، شب ­های چشمه سیاه. شب­ها انگار ارتفاع صخر ه ­ها بیش­تر می ­شد. ترس همه ­ی وجودمان را فرا می ­گرفت. صدای جزق و وزق چوب‌ها را می ­شنیدیم. شاید هم صدای چوب نبود. وقت ­هایی هم، همه ­ی دامنه ­ی کوه را بوی پیه سوخته فرا می ­گرفت. شاید هم صدای استخوا ن­های آدم ­هایی بودند که … فرهاد گفت: «بس کن ما این جا جمع نشده ­ایم به راز چیز پی ببریم.» احمد گفت: «تازه اگر رازی مانده باشد.» رحمان گفت: «آخر فقط مساله صدای شکستن نیست، این بویی که همه­ ی دشت را فرا گرفته.» مرداد گفت: «انگار وقت‌هایی باید باید باید همه سگ بشویم.»مهرداد گفت: «خیلی وقت است هم­دیگر را ندیده‌ایم.» فرهاد گفت: «باید به سیاق همان وقت­ها یک آتش روشن کنیم، یک آتش بزرگ.» احمد گفت: «این هم شکل دیگری از رم کردن است.» مرداد گفت: «ما رم کرده­ایم اما کسی نیست که ما را برگرداند.» مهرداد گفت: «برگرداند به کجا؟» احمد گفت: «برگرداند به همان جایی که هیچ وقت نبوده­ایم.» رحمان گفت: «که هیچ وقت مال ما نبوده است.» فرهاد گفت: «بهتر است وقت خودمان را با حرف­ های بیهوده تلف نکنیم.» مرداد گفت: «بعد از این همه وقت، حرف‌های زیادی برای گفتن به هم­دیگر داریم.» رحمان گفت: «لاطاعلات.» احمد گفت: «خزعبلات.» فرهاد گفت: «من دیده­ام که توی بعضی از کتاب­ها می­نویسند خزعولات.» مهرداد گفت: «شطحیات.» احمد گفت: «از این کلمه بدم می­آید.» فرهاد گفت: «از کدام کلمه بدت نمی­آید.» رحمان گفت: «به جز…». احمد گفت: «بس کنید ظاهراً قرار بود این جا جمع بشویم که حرف‌های جدی بزنیم.» فرهاد گفت: «که چیزی یا چیزهایی را حل کنیم.»مرداد گفت: «که از ناگفته‌ها حرف بزنیم.» مهرداد گفت: «و از ناشنیده­ها.» احمد گفت: «و … نادیده‌ها.» فرهاد گفت: «و از نابوییدنی­ها حتی.» رحمان گفت: «و اندکی از لمس ناشدنی‌ها.» فرهاد گفت: «بهتر است بعضی چیزها را جدی بگیریم.» احمد گفت: «از این کلمه بدم می ­آید.» فرهاد گفت: «درست است نباید تصمیم بگیریم که چیزهایی را جدی بگیریم.» فرهاد گفت: «می‌توانیم بگوییم همه چیز جدی است.» مهرداد گفت: « و در همان حال بگوییم همه چیز مسخره است.» مرداد گفت: «بهتر است بگوییم بعضی چیزها جدی ­اند و بعضی چیزها مسخره.» فرهاد گفت: «این چیزی را حل نمی­کند.» احمد گفت: «مثل همین آتش.» مرداد گفت: «مثل همین گرد هم آمدن.» مهرداد گفت: «یا نفس گرد هم آمدن.»

 

مرداد گفت: «یک بار که خسته بودم، که از همه چیز خسته بودم، تصمیم گرفتم اسم خودم را عوض کنم. خسته شده بودم، از همه چیز. از این همه باری که این پنج حرف را بالای برگه ­های امتحانی، فرم ­های ثبت نام، پرسش نامه ­ها و … چیده بودم. نه این که بدم بیاید. نه این که بخواهم اسم بهتری انتخاب کنم. فقط خسته شده بودم. زورم به جایی نمی­رسید الا به این اسم که این همه سال روی من سنگینی کرده بود. بعد فکر کردم برای این کارها دیر است. برای هر کاری دیر است. نباید دست بجنبانیم. باید بایستیم. باید فرو رویم هرچه بیشتر. قبل از آن که به جایی برسیم؛ به شکل­های تازه­ای از تاریکی، به سیاهی، به سنگ. بعد فکر کردم غیر از من، لابد آدم­های دیگری هم هستند که خسته شده‌اند. حتی شاید بیشتر از من، حتی شاید همه‌ی آدم‌ها. فکر کردم اگر قرار باشد آدم‌ها هر وقت خسته بشوند اسمشان را عوض کنند یا هر چیز دیگری را، آن وقت همه چیز به هم می‌خورد، همه چیز معلق می‌شود.»

مهرداد گفت: «از آخرین باری که چیزی را استفراق کرد‌‌ه‌ام درست نه ماه می‌گذرد. آخرین «پیرزاد» من یک عنکبوت یا چیزی شبیه یک عنکبوت بود. با خودم گفتم بهتر است به این رسوایی پایان بدهم. بهتر است این آخرین باشد. خیلی از ویژگی‌هایش شبیه به آخرین‌ها بود. یک پیرزاده‌ی زشت. هنوز دو ماه نگذشته بود که چیزی در درونم فشرده می‌شد. شاید هم تکه‌ای به جا مانده از عنکبوت بود. درست شبیه جفتی که به جا مانده است. انگشتم را تا انتها در گلویم می‌کردم. بیهوده بود. انگشتم را که بوی مردار گرفته بود تا ته در گلویم می‌کردم، چیزی نبود. تنها یک خیال بود، یک خواست شاید. چیزی نبود. هر بار می‌خواستم بالا بیاورم اما خالی بودم. در من چیزی نبود. چیزی نمانده بود که بالا بیاید. گفتم مهم نیست موقعش که برسد من باز هم پیرزاده‌‌‌ی دیگری خلق خواهم کرد. من به انتها نرسید‌‌ه‌ام.. نه من به انتها نرسید‌‌ه‌ام. هنوز زود است. من هنوز زند‌‌ه‌ام. ببین یک، دو، سه. من می‌توانم انگشت‌هایم را شماره کنم. می‌توانم مثل همان وقت‌ها رگ انگشت‌هایم را بشکنم و تازه شوم. می‌توانم همان عددها را دوباره برگردم که به صفر برسم، به پایان. اما من هنوز به پایان راه نرسید‌‌ه‌ام. تازه همین چند روز پیش بود که تصمیم گرفتم یک کوله پشتی بخرم از همان‌ها که با بستن یک حلقه کیف می‌شوند. از همان‌ها که می‌شود با آن‌ها سرتاسر شهر را گشت. همه‌ی راه‌ها را و همه‌‌‌ی کوره راه‌ها را. حتی آن‌هایی را که تا به حال کسی نرفته‌است.»

احمد گفت: «اگر قرار بشود چیزی بیرون بیفتد بیرون می‌افتد. تنها یک بهانه‌‌‌ی کوچک کافی است که چیزی برای همیشه در ناوجود بماند. ناوجود؟ همان جایی است که هر کدام از ما می‌شد که برای همیشه در آن‌جا باشیم. در این صورت، همین‌جا، همین شب، آدم‌های دیگری غیر از ما، درست شبیه ما این جا گرد هم جمع می‌شدند و به جای نالیدن، به جای خرناله کردن، به جای لاطاعلات بافتن می‌خندیدند. مثل‌‌‌ یک قهر کردن ساده، مثل‌‌‌ یادآوری ‌‌‌یک خاطره‌‌‌ی بد، مثل تمایل گریزناپذیر به افسردگی. آخ چقدر دلم برای یک دل سیر خندیدن تنگ شد‌‌ه‌است. یک دل سیر، آن قدر که همه چیز را بالا بیاوری. آن قدر که اشکت در بیاید.»

رحمان گفت: «من درست روبه روی ساختمان ۱۷ بودم. منتظر کسی بودم شاید درست یادم نیست. نشسته بودم توی خنکای سایه‌‌‌ی ساختمان اعتبارات. خنکای سایه را حس می‌کردم. کاری به ساختمان اعتبارات و ساختمان ۱۷ نداشتم. فقط می‌خواستم کمی از گرمی هوا کاسته شود. یک نفر داشت با سماجت هر چه تمام‌تر چیزی را زیر پایش له می‌کرد. من داشتم پیپم را بار می‌زدم. خیلی برایم مهم بود که چه چیزی را له می‌کند. سرم را که بر می‌داشتم تیغه‌‌‌ی آفتاب مستقیم می‌خورد به چشم‌هام. پیش خودم فکر کردم مهم نیست کارم که تمام شد، کار خاصی نداشتم فقط می‌خواستم پیپ را توی خنکای سایه‌ی ساختمان اعتبارات که تا آن سر خیابان کشیده شده بود، دود کنم، می‌روم جای پا را نگاه می‌کنم. انگار داشت چیزی را له می‌کرد. شاید یک مورچه، یک سوسک یا یک موجود خیالی و شاید هم خودش را. مثل وقت‌هایی که آدم به خودش بد می‌گوید، نفرین می‌کند، بی که چیزی گفته باشد، بی که کاری کرده باشد. می‌خواهد سر به تنش نباشد. این یکی از معدود دفعاتی بود که داشتم لذت بردم. از اولین روزی که شروع کرده بودم ده سال می‌گذشت. یک‌بار هم زیر پل خواجو نشسته بودم و داشتم به آدم‌هایی که پاهایشان را تا زانو در آب کرده بودند نگاه می‌کردم. آن‌ها پاهایشان را در آب تکان می‌دادند و من خنکای آب را حس می‌کردم. من تکیه داده بودم به آجرهای خنک پل و نوشته‌های رو به رو را می‌خواندم. خنکای آجرها داشت تکه تکه در من رخنه می‌کرد. یک بار هم که داشت باران می‌آمد، من به سایه‌بان یک دکه‌‌‌ی روزنامه‌فروشی پناه بردم. از آن فاصله تنها می‌شد تکه‌های درشت روزنامه‌ها را خواند. اتفاق خاصی نیفتاده بود اما بعضی از آدم‌ها توی آن همه باران باز هم روزنامه‌‌‌ی خودشان را جدا می‌کردند و دور می‌شدند. می‌گویم «روزنامه‌‌‌ی خودشان» چون بی توجه به بقیه‌‌‌ی روزنامه‌ها راه می‌افتادند. از طرفی کل جریان انتخاب و خرید روزنامه بیش از چند ثانیه طول نمی‌کشید. شاید هم همه مطالب مشترکی را چاپ کرده بودند. شاید هم واقعاً هیچ اتفاقی نیفتاده بود. در هر حال من یادم نمی‌آید، هرچه هم که به عقب برمی‌گردم یادم نمی‌آید هیچ وقت یک روزنامه خوان حرفه‌ای بوده باشم. اصلاً یادم نمی‌آید پولم را برای این قسم چیزها تلف کرده باشم. یک زمانی عشقم جمع کردن تمبر بود. با چند تا از بچه‌ها می‌رفتیم سراغ یک پیرمردی که کلکسیون داشت. اسمش اگر درست یادم مانده باشد «آپریم» بود یا چیزی شبیه این. تکه تکه حرف می‌زد و انگار تازه زبان فارسی را یاد گرفته بود. از بین همه‌‌‌ی تمبر‌ها چیزی که همه‌‌‌ی ما را دیوانه کرده بود، تمبر «امیر کبیر» بود. نمی‌دانم چه چیزی در این تمبر بود که آن همه ما را به خودش می‌کشاند. تقریباً همه‌‌‌ی ما را به یکسان دیوانه کرده بود. طوری که یادم نمی‌آید حتی یک بار یک کدام از ما به پیشنهاد دیگری برای رفتن به اداره‌‌‌ی پست که آن وقت‌ها توی محله‌‌‌ی آب بران بود و راه کمی‌ هم نبود، مخالفت کرده باشد. انگار یک گنج پنهان، که آپریم نامی ‌روی آن چنبره زده بود و هر روز تنها چند ثانیه به ما فرصت می‌داد که آن را نگاه کنیم و ما در همان چند ثانیه، به اندازه‌‌‌ی این که برگردیم و تا‌‌‌ یک روز دیگر دوباره دوباره دوباره … تبمان فرو می‌نشست. هنوز هم قیافه‌‌‌ی آپریم با آن موهای بلند و ریش طلایی به ذهنم مانده است. ما هیچ وقت نتوانستیم یک دل سیر امیر کبیر را نگاه کنیم. من هیچ وقت یک روزنامه‌خوان نیمه حرفه‌ای هم نشدم. بعد من مجبور شدم همه‌‌‌ی تمبرهایی را که تکه تکه و با خون دل جمع کرده بودم، بفروشم. تا مدت‌ها فکر می‌کردم آن روز و آن حادثه تکه‌ای از وجود مرا شکل خواهد داد. یک بار هم … . ایستگاه پنجم توچال بود. همه از زور سرما به کلبه‌‌‌ی چوبی بالای ایستگاه پناه برده بودند. من هم اول خواستم بروم داخل کلبه که گرم بود و آن‌ها داشتند سوپ داغ می‌خوردند. تا دم در هم رفتم. بعد دوباره برگشتم. نمی‌دانم چرا. انبو‌‌ه آدم‌ها شاید. انبوه سوپ خورها. سوپ خورهایی که به دنبال گرما بودند. باد می‌آمد. تنها من بیرون از کلبه بودم. بیرون از گرما. بیرون از آدم‌ها. یک بار هم … کنار جاده … که ماشین خراب شده بود …. و ما مجبور بودیم چند ساعتی را زیر سایه‌‌‌ی درخت‌ها بنشینیم … و عد‌‌ه‌ای از ما مستقیم رفتند به سمت سرویس‌های بهداشتی … و عد‌‌ه‌ای هم رفتند به سمت دکه‌‌‌ی کوچکی که چای می‌فروخت و خیلی چیزهای دیگر و عد‌‌ه‌ای هم که حدس می‌زدند ماشین به این زودی درست نشود، زیر سایه‌‌‌ی درخت‌ها بعد از تنها چند دقیقه به خرناسه افتادند و … نه آن به لذت بخشی سه تای قبلی نبود، چون من که کمی‌خسته بودم و کمی ‌رنجور و کمی کرخت و کمی عاصی – مثل اغلب وقت‌ها که هستم- سوخته‌‌‌ی توتون را ریختم داخل آب جوش، به جای نپتون و با انگشت به هم زدم و نتیجه چیزی شد که نه چای بود و نه قهوه و نه دم کرده و نه سرخ بود و نه زرد و نه قهو‌‌ه‌ای و نه سبز و نه سیاه و … نه آن هم سنگ سه تای قبلی نبود. اعتراف می‌کنم آن اصلاً قابل مقایسه با سه تای قبلی نبود.»

مرداد گفت: «شاید هم راست می‌گفت اما چیزی مانع می‌شد از این که من به حرف‌هایش اعتماد کنم. اول فقط یک بازی بود. یک بازی که همه کار‌‌ه‌اش من بودم و قواعدش را تکه تکه روی هم می‌چیدم. کسی غیر از من نمی‌دانست که بازی است. من نمی‌خواستم عاشق بشوم. از این کلمه بدم می‌آمد. گفتم بگذار به التماس بیفتد. به التماس افتاد بیشتر از آن چه من می‌خواستم، بیشتر از آن چه قسمتی از بازی بود. هر لحظه می‌خواستم بازی را تمام کنم، چیزی مرا به ادامه دادن وا می‌داشت. پیش خودم گفتم بگذار به گریه که افتاد بازی را تمام می‌کنم. می‌گویم همه‌‌‌ی این‌ها یک بازی بود. صرفاً یک بازی. به گریه افتاد. لابه لای گریه‌ها هم‌چنان داشت التماس می‌کرد. از من می‌خواست که فرصت دیگری به او بدهم. باور کرده بود که گناهی مرتکب شده است و هر بار به سختی جلو خند‌‌ه‌ام را می‌گرفتم. گفتم بهتر است بس کند. گفتم بهتر است آبغوره نگیرد. گفتم بهتر است که مرا تنها بگذارد. بلند شد برای آخرین بار به چشم‌هایم خیره شد. نفهمیدم توی آن نگاه التماس بود یا طعنه. من هیچ وقت مترجم خوبی برای نگاه‌های دیگران نبود‌‌ه‌ام. می‌خواستم بلند که شد همه چیز را به هم بزنم. با گفتن «صرفاً یک بازی» همه چیز را تمام کنم. بلند شد. توی چشم‌هام نگاه کرد. ترکیبی از التماس و طعنه توی نگاهش موج می‌زد. نتوانستم چیزی بگویم. دیر شده بود. دور شد و دور تر. داشت هر لحظه دور تر می‌شد. خواستم بگویم همه‌‌‌ی این‌ها یک جور بازی بوده، صرفاً یک جور بازی اما دیر شده بود. سرم را که بلند کردم به نقطه‌ی سیاهی در انتهای خیابان بدل شده بود. البته کمی ‌بزرگ‌تر از یک نقطه و تا حدی خاکستری. چون آن روز مانتوی خاکستری‌اش را پوشیده بود که من خوشم می‌آمد، که با هم از «ته لنجی‌ها» گرفته بودیم.»

فرهاد گفت: «صبح شده بود. یعنی هنوز صبح نشده بود. هوا تاریک روشن بود. آخرین تکه‌های تاریکی داشتند از روی زمین پاک می‌شدند. هوا داشت روشن می‌شد. اتاق دم کرده بود. صدای پا می‌آمد. خودم را کشیدم به سمت کولر. دکمه را زدم. باد گرمی از داخل دریچه‌‌‌ی کولر پاشید روی صورتم. داشتم بالا می‌آوردم. اتاق بوی نا گرفته بود. صدای پاها و شاید هم بوی نای اتاق مرا کشاند کنار پنجره. پرده را کنار زدم. نزدیک‌تر که شدند دیدم سه نفرند. یعنی دو نفر بودند که یک نفر را در میان خود گرفته، به سمت مقصدی نامعلوم انگار می‌کشیدند. یک نفر داشت کشیده می‌شد به سوی مقصدی نامعلوم. به سختی می‌شد رگه‌های مقاومت را در گام‌های او دید. بیشتر انگار خستگی بود و اندکی ملال تا مقاومت. به سختی می‌شد فهمید آن که در میانه ایستاده دارد می‌رود یا کشیده می‌شود. شاید هم همه‌‌‌ی این‌ها برمی‌گشت به من که خسته بودم. که شب را دیر خوابیده بودم. که اغلب تا پاسی از شب بیدار بودم … بیهوده. آن‌ها داشتند دور می‌شدند. من دیگر صدای آن‌ها را نمی‌شنیدم. نه این که خیلی دور شده باشند. چیزی نمی‌گفتند. فقط صدای پاهایی بود که از قبل شنیده بودم. این تنها من بودم که آن‌ها را می‌دیدم. آن سه نفر نمی‌دانستد که در آن لحظه یک نفر دارد آن‌ها را نگاه می‌کند. دو چشم خمار آلوده از بی خوابی در یک شب تا بستانی گرم. در همان لحظه که فکر می‌کردم این تنها من هستم که در آن سحرگاه دم گرفته‌‌‌ی نفس گیر، شاهد رفتن سه نفر، یا رفتن دو نفر و کشیده شدن یک نفر، یا کشیده شدن سه نفر هستم، پیرزنی از پنجره‌‌‌ی روبه روییِ کمی پایین تر سرش را بیرون آورده بود. شاید قبل از من، شاید درست هم زمان با من … و شاید از مدت‌ها قبل. بی‌خوابی‌اش گرفته بود. شاید می‌خواست با باز کردن گوشه‌‌‌ی پنجره تکه‌هایی از بوهای سمج مزمن را بیرون بیندازد. شاید هم افتاده بود به فکر مرگ و بی‌خوابی‌اش گرفته بود و … شاید هم از ابتدا آن جا بود. خیلی قبل از آن که خانه‌‌‌ی ما به آن جا بیاید. خانه‌‌‌ی ما در انتهای شهر، در آخرین کوچه‌‌‌ی منتهی به معادن سنگ قرار گرفته بود.»

مهرداد گفت: «تنهایی‌شان چسبیده بود به هم برای خلق یک لحظه‌‌‌ی جاودانه، برای تبدیل شدن به تصویری که می‌بایست از تک تک آنها بیش‌تر بماند، برای تبدیل شدن به یک عکس دسته‌جمعی. بالای عکس نوشته بود «دبستان ادب سال ۱۳۳۸». این عدد به تنهایی قادر بود که مرا برای یک زمان نسبتاً طولانی  نگه دارد. بعضی قسمت‌هایش رو به زردی گذاشته بود و بر عددی که بر بالای آن نمودار بود صحه می‌گذاشت. دو ردیف از موجودات همسان در یک روز آفتابیِ شاید روزهای آخر سال تحصیلی، در کنار دیواری که تکه‌هایی از حفاظ آن ریخته بود و قسمت‌هایی از آجرهای دیوار نمایان بود. با لباس‌هایی که حالا دیگر مدت‌ها بود که فرم نبودند، که از فرم افتاده بودند. اولین نفر از سمت چپ تکیه داده بود به دیوار، نه از سر بی‌حوصلگی که از جاتنگی. شاید بعد از عکس آن قسمت از لباس فرمش را تکانده بود … شاید. معلم‌ها چهار تا بودند، معلم‌ها و مدیر مدرسه. هر چهار نفر پای چپشان را از نیمه روی زانوی راستشان تا زده بودند. هر چهار نفر انگشت‌های دست‌هایشان را در درون هم حلقه کرده بودند. هر چهار نفر کفش‌های پاشنه بلند براق پوشیده بودند. هر چهار نفر با انگشت‌های حلقه شده و کفش‌های براق، خیره شده بودند به دوربین و پای راستشان را از نیمه روی زانوی چپشان تا زده بودند. یک نفر از آن‌ها با موهای نسبتاً بلند و شال گردن راه راهی که روی شانه‌هایش آویخته بود، کتاب قطع وزیری‌اش را از نیمه روی زانوی راستش باز کرده بود. اگر تا آن جای کتاب را خوانده بود می‌شد حدس زد که نزدیک به دویست صفحه از کتاب باقی مانده باشد. شاید «بابا گوریو»، «جنگ و صلح»، «مادام بواری» یا جلد دوم «برادران کارامازف». دویست صفحه از کتاب باقی مانده بود. یک نفر با موهای نسبتاً بلند و گیوه‌های سفید و سبیلی که تازه بالای لب‌هایش سبز شده بود، مثل بقیه، مثل همه‌‌‌ی آن بیست و چند نفر به دوربین خیره شده بود و باد در آن لحظه قسمتی از موهای سرش را روی قسمت‌های دیگر موهایش ریخته بود و تصویر یک عاشق فلک‌زده‌‌‌ی محکوم به زوال را برای همیشه از خود به جا گذاشته بود. اما او همان کسی نبود که در عکس قسمت عمده‌‌‌ی نگاه مرا به خود کشید. من به او حتی کم‌تر از عددی که بالای عکس نوشته شده بود خیره شدم. شاید هنوز زنده باشد چه اهمیت دارد؟ اما آن که در انتهای ردیف اول ایستاده بود، درست پشت سر مدیر مدرسه که نفر اول نشسته از سمت چپ بود، که موهایش را از ته تراشیده بود، که فاصله‌‌‌ی میان دوپایش بیشتر از حد معمول بود، یا دوخت شلوارش این گونه نشان می‌داد – چون او تنها کسی بود که با شلوار محلی به کلاس آمده بود- که یقه‌‌‌ی کتش از قسمت بالای سمت چپش دو بار تا خورده بود… . می‌شد نفر اول ایستاده از سمت چپ. می‌شد اولین نام از ردیف دوم نام‌ها. می‌شد «بهادر خان خان احمدی». تراکم ابهت و اقتدار در چهره‌‌‌ی یک کودک زخم خورده‌‌‌ی مفلوک. آیا این آخرین بازمانده‌‌‌ی قسمتی از تاریخ یک مرز و بوم بود یا صرفاً یک نام در کنار باقی نام‌ها؛ رضا صیدی، الماس بهمنی، محمد زکیان و … . هرچه بود او با موهای از ته تراشیده و چشم‌های خیره‌‌‌ی نزدیک به هم وپیراهن سفید چروک خورد‌‌ه‌ای که قسمتی از آن ناخواسته از داخل شلوار محلی‌اش بیرون زده بود، تمام قرینه‌های عکس را به هم زده بود و این همان چیزی بود که نگاه مرا مدت‌ها به عکس گره زد.

من، از پس پنجاه و چند سال، با موهای بلند آشفته و کتابی که تا نیمه خواند‌‌ه‌ام از لای در به عکس قاب شد‌‌ه‌ای نگاه می‌کنم که در آن کودکی با موهای از ته تراشیده و چشم‌های لوچ از تیزی آفتاب آخر پاییز شاید، نومیدانه به دوربین، به من نگاه می‌کند. و مردی که باد موهایش را به بازی گرفته است و کتابی که تا نیمه ورق خورده است و … . نه این چیزی نبود که می‌خواستم بگویم. این همه‌‌‌ی آن چیزی نبود که می‌خواستم بگویم.

م.ح.عباسپور/ اسفند ۹۲

 

 

 

 

 

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 100
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.