Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

تصميم با تو اثر احسان رضايي

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  تصميم با تو اثر احسان رضايي

به نام خدا

 

روي صندلي آهني و سبز رنگ پارك نشسته است. وسط هياهوي شهر. جايي كه مركز ثقل همه شلوغي‌ها و كثيفي‌هاست اما، همه به آن جذب مي‌شوند. براي رفع حاجت يا امرار معاش. سرش كمي خم افتاده و زير چشمي نامش را كه بر روي پاكت سفيد در دستش تايپ شده مي‌پايد. او نمي‌داند كه من و تو نگاهش مي‌كنيم. حتي نمي‌داند اصلا وجود داريم. راستش من با كمكت به وجود كاغذ و جوهري اش جان داده‌ايم. پس، حالا كه نمي‌بينتمان بيا آرام كنارش بنشينيم. يا اصلا نه تو كنارش بنشين. اينطور دست كم من از قضاوت دورتر مي‌مانم. ديگر محكوم نمي‌شوم به سياه نمايي. چون قرار است تو به او بگويي چه كند. آري تعجب نكن خود تو. اين داستان تو است. اين مرد جوان با موهاي نسبتا بلند و مشكي كه برگه آزمايشگاه در دست نشسته بر روي صندلي و فكر مي‌كند چرا حالا؟ حالا كه همه چيز درست شده. زندگي دارد مسخره‌ام مي‌كند؟ اصلا پاكت را بازش كنم يا نه؟ جوابش به چه درد دنيايم مي‌خورد؟ او خسته است و گريزان. گره‌هاي عصبي مغزش كه باعث فكر مي‌شوند، باز شده و ديگر نمي‌تواند فكر كند. پس قرار است تو به او بگويي. اگر جراتش را داري بگو. من نيستم من خسته ام از كشتن و نجات دادن‌هايم. استعفايم را هم نوشته ام داده ام به باد همين روزها مي‌رسد به دستت. ببخشيد، خنده ام گرفته. اگر تو هم مي‌دانستي شايد مي‌خنديدي. براي همين ماجرا را سريع برايت نمي‌گويم كه فكر نكني جك است و بخندي. تازه فكر كن اين بدبخت صداي خنده‌ي ما را هم نمي‌شنود كه بلند شود و يك فحشي، ناسزايي، مشتي لااقل، نثارمان كند.

چند ماه پيش خودش گفته و من بي دليل مجبورم ياد آوري كنم، به دختر خوشگلي كه سوار ماشين مسافر كشي اش شد:

– دودش اذيت نمي‌كنه كه؟ يك نخ سيگار ‌مي‌خواهي؟ بودن و نبودن ميگن دست خداست. واسه من اما، بابا ننم خيلي دخيلتر بودن خداييش. دوقلو بوديم و به هم چسبيده از سر. يك دختر و يك پسر. سرتونو درد نيارم. من حرف زياد مي‌زنم. يا دتون نره كجا پياده مي‌شين. تصميم شد منو زنده نگه دارن و آبجيم نيومده ديپورت شد. شما نخنديدي؟ جالبه. به همه اينجوري ميگم يكم بخندن. وقتي فكر مي‌كنم يكي رفته كه من بمونم يك چيزي يكجاي دلم هوروپي ميريزه پايين. آخه كه چي؟ بابام خواسته مثلا عصاي دستش بشم؟ خلاصه اولين و دومين انتخابو كه من نكردم. خوب، بودن و زنده موندنو ميگم ديگه. اي بابا شما خانوما هم. مثل اينكه راست ميگن زيبايي با عقل نسبت معكوس داره ها. آ ديدي خنديدي. تو شهرستان ما ميگن ديگه …. . آ ايول وارديا.

هنوز نشسته اي كنار او روي صندلي؟ بايد قانعش كني بازش كند. شايد حتي مجبور بشوي سر پاكت را خودت برايش پاره كني. اينطور به من زل نزن شهامتش را دارد. اصلا هركسي در اين دنيا زندگي مي‌كند بي شك شهامت باز كردن يك پاكت آزمايش را دارد يا نه؟ وگرنه اين همه آدم دنبال فال گرفتن و دانستن آينده خود ولو آينده بد نبودند.

– ديپلمو كه گرفتم باباهه گفت پسر بيا سر زمين كمك كن. واست زن ميگيرم همينجا زندگيتو رديف ميكنم. گفتم بابا جون من بجاي دو نفر دارم زندگي ميكنم. گفتم رسالت من اجازه نميده كشاورز بشم. بهش گفتم بابا تو از فلسفه چي ميدوني آخه من حق يك نفر ديگرو گرفتم. تا حالاشم هنوز خيلي بدهكارم بهش بايد برم كسي بشم واسه خودم. ميخوام خودم انتخاب كنم. من بيخودي زنده نيستم و به اين سختي اينجا نرسيدم كه بشم كشاورز و يك زن دهاتي بگيرم و جوجه كشي راه بندازم. بابام هرچي پول داشت داد بهم و ننمم بقچمو پر كرد و با اشك فرستادنم اينجا. اينجوري حرف مي‌زنم دوست داري؟ بلدم مشتي حرف بزنما لفظ قلم، كفت ميبره. ميدونم ميدوني ولش بابا.

نمي‌دانم در اين دنيا قانون بقاي انسانيت چقدر صدق مي‌كند؟ يعني انسانيت از بين نمي‌رود و فقط از فردي به فرد ديگر سرايت مي‌كند. اصلا همچنين قانوني وجود دارد؟ تصميم باتو. بزن به شانه اش صدايش بزن. قسم ميخورم بنويسم صدايت را بشنود. فقط تو جرات داشته باش و بزن. نگاهش مي‌كني؟ من هم نگاهش كردم. راستش را به او نگفته‌ام كه بابا و ننه اش خواهرش را انتخاب كرده بودند و دكترها او را. گفته بودند اين قوي تر است و شانس زنده ماندنش بيشتر. اينجا بايد بخندي. من كه جراتش را ندارم به او بگويم تو هم نگو چه كاري است آخر؟ بنده خدا هميشه فكر كرده انتخاب شده حالا چرا ذهنش را درگير مرد و زن كنيم كه چون بزرگتر بوده، از لحاظ جثه، خواهرش را بلعيده. مغز خواهرش را البته كه در نيمي از آن سهيم بوده فقط نيمي از مغز. تو بزن به شانه اش، فقط صدايش بزن، اصلا حرفي به او نزن، تصميم با تو، من قضاوتتان نمي كنم اصلا من در اين ماجرا فقط ناظرم. به خدا. به خدا مي‌خواهم بداند تو هستي، همين. چون به من، نه راستي به من كه نه، به همان دختر گفته:

– اينجا كه اومدم دنيا عوض شد. انگار رفتم يك جهان ديگه. من زبون آدمارومي‌فهميدم. اما هرچي باهاشون حرف ميزدم بعضيا شايد زوركي فقط نيگام مي‌كردن. بهم گفتن شهرستاني؟ خوب نخند اون موقع نمي‌دونستم شهرستاني بودن جرمه، گاگولي بودم ديگه، به قول شما. پنج سال پيش بود. دوست ندارم بگم يادش بخير، راستش، اصلا يادش بخير نبود. آدما بخيل بودن. نامردا جواب سلامم به زور مي دادن. يكجور نگاهم مي‌كردن انگار از فضا اومدم. ازكنارم طوري رد مي‌شدند كه بهم نخورن. عينهو جذامي‌ها. سرتو درد نيارم رفتم زير گذر همين بازارچه شدم باركش. راستش حمال فحشه دوست ندارم. درسته خر باركشه اما لقب خرو به حمال آدميزاد ترجيه مي‌دم. قربون خنده هات چقدر ناز مي‌خندي. پنج ساله هيشكي اينجوري به من حال نداده خدايي. دهنم آسفالت شد. ببخشينا بد حرف مي‌زنم. اما انتخاب خودم بود ديگه. شنيده بودم هركي بياد بازار دو سه سالي  زحمت بكشه حجره دار ميشه. مايه دار ميشه بيا و ببين. راستش دو سه سال طول كشيد تا بفهمم اگه دستت بجاي جيب خودت تو جيب اينو و اون باشه، اي شايد بعد عمري يك گهي بشي. اما من انتخابمو كردم و گفتم نه. به خودم گفتم گناه آبجيم چيه؟ اون دنيا واسه گناه من بايد پاسوز بشه. دومين انتخابو اينجا كردم. دو سال باقي مونده هرچي داشتم دادم اين ماشينو خريدم و زدم تو مسافر كشي. شبا كمتر خسته بودم و درس خوندم. يك ساله به ننه بابام سر نزدم. ميخوام با شيريني برم خونه. يك هفته ديگه جواب كنكور مياد. اگه قبول بشم همه انتخابام  درست بوده. همه تصميمام عشقي بوده خدايي من مي‌دونم كه ميشه. جلو آبجيم و بابا و ننم رو سفيدم.

آسمان شهرمان غبار آلود و تيره، پر است از غبار وهم و دروغ و مرد داستان هنوز نشسته بر روي صندلي و تو هنوز صدايش نكرده اي و نگفته اي كه هستي و من فكر مي‌كنم زمان دارد به سرعت مي‌گذرد اما باز هم تصميم با تو است. آزمايشگاه پاتوبيولوژي، چه اسم مسخره‌اي. شايد اين چيزي باشد كه از ذهنش گذشته؟ من هم نمي‌دانم؟ باور نمي‌كني من داناي كل نيستم؟ ابله داناي كل مرده. سال‌هاست و ما همه داريم پوكر مي‌كنيم نه زندگي. مگر مي‌شود داناي كل زنده باشد و من به او بگويم در دانشگاه قبول شده؟ تازه در رشته مهندس مكانيك و او غرق لذت شده و از داناي كلش -كه من نيستم- تشكر كرده و با گل شيريني رفته به ديدن مادر و پدرش. به خواهرش نامه نوشته و انداخته در چاهي نمي‌دانم كجا كه من همه حقت را ادا مي‌كنم خواهر، كه در آينده چنين مي‌كنم و چنان. مادر و پدر هم خنديده اند و در دل از انتخاب دختر مرده شان پشيمان اند و از دكترها ممنون. كه شازده ما مهندس مكانيك مي‌شه و پمپ چاه روستارو تعمير ميكنه و به همسايه ها پز داده اند كه ديگر نيازي به تعميركار تراكتور نداريم و تراكتور اصلا ديگر خراب نمي‌شود با وجود يك مهندس مكانيك خودي. حالا من بيايم بگويم شما اصلا مهندس مكانيك مي‌دانيد يعني چه؟ تعميركار پمپ و تراكتور چه ربطي به مهندس مكانيك دارد؟ حالا تو بگو اگر جراتش را داري. دست كم مثل يك دكتر به دردهايش نگاه كن، مثل همان دكتري كه پيشش رفت و گفت روزي چندبار خون دماغ شدن خطرناك است و توضيح داد اگر سرطان خون نداري رابطه كنترل نشده چطور، داري يا نه؟ باور كن من اصلا ننوشتم كه با اون دختر كجا رفت و دختر در مقصد پياده شد يا…؟ باور كن اگر من دختر را سوار هم نمي كردم موضوع همين بود. اگر تو بهتر مي نويسي پس بيا تصميم با تو. شايد بگويي خون دماغ شدن كه مسئله مهمي نيست. آدم از گرماي زياد هم خون دماغ مي‌شود حتما كه نبايد HIV + باشي. فقط به من نگاه نكن كنارش كه نشسته اي، نصف راه را رفته اي، عقربه هاي ساعت دارند به تو دست تكان مي‌دهند پس چه شد؟ مي‌خواهي به انتخاب‌هايش بخندي؟ بخند. بي تفاوت باشي؟ باش. تصميم با تو است.

مرد جوان سرش را بلند كرد دستمالي از جيب بيرون كشيد. چشمان آبي اش پر خون بود. اما دريغ از يك قطره اشك. چهره درهم و ژوليده اي داشت. قطره خون چكيده از بيني اش را با دستمال پاك كرد. و دستمال خوني و پاكت آزمايشگاه باز نشده را به سطل انداخت. مصمم بلند شد و به سمت ماشينش رفت. من خودم را از سر راهش كنار كشيدم و فقط نگاهش كردم. انگار دوباره تصميمي گرفته است. تصميمي كه اينبار نه من مي‌دانم نه تو. نمي دانيم اينبار انتخاب شده يا انتخابي كرده كه شايد من و تو را هم پاسوز كند. پايان.

نه صبر كن مي‌خواهم يك فرصت ديگر به تو بدهم. بدو به دنبالش. سوار ماشينش بشو. با او هم كلام شو و حرف‌هايش را بشنو. البته باز هم اصراري نيست چون من مي‌گويم فقط اين يك بار تصميم با تو.

 

                                                                                                               دي ماه ۱۳۹۲

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.