Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

:: بیژن و منیژه – بخش ۲ به انتخاب اهورا دیدار

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  :: بیژن و منیژه – بخش ۲ به انتخاب اهورا دیدار

سرانجام افراسیاب پس از درخواستهای پیاپی پیران راضی گشت که بیژن را به بند گران ببندند و به زندان افکنند و به گرسیوز دستور داد که سراپایش را به آهن و زنجیر ببندند و با مسمارهای گران محکم گردانند و نگون به چاه بیفکنند تا از خورشید و ماه بی‌ بهره گردد و سنگ اکوان دیو را با پیلان بیاورند و سر چاه را محکم بپوشانند تا به زاری زار بمیرد, سپس به ایوان منیژه برود و آن دختر ننگین را برهنه بی تاج و تخت تا نزدیک چاه بکشاند تا آنکه را در درگاه دیده است در چاه ببیند و با او به زاری بمیرد. گرسیوز چنان کرد و منیژه را برهنه پای و گشاده سر تا چاه کشاند و به درد و اندوه واگذاشت. منیژه با اشک خونین در دشت و بیابان سرگردان ماند. پس از آن روزهای دراز از هر در نان گرد می‌کرد و شبانگاه از سوراخ چاه به پائین می ‌انداخت و زار می گریست.

شب و روز با ناله و آه بود
همیشه نگهبان آن چاه بود

از سوی دیگر گرگین یک هفته در انتظار بیژن ماند و چون خبری از او نیافت پویان به جستنش شتافت و هر چه گشت گم کرده را نیافت, از بداندیشی دربارﮤ یار خود پشیمان گشت و چون به جایگاهی که بیژن از او جدا شده بود رسید, اسبش را گسسته لگام و نگون زین یافت, دانست که بر بیژن گزندی رسیده است. با دلی از کردﮤ خودپشیمان به ایران بازگشت. گیو به پیشبازش شتافت تا از حال بیژن خواستار شود. چون اسب بیژن را دید و از او نشانی نیافت مدهوش بر زمین افتاد, جامع بر تن درید و موی کند و خاک بر سر ریخت و ناله کرد:

به گیتی مرا خود یکی پور بود
همم پور و هم پاک دستور بود
از این نامداران همو بود و بس
چه انده گسار و چه فریاد رس
کنون بخت بد کردش از من جدا
چنین مانده ‌ام در دم اژدها

گرگین ناچار به دروغ متوسل شد که با گرازان چون شیر جنگیدیم و همه را برخاک افکندیم و دندانهایشان به مسمار کندیم و شادان و نخجیر جویان عزم بازگشت کردیم, در راه به گوری برخوردیم. بیژن شبرنگ را به دنبال گور برانگیخت و همینکه کمندبه گردنش افکند گور دوان از برابر چشمش گریخت و بیژن و شکار هر دو نا پدید شدند. در همـﮥ دشت و کوه تا ختم و از بیژن نشانی نیافتم, گیو این سخن را راست نشمرد گریان با او نزد شاه رفت و پاسخ گرگین را باز گفت. گرگین به درگاه آمد و دندانهای گراز بر تخت نهاد و در برابر پرسش شاه جوابهای یاوه و ناسازگار گفت.
شاه فرمود تا بندش کردند و زبان به دلداری گیو گشود و گفت: سواران از هر طرف می‌فرستم تا از بیژن آگهی یابند و اگر خبری نشد شکیبا باش تا همینکه ماه فروردین رسید و باغ از گل شاد گشت و زمین چادر سبز پوشید جام گیتی نمای را خواهم خواست که همـﮥ هفت کشور در آن نمودار است, در آن می‌نگرم و به جایگاه بیژن پی می‌برم و ترا از آن می آگاهانم.
بگویم ترا هر کجا بیژن است
به جام این سخن مرمرا روشن است

گیو با دل شاد از بارگاه بیرون آمد و به اطراف کس فرستاد, همـﮥ شهر ارمان و توران را گشتند و نشانی از بیژن نیافتند.
همینکه نوروز خرم فرا رسید گیو با چهرﮤ زرد و دل پر درد به درگاه آمد و داستان جام را بیاد آورد. شهریار جام گوهر نگار را پیش خواست و قبای رومی ببر کرد و پیش جهان آفرین نالید و فریاد خواست و پس به جام نگریست و هفت کشور و مهر و ماه و ناهید و تیر و همـﮥ ستارگان و بودنیها در آن نمودار شد. هر هفت کشور را از نظر گذراند تا به توران رسید, ناگهان بیژن را در چاهی به بند گران بسته یافت که دختری از نژاد بزرگان به غمخواریش کمر بسته است. پس روی به گیو کرد و زنده بودن بیژن را مژده داد.

ز بس رنج و سختی و تیمار اوی
پر از درد گشتم من از کار اوی
زپیوند و خویشان شده نا امید
گدازان و لزان چو یک شاخ بید
چو ابر بهران به بارندگی
همی مرگ جوید بدان زندگی

جز رستم کسی را برای رهائی بیژن شایسته ندیدند. کیسخر فرمود تا نامه ای نوشتند و گیو را روانـﮥ زابلستان کرد, گیو شتابان دو روزه راه را یکروز سپرد و به زابلستان رسید. رستم چون از داستان آگاه گشت از بهر بیژن زار خروشید و خون از دیده بارید زیرا که از دیر باز با گیو خویشاوندی داشت, زن گیو دختر رستم و بیژن نوادﮤ او بود و رستم خواهر گیو را هم به زنی داشت. به گیو گفت: زین از رخش بر نمی ‌دارم مگر آنگاه که دست بیژن رادر دست بگیرم و بندش را بسوئی بیفکنم. پس از آنکه چند روز به شادی و رامش نشستند نزد کیخسرو شتافتند. کیخسرو برای رستم جشن شاهانه‌ ای ترتیب داد و فرمود تا در باغ گشادند و تاج زرین و تخت او را به زیر سایـﮥ گلی نهادند:

درختی زدند از بر گاه شاه
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه
تنش سیم و شاخش زیاقوت زر
برو گونه گون خوشهای گهر
عقیق و زیر جد همه برگ و بار
فرو هشته از شاخ چون گوشوار
بدو اندرون مشک سوده به می
همه پیکرش سفته برسان نی
بفرمود تا رستم آمد به تخت
نشست از بر گاه زیر درخت

کیخسرو پس از آن از کار بیژن با او سخن گفت و چارﮤ کار را بدست وی دانست. رستم کمر خدمت بر میان بست و گفت:

گر آید به مژگانم اندر سنان
نتابم زفرمان خسرو عنان

گرگین نیز به وساطت رستم مورد بخشش شاهانه قرار گرفت. اما چون کیخسرو از نقشـﮥ لشکر کشی رستم پرسید پاسخ داد که این کار جز با مکر و فریب انجام نگیرد و پنهانی باید آمادﮤ کار شد تا کسی آگاه نگردد و به جان بیژن زیان نرسد. راه آن است که به شیوﮤ بازرگانان به سرزمین توران برویم و با شکیب فراوان در آنجا اقامت گزینیم. اکنون سیم و زر و گهر و پوشیدنی بسیار لازم است تا هم ببخشیم و هم بفروشیم.
پس از آن هفت تن از دلاوران و هزار سوار دلیر برگزید و براه افتاد. لشکریان را در مرز ایران گذاشت و خود با هفت پهلوان, همه با لباس بازرگانان به شهر توران روی آوردند. ده شتر بار گوهر و صد شتر جامعـﮥ لشکریان را حمل می‌کرد, چون به شهر ختن رسید در راه پیران و یسه را که از نخجیر گاه باز می‌گشت دید, جامی پراز گوهر نزدش برد و خود را بازرگانی معرفی کرد که عزم خرید چارپا و فروش گوهر دارد و از او حمایت خواست و جام پر گهر تقدیمش کرد. پیران چون بر آن گوهرها نگریست بر او آفرین کرد و با نوازش بسیار خانـﮥ خود دعوتش نمود. اما رستم اجازه خواست که جای دیگری بیرون شهر برگزیند, پیران وعده کرد که پاسبانان برای نگاهداری مال التجاره ‌اش برگمارد. رستم خانه ای گزید و مدتی در آن اقامت کرد, از گوشه و کنار برای خرید دیبا و گهر به درگاهش رو نهادند و او مدتها در آن خانه به داد و ستد پرداخت.
روزی منیژه سر و پا برهنه با دیدگان پر اشک نزد رستم شتافت و پس از ثنا و دعا, با زاری و آه پرسید: ای بازرگان جوانمرد که از ایران آمده ای بگو که از شاه و پهلوانان, از گیو و گودرز چه آگاهی داری, هیچ نشنیده ای که از بیژن خبری به ایران رسیده باشد و پدرش چاره گر بجوید آیا نشنیده اند که پسرشان در چاه, در بندگران گرفتار است؟
رستم ابتدا بر این گفته ها گمان بد برد و خود را بظاهر خشمگین ساخت و گفت: نه خسرو می شناسم و نه گیو و گودرز را , اصلاً در شهری که کیخسرو است, اقامت ندارم.
اما چون گریه و زاری دختر را دید, خوردنی پیشش نهاد و یکایک پرسشهائی کرد, منیژه داستان بیژن و گرفتاریش را در آن چاه ژرف نقل کرد و خود را معرفی نمود:

منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیده تنم آفتاب
کنون دیده پر خون و دل پر ز درد
ازین در بدان در دور خساره زرد
همی نان کشکین فراز آورم
چنین راند ایزد قضا بر سرم
برای یکی بیژن شور بخت
فتادم ز تاج و فتادم زتخت

و در خواست کرد که اگر به ایران گذارش افتد و در دادگاه شاه گیو و رستم را ببیند, آنها را از حال بیژن آگاه سازد. رستم دستور داد تا خورشهای بسیار آوردند و از جمله مرغ بریانی در نان پیچید و در درونش انگشتری جای داد و گفت اینها را به چاه ببر و به آن بیچاره بده. منیژه دوان آمد و بستـﮥ غذا را به درون چاه انداخت. بیژن از دیدن آنهمه غذاهای گوناگون متعجب گشت و از منیژه پرسید که آنها را از کجا بدست آورده است. منیژه پاسخ داد که بازرگانی گرانمایه از بهر داد و ستد از ایران رسیده و این خورشها را برایت فرستاده است.
بیژن چون دست برد ناگهان چشمش به انگشتری افتاد که مهر پیروزﮤ رستم بر آن نقش بسته است. از دیدن آن خندﮤ بلند سر داد چنانکه منیژه از سر چاه شنید و با تعجب گفت:

چگونه گشادی به خنده دو لب
که شب روز بینی همی روز و شب

بیژن پس از آنکه اورا به وفادرای سوگند داد راز را بر او فاش نمود و گفت که آن گوهر فروش که مرغ بریان داد به خاطر من به توران زمین آمده است. برو از او بپرس که آیا خداوند رخش است.
منیژه شتابان نزد رستم آمد و پیام بیژن را رساند. رستم چون دانست که بیژن راز را با دختر در میان نهاده است خود را شناساند و گفت: برو همینکه هوا تیره شد و شب از چنگ خورشید رهائی یافت برسر چاه آتش بلندی بر افروز تا به آن نشانه به سوی چاه بشتابم . منیژه بازگشت و به جمع آوری هیزم شتافت.

منیژه به هیزم شتابید سخت
چو مرغان بر آمد به شاخ درخت
چو از چشم, خورشید شد نا پدید
شب تیره بر کوه لشکر کشید
منیژه بشد آتشی برفروخت
که چشم شب قیرگون را بسوخت

رستم زره پوشید و خدا را نیایش کرد و با گردان روی به سوی چاه آورد هفت پهلوان هرچه کردند نتوانستند سنگ را بجنبانند, سرانجام رستم از اسب بزیر آمد.

زیزدان زور آفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت راست
بینداخت بر بیشـﮥ شهر چین
بلرزید از آن سنگ روی زمین

پس کمندی انداخت و پس از آنکه او را به بخشایش گرگین واداشت از چاه بیرونش کشید.

برهنه تن و مو و ناخن دراز
گدازنده از درد و رنج و نیاز
همه تن پر از خون و رخسار زرد
از آن بند و زنجیر زنگار خورد

سپس همگی به خانه شتافتند و پس از شست و شوی, شترها را بار کردند و اسبها را آمادﮤ رفتن ساختند. رستم منیژه را با دلاوران از پیش فرستاد و خود با بیژن و سپاهیان به جنگ افراسیاب پرداخت و پس از شکست او با اسیران بسیار به ایران بازگشتند. پهلوانان ایران چون خبر بازگشت رستم و بیژن را شنیدند به استقبال شتافتند و آنها را به درگاه کیخسرو آوردند. رستم دست بیژن را گرفت و به شاه سپرد, شاه بر تخت نشست و فرمود تا بیژن به پیشش آمد و از رنج و تیمار و زندان و روزگار سخت و دختر تیره روز سخن گفت. شاه:

بفرمود صد جامه دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زرش بوم
یکی تاج و ده بدره دینار نیز
پرستنده و فروش هرگونه چیز
به بیژن بفرمود کاین خواسته
ببر پیش دخت روان کاسته
بر نجش مفرسای و سردش مگوی
نگر تا چه آوردی او را به روی
تو با او جهان را به شادی گذار
نگه کن برین گردش روزگار

دسته بندی ها:
  داستان, ساير آثار
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.