خانه / داستان / آثار ارسالي / بیمار شیفت شب (عاطفه شاهمرادی)
۰٫۷۷۲۷۲۶۰۰۱۳۱۹۰۴۱۸۱۳_pixnaz_ir

بیمار شیفت شب (عاطفه شاهمرادی)

 

 

سروان جمالی به جای خالی موهای روی سرش دست کشید و روبروی آقای صادقی نگهبان بیمارستان ایستاد.

صادقی عینک آفتابی روی چشمانش بود. دست هایش را جوری روی هم قرار داد که ساعت مچی  روی دستش مشخص شود، سروان جمالی گفت :

  • تعریف کن ببینم چی دیدی؟

صادقی نگهبان عینک آفتابی را تا روی سرش بالا کشید. سروان جمالی به سرباز کنار دستش اشاره‌ای کرد که بنویسد.

  • هوا هنوز تاریک نشده بود. دور و بر ساعت شیش بود آقا. دیدم یه خانمی روی زمین افتاد. اول فکر کردم غش کرده آقا. وقتی رفتم جلو دیدم بیداره. درد زایمون گرفته بود و ولش نمیکرد. درد زایمون تا بچه رو نکنه نندازه بیرون ول کن نیست آقا. همچین که بچه بیاد بیرون خلاص میشی. بی خیال آقا این حرفا زنونه ست.

سروان جمالی گفت: مزه نریز، اصل ماجرا رو بگو.

  • خلاصه زنگ زدم خدمات زایشگاه بیاد مریض و ببره. همراه نداشت آقا، تنها بود. به چشم خواهری خوش بر و رو بود، شیک و پیک. تنهایی بد دردیه آقا. من میگم از سر تنهایی این کارو کرده آقا …

صادقی به آدم هایی که به سمت ساختمان بیمارستان می‌رفتند نگاه کرد. عینکش را روی چشم‌هایش گذاشت و رو به نگهبان دیگر داخل باجه نگهبانی گفت:

  • گیر افتادیم به مولا … یکی یه غلطی کرده یقه ما رو گرفتن

سروان جمالی لیوان یک بار مصرف توی دستش را له کرد. کنار خانم جوادی روی صندلی‌های جلوی زایشگاه نشست. صورتش را از بوی تند خون و الکل بهم کشید و گفت:

  • بفرمائید خانم.

و نگاه منتظرش را به زن که همچنان در حال تایپ کردن چیزی توی گوشیش بود انداخت.

  • بله بله جناب سروان

خانم جوادی این را گفت و بعد گوشی را توی جیب روپوش سبزش گذاشت.

  • وقتی به زایشگاه رسید. مرحله‌های آخرش بود. کیسه‌ی ابش خیلی وقت بود که پاره شده بود. بچه داشت به دنیا مي‌اومد. بچه شو خودم گرفتم. خیلی زشت بود. نه که ظاهر بین باشم، ولی تو دوران کاری‌ام بچه به این زشتی ندیده بودم. بعد که ازش پرسیدم، گفت اسمش میناست و برا یه سفر کاری اومده. به خونوادش خبر داده فردا عصر میرسن.
  • ظاهرش چی؟
  • تر و تمیز بود آقا. بهش نمی‌خورد بی پول باشه. البته دکتر اطفال گفت بچه چیزیش نیست. ولی به نظر من یه مشکلی داشت. این بچه سالم نبود. من که نمی‌تونستم بچه به این زشتی رو تحمل کنم. من فکر میکنم چون بچه زشت بوده این کارو کرده. آخه آدم چه جور میتونه بچه به این زشتی رو تحمل کنه اونم یه دختر زشت …

سروان که حالا روی صندلی‌های ایستگاه پرستاری نشسته بود، نگاهی به خانم نادری پرستار شیفت شب بخش زنان انداخت که داشت داروهای ساعت ده بیماران را می داد. خانم نادری پرونده‌ها را روی میز گذاشت و عینک فرم مستطیل را از چشم هایش برداشت.

سروان جمالی گفت :

  • خب خانم شما از این خانم چی دیدین چی شنیدین کارت شناسایی نام و نشونی؟
  • من زیاد با این خانم برخورد نداشتم . ایشون هم مثل بقیه مریضا بودن. وقتی فهمیدم بچه شون لباس نداره، یه لباس از یکی از مریضا گرفتم تنش کردم. تمام شب رو بالای سر بچه بیدار بودن. به خدمات بخش پول داد که برای بچه شیر و پوشک بگیره. اصلا منطقی نیست یه خانم پا به ماه بره سفر حالا هر سفری. به نظر نمیومد به بچه بی میل باشه . البته هیچ مادری به بچه‌اش بی میل نیست. من فکر میکنم این بچه پدر نداشت …

خانم منیری که داشت کف زمین را تمیز می کرد، تی را به دیوار راهرو تکیه داد و دست‌های خیسش را به روپوش کرم رنگش کشید.

  • چی باید بگم جناب سرهنگ؟

سروان جمالی لبخند ی زد و گفت:

  • هرچی دیدین سر کار خانم
  • چی بگم والا. معلوم بود ایدزی، هپاتیتی، چیزی داشت!
  • از شیر خودش به بچه نداد. پول داد برا بچه شیر خشک و پوشک بگیرم. خب یه کمی پول هم به خودم داد. بالاخره من وقتی شیفتم و در خدمت بخشم نمی‌تونم بخش رو ول کنم به امان خدا. تازه خانم نادری هم کلی اخم و تخم کرد. اولش گفتم نمیشه، من برا بیمارستان کار می‌کنم نه مریضا . وقتی میخواست پول بده یه شناسنامه از تو کیفش افتاد. اسمشو ندیدم، صفحه دوم شناسنامه باز شد جای اسم شوهرش پر بود. برا همین میگم ایدز داشته آخه بچه پدر داشته باشه، پناه داره.

سروان جمالی پشت میز خودش توی اداره اگاهی نشسته بود و منتظر پایان گزارش بود. گزارش یک قتل.  روبرویش زن جوانی نشسته بود که تمام تلاشش را می کرد تا موهایش را داخل مقنعه‌اش بفرستد. یک دستش به دست مرد جوانی بود که کنارش  بود. زن نگاهی به مرد جوان انداخت. چشم هایش قرمز شده بود. مرد جوان دست هایش را محکم تر فشار داد. زن گفت:

  • تختش کنار تخت من بود. اون شب کلی باهم حرف زدیم. گفت اسم دخترشو میخواد بذاره، پریا. سر و وضعش هم خوب بود . کیف و کفش چرم. مانتو مارک دار.  گفت تک و تنها تو ماه آخر اومده سفر کاری. یکم به حرفاش شک کردم ولی گفتم به من چه. فردا عصر خواستم برم سرویس بهداشتی، پشت در صدای دعوا شنیدم انگار یکی داشت با تلفن حرف میزد. وقت ملاقات بود و بخش غوغا. جای سوزن انداختن نبود. بعد از وقت ملاقات دوباره رفتم.

زن ساکت شد  بینی اش را بالا کشید و قطرات اشک زیر چشمش را پاک کرد.

  • دیدم یه پارچه سبزتوی روشویی بود. بازش کردم. بچه بیچاره بود همون لباس سفیدی که بهش داده بودم تنش بود. لباش سیاه کرده بود. بیهوش شدم. نفهمیدم چی شد. بیدار که شدم گفتن چون با چند تا پارچه بچه رو پیچونده بهش اکسیژن نرسیده آقا.

سروان جمالی دستی به جای خالی موهای روی سرش کشیده و زیر گزارش نوشت:

” تا تکمیل شدن گزارش کامل شیفت شب زایشگاه تحقیقات ادامه دارد . . .”

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

ماینکن یا فشن یا شاعر یا پنجره پاکنی در نیویورک؟

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. ...

یک دیدگاه

  1. عاطفه شاهمرادی از نویسندگان حوان و خلاق هرمزگان است که به واسطه تحصیلات و محل کارش، توانسته حاصل تجربیات مستقیم خود را با تخیل سرشار تلفیق نموده و داستانی زیبا خلق نماید.داستان “یبمار شیفت شب”پیش و بیش از هر چیز گویای به هم ریختگی و شلختگی بهداشت و درمان در این دیار است. از دوست گرامی ام آقای احسان رضایی و تمامی دست اندر کاران سایت وزین کافه داستان بابت انتشار این داستان زیبا سپاسگزارم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>