Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

بیست و چهارمین جلسه کافه داستان به قلم فرشته شهرابی

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  گزارش ها  /  بیست و چهارمین جلسه کافه داستان به قلم فرشته شهرابی

من:امروز چندمه؟

احسان رضایی: اول اسفند.

من: چند ماهه شدیم؟

احسان رضایی: ۷ ماهه

و اینگونه شد که ما در اولین روز اسفند در کافه نشر ثالث در کنار نسترن و ستاره و پیمان و احسان رضایی و البته خودم وارد هفتمین ماه از بودن کافه داستان و کافه داستانی ها شدیم… البته با چشمان خواب آلود من و احسان رضایی…

یک جمع کوچک و خودمانی که شروعش از اختتامیه  جشنواره ی یوسف شروع شد و مهمان ها و میزبان ها و سخنرانی هایش…

بعد از صحبت هایی که در مورد جشنواره های مختلف ادبی داشتیم از آخرین بخش  قسمت نقد صحبت کردیم و قرار شد چک لیستی تهیه شود تا از این به بعد کمی یا شاید هم بیشتر از کمی نقدهایمان حرفه ای تر شود…

پس از آن شروع به نقد داستان آدم آهنی و شاپرک کردیم ، داستانی که تبدیلمان کرد به دو جناح مختلف ، جناح موافق و جناح مخالف که البته شخصی به نام پیمان این وسط یکی به نعل میزد و یکی به میخ …

احسان رضایی معتقد بود داستان کاملا سردستی بود و نسترن با اینکه کمی با این قسمت موافق بود اما باز هم مخالف بود چون فکر میکرد در ژانر نوجوان این سردستی بودن خیلی به چشم نمی آید و داستان دارای لایه های زیرین زیبایی است.

من و ستاره معتقد بودیم داستان بسیار زیبا بود و ستاره گفت: من وقتی  قبلا خونده بودم لذت بردم.

در ادامه فهمیدیم که این داستان اصلا در کتاب دوم راهنمایی موجود بوده و نسترن و ستاره از همون زمان یادشون مونده ولی من و احسان اصلایادمون نمیومد و پیمان هم کلا طبق معمول داستان مورد نظر رو قبول نداشت 😀

برای جمع بندی این موضوع هم پیمان  گفت: نسترن و ستاره یه نتایجی گرفتند که خود نویسنده هم نمیخواست بیانش کنه و اینا چون داستان خون های خوبی بودند فهمیدند.

و اینگونه شد که رفتیم سراغ اولین داستان هفتمین ماهگی کافه داستان به نام دست به دست که پس از تعارفات پی در پی با بچه ها خواندمش .

داستان من دارای ۳ اپیزود بود و خلاصه اش مربوط میشد به شمعدانی که به قول احسان نحس بود اما به نظر خودم نبود بعد از اینکه داستانم تمام شد پیمان مستقیم زل زد تو چشام و گفت: اینو فرستادی یوسف؟

من: دارم واست…

احسان در نقد داستان من گفت : بعضی کلماتت در داستان نشسته بود ، اعتقاد داشت که از یک سری تعریف به یک فضا سازی غلط رسیدم که این مورد اشتباه است و معتقد بود که پرداخت و تکنیک نگارشی داستانم خوب بود…

بقیه هم کلا اعتقاد داشتند دمم گرم خیلی داستان خوبی نوشتم 😀

در همین حین بود که نسترن فریاد بر آورد : من یه شعر بخونم و احسان گفت بخون و نسترن خوند.

داستان بعدی از پیمان بود به اسم “دوست داری چگونه بمیری؟”

داستان راجع به شخصیتی بود که در کتابی که خوانده زندگی بدی داشته  و بعد کتاب را میبندد و روی صندلی پارک میگذارد.

نقد بچه ها بر داستان پیمان:

احسان : این خیلی داستان نبود (…. درون) جای خالی رو با نام مناسب خود کافه داستانی پر میکنند.

پیمان: بازنویسیش میکنم.

نسترن: نمیخواد.

منم که خواب بودم و چیزی نگفتم.

نسترن: داستان یه چیزی کم داره.

…………………. (این نقطه ها ستاره بودند که ساکت بود اما داشت سرش رو تکون میدااد)

احسان از داستانی گفت به اسم کیوب که موضوع داستانی به شکل مکعب بود که هر دری که باز میشد به یک مکعب دیگر میرسید و با تفکرات انسان بازی میکند و میگوید که این تصور تو از زندگی است و زندگی چیزی غیر از تفکر تو نیست.

نسترن دوباره فریاد بر می آورد: آهاااااااان این داستان باید ادامه پیدا کنه

پیمان تو ضیح کوتاهی راجع به داستان میدهد  (با احترام به پیشکسوت این قضیه علی رضا که این جلسه هم غایب بود)

بحث و بحث و بحث…

و این احسان بود که با جمله اش حسن ختام داد به نقد داستان پیمان : من فکر میکنم باید باز تر بشه

داستان بعدی از احسان بود به نام مردی میان کفش ها چترها

نسترن: عجبببببببببب اسمی ، به به

احسان شروع به ادامه ی خواندن کرد ، داستان در مورد زنی بود که هیچ مردی هیچ وقت در زندگی اش  جای نگرفته بود و زیر نگاه های مرد همسایه زندگی میکرد…

نسترن: این اصلا داستان نبود(…. درون)

پیمان:شوهرش تو کما بود؟

من: تجربشو دارم…

پس از بحث های فراوان نقد داستان احسان هم تمام شد اما من همچنان اعتقاد دارم داستان باید بیشتر پرداخت میشد و دغدغه های این زن شبیه دغدغه های زنی که مردی در زندگی اش نبوده نیست

احسان و نسترن با هم به صورت بازار مشترک شعری سروده بودند در وصف شاملو که خواندند و لذت بردیم و شک نکنید به زودی ورژن جدیدی از شعر من و ستاره در وصف سیمین دانشور هم راهی بازار خواهد شد…

نسترن از خاطره ی شاملو و اخوان گفت در زندان که شاملو شعرش را به اخوان داده بود تا موقعی که برای بازجویی میرود مخفی کند و اخوان شعر او را پاره کرده بود و در چاه دستشویی ریخته بود…

این روزا نسترن غرق در شاملو شده…

و در آخر نسترن و احسان باز شعری خواندند از اخوان ثالث و بعد همه با کافه داستان خداحافظی کردیم تا یه پنج شنبه ی دیگه یه داستان دیگه یه روز خوب دیگه

مراقب خوبی هاتون باشید….Laie_22mini

دسته بندی:
  گزارش ها
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.