Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

بکش تا زنده بمانی یا همیشه سیب کال از درخت می‌افتد (محمد ایوبی، جهت نقد جلسه آتی کافه داستان)

توسطehsan.rezaei 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  بکش تا زنده بمانی یا همیشه سیب کال از درخت می‌افتد (محمد ایوبی، جهت نقد جلسه آتی کافه داستان)

«خشک و پاک، مثل مرگ»
ـ ژان پل سارتر (در فیلم‌نامه «فروید»)
تا این مسافرخانه‌ی گم و گور را پیدا کند، نیم‌ساعتی طول می‌کشد. پس هفت و نیم اگر برسد هوشیاری کرده است. قرار گذاشته‌ام سر هفت، خودش را برساند به مهمانخانه «مودت». گفته‌ام: خوب دقت کند. درست روبه‌روی در مسافرخانه، روی پیاده‌رو، یک کیوسک روزنامه است و ده قدم آن‌طرف‌تر، اتاقک تلفن شهری است. نشان به آن نشان که تلفن اتاقک را کنده‌اند، حتا از بیرون، از جایی که باید شیشه باشد، که نیست، اگر نگاه کند، به نظرش می‌رسد دهانی است که تمام دندان‌هاش را کشیده باشند. گفته‌ام: من که اگر هزارمرتبه نگاهم بیفتد به این اتاقک، همین فکر را می‌کنم. او را نمی‌دانم. و گفته‌ام اگر سیگاری است، می‌تواند از کیوسک روزنامه چند نخ سیگار هم بخرد تا رفتارش کاملاً عادی به نظر برسد. این را البته گفته‌ام، تا به اندازه‌ای که باید، که لازم است، هراس کند، نه جوری که نتواند خودش را به آمدن راضی کند، نه جوری که خیال کند دارد می‌رود ساندویچی که تا ساندویچی سق بزند آرام‌آرام و بی‌عجله. این‌ها را نگفته‌ام به او، لم کارش را مگر کسی فاش می‌کند؟
برای اطمینان خاطر، دقت کند به سردر مهمان‌خانه که نوشته‌اند مهمان‌پذیر «موت»، یعنی دال «مودت» پاک شده است. همان لحظه، خودم تکان خوردم، وقتی گفتم موت و بی‌درنگ یادم آمد که مرد می‌آید تا کشته شود به دست من و رابطه‌ای که موت پیدا کرد با مرگ و کشتن رعشه انداخت به تنم، خوبی ماجرا این بود که تلفن‌ها هنوز تصویری نشده. حالا چرا حرف کشید به موت واقعاً نمی‌دانم، می‌خواستم نشانه داشته باشد که گم نکند، همه‌اش از اول تا آخر گفته بودم: مسافرخانه، مهمان‌خانه، می‌خواستم اشتباه نکند و فکر نکند مهمان‌پذیر موت فرق می‌کند با مسافرخانه‌ی مودت که باید توی اتاق ۲۶ آن منتظرش باشم. اما چه شد که یادم افتاد دال مودت افتاده نمی‌دانم، وقتی گفتم دیدم موت افتاده وسط، لابد رعشه هم به این خاطر آمد، که ترسیدم موت را به فال بد بگیرد و نیاید. من بودم همین فکر را می‌کردم، بگوئید خرافاتی، باشد بگذارید آدم‌کش خرافاتی هم داشته باشیم.
بعد هم گفتم: هیچ حرفی نمی‌زند، معمولاً پیرمرد دم در یا نیست، یا چرت می‌زند. اعتنا نمی‌کند و یک‌راست می‌آید طبقه‌ی دوم اتاق ۲۶ که من هستم.
شک نمی‌کند مرد، چون من کارم را خوب بلدم. بلد نباشم که نمی‌توانم از این راه خرج زمانه را دربیاورم که بیش‌تر آدم‌ها زیر سنگینی‌اش چندقلو می‌زایند و هچک‌شان هشت‌در می‌شود؟
اول کار می‌گویم که توی تلفن نمی‌شود حرف زد، اما چیزهایی البته مبهم می‌گویم، می‌زنم به میخ و نعل «خب، زمانه است پدر جان! یکی دم به ساعت پول گم می‌کند، یکی دقه به دقه پول پیدا می‌کند. دیده‌اید که؟ برای شما که اهل درک و دریافتید مثل خودم، نباید بگویم به دست‌هات نگاه کن! همه‌ی انگشت‌ها یکی نیستند. از قدیم هم گفته‌اند، زن ناقص‌عقل است. مادر همه‌مان برای یک مشت گندم ناقابل، بهشت را داد. فکرش را بکن همین حالا مگر یک من نان چقدر ارزش دارد؟ آدمی است دیگر، شیر خام خورده،‌ زن‌ها که دیگر گفتن ندارد. گاه تا نک دماغشان را نمی‌بینند، برمی‌گردد به مغز گنجشکی‌شان! باید بیایی، البته اگر بخواهی حقیقت را بدانی!»
گفت ـ «می‌دانم اشتباه گرفته‌ای، یا چه می‌دانم کسی به زندگی ما غبطه می‌خورد، خط کشیده روی آب، بعد از هشت سال و دوتا بچه؟ نه برادر شب جمعه برای گدای تازه‌کار حتا شناساست. چه رسد به یکی مثل من. با این همه خدمت می‌رسم، تا خیال نکنی از حقیقت رم می‌کنم، بیشتر برای این می‌آیم تا راست و دروغ مطلب آشکار شود که تف بیندازم توی صورت شایعه‌ساز.»

از همین چند دقیقه حرف تلفنی، زیر و بم مرد می‌آید دستم. به قول خود مرد، بعد از این همه سال؟ توی کار فرش اگر بودم با یک نگاه به قالی رج‌هاش را جار می‌زدم. باید هوشیارتر باشم، مرد از آن‌هایی است که مارها خورده و افعی شده «مواظب نباشی حسابت با کرام الکاتبین است!» این را بلند توی آینه‌ی ترک‌دار اتاق مهمان‌پذیر مودت، که موت شده، به خودم می‌گویم. اما خودم را دست‌کم نمی‌گیرم برعکس بیشتر همکارانم درس خوانده‌ام، کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم در اوقات فراغت، به چهره و حرکات مردم دقیق می‌شوم، از اوضاع سیاسی و اقتصادی زمانه قدری مطلعم، مردان سیاست را می‌شناسم هرچند گاه با سهراب هم‌عقیده می‌شوم که «جای مردان سیاسی بنشانید درخت / تا هوا تازه شود» و در غمناک‌ترین لحظه‌های تنهائی‌ام زیر لب زمزمه می‌کنم «من قطاری دیدم که سیاست می‌برد / و چه خالی می‌رفت.» تنها و یک‌تنه کار می‌کنم، چون اعتقاد دارم خدا و شیطان تنها کار می‌کنند، برای همین موفقند ـ تا شکست کامل ابلیس، من کارم را تمام کرده و رفته‌ام، پس برای من الگویی است موفق و مطمئناً من شاهد شکست شیطان نخواهم بود. بسیار سفر می‌کنم، چون: «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!» پشت هرکدام از این خلقیات، فلسفه‌ای است که نیازی به شرح و تفسیرشان نمی‌بینم، یا فعلاً نمی‌بینم.

در کورسوی چراغ چسبیده به سقف، مرد را نگاه می‌کنم. فضای اتاق، لمیدنم بر تنها تخت کهنه‌ی جیرجیرکن اتاق، دیوارها که نمی‌توانی بفهمی قهوه‌ای‌اند، یا بنفش، یا سربی یا حتا سیاه، می‌گویند قراراست اتفاق مهمی بیفتد و یقین دارم، مرد با هوشیاری کامل متوجه شده که لبخندی محو، اما نه برخورنده، توی رخساره‌اش دویده و نگاه از من برنمی‌دارد. پشت تنها میز لق وسط اتاق روی تنها صندلی لهستانی اتاق نشسته و قوز نکرده، با اینکه صندلی کژ به چانه‌ای مشت‌خورده و یک‌وری‌شده می‌ماند، او قامت راست کرده، آرنج‌ها را نهاده بر سطح میز و ظاهراً استوار بر کف هر دو دست چانه گذاشته، اما بر خود استوار است نه بر میز، میز اگر حس داشته باشد، سنگینی بر خود حس نمی‌کند، صندلی اما خیال می‌کند کلاهی، دستکشی، شالی بر نشیمن‌گاهش پرت کرده‌اند یا درنهایت یک کت سبک کهنه بر شانه‌هاش انداخته اند.
می‌گوید ـ «سراپا گوشم!»
می‌گویم ـ «هوشیاری شما، از سلول به سلول جسمتان پیداست، نگاهتان که چه عرض کنم، داد می‌زند، مثل آفتاب که روشنی را داد می‌زند و نشان می‌دهد معمایی حل نشده ننهاده، چنین مردی را بیهوده معطل نمی‌کنم، راستش به خود اجازه نمی‌دهم، پلکانی بسازم از دروغ و یواش‌یواش برسم بالای پلکان و حقیقت را بگویم، حرف‌های توی تلفن همه یاوه بود، باید شما را به اینجا می‌کشاندم و همه‌ی مردها از این سوراخ گزیده می‌شوند، کافی است به‌اشان بگویی همسرتان به شما خیانت می‌کند، تا سر از پا نشناخته بدوند به طرف چاه ـ که حتما چیز دیگری است ـ پس تمام‌قد عذر می‌خواهم، درمورد نجابت زنتان ذره‌ای شک نکنید!»
سر تکان می‌دهد: ـ «توی تلفن هم عرض کردم باور نمی‌کنم اما می‌آیم، حالا هم برابرتان نشسته‌ام تا اصل ماجرا را بدانم!»
ـ «ببینید آقا! شما از جنسی دیگر هستید، جنس شما فرق می‌کند با خیلی‌ها، لطفاً نگوئید مگر شما را می‌شناسم؟ به قول خودتان بعد از این همه سال…»
می‌خندد ـ «متوجهم، شب جمعه برای هردوی ما شناساست دیگر.»
می‌گویم ـ «بله و ممنون می‌شوم اگر حرفم را قطع نکنید، تا بتوانم به صافی و زلالی لبخندتان، بار را بردارم از دوشم.»
لبخندش پررنگ‌تر می‌شود و تا پیشانی‌اش را روشن می‌کند و با سر و چشم و لب، بدون حرف، با حرکت می‌گوید: بفرمائید. ادامه می‌دهم، سرد و بسیار عادی، انگار دکمه‌ی چراغی را بزنم و روشنش کنم ـ «من یک قاتل حرفه‌ای هستم! کارم را خوب بلدم و مشتری‌هام زیادند، اما من از میانشان انتخاب می‌کنم، چون به قوانین خویش پابندم، قوانین نانوشته‌ای که طی چهارده، پانزده سال، در ذاتم مدون شده‌اند، عین «یاسا»‌ی چنگیزی، یا بهتر بگویم مثل قوانین «سولون شاعر».
ناگاه، پر درمی‌آورد از شادمانی، نمی‌توانم بگویم انگار پر درمی‌آورد از شادمانی، واقعاً پر درمی‌آورد به ناگهان، سایه‌ی پرها را بر دیوار کدر می‌بینم، خود پرها را اما نمی‌بینم، یا خوب نگاه نمی‌کنم بس که حیرتم از ماجرا عمیق است. چهره‌اش را چروک‌هایی گذرا پر می‌کنند، درخششی می‌دهند به فضا، امواجی از نور در کدورت نچسب اتاق مهمان‌خانه، جاهای خالی اتاق را رج می‌زنند و گم می‌شوند چروک‌ها، اما نورشان می‌ماند.
نه، وانمود نمی‌کند که شادمان شده از شنیدن شغل من، کم نبوده‌اند آدم‌هایی که برای نجات خود وانمود کرده‌اند، اما با همان نگاه اول به رعشه‌ی لب و دستشان فهمیده‌ام که ریا می‌کنند. اما مرد همچنان راست‌قامت و لبخند بر صورت، تمام صورت نگاهم می‌کند. ستون دست‌ها را برمی‌دارد و سر می‌جنباند به تأنی کامل و زمزمه می‌کند ـ «عجب، چه خوب! چه سعادتی آدم کسی را ببیند که آرزو داشته ببیند، لکن به خود قبولانده این آرزوی‌اش برآورده نمی‌شود، به معجزه می‌ماند!»
می‌دانم از ته دل می‌گوید و ریب و ریایی در او نیست، با این همه خودم را از تک و تا نمی‌اندازم و می‌گویم:
ـ «ببینید آقای عزیز!» می‌خواسته‌ام بگویم آقای محترم، چرا گفته‌ام آقای عزیز، نمی‌دانم، حالا هم که مدتی گذشته از ماجرا، باز نمی‌دانم.
می‌گویم ـ «ببینید آقای عزیز! اگر نقش بازی می‌کنید که مثلاً مرا منصرف کنید، به خودتان زحمت ندهید. می‌دانم متوجه نشده‌اید، نباید هم می‌شدید که بعد از ورودتان، با تبحر در اتاق را قفل کردم تا مسئله قطعی باشد، قفل کردن در اتاق این مهمان‌خانه‌ی پرت و خلوت برای من به چشم‌بندی و شعبده‌بازی می‌ماند. پس اگر…»
حرفم را می‌برد ـ «می‌بخشید عزیز، می‌دانم نباید حرفتان را قطع کنم، اما نتوانستم، باید بگویم واقعاً دیدن یک قاتل خبره تکانم داد، البته نه از ترس، می‌دانید نوجوان که بودم تا بیست سالگی واقعاً دنبال یک شغل تک بودم، حالا می‌بینم خیلی دنبال آن نگشته ام، همین احترامم را به شما، یعنی به شغلتان سخت برانگیخت. پس مطمئن باشید وانمود نکردم، شادمانی ناخواسته‌ام آمد و فتح کرد.»
باز حرف خودم را دنبال می‌کنم با اینکه مطمئن شده‌ام مرد لااقل صداقتش به اندازه‌ی صداقت من است ـ «ببینید، حالا که شغلم برای شما جالب بوده، می‌توانم اجازه دهم نوع مرگتان را خودتان انتخاب کنید، سلاح گرم، سرد، طناب، زهر، یا چیز دیگری که البته وسیله‌اش را داشته باشم، تنها چمدان من پر است از همین آلات و ادوات.»
می‌گوید ـ «خب، بله، صلاح می‌آئیم، ظاهراً ما با هم تضادی نداریم، یا چندان تضادی نداریم.»
من برای کارم احترامی قائلم، توفیقم در این شغل به همین خاطر است. پس باید رفتارم مثل قتل‌های پیش‌تر، طبیعی، منطقی و تمیز باشد. گیرم مرد، مقتول چند ساعت دیگرم، لیاقت داشته باشد تا آخرین لحظه با او دوستانه رفتار شود. می‌گویم ـ «ارفاق نیست، شما حق دارید قاتل خود را بشناسید، منظورم قاتل اصلی شماست، من آلت قتل به حساب می‌آیم، من و آلت فعلی که به کار می‌برم، با هم آلت فعلیم.»
می‌گوید ـ «حدس می‌زنم، باید آقای یونس‌زاده باشد، نه؟»
شما بودید حیرت نمی‌کردید؟ تا حالا همه‌ی مقتولین گذشته‌ام هیچ‌کدام نتوانسته‌اند نام قاتلشان را بگویند.
می‌گویم ـ «احسنت! اما چرا؟ نه بگذارید عین حرف‌های یونس‌زاده را بگویم: پرسیدم ـ «چرا؟» گفت ـ «می‌خواهید بدانید؟ باشد عرض می‌کنم! من معاون اداره هستم، این معاونت حق «میم» بوده نه من. دقت می‌کنید؟ حتا می‌ترسید نام کاملتان را به زبان بیاورد، می‌گفت «میم» بله می‌گفت من پرونده‌اش را خراب کردم، پول دادم، پول خوبی هم دادم تا چند نفر حاضر شدند شکوائیه بنویسند برای ریاست که رشوه گرفته و ال کرده و بل کرده، من، بله، عرض کردم پول خوبی خرج کردم، وقتی دیدند یک قلمبه پول به حساب او واریز شده و اثری از نام پرداخت‌کننده نیست، خب با تمام اعتمادشان به او پست معاونت را دادند به من، تا مرز اخراج هم رفت، اما نمی‌دانم چه کرد که ماند توی اداره برخلاف فکر من. از آن به بعد هروقت چشمم به چشمش می‌افتاد، با صراحت، آشکارا، شمرده، با نگاهش البته، می‌گفت: بالاخره می‌کشمت یونس‌زاده‌ی مادرقحبه! حالا عرض کنم، اگر من نکشم این جناب میم را، مطمئناً او مرا می‌کشد.» حالا چرا؟ واقعاً تو با نگاهت همین را می‌گفتی به یونس‌زاده؟ حتا مادرقحبه‌اش را هم با چشم‌ها می‌گفتی؟»
نفس تازه می‌کند، حالا زنجیر ظریفی را دور انگشت تاب می‌دهد که نمی‌دانم کی و از کدام جیبش درآورده؟ بعد آرام، انگار شعر بخواند، می‌گوید ـ «تقریباً درست فهمیده، آدم احمقی نیست، کم و بیش با همین جمله‌ها تهدید می‌شده، کم و بیش البته!»
از این همه صداقت، داشتم می‌ترکیدم، حالا صداقتش از من جلو زده بود، انگار دلم مشت می‌کوبید به سینه و فریاد می‌زد: ـ «مرد، با این همه صداقت، نمی‌خواهی جایزه‌ای بدهی؟»
بلند می‌شوم و از تخت می‌آیم پایین، می‌روم نزدیکش ـ «ببینم اهل خوش‌گذرانی هستی؟» لبخند می‌زند ـ «همه‌جورش جناب! تا منظور تو از خوش‌گذرانی چه باشد؟»
می‌گویم ـ «همان همه‌جورش که می‌گویی، می‌خواهی صحنه‌ی قتل را ببریم جای دیگری؟ اول می‌رویم منزل یک آشنا، خودمان را می‌سازیم، بعدش می‌توانیم یک گوشه‌ی خلوت پیدا کنیم برای کاراصلی، جای خلوت که در این شهر تا بخواهی فت و فراوان است. بله؟ مخالفتی نداری؟ برویم؟»
بلند می‌شود، راست می‌ایستد، دست می‌کوبد توی دست و می‌گوید ـ «عشق است عزیز! از تو به یک اشاره، از من به سر دویدن». عجیب از «تو» گفتنش در آن لحظه کیف کردم، باور کنید، پروار شدم، گفتی تازه از پرواربندان آمده باشم بیرون.

دستش را گرفته‌ام، وقتی از آسانسور می‌آییم بیرون می‌بینم دستش را گرفته‌ام و چقدرهم دوستانه، انگار سال‌ها رفاقت ناب پشتوانه‌ی این دوستی باشد. توی آسانسور، رو به آینه، لبخند بر لب هردومان حس غریبی در من ایجاد می‌کند. می‌دانم او هم همان لحظه همان حس غریب شیرین را دارد. فکر می‌کنم «ترلان» باور می‌کند من و مرد تا حد مرگ، در دو جبهه‌ی مخالف باشیم؟
آرام می‌آید بیرون آسانسور، دستی می‌کشد به لباس و یقه‌ی کت شیک خوش‌دوختش را صاف می‌کند و زیر لب حرف می‌زند:
ـ «نکند مزاحم باشیم؟ این چند ساعت مانده را، می‌بخشی‌ها، اما نمی‌خواهم خاطره‌ی بدی را جا بگذارم.»
نمی‌دانم چرا این را می‌گوید، توی راه وقتی با مهارت و بی‌دغدغه رانندگی می‌کرد، توضیح داده‌ام که «ترلان، خیال کن سایه‌ی من، نزدیک‌تر، همزاد پنهان که آشکار شده در قالب یک زن» این است که لبخند می‌زنم و دستش را می‌گیرم و می‌روم طرف در آپارتمان ترلان و دم گوشش می‌گویم ـ «چوب‌کاری نکن عزیز! بگذار خانمی را ببینی، خودت می‌فهمی که کلک و نادرستی تو کار ما نیست.»
ترلان سنگ تمام می‌گذارد. گذاشته است، پیش از رسیدن ما نور آپارتمان را سبک کرده، صدای ویدئو را گرفته تا رقص زن‌ها بر صفحه‌ی تلویزیون فقط تصویر باشد، رنگ‌هایی که جلوه می‌دهد به اندام و آهنگی از ویگن موج می‌زند در آپارتمان، آهنگی که من و ترلان هربار که می‌شنویم: «مهتاب ‌ای مونس عاشقان / روشنایی آسمان»، نم اشک در چشم و تنمان گل می‌کند. پخش را برداشته از جلوی چشم و انگار کن ویگن توی اتاق‌ها راه می‌رود و می‌خواند. ترلان خنداخند می‌آید جلو، لباس بلند بنفشش را پوشیده. مرد همین‌که ترلان دست می‌دهد و موهاش را با دست دیگر می‌لرزاند و می‌برد پشت گوش، مقتول به احترام خم می‌شود و پشت دست ترلان را می‌بوسد، شرم می‌دود در شانه‌های براق زن و می‌کشد تا چهره‌ی شاداب او و چشم‌های درشتش را پر می‌کند.
می‌گوید ـ «ببخشید خانم! این گستاخی و بی‌ادبی را ببخشید، باید با دسته‌گل می‌آمدم خدمتتان، هرچند حالا می‌بینم اگر زیباترین گل‌های عالم را می‌آوردم در برابر جلوه‌ی شما خجلت‌زده می‌شدند و لابد مرا نمی‌بخشیدند.»
زن می‌افتد به لکنت، بال‌بال می‌زند مثل پرنده‌ای غریب، حتم دارم حالا آپارتمان مأنوس خودش را هم نمی‌شناسد، تعارف می‌کند و رها می‌شود بر مبل و سینی پر روی میز را کمی می‌کشد به سمت خود، من هم دست کمی ندارم از زن که می‌دانم حالا دلش حسابی می‌کوبد به سینه و گوشه‌ی راست لب‌هاش می‌پرد، مثل نبض آدمی تند و بسیار دویده.
ـ «می‌بخشید» با سر اشاره می‌کند به من ـ «تو تلفن گفت خودمانی هستید، تدارک ندیدم. اما خدا را شکر هرچه میل داشته باشید اینجا گیر می‌آید» و لبخند شکفته و خوش‌بوی‌اش را به من می‌رساند. «تا آقا را داریم غم نداریم.» بعد نفس تازه می‌کند و لیوان‌ها را ردیف می‌کند. «ویسکی اصل اصل هست» و قوطی جمع و جور ودکا را برمی‌دارد و نشان می‌دهد. «این هم ودکای خوش‌خوراک، از روسیه آمده، حالا از راه ترکیه یا افغانستان، نمی‌دانم!»
مقتول، مهربان می‌خندد بی‌صدا، سیگاری می‌گذارد گوشه‌ی لب و در آرامش سینه صاف می‌کند ـ «این روزها از همه‌ی مرزها می‌آورند، از عراق البته بیشتر، همین هم نشانه‌ی نزدیک‌شدن دنیاست به یک دهکده، شما چه نظری دارید ترلان خانم؟» ترلان جابه‌جا می‌شود، گفتی لقمه‌ی درشتی توی گلوی‌اش مانده باشد ـ «والا چه عرض کنم، به قول ایشان…» باز به من اشاره می‌کند «ما مصرف‌کنندگان خوبی هستیم، بقیه‌اش به ما مربوط نیست. آب‌جوها را گذاشته‌ام توی یخ‌بند یخچال، تگری بشوند، هم قوطی هست هم بطری، جای شما خالی، پیش پای شما تو آشپزخانه دوتاشان را خوردم، چقدر تازه بودند، انگاری همین الساعه از کارخانه درآورده باشند.» نیم‌خیز می‌شود و پر از احترام ـ «گفتم برای دهن‌شویه‌ی آخر سرد بمانند، بروم بیاورم خدمتتان؟»
مرد می‌گوید ـ «میان دو دوست همراه، یگانه و بی‌نظیر، تک‌روی گناهی است نابخشودنی! هرچه شما میل می‌کنید بنده هم می‌خورم! حالا شما ترلان خانم به اتفاق عزیزدل بنده، ایشان (به من لبخند می‌زند.) زهر قتال بریزید، لاجرعه سر می‌کشم و حتا اخم نمی‌کنم…»
که گفته است مستی و راستی؟ باید دهنش را طلا گرفت. کتمان نمی‌کنم همان گیلاس اول مست شدم، اما خراب نشده‌ام هیچ‌وقت. نگاهم به مقتول که با تمام مقتولان پیش‌ترم فرق داشت. آقا بود تکان نخورده بود، لبخندش، نگاهش همان بود که بود، با اینکه چند گیلاس بالا رفته بود، اول یک گیلاس سبک ودکا خورد، بعد ویسکی می‌خورد، جای مزه، از شیشه‌ی آبجو یک قلپ می‌رفت بالا، بعد در آرامش قاشقی لوبیا می‌گذاشت توی دهن. با چه ادب و آرامشی هم.
ترلان مثل من نمی‌توانست چشم بردارد از مقتول، که حرف می‌زد، از همه‌چیز می‌گفت، اما آخر می‌رسید به رفاقت و دوستی چقدر هم با ظرافت. کار دشواری است از اقتصاد حرف بزنید اما وصلش کنید به یک مطلب انسانی، آن هم بدون ذره‌ای تپق و مکث بی‌جا مثلاً. ترلان وقتی معذرت خواست و بلند شد که جوجه‌ها را از فر دربیاورد صداش کردم و توی گوشش گفتم: بعد هم سری بزند به میز توالتش، گفتم بدک نیست شانه‌ای به موهاش بزند. می‌خواستم با مرد تنها بمانم. وقتی صدای دوش حمام آمد، فهمیدم ترلان هوس کرده حمامی بگیرد. دیدم موقع مناسب است.
می‌گویم ـ «ببینید جناب «میم»
می‌گوید ـ «مرادی عزیز دلم! شما که یونسی‌زاده نیستید که میم بگوئید! راحت باشید.»
می‌گویم ـ «‌ای بر پدر این مردکه‌ی دنبگ عوضی، می‌بخشی، دست خودم نیست!»
می‌خندد ـ «درعوض من دعا می‌کنم به جان یونسی‌زاده، هرچند به دعای گناهکاری مثل من بعید است باران بیاید، اما باید ممنون باشم از یونسی‌زاده که باعث آشنایی من با شما شد.»
می‌گویم ـ (با سختی البته، بغض گلو را گرفته و هی سینه صاف می‌کنم تا بتوانم حرف بزنم.) می‌گویم ـ «مرادی عزیز! لطفاً حرفم را قطع نکنید، حالتی دارم حالا که فراموش می‌کنم چه می‌خواسته‌ام بگویم. اگر اجازه بدهید بروم سراغ این آقا، یعنی، چطور بگویم، چاهی که کنده برای شما، برای شمایی که… چه بگویم راست راستی، شمایی که…»
می‌گوید ـ «که چه بشود دوست من؟ شما پولی گرفته‌اید، کاری انجام بدهید و این کار به دوستی تازه گل‌کرده در دل ما ربطی ندارد. حساب هرچیز جای خودش!»
می‌گویم ـ «نه عزیز من، حالا دیگر باید حساب پس بدهد، ناسلامتی رفیق هستیم من و تو.»
می‌گوید ـ «شما را محکم‌تر از این حرف‌ها می‌دانم!»
گیلاسم را لب می‌زنم و توی دستم نگاه می‌دارم و سر تکان می‌دهم به افسوس ـ «ببین دوست من، درست شانزده قتل پشت سر دارم! هر ۱۶ تا دم آخر التماس کرده‌اند، فریاد زده‌اند و از بی‌گناهی خود گفته‌اند، آنقدر گفته‌اند که مجبور شده‌ام سرشان گاهی داد بزنم که: خفه. بعد هم دیده‌اند افاقه نکرده، روی دیگر صفحه را گذاشته‌اند که «من دو برابر، سه برابر او می‌دهم درعوض کلک خود او را بکن!» زهی خیال خام، گمان می‌کرده‌اند مسئله‌ی من فقط پول است، نمی‌فهمیده اند، نمی‌توانسته‌اند بفهمند، شرافت شغلی مطلب مهم دیگری است. خودشان نداشته‌اند و خب دیگر، کافر همه را به کیش خود پندارد. اما حالا باید اجازه بدهی که تیر را صد و هشتاد درجه بچرخانم!»
سیگارش را خاموش می‌کند توی زیرسیگاری و چهره‌ی باز و روشنش را می‌چرخاند به طرف من ـ «این چه اصراری است عزیز من؟ پولی گرفته‌اید، کارتان را انجام بدهید.»
از خود به در، اخم می‌کنم ـ «نفرمائید دیگر، پولش را پسش می‌دهم، دوبرابرش را حتا می‌دهم به ورثه‌اش، مگر شما نفرمودید مردک زبان نگاهتان را خوب فهمیده؟ خوب متوجه شده آرزوی مرگش را با نگاهتان فریاد کرده‌اید؟»
می‌خندد نرم ـ «بله، گفتم کم و بیش خوب فهمیده حرف نگاهم را. هروقت چشمم به چشم یونسی‌زاده افتاده، گفته‌ام توی دل: اگر می‌توانستم یا می‌خواستم از گروه مقتولان نباشم، حتم شما را می‌کشتم مادرقحبه‌ی عوضی که به مال صغیر و کبیر، دار و ندار خودی و بیگانه رحم نمی‌کنی!» حالا او فقط می‌کشم را می‌شنیده توی این همه حرف به ذاتش برمی گردد.»
حیران نگاهش می‌کنم، حس می‌کنم رها شده‌ام توی انبوهی از مه و پاهای من به چیزی نمی‌خورد که استوار بشوم که بایستم. ادامه می‌دهد، نه، اول ته لیوانش را درمی‌آورد، بعد نفس تازه می‌کند، بعد ادامه می‌دهد: ـ «دوست خوب مرادی! من آدم‌های دنیا را دو گروه بیشتر نمی‌دانم، همه یا قاتلند یا مقتول، بنده خودخواسته صفم را انتخاب کرده‌ام، به انتخابم افتخار هم می‌کنم. حالا شما نکشید کس دیگری می‌کشد، چه بهتر به دست کسی کشته بشوم که می‌دانم از من کینه‌ای به دل ندارد و حتا دوستم دارد. به خاطر این دوستی، کاری کنید که درد زیادی نکشم ضمناً چهره‌ام را متلاشی نکنید، اجازه بدهید وقتی کس و کارم جسدم را پیدا می‌کنند، در نگاه نخست خیال کنند خوابم، می‌بینید که؟ من بهترین لباسم را پوشیده‌ام، حتا از تو چه پنهان کلی با خودم کلنجار رفته‌ام که کراوات بزنم یا نزنم؟ کاش می‌زدم، همین چند لحظه‌ی پیش یادم آمد، خواهر کوچکترم همیشه دوست داشته کراوات بزنم. التماس کرده: تو بزن! ببین چه ماه می‌شوی! پس خودتان را اذیت نکنید. خوشحالم از آشنایی پیش‌آمده، هم با تو، هم با ترلان خانم، با تو البته بیشتر. اما صفی که انتخاب کرده‌ام معنای من است، نباید توقع داشته باشید برای چند سال بیشتر همه‌ی باورهام را عوض کنم و درست صد و هشتاد درجه بچرخم و وارد صفی بشوم که به آن اعتقاد نداشته‌ام. شما که کارکشته‌اید، آگاهید، کتاب خوانده‌اید و فلسفه می‌دانید، از بوعلی‌سینا که بالاتر نیستیم؟ او هم به عرض زندگی بها می‌داد، نه به طول آن…»
شما بودید چه می‌کردید؟ می‌دانستم درخانه‌ی ترلان همه‌چیز گیر می‌آید و بسیار در انتخاب و تزئینات خبره است. به او گفتم کراواتی بیاورد که با لباس دوستم ست باشد. مرا برد برابر کمد و از توی کراوات‌های رنگارنگ کراوات زیبایی انتخاب کرد که با لباس دوستم هماهنگ بود. انگار برای او و با همین لباسش دوخته شده بود. وقتی داشت آن را گره می‌زد، گفت:
«واقعاً یادم نمی‌آید این کراوات را کی داده به من، یا کی خریده‌ام؟ باور می‌کنی که نمی‌دانستم این کراوات را دارم؟ وقتی گفتی کراوات، آه از نهادم برآمد، فکر نمی‌کردم چیز به‌دردبخوری داشته باشم که به لباسش بخورد. انگار معجزه شده باشد و این کراوات ازعالمی دیگر آمده باشد.» بعد لب‌هاش به لرزه افتاد، بغض نگذاشت حرفش را محکم به انتها برساند. حرف که می‌زد، دیدم بار اولی است که ترلان را پنجاه‌ساله می‌بینم، به سنی که داشت. همیشه نمی‌توانستم بیشتر از سی‌ساله‌هاش ببینم، با اینکه می‌دانستم ده سال پیش که آشنا شده بودیم باهم، گفته بود چهل سال دارد. روز تولد چهل‌سالگی‌اش، آب گودال را پیدا کرده بود ـ به قول خودش ـ چروک زیر چشم‌هاش باعث شده بود یا رعشه‌ای که آشکارا شانه‌ها و سینه‌اش را زیر انبوه موی انگار در مسیر بادشان نهاده، می‌لرزاند، موهایی که خودشان عاصی‌تر از شانه‌ها و سینه می‌لرزیدند، انگار می‌خواستند از دست‌های لرزانش سبق ببرند که راحت نمی‌توانست با آن‌ها کراوات را گره بزند. شاید با آن‌همه بغض حرف زد تا دریابم حالا تن اوست که بیشتر می‌لرزد، یا حرف‌هاش، یا خود من؟
ـ «می‌دانم ناراحت نمی‌شوی از حرفم، اما باور می‌کنی، آن همه این‌طرف و آن‌طرف زدن، از بیست‌سالگی تا حالا، یعنی تمام این سی سال را دنبال کسی مثل این رفیقت بوده‌ام؟ می‌دانی تمام این مدت محبوب ساخته‌ی ذهن و جان من چنین مردی بوده؟ نه، باور می‌کنی؟»
گفتم ـ «چرا باور نکنم عزیز جان؟»
مگر خود من این همه سال را دنبال چنین کسی نبوده‌ام؟ این را اما نمی‌گویم به ترلان، چون گریه‌ام می‌گیرد، گرمای اشک را بر محاسن بلندم حتا حس می‌کنم و کراوات را از دست‌های لرزان ترلان می‌کشم تا شاید بتوانم خودم را گره بزنم. صدای مقتول عزیز می‌آید: «‌ای که حالا چند بست تریاک می‌چسبد تا آدم کیفور برود.» ترلان مثل پرنده‌ای جوان و عاشق چه‌چه می‌زند، صداش از شوق می‌لرزد ـ «شما جان بخواهید آقا! الان دو گل زغال سینه‌کفتری می‌گذارم، تریاکش هم سناتوری است، زرد عین خود زعفران.»

این داستان را وقتی ۳۴ سال داشتم نوشتم،‌ زمانی که خرم‌شهر بودم، یعنی سال‌های ۵۴ و ۵۵، این داستان را با «من و همسایه و سالاد» در دو روز متوالی نوشتم، چون خط داستانی و تم هردو به هم نزدیک است. بعد درسال ۱۳۶۴ دوباره‌نویسی‌اش کردم (من و همسایه و سالاد، به همان صورت اول ماند، چون همان‌وقت چاپش کرده بودم در تماشا.)
چند وقت پیش، داستان را پاره کردم و دوباره آن را نوشتم در
۴ آبان ۱۳۸۳، تهران ـ محمد ایوبی

دسته بندی ها:
  داستان, ساير آثار, كارگاه هنر و ادبيات
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.