خانه / داستان / آثار ارسالي / «بودن» كنار دريا (امير خوش سرور)
۳۰۲_image_ganga-ghat-in-monsoon-nb-10-12-nilesh-bharti-nasik

«بودن» كنار دريا (امير خوش سرور)

براي «ماگريت دوراس»

چند ساعتي است كه رسيده‌ام به نوشهر و يك راست آمده‌ام كنار دريا و كوله پشتي‌ام را در آورده‌ام و زير اندازم را روي ماسه‌ها پهن كرده‌ام و عينك آفتابي‌ام را زده‌ام و سيگار پشت سيگار مي‌كشم و شرجي هوا و شوري آب را مي‌بلعم و با خودم فكر مي‌كنم كه با امروز مي‌شود سي و سه سال و پنج ماه و سيزده روز.

سي و سه سال و پنج ماه و سيزده روز پيش هيچ اتفاق خاصي نيفتاد. در واقع اتفاق خاص نُه ماه قبل از اين تاريخ، چند روز اين‌ور، چند روز آن‌ور به وقوع پيوست. يعني … يعني زماني كه يك زن در كنار يك مرد خوابيد يا بالعكس! من از كيفيت خوابيدن‌شان اطلاعي ندارم. امّا اگر بپذيريم كه «گذشته چراغ راه آينده است» بنابراين زمان حال هم گذشته را بازتاب مي‌دهد و هم چشم‌انداز آينده را مشخص مي‌كند. اين كه بديهي است!

امّا چيزي كه براي من مهم است و البته بديهي نيست؛ اين چيزها نيست. يعني … چه طور بگويم؟ در واقع مي‌خواهم بدانم چرا از كنار هم قرار گرفتن اين زن و مرد، من به وجود آمده‌ام. همين!

ببخشيد … ببخشيد. يك لحظه به من گوش كنيد. فقط يك لحظه. خواهش مي‌كنم قضاوتم نكنيد. اطلاعات زيست شناسي‌تان را هم براي خودتان نگه داريد. من به خوبي – گيرم نه به خوبي شما- مي‌دانم كه چه ماجراهايي براي آقاي اسپرم و خانم تخمك مي‌افتد و … منظورم اين است كه … بله! بله! می‌دانم این نقطه‌چین هیچ معنایی ندارد جزء آن‌که ممیزی از ارشاد به ناشر و از آن‌ها به نویسندگان منتقل می‌شود!

امّا ما – ببينيد من، خودم را جزء «شما» قلمداد كرده‌ام. اين يك گام مثبت است. نه؟!- بنابراين اجازه بدهيد جمله‌ام را تكميل ‌كنم؛ … ما اين را هم مي‌دانيم كه اين ماجراهاي هيجان انگيز ميان آقاي اسپرم و خانم تخمك هميشه‌گي نيست. يعني … منظورم اين است كه … كه … آن مرد مي‌تواند فاقد اسپرم باشد يا كميت و كيفيت اسپرم‌ها دچار مشكل باشد يا اسپرم‌ها حركت نكنند يا … چه مي‌دانم فلان اختلال هورموني و ژنتيكي. اين‌ها همه احتمال است.

در زن‌ها موضوع پيچيده‌تر هم هست. يعني علاوه بر مشكلات ساختاري رحم، مشكلات هورموني و عدم تخمك گذاري، تخمدان آسيب ديده، يائسه‌گي پيش از موعد، عفونت، حامله‌گي خارج از رحم، انسداد لوله‌هاي فالوپ و … تازه مي‌رسيم به تخمك‌هاي ناسالم. اين‌ها همه احتمال است.

و ميان اين همه احتمال يعني من، چند درصد احتمالِ بودن داشتم؟ كل ماجرا همين‌ است. و وقتي اين ماجرا حل شد تازه مي‌رسيم به اين كه بايد معناي زندگي را كشف كنيم يا خلق؟ خُب …!

  • با من بوديد آقا؟
  • بله؟ نه! نه! شما اين‌جا …

گفت: شما اين‌جا نشسته بوديد كه ما اومديم.

گفتم: ما؟

گفت: بله! از طرف مدرسه اومديم … اومديم اردو.

گفتم: آها.

گفت: شما مال اين طرفا نيستيد. درسته؟

گفتم: من بلند حرف مي‌زدم؟

گفت: نه. چه طور مگه؟

گفتم: هيچي … هي‌… شما گريه مي‌كرديد؟

گفت: بچه‌هايي كه اون‌جا دارن بازي مي‌كنن همكلاسي‌هام‌ان.

گفتم: چرا شما نمي‌ريد پيششون؟

گفت: همين جوري.

گفتم: درس مي‌خونديد؟

گفت: شما نويسنده‌ايد آقا؟

گفتم: براي چي مي‌پرسيد؟

گفت: شما خيلي سيگار مي‌كشيد.

گفتم: شبيه نويسنده‌هام؟

گفت: داشتيد با خودتون حرف مي‌زديد.

گفتم: خُب؟

گفت: دايي‌ام نويسنده بود. هميشه هم با خودش حرف مي‌زد … سال ۶۷ مُرد. اون موقع من فقط سه سالم بود …

گفتم: دايي شما هم خيلي سيگار مي‌كشيد؟

گفت: آخ.

گفتم: براي همين داشتيد گريه مي‌كرديد؟

گفت: دريا امروز خيلي آرومه. شايد بارون بياد.

گفتم: منظورم اينه … شايد ياد دايي‌تون افتاده بوديد. خاطره‌اي يا …

گفت: اگه بگم براي چي گريه مي‌كردم ممكنه كسي نفهمه، شما هم نمي‌فهميد. خُب، چه فايده‌اي داره؟

گفتم: ولي …

گفت: شما خاطره داريد آقا؟

گفتم: خاطره؟! آه‌ه‌ه‌ه‌ه.

گفت: خاطره؛ يه چيزهايي از گذشته كه …

گفتم: حافظه من كار شعبده بازها رو مي‌كنه. همه خاطره‌هام يهو غيب مي‌شن و منم خجالت مي‌كشم كه … براي همين هم اومدم اين‌جا تا …

گفت: مي‌فهمم.

گفتم: چي رو؟

گفت: يه جايي خونده بودم وقتي حال آدم گرفته مي‌شه پس گرفتن اون خيلي كار سختيه.

گفتم: چي؟

گفت: هوا خيلي گرم شده امروز.

گفتم: اوهوم

گفت: من ديگه بايد برم. خداحافظ.

گفتم: خدا … حافظ.

رفت. بايد برگردم تهران … زير اندازم را جمع مي‌كنم و ماسه‌هايش را مي‌تكانم و داخل كوله پشتي‌ام مي‌گذارم. سيگارم را آتش مي‌زنم و روی یکی از تخته سنگ‌های کنار ساحل می‌نشینم و سعی می‌کنم جلبک‌های روی آن را بکنم و با خودم فكر مي‌كنم در ازاي هر تخمك، صد ميليون اسپرم آزاد مي‌شود …

سیگارم به نیمه رسیده است. نگاهش می‌کنم و ازش کام می‌گیرم و دودش را در سینه‌ام حبس می‌کنم و در ذهنم می‌شمارم. یک … دو … سه … تا شانزده بیشتر نمی‌توانم دوام بیاورم. دود و سرفه را یک‌جا بیرون می‌دهم و خلط سینه‌ام را می‌بلعم و بلند می‌شوم و به طرف دریا می‌روم.

 

 

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

Presentation1

همسایه ی طبقه چهارم (م.ح عباسپور) به همراه نقد اثر

   «کوشش کنید از راه صعب عبور کنید»   آنی گفت: «گوش کن صدایی نمی ...

2 دیدگاه

  1. داستان جالبی بود. یک ابزورد قابل توجه. البته از نظر فرم جای پرداخت بیشتری هم داشت اما در مجموع لذت بردم از خوندنش. ممنون از نویسنده محترم.

  2. عالی . بود و به تعبیر شاملو هیچ کم نداشت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>