Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

به مناسبت درگذشت دو ابر مرد ادبيات ايران “نادر ابراهيمي” و “هوشنگ گلشيري”

توسطehsan.rezaei 1 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  با هنرمندان  /  به مناسبت درگذشت دو ابر مرد ادبيات ايران “نادر ابراهيمي” و “هوشنگ گلشيري”

fu2804نادر ابراهیمی در ۱۴ فروردین سال ۱۳۱۵ در تهران به‌دنیا آمد. پدرش عطاءالمُلک ابراهیمی، فرزندِ آجودان حضورقاجار و از نوادگانِ ابراهیم خان ظهیرالدوله، حاکم نامدارِ کرمان در عصر قاجار بود، که رضاشاه پهلوی او را، ضمنِ خلعِ درجه از کرمان به مشکین شهر تبعید نمود، که هنوز قلمستانی به نام او در حومهٔ مشکین شهر وجود دارد (قلمستان عطا) و هنوز فامیل او (ابراهیمی‌های کرمان) در شهر و استان کرمان شناخته شده و مشهور هستند. مادرِ نادر ابراهیمی هم از لاریجانی‌های مقیم تهران به شمار می‌آمد. نادر ابراهیمی تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش یعنی شهر تهران گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستاندارالفنون، به دانشکدهٔ حقوق وارد شد. اما این دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی به درجهٔ لیسانس رسید. او از ۱۳ سالگی به یک سازمان سیاسی پیوست که بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت. ارایهٔ فهرست کاملی از شغل‌های ابراهیمی، کار دشواری است. او خود در دو کتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیت‌های گوناگون خود نیز پرداخته‌است. از جملهٔ شغل‌های او بوده‌است: کمک کارگری تعمیرگاه سیار در ترکمن‌صحرا، کارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانک، صفحه‌بندی روزنامه و مجله و کارهای چاپ دیگر، میرزایی یک حجرهٔ فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایران‌شناسی عملی و چاپ مقاله‌های ایران‌شناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور کردن کتاب‌های کودکان، مدیریت یک کتاب‌فروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاه‌ها و…

در تمام سال‌های پرکار و بی‌کار یا وقت‌هایی که در زندان به‌سر می‌برد، نوشتن را ـ که از ۱۵ سالگی آغاز کرده بود ـ کنار نگذاشت. در سال ۱۳۴۲ نخستین کتاب خود را با عنوان «خانه‌ای برای شب» به‌چاپ رسانید که داستان «دشنام» در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ۱۳۸۰ علاوه بر صدها مقالهٔ تحقیقی و نقد، بیش از صد کتاب از او چاپ و منتشر شده‌است که دربرگیرندهٔ داستان بلند (رمان) و کوتاه، کتاب کودک و نوجوان، نمایش‌نامه، فیلم‌نامه و پژوهش در زمینه‌های گوناگون است. ضمن آن‌که چند اثرش به زبان‌های مختلف دنیا برگردانده شده‌است.

نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعهٔ تلویزیونی را نوشته و کارگردانی کرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هایی برای آن‌ها ساخته‌است. او همچنین توانسته‌است نخستین مؤسسهٔ غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایران‌شناسی را تأسیس کند؛ که هزینه و زحمت‌های فراوانی برای سفر، تهیهٔ فیلم و عکس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی کردن آن‌ها صرف کرد؛ ولی چنان‌که باید، شناخته و به‌کار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.

او فعالیت حرفه‌ای خود را در زمینهٔ ادبیات کودکان، با تأسیس «مؤسسهٔ همگام با کودکان و نوجوانان» ـ با همکاری همسرش ـ در آن مؤسسه متمرکز کرد. این مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمینهٔ مسائل مربوط به کودکان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطهٔ نوشتن، چاپ و پخش کتاب، نقاشی، عکاسی، و پژوهش دربارهٔ خلق‌وخو، رفتار و زبان کودکان و نیز بررسی شیوه‌های یادگیری آنان دنبال کرد. «همگام» عنوان «ناشر برگزیدهٔ آسیا» و «ناشر برگزیدهٔ نخست جهان» را از جشنواره‌های آسیایی و جهانی تصویرگری کتاب کودک دریافت کرد.

ابراهیمی در زمینهٔ ادبیات کودکان، جایزهٔ نخست براتیسلاوا، جایزهٔ نخست تعلیم و تربیت یونسکو، جایزهٔ کتاب برگزیدهٔ سال ایران و چندین جایزهٔ دیگر را هم دریافت کرده‌است. او همچنین عنوان «نویسندهٔ برگزیدهٔ ادبیات داستانی ۲۰ سال بعد از انقلاب» را به‌خاطر داستان بلند و هفت جلدی «آتش بدون دود» به‌دست آورده‌است.

نادر ابراهیمی رشته‌های مختلف ورزشی را تجربه کرده، یکی از قدیم‌ترین گروه‌های کوهنوردی به‌نام «اَبَرمرد» را بنیان نهاده و در توسعهٔ کوهنوردی و اخلاق کوهنوردی، تأثیرگذار بوده‌است.

نادر ابراهیمی در سن ۷۲ سالگی پس از چندین سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری بعد از ظهر پنجشنبه ۱۶خرداد ۱۳۸۷ درگذشت.

از او آثار بسياري در زمينه بزرگسال، كودك و نوجوان به جا مانده است اما “يك عاشقانه آرام” كتابي است كه شايد بسياري از شما تا بحال چندين بار آن را خوانده باشيد و در لذت آن غرق شده ايد.

عشق آنگاه كه به واژه‌اي برروي كارت پستال، به نامه، ئبه آواز تبديل شد و با بسته بندي مشابه به مشتريان تشنه عرضه شد، در هر بازاري مي‌شود آن را خريد و به معشوق هديه كرد و همين عشق را تحقير كرده است. توليد انبوه مدتهاست راه را بر نا مكرر بودن عشق بسته است.

نادر ابراهيمي

گلشیری به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۱۶ در اصفهان به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانواده به آبادان رفت. خود وی دوران زندگی در آبادان را در شکل‌گیری شخصیت خود بسیار مؤثر می‌دانست. در سال ۱۳۳۸ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با انجمن ادبی صائب در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود. گلشیری کار ادبی را با جمع‌آوری فولکلور مناطق اصفهان در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد. سپس مدتی شعر می‌سرود. خیلی زود دریافت که در این زمینه استعدادی ندارد، بنابر این سرودن را کنار گذاشت و به نگارش داستان پرداخت. وی پس از چندی همراهِ شماری از نویسندگان نواندیش مانند ابوالحسن نجفی و محمد حقوقی جلسات یا حلقهٔ ادبی جُنگ اصفهان را پایه گذارد.

او در سال ۱۳۵۸ با فرزانه طاهری که مترجم است ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند به نام‌های غزل و باربد است. احمد گلشیری برادر وی مترجم و سیامک گلشیری برادرزاده او نیز نویسنده است.

سرانجام گلشیری در سن ۶۱ سالگی بر اثر ابتلاء به بیماری مننژیت که نخستین نشانه‌های آن از پاییز ۱۳۷۸ خورشیدی پدیدار شده بود در بیمارستان ایران‌مهر درگذشت. او را در امامزاده طاهر شهر کرج به خاک سپردند.

یکی از اقدامات تأثیرگذار و مهم گلشیری تشکیل کارگاه‌های داستان و پرورش نسل تازه‌ای از نویسندگان ایرانی بود. وی جلسات هفتگی داستان‌خوانی و نقد داستان را از سال ۱۳۶۲ تا پایان عمر خود در هر شرایطی به صورت مستمر برگزار کرد. وی در سال‌هایی که کارنامه را منتشر می‌کرد، جلسات نقد شعر و داستان را در دفتر مجله برگزار می‌کرد.

در اواسط سال ۱۳۶۲، گلشیری جلسات هفتگی داستان‌خوانی را که به جلسات پنج‌شنبه‌ها معروف شد، با شرکت نویسندگان جوان در خانه خود برگزار کرد. این جلسات تا اواخر سال ۱۳۶۷ با حضور نویسندگانی چون یارعلی پورمقدم، محمدرضا صفدری، محمد محمدعلی، آذر نفیسی، عباس معروفی، منصور کوشان، شهریار مندنی‌پور، منیرو روانی‌پور، قاضی ربیحاوی، ناصر زراعتی، حسین مرتضاییان آبکنار و ابوتراب خسروی ادامه داشت.

در سال ۱۳۶۸، در اولین سفر به خارج از کشور پس از انقلاب برای سخنرانی و داستان‌خوانی به هلند (با دعوت سازمان آیدا)، و شهرهای مختلف انگلستان و سوئد رفت. در سال ۱۳۶۹ نیز برای شرکت در جلسات خانهٔ فرهنگ‌های جهان در برلین به آلمان سفر کرد. در این سفر در شهرهای مختلف آلمان، سوئد، دانمارک و فرانسه سخنرانی و داستان‌خوانی کرد. در بهار ۱۳۷۱ به آلمان، آمریکا، سوئد، بلژیک و در بهمن ۱۳۷۲ هم به آلمان، هلند، بلژیک سفر کرد.

گلشیری همکاری خود را با مطبوعات از جوانی آغاز کرد. وی برخی آثار خود را در نشریاتی مانند پیام نوین، کیهان هفته و فردوسی به چاپ رساند. پس از راه‌اندازی جنگ اصفهان نیز گلشیری شاخص‌ترین چهره و به گفتهٔ منتقدی سخنگوی پرنفوذ این جریان به شمار می‌رفت.

پس از انقلاب نیز گلشیری فعالیت روزنامه‌نگاری را ادامه داد. گلشیری از اواخر سال ۱۳۶۴، با همکاری با مجلهُ آدینه از اولین شمارهُ آن، و پس از آن، دنیای سخن، و پذیرش مسئولیت صفحات ادبی مفید برای ده شماره دور تازه‌ای از کار مطبوعاتی خود را آغاز کرد. سردبیری ارغوان که فقط یک شماره منتشر شد (خرداد ۱۳۷۰)، و سردبیری و همکاری با چند شمارهُ نخست فصلنامهُ زنده رود (۱۳۷۱ تا ۱۳۷۲) ادامهُ فعالیت‌های مطبوعاتی او تا پیش از سردبیری کارنامه بود. سردبیری ماهنامهٔ ادبی کارنامه را در تابستان ۱۳۷۷ بر عهده گرفت و نخستین شماره آن را در دی ماه همین سال منتشر کرد. این مجله در حقیقت پایگاهی بود برای نویسندگانی که در دههٔ پیشین امکان انتشار آثار خود را نداشتند. در این دوره، جلسات بررسی شعر و داستان نیز به همت او در دفتر کارنامه برگزار می‌شد. یازدهمین شماره کارنامه به سردبیری او پس از مرگش در خرداد ۱۳۷۹ منتشر شد.

پس از درگذشت وی، بنیاد هوشنگ گلشیری برای ادامهٔ تلاش‌های او و حمایت از فعالیت‌های ادبی تشکیل شد و جایزهٔ هوشنگ گلشیری را برای اهدا به آثار منتخب ادبیات فارسی برقرار کرد.

به نقل از روزنامه آرمان:

وقتي مي خواهم درباره هوشنگ گلشيري بنويسم، بيشتر از هر چيز به ياد مرگ او، يا به باور شخصي ام، مرگ نابه هنگام او مي افتم. و اين عطف به مرگ، بيشتر به گمانم براي من، دليلش عطف به شخصيت “مراد” است در “شازده احتجاب” كه نشسته بر آن صندلي چرخ دار، هر روز جلوي شازده را مي گرفت و خبر مرگ يكي از اعضاي خانواده اش را به او مي داد و انعامي مي ستاند. تا آنجا كه روزي (با همان شيوه ي بديع گلشيري)، خبر مرگ شازده را به خودش داد، و البته، شازده كه اين خبرها را مي گرفت، سال ها قبل از آنكه بميرد، مرده بود. گلشيرى اما ناكام از ميان ما رفت، نويسنده اي كه در ميانه كارش، صحبت بزرگ و مهم اش، با هم نسلان و نسل هاي آينده، نيمه تمام ماند، ناكام است. اگرچه نقش پر رنگش در همين كوتاه امروز پس زمينه گونه اي از ادبيات داستاني ماست، و اگر چه با همه اين نصفه و نيمه هايي كه درباره اش مي توان نوشت، او تنها كسي بود كه در پي دو مجتهد ادبي معاصر صادق هدايت و ابراهيم گلستان، براي رسيدن به اجتهاد ادبي تلاش مي كرد. اگر چه به باورم هرگز نمي تواند به اين درجه برسد. چرا كه از نگاهم تفسير انتقادي گلشيري و نگرش ادبي اش، همچون نگرش هدايت و يا گلستان، از مدلي جهان شمول پيروي نمي كند. و گلشيري را اگرچه جلوتر از نويسندگان بشدت سنت زده اي چون محمود دولت آبادي، نمايان مي سازد؛ اما باز هم بر ساختمندي تفكرش، بازوي سنت بر بازوي تجدد ادبي مي چربد.
گلشيري اما درست زماني كه قصه نويس قرن بيستم بر پايه الگو و تجربه و تفسير چهار قرن قصه نويسي، اثارش را مي نويسد؛ بدون وجود تاريخ، الگو، تفسير و تجربه، داستانش را مي نويسد.
نويسنده قرن بيست آمريكا و انگليس، همچون لارنس، بللو، وولف، بارتلمي، سليتجر، موريس و يا نويسنده قرن بيست اروپا چون كامو، كوندرا، گراس و نويسنده قرن بيست آمريكاي لاتين مثل اونامونو يا ماركز؛ هر كدام براي نوشتن، الگو داشته اند، و با توسل به همين الگو كه نمونه هاي كار داستان نويسي به معناي مدرن كلمه بوده است نوشتن خود را پيش برده اند. مانند فرزندي كه در كنار پدر درس مي آموزد.
اين جستجو كننده اجتهاد ادبي اما كار مهمش در همين مسئله بود. او همچون هدايت و گلستان؛ وقتي كار نويسندگي را در ايران آغاز مي كند، الگو و نمونه اي ندارد، به مثال به جاي پدر، جز چند بچه همسايه بزرگتر كه او را زير بال و پر خود بگيرند و حتي گاه گاهي اذيتش كنند، الگوي ديگرى در دسترسش نيست. او از بچه محل هاي خودش چون علوي، چوبك و هدايت. و با مطالعه ادبيات قرن بيستم غرب كه در ايران ترجمه شده است، (به قول خودش در گفت و گويي با مجله سخن. خشم و هياهوي ويليام فاكنر بيشترين الگويش بوده است) و رفتن به سراغ تجربه هاي زيستي – سنتي جامعه اش، طفل چند ماهه قلمش را در مدتي كوتاه به بلوغ مي رساند.
گلشيري در اين اواخر اسفند ١٣٩٤ اگر مي ماند ٧٨ ساله بود. و شايد مي شد از او پرسيد كه دليل شكست “كارگاه” هايش، يا جلسات “كارنامه” اش. چه است؟ و چرا از نسل نويسندگان وابسته به محفل كارگاهي او جز عده اي چهره كوتاه مدت، نويسنده اي متولد نشد، كه حتي جرات در جستجوي اجتهاد ادبي بودن باشد؟ آيا الگويي كه او تصميم گرفت، براي بدون الگو نماندن نويسندگان پس از خود ارائه كند، الگوي درستي بود؟ و بسياري از اين پرسش ها.
با همه اين ها نمي توان اعتراف نكرد كه هنوز وقتي “شازده احتجاب” مي خوانيم. به قطع مي گوييم اين فني ترين داستان ايراني است.

IMG_20160605_142203

________________
ﺍﺯ ﭼﭗ : ﻏﺰﺍﻟﻪ ﻋﻠﯿﺰﺍﺩﻩ _ ﻫﻮﺷﻨﮓ ﮔﻠﺸﯿﺮﯼ _ ﺑﯿﮋﻥ ﻧﺠﺪﯼ
_______________________
ﺍﻭﺍﺧﺮ ﻣﻮﺷﮏ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺥ ﺑﺮﮒ ﺩﺍﺩﻩ
ﺍﻧﺪ ٬ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﺭﻭﺷﻦ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ . ﻏﻨﭽﻪ ﻫﺎﺷﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ . ﺑﺮ
ﺳﺎﻗﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﺨﺖ ِ ﺍﻧﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺭﯾﺰ ﺟﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ٬
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﯾﺎ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ ٬ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ . ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﮔﺮﺑﻪ ﻫﺎ ﺁﻥ
ﻗﺪﺭ ﻻﻏﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻃﻮﺭﯼ ﺩﻭﺭ ﭘﺮ
ﻭ ﭘﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﻟﻮﻟﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺻﻮﺕ ِ ﺯﯾﺮ ﻭ ﮐﺸﺪﺍﺭ ﻣﯿﻮ ﻣﯿﻮ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﻣﺎﻟﺶ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﺸﻦ ﺑﻬﺎﺭ
ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺍﯾﻢ . ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻮﺩ ٬
ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﺎﻗﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﺨﺖ . ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﭘﻬﻨﻪ ﯼ ﺧﺎﮎ ﭼﯿﺰﯼ ﻫﺴﺖ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻏﻢ ﻣﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ . ﻧﻔﺲ ِ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻮﮐﻮﻝ
ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ِ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ . ٬ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ٬ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺟﻠﻮﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻏﻢ ﻭ ﺷﺎﺩﯼ ﻣﺎ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ٬ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﻏﻢ ﻣﺎ ٬ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻨﺎﺩ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺷﺎﻋﺮ ؛ﺍﮔﺮ ﻏﻢ ﺭﺍ ﭼﻮ ﺁﺗﺶ
ﺩﻭﺩ ﺑﻮﺩﯼ ؛ ﺩﻭﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ ٬ ﺗﺎ ﺟﻬﺎﻥ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺑﻤﺎﻧﺪ . ؛
ﺟﺒﻪ ﺧﺎﻧﻪ
ازفیسبوک کوروش قبادی

داستان ایرانی:
فخرالنساء می گفت:”اینها که کار نشد، خودت را داری فریب می دهی . باید کاری بکنی که کار باشد ،کاری که اقلا یک صفحه از تاریخ را سیاه کند . تفنگ را بردار و برو کنار نرده های باغ  و یکی را که از آن طرف رد میشود ،نشانه بگیر و بزن.بعد هم بایست و جان کندنش را نگاه کن. اما اگر از کسی بدت آمد ، اگر دیدی طرف دارد یک بیت شعر را غلط می خواند و یا بینی اش را می گیرد و یا حتی پایش را گذاشته  است روی سکوی خانه ی تو تا بند کفشش را ببندد ،ماذون نیستی سرش را نشانه بگیری .انتخاب طرف هرچه بی دلیل تر باشد بهتر است .کسی که برای کشتن یک آدم دنبال بهانه می گردد، هم قاتل است و هم دروغگو ،تازه دروغگویی که می خواهد سر خودش کلاه بگذارد . اگر خواستی بکشی دلیل نمی خواهد .باید سر طرف ، سینه ی طرف را هدف بگیری و ماشه را بچکانی ،همین.ببین،از اجداد والاتبار یاد بگیر . وقتی شکار پیدا نمی کردند آدم می زدند. بچه ها را حتی… می ایستادند و نگاه می کردند ،به دست و پاهایش که جمع می شد و تکان می خورد و به آن چشم هایی که خیره به آدم نگاه می کرد.”
شازده احتجاب

دسته بندی:
  با هنرمندان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.