خانه / معرفي كتاب / به بهانه سالگرد مرگ صادق هدايت از كتاب هنر و فلاكت (م.ح عباسپور)
پاییز۹۳ ۲۴۱۱

به بهانه سالگرد مرگ صادق هدايت از كتاب هنر و فلاكت (م.ح عباسپور)

 

روایت اول

 

هنگامی که در تابستان ۱۳۰۵ هدایت همراه با اولین گروه از دانشجویان ایرانی عازم بلژیک شد کسی نمی دانست در ذهن این دانشجوی اشراف زاده ی جوان چه می گذرد و با چه انگیزه یا انگیزه هایی عازم این سفر شده است. تا این زمان هدایت جز چند اثر ساده چیزی خلق نکرده بود؛ مقدمه ای بر رباعیات خیام، زبان حال یک الاغ و انسان و حیوان. هر چند از دل همین نوشته های معمولیِ آمیخته با مایه هایی از بدبینی اولیه بود که بعدها «صادق هدایت» زاده شد، اما او هنوز یک دانشجوی ساده بود که احتمالاً مشخصه ی چشم گیرش خانواده ی نیمه اشرافیِ او بود که از چند نسل قبل چه در عصر قاجار و چه در دوره ی پهلوی همواره در دستگاه های حکومتی صاحب منصب بودند. اگرچه او برای این چیزها تره خورد نمی کرد هیچ، گریزان هم بود.۱

مقصد اولیه ی هدایت بندر «گان» در کشور بلژیک بود. او رفته بود که در رشته ی مهندسی راه و ساختمان کسب تحصیل کند، چیزی که اصلاً با روحیات او سازگاری نداشت. کمی بعد به شیوه ی بیشتر نویسنده های بزرگ آن دوره سر از پاریس درآورد که مرکز فرهنگ و هنر جهان و خواستگاه قاطبه مکتب های هنری مدرن بود. و این شروع تناقضات زندگی او بود؛ تهران، روستایی که بی قاعده بزرگ شده بود و هنوز به بسیاری از جاهای آن برق هم نکشیده بودند و تعداد اتوموبیل های آن از شمار انگشت های دست تجاوز نمی کرد و  پاریس شهری با بزرگ راه ها، تالارها، موزه ها و ساختمان های بزرگ و مترو، که به تنهایی می توانست یک انسان شرقی را از خودش تهی کند.

در تابستان سال ۱۳۰۹ بعد از چهار سال سرگردانی و قبل از آن که مدت دوره ی تحصیلش به پایان برسد با مایه هایی از سرشکستگی به وطن مألوف برگشت؛ با چمدانی که به ظاهر خالی بود، بلکه تکه هایی از یک تندیس فرنگی را در خود داشت.۲ در حالیکه قسمت هایی از وجودش و در واقع اصلی ترین تکه های وجودیش را آن جا، میان شاه راههای بزرگ پاریس، کتابخانه ها، موزه ها و آمفی تئاترها به جا گذاشته بود. حالا سخت تر از هر چیز کنار آمدن با این تندیس بود که از هر چیز دیگری برای او زنده تر بود و پنهان کردن آن از آن همه نگاه و بی اعتمادی کار ساده ای نبود و مساوی بود با هر چه بیشتر دور شدن و هر چه بیشتر فرو رفتن در شبی جاودانه و البته خواستنی.

قسمت عمده ای از آن چه زندگی بود پیشاروی او بود اما این چیزی نبود که او می خواست چرا که از قواعد آن بی خبر و نسبت به ذره ذره ی آن بی اعتماد بود. پس «گذاشت و خواست تا تکه تکه از دستش در برود.» [ص۴۸/۱۱]

او خام ترین و ناشی ترین بازیگر این میدان بود و در حالیکه دیگران با کم ترین استعداد و قابلیت به بیشترین های ممکن رسیده بودند، هدایت تا انتها به کارمند دون پایه ی این یا آن اداره بودن رضایت داد. «هرکس در زندگی یک فن را وسیله ی معاش خود قرار می دهد؛ مثلا یکی دایره ی «ن» را خوب می نویسد، یکی شعر قدما را از بر می کند، یکی مقاله ی تملق آمیز چاپ می کند و تا آخر عمر به همان وسیله نان خودش را در می آورد. حال من می بینم آنچه تا کنون کرده و می کنم همه بیهوده است.» [ص۲۱۸/۱۶]

او در واقع توان و روحیه ی مبارزه با این میزان از دو رنگی و تناقض را نداشت. دیگران یا داخل در حکومت شده و نان خور حرفه ای آن گردیدند، یا وقت گرانقدر خود را صرف تحقیقات ادبی صرف و نوشتن حواشی بر نسخه های خطی فلان اثر موجود در فلان موزه کردند و از قبل بزرگانی چون حافظ و دیگران به بزرگی رسیدند. او زندگی کردن را یاد نگرفته بود و از آن هایی هم که غرق در لذت های زندگی بودند نفرت داشت. از خیلی چیزهای دیگر هم نفرت داشت؛ از هر آن چه بوی زندگی می داد، از هر آن چه سایه نبود، از هر آن چه وزن داشت. بنابراین برای هدایت همه ی مقدمات گریز زدن و پناه بردن به پیله ی تنهایی مهیا بود الا این که مظاهر تمدن غربی و به خصوص ادبیات آن دیار چیزی نبود که او بتواند به سادگی از آن ها چشم بپوشد وگرنه شاید در مسیر گریز زدن از تناقض ها و ریاکاری ها، به درویش مسلکی و تصوف حتی روی می نهاد. نتیجه ی کار برای او  چیزی جز یک «صوفی فرنگی»۳ نبود و این تناقضی بود که روی همه ی تناقض های دیگر زندگی اش سایه دوانده بود. تناقض های ریز و درشتی که تکه تکه او را به سوی آن چیزی که همه ی عمر ستوده بود و هراسیده بود از آن، سوق داد. با این اوصاف شاید بشود گفت خودکشی، تالیِ منطقیِ زندگی سراسر تناقض آمیز و وهن آلودی بود که انگار به او تحمیل شده بود. پی آمدی که تنها می شد کمی آن را به تأخیر افکند یا شکل روی دادنش را تغییر داد. پایانی که آغاز همه چیز بود و تکرار دوباره ی همه ی آن تناقض ها و تناقض گویی ها. «هرچه قضاوت آن ها در باره ی من سخت بوده باشد، نمی دانند که من پیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام.» [ص۳۸/۳] گرد مسموم و نشئه کننده ای که روی سطر سطر «زنده به گور»۴ که یکی از داستان های دوره ی اول نویسندگی اوست، پاشیده شده است و پیش گویی روزهای بعدی زندگی نویسنده را به همراه دارد. هدایت اگرچه بعد ها توانست خودش را از زبان خام و ابتدایی این کتاب خلاصی بخشد، اما تئوری «ضرورت خودکشی» و میل سادیسم وار به این مقوله تا پایان در او بود. در واقع می توان گفت این گرایش بیمارگونه به مرگ و کناره گرفتن، دلخوشی بزرگ و اجتناب ناپذیر صادق هدایت بود تا آن جا که پایان تقریباً نیمی از داستان هایش به گونه ای منتهی می شود به مرگ شخصیت های داستان و در نهایت و آخرین آن ها، خالق همه ی آن ها، صادق هدایت بود که؛ در سه شنبه ۲۸ بهمن سال ۱۲۸۱ در خانواده ای اشرافی و منتسب به دربار، در تهران آن روزها نه هنوز بزرگ، چشم به جهان گشود. او آخرین فرزند خانواده ای بود که با دو نسل فاصله به رضاقلی خان نامی می رسید که خود شاعر بود و نام «هدایت» را برای خود انتخاب کرده بود. ابتدا به دارالفنون رفت و کمی بعد سر از سن لویی در آورد و به سیاق بیشتر هم درسانش در همان دوره زبان فرانسه را یاد گرفت. در ۱۳۰۵ به بلژیک و از آنجا به فرانسه رفت و بعد از یک دوره ی ممتد سرگردانی به تهران برگشت و به استخدام بانک ملی درآمد. دو سال بعد از این کار استعفا داد و در اداره ی کل تجارت مشغول شد. کمی بعد از آن جا هم کناره گیری کرد و به سفارش یکی از دوستانش در آژانس پارس۵ استخدام شد که تنها دو ماه و نیم طول کشید. در این اثنا سفرهای معدودی به «اطراف و اکناف سرزمین داریوش» از جمله شهرهای شمالی، شیراز و تبریز کرد اما «حکه ی مسافرت» به قول خودش نخوابید و بالاخره دری به تخته خورد و به پیشنهاد دوستش «شین پرتو»۶ به هندوستان رفت و یک سال و چند ماهی را در آن جا نزد «بهرام گور انکلساریا» به آموزش زبان پهلوی گذراند و دوباره به ایران برگشت و برای بار دوم به استخدام بانک ملی درآمد. بعد چند سالی را در اداره ی موسیقی کشور سپری کرد و در نهایت به عنوان مترجم زبان فرانسه تا پایان عمر در دانشکده ی هنرهای زیبا به کار مشغول شد.۷ در ۱۳۲۴ همراه هیئتی از سوی دانشگاه تهران به تاشکند رفت که دو ماه طول کشید و ظاهراً جز اتلاف وقت چیزی برای هدایت در بر نداشت. او بعد از یک دوره ی طولانی نارضایی و سرگردانی در سرزمین مادری، در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۲۹ برای بار دوم و به امید زنده کردن خاطرات روزهای جوانی به پاریس رفت اما پاریس دیگر آن شهر رویایی سال های جوانی اش نبود، یا او به انتها رسیده بود و حوصله ی دیدن چیزهای تازه را نداشت. به همین خاطر در بعد از ظهر یک روز بهاری و در حالیکه دیگران مشغول چیدن آسمان ها و ریسمان های خود بودند و پیدا کردن راه هایی برای فریب دادن هر چه بهتر هم نوعان خود، با آرامش و احتمالاً در سلامت کامل روحی و با باز کردن شیر گاز در اتاق کوچکی در آپارتمان فقیرانه ای در کوچه ی ۳۷ خیابان شامپیونه در سن چهل و هشت سالگی برای همیشه به زندگی سراسر فلاکت و تنهایی خود خاتمه داد و به میرزا حسین علی، بهرام، آبجی خانم، روزبهان و اودت پیوست.۸ در حالیکه یک هفته قبل از مرگ در عبارتی شاید کنایه آمیز به یکی از دوستانش – م.ف.فرزانه – گفته بود که تازه دوران جدی نوشتنش آغاز شده است.۹

 

 

یادداشت ها

 

  1. در سفر اول هدایت به پاریس مخبرالسلطنه پسر عموی والدین هدایت نخست وزیر مملکت بود و در سفر دوم هم رزم آرا شوهر خواهرش این پست را در دست داشت که هدایت از هر دوی این ها به شدت گریزان بود و نفرت داشت. غیر از این ها پدرش اعتضادالملک رییس دفتر کابینه ی امنیت وزرا بود و برادرهایش عیسی و محمود به ترتیب رییس دانشکده ی افسری و معاون نخست وزیر بودند.
  2. اشاره به داستان عروسک پشت پرده
  3. تعبیری که احمد فردید یکی از دوستان هدایت درباره ی او به کار برده است.
  4. در نوشته ی حاضر سعی شده است ضمن وفاداری به متن با تغییرات کوچکی در علائم نگارشی، نقل قول ها به شیوه ی رسم الخط امروزی در آمده- از جمله شکل جدانویسی کلمات- که کار خواندن برای خوانندگان سهل تر گشته و کل متن کتاب یک دست تر بشود. م.ح.عباسپور
  5. «مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمالزاده انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد. انتظام توضیح داد که، پس از چندی متوجه شدم هدایت هنگام ترجمه همه ی فعل ها را در وجه شرطی صرف می کند. وقتی دلیل این کار را پرسیدم، او پاسخ داد که بعدازظهر ها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی رسد. انتظام می گوید: بنابراین بهتر است صبح ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ می دهد: اصلاً ممکن نیست چون صبح ها به هیچ وجه حال ترجمه ندارم. [صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت، همایون کاتوزیان، ص۶۷] جمله ی آخر در متن های دیگر این گونه آمده است: ممکن نیست چون صبح ها هیچ وجهی به ذهنم نمی رسد.
  6. شین پرتو یا علی شیرازپور پرتو از دوستان هدایت و یکی از نویسندگانی است که همراه با هدایت و بزرگ علوی کتاب انیران را منتشر کرد. او بعدها رمانی به نام بیگانه در بهشت را نوشت که به خاطراتش با هدایت در زمانی که در هندوستان به سر برده بودند بر می گشت.
  7. از متن نامه ی شهید نورایی به جمالزاده (۲۸ مرداد ۱۳۲۷):

هدایت فعلاً در هنرکده ی زیبا کار می کند. حقوقش ۳۶۰ تومان است… کاری در حقیقت ندارد. ظاهراً مترجم است ولی متنی وجود ندارد که محتاج ترجمه باشد. روزی نیم ساعت آن جا سری می زند. اول کلاهش را بر می دارد و در گوشه ای می گذارد. بعد روی صندلی می نشیند و زنگ می زند و یک چای قندپهلو دستور می دهد. سپس مدتی به دیوارها نگاه می کند و اگر روزنامه ای زیر دستش باشد به صفحه ی اول آن نگاه می کند (ولی نمی خواند) و پس از صرف چای مجدداً بدون این که یک کلمه با کسی حرف بزند کلاهش را بر سر می گذارد و از همان راهی که آمده بود برمی گردد. این است برنامه ی روزانه ی هدایت. یک کلمه خلاف یا اغراق در آن چه عرض کردم نیست…

  1. شخصیت های داستانی هدایت که تن به خودکشی دادند.
  2. « تمامی ندارد … بچه با گهش بازی می کند. تازه داشتم بلد می شدم، اول کارم بود. اما این اراذل لیاقت ندارند که کسی برایشان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق… اصلاً سرشان توی این حرف ها نیست. نمی خوانند، اگر هم بخوانند نمی فهمند… پس برای کی بنویسم.» [آشنایی با صادق هدایت، فرزانه، ص۲۲۸]

خانه‌اي كه هدايت در آن به بازي دنيا پايان داد

پاییز۹۳ ۲۵۷۵

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

۱

نقد رمان “دانشكده ادبيات از پشت رديف صنوبرها” نوشته عبدالعلي جوزي پور (شهريار قنبري)

دانشکده ادبيات از پشت رديف صنوبرها دومين اثر عبدالعلي جوزي پور اثري است با روايتي ...

یک دیدگاه

  1. سلام خداوند برشما کاش بیشتر از نوشته های بی سرو ته مینوشتید و نقد میکردن ولی همین خیلی خوب بود بعضی ها برای ما کلاس میزان صادق هدایت الان بهتر میتونم جوابشونو بدم شهید مطهری میگفتن اگه صادق هدایت رو به من بدن میبرمش روستا گاو آهن بهش میبستم
    وازش کار میکشم بعد یه تیکه گرده نان بهش میدم تا دو ماه تا بعد قدر زندگی رو بفهمه بعد میفرمود آدم اگه همش تو رفاه کامل باشه اینهلذت از زندگیش نمیبره میگفت تو کاهباره که میرفته همه عیش و نوش میکردن این میگفنه من استخونهای مرده رو دارم میبینم …

پاسخ دادن به محمود لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>