Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

به امید صدایی اثر احسان رضایی و نسترن بیگی

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  شعر  /  آثار كافه داستانيها  /  به امید صدایی اثر احسان رضایی و نسترن بیگی

به نام خدا

يك روز معمولي زمستان است، آسمان صاف و هوا كمي سرد. پرتو خورشيد آرام از نيام دماوند سلحشور زاده مي‌شود و نغمه خوان صبح دگر. دل توي دلم نيست. نزديك به آخر هفته است و كافه داستان با دست‌هاي خالي من، كار انجام نداده و گوشهاي منتظر و چشم‌هاي پرسشگر. صفحه كافه داستان را باز كرده‌ام. يك بخش جديد از شاملو توسط نسترن نوشته و منتشر شده. مي‌خوانمش. سراسر موج عشق و تلاش. دوباره غرق مي‌شوم در بحر فراموشي. شعر شاملو ديازپام من است و نسترن مدهوش و سرمست آن. برايم گفته كه فقط يك قسمت ديگر از شاملو باقي مانده. به او گفته‌ام شاملو كه قسمت ندارد. گفته شاملو بخشي از وجودش را برده باخود به ناكجا آباد. گفته‌ام هرچه از دوست رسد نيكوست. گفته اما هنوز دلم گير چشم شهلايش است. گفته‌ام حديث عاشقي نه چشم سر بيند. گفته پس من چي؟ گفته‌ام ببار اي ابركم. و او باريد. عصر همان روز بود. همان صبح سرد زمستاني. پيامم داد اين چند خط شعر را سروده‌ام. انصافا نقض بود. گفت تو هم بنويس. با اينكه حيفم آمد دست در شعر شاعر بردن اما، رسم دوستي مجالم نداد. چند خطي به شعر اضافه نمودم و مجددا ارسال شد براي نسترن. قريب به يك ماه شعر در صندوقچه قلب او ماند تا بالاخره پالس‌هايي مبني بر زمان عاشقي به قلبش اوفتاد و شعر را بازنويسي كرد. دوباره پيام. شعر را برايت فرستادم. باز هم دلمان رضايت نداد و تا پاسي از شب زل زديم بر صفحه مانيتور و يك شعر سروديم باهم. اين شعر نه براي شاملوست كه قلم بنده حقير لياقت براي او نوشتن را ندارد. اين شعر به عشق او نگاشته شده. اين شعر كلامي كوچك است تنها به پاس بودنش. مي‌گويم بودنش چون او هست. تا شعر هست شاملو در قلب ما زنده است. شعرش بر جانمان مي‌نشيند و نغمه ساز روزها و شب‌هايمان مي‌شود. در پايان از نسترن بيگي كه آغازگر و پايان برنده اين شعر است تشكر مي‌كنم كه اجازه دخل و تصرف به بنده حقير را هم داد تا مجالي باشد براي اضهار ادب به استاد.

اين شعر از طرف نسترن و احسان ابتدا تقديم مي‌شود به روح بزرگ شاعر گرانقدر احمد شاملو و سپس به همه عاشقانش.

 

به امید صدایی

 

                   از تو سخن خواهیم گفت بامداد

که با همه جمع چه تنها نشسته‌ای

                    گم ‌گشته‌ای بی‌گاه و بی‌نشان

چونان کوه ستبر ایستاده ای

به امید نگاهی

                   با تو خواهیم گريست بامداد

با صلیب دردهامان بر دوشت

چه تنها نشسته‌ایم

                   روی این صحرای ناسوت

حیفت آید قدم؟

                    تو کز فطرت آسمانی بامداد

چه چیره شد یائسگی بر ابر چشمانت

تو همچو بارانی

                     روی این خشکی بی‌پایان

حیفت آید بارش؟

تو نیزه‌های خیزران دردی

بر پیکر پر شرار شبهای من

از کدامین بوف تبدار

                  وز کدامین قلب سنگی

سفته این‌چنین نوک قامتت بامداد

که از دردم نغمه سر داده قلمت

و زار می‌زنم هردم

بر صلیب جهل مرکبم بر دوشت

………………..

من زاده بطن شبهای تاریکم

رسته از گرداب سکوت، فریادم اما

مرا به ارث برده زمین

مرا به جان خریده باران

من از نیام تو می‌کنم طلوع در صبحی چنین

به سان بامداد

 

 

نسترن بيگي احسان رضايي

 

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, شعر
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.