خانه / داستان / آثار ارسالي / بر فراز صحنه، زبیر رضوان (نويسنده اهل افغانستان)

بر فراز صحنه، زبیر رضوان (نويسنده اهل افغانستان)

 

presentation1

***

گیتار می‌زد و چنان می‌نواخت که گویی با رگ و ریشۀ آدم. شاید به دلیل شدت بیش از حد علاقۀ من به موسیقی این‌طور فکر می‌کردم. نمی‌دانم. اما آن‌چه بود عشقی بی‌نهایت به تک‌تک نت‌هايی بود که دست‌به‌دست هم سپرده به قصد جان من می‌آمدند. آن زمان کودک دوازده_سیزده ‌ساله‌ای بیش نبودم. موسیقی از بس در من جادو می‌کرد غرق خیالات گوناگونی می‌شدم. دلم می‌شد رادیو را با بوسه بشکنم و وارد دنیایی شوم که در درون آن تصور کرده بودم. آن‌جا جهانی آفریده بودم. جهانی خیالی، مخاطبان خیالی، کف‌زدن‌ها و هیاهوی خیالی، دنیایی از تشویق و تحریک که همه‌اش برای خودم بود. فکر می‌کردم مردی که با موهای  سیاهِ زیبا و غلیظ پشت دنیای رادیویی من نشسته؛ آواز می‌خواند و گیتار می‌زند خودم هستم. خودم را به جای هنرمند قرار می‌دادم. این یک تناسخ جدی در ذهن من بود. در برابر هنرمند یا همان من، هزاران تماشاچی قرار می‌گرفتند. کف می‌زدند و کیف می‌کردند. هنرمند با هر ریتم موهایش را تکان می‌داد و فکر می‌کردم با این کارش دل صدها زن را می‌رباید.

عشق من به موسیقی هرروز فزونی می‌یافت. با همین تصورات با موسیقی گره خوردم. موسیقی قدرت‌ خارق‌العاده‌یی دارد. می‌تواند گلی را از پژمرده شدن نجات دهد، آدم‌ها و گیاه‌های پژمرده را آب‌یاری کند و آن‌ها را تازه بسازد. می‌تواند بیماری را از روی تخت بیمارستان بلند کند و به قدم زدن ببردش، دختر زیبایی را در پشت قاب پنجره بگریاند و یا کودکی دوازده‌_سیزده ‌ساله را به جایی ببرد که خودش را بر فراز صحنۀ کنسرتی ببیند و سپس رسیدن به این خیال را برای سال‌های بعد زنده‌گیش نگه دارد. این کودک که من بودم هدف مقدسی را برای سن و سال جوانی‌ ترسیم کرده بود.

موسیقی توانسته بود دنیایی از رنگ‌ها و فریادها را در ذهن من تزریق کند. تمام سال‌های عمرم را رنگین و پرهیاهو کرده بود. در واقع مثل یک پیچکاری عمل کرده بود. وقتی می‌شنیدم دوروبرم پر می‌شد از رنگ‌ها و صداها. رنگ‌های چراغ‌ها، دکور‌ها و لباس‌های هزاران تماشاچی و صداهایی که جملات اشتیاق برانگیر زیادی را در خودش پیچیده بود «فرهاد… فرهاد… فرهاد جان! فدای حنجره‌ات، فرهاد…فرهاد…، لطفاً این آهنگ را دوباره بخوان، فرهاد منی تو…». این هیاهو تا پایان آهنگ دوام می‌کرد. بعد از آن برای شنیدن آهنگ دومی گلو صاف می‌کردم و دوباره به صحنه می‌رفتم. هیاهو دوباره در سرم می‌پیچید.

دوره‌های ابتدایی آمورش و سپس دانشگاه با شنیدن موسیقی سپری شد. در کلاس، در راه، در بستر خواب، در حمام… همه‌جا موسیقی بود و گوشکی‌های سیاه‌وسفیدی که نشان‌دهندۀ ذوق مفرطم به موسیقی کلاسیک بود. به همان‌هایی که ویدیوکلیپ‌های سیاه‌وسفید دارند و حد اقل شصت_هفتاد سال راه رفته‌اند تا سرانجام به گوش‌های ما رسیده و در کله‌های ما لانه کرده‌اند.

فردای روزی که دانشگاه را به پایان رسانیدم، نخستین روزی بود که فهمیدم دیگر صاحب سن ‌و سالی شده‌ام. سن ‌و سالی که خیالات آوازخوانی را برای فرارسیدنش ذخیره کرده بودم. تا این‌جا، این هدف مقدس را تنها در مغزم ترسیم کرده بودم. وسیلۀ رسیدنش اما وجود نداشت. از آلات موسیقی هیچ چیزی در اختیار نداشتم. داشتن یک گیتار رویایم بود اما هیچ‌وقت نتوانستم این رویا را به خانه بیاورم. پدرم مانع می‌شد. گاه‌گاهی هم سری به یکی از کافه‌های «کارته سه» می‌زدم. مردی در آن‌جا گیتار می‌نواخت. عصرهایی که آن‌جا می‌رفتم با عشق به او گوش می‌سپردم و قهوه می‌نوشیدم. همیشه آهنگ‌های را انتخاب می‌کرد که با جان آدمی سروکار دارند و آدم را برفراز صحنه‌های بزرگی می‌برند. آه که چقدر دلم می‌خواست تمام عمرم را بر فراز صحنه‌ باشم. این آوازخوان کافه‌نشین که صدای گیتارش پخته و آواز خودش خیلی خام بود. می‌گفت هنوز فرصت دارد و باید سال‌ها تمرین کند تا صدایش نیز مثل گیتارش پخته شود. این حرف او گاهی ناامیدم می‌کرد. با خودم فکر می‌کردم برابری من حتا با این آوازخوان کافه‌نشین امکان پذیر نیست پس با چه جرأتی خودم را برفراز صحنه‌های بزرگ می‌بینم؟ این آوازخوان کافه‌نشین مردی بود حد اقل با بیست سال تفاوت سنی با من که تمام عمرش را صرف موسیقی کرده بود. من تازه بیست و چهار سالم بود. شاید او هم خودش را برفراز صحنه‌های بزرگ و حتا بزرگ‌تر می‌دید و راه رسیدن به آن‌جاها را از همین صحنه‌های کوچکی که در کافه‌ها فراهم‌اند یافته بود. فکر می‌کردم من خیلی دیر کرده‌ام. و اگر امروز شروع به کار کنم حداقل ده‌سال دیگر لازم دارم تا تنها بتوانم از عهدۀ اجرا در یکی از کافه‌های شهر برآیم. باید خیلی وقت، آن‌وقت‌ها که پدرم مغازه داشت به این فکر می‌افتادم. اما چطور؟ چگونه ممکن بود؟

برای رسیدن به این هدف مقدس، توسل به هرچیزی ممکن بود خرابی‌های زیادی برای زنده‌گی‌ام بار آورد. یکی از این خرابی‌ها قلقلک قهر پدرم بود. پدرم مردی قد بلند، لاغر و سفید چهره بود. از خصوصیت‌های مشهورش نزد همه عصبانیت مفرطش بود. سرفه بر سر سفره تا یک دقیقه دیر رسیدن من به مغازه، اعصاب او را خرد می‌کرد و حتماً برای تنبیه دو سه کلمۀ رکیک نثارم می‌کرد. تمام خواهرها و برادرها، تۀ دل ‌و جگر ما هراسی از او داشتیم. عصبانیت او قیامتی برای ما بود. یک بار خواهرم را برای این که رادیو می‌شنید لت ‌و‌ کوب کرد و  با رادیو به سرش کوبید. من هم پس از آن‌که این صحنه را دیده بودم دیگر جرأت نمی‌کردم در مقابل او حتا احساس نزدیکی به رادیو و ساز و آواز را در خودم راه بدهم. روزی مامایم یک رادیو برایم آورد. بلافاصله آن را پنهان کردم و پدرم هیچ‌وقت بویی از رادیوی من نبرد. دنیای رادویی و صحنه‌های خیالی‌ام را پنهان از پدرم ساخته بودم. پدرم باور داشت که موسیقی آدم را به بیراهه می‌کشاند و انسان را از یاد خدا باز می‌دارد. جایی هم اگر با این ضرب‌المثل که «موسیقی غذای روح است» روبرو می‌شد حتماً برآشفته می‌شد و متلک معروف دیگر را به جای آن می‌آورد: «عبادت غذای روح است برادر، نه موسیقی» و بعد تاکید می‌کرد که دانش‌مندان فراوانی این سخن را تصدیق می‌کنند. اگر هم فرصت شرح جزییات را پیدا می‌کرد حتماً تاثیر منفی موسیقی و اثر مثبت عبادت را بر جریان خون، فعالیت ذهن و شادابی پوست به آن می‌افزود.

با توجه به این‌که عادت‌های او را می‌فهمیدم، پی برده بودم که اگر روزی از روی اشتباه هم از موسیقی حرف بزنم و آرزوی خفته‌ام را بیدار کنم قهر پدرم و سپس به قول او، قهر خدا را بر خواهم انگیخت. پدرم همیشه می‌گفت یکی از خصوصیات زشت دیگر موسیقی این است که خدارا خوش نمی‌آید و این‌کار موجب غضب خداوند می‌شود.

این که موسیقی به‌جز از تزریق پیچکاری رنگ‌ها و فریادها، توانایی‌های دیگری مثل برانگیختن قهر خدا را هم داشت، نمی‌دانستم. به هرحال، برای یک علاقمند جنون‌زدۀ موسیقی دانستن این مورد نیز جزو اطلاعات مفید به شمار می‌رفت. گاهی برعکسِ تصور پدرم، من موسیقی را پدیدۀ متفاوتی می‌دانستم. آن را موجود مهربان و نامرئی‌یی تصور می‌کردم که دستی التیام‌بخش و آرام‌بخشی دارد. وقتی روی قلب آدمی دست می‌گذارد اندوه و اضطراب فرار می‌کند. چنان‌چه این موجود غمگین باشد غمش نیز اثر کمی ندارد. آن‌وقت آن‌قدر بگریاندت که جهان را فراموش کنی. با این اوصاف نمی‌دانستم این موجود چطور ممکن است زشت باشد. برعکس گاهی حتا شنیده‌ام که به کمک اشعار مولانا، ابوالخیر، خواجه عبدالله و چند شاعر متصوف دیگر از موسیقی برای کسب رضایت خدا هم به کار رفته است.

پدرم همیشه می‌گفت: «موسیقی مخصوصاً آن نوع موسیقی که شانه‌ها یا دست‌و‌پای آدم را به تکان خوردن تحریک کند کار شیطان است.» با این حرف پدرم از ذوق شیطان متعجب می‌شدم. این حرف پدرم مرا به یاد روزی می‌انداخت که کلاس اول یا دوم مکتب بودم. باری از مکتب برگشته بودم و پیش از این که پا به دل مغازۀ پدرم بگذارم، از بیرون دروازۀ مغازه دیدم که مشغول جمع کردن پول از دخل است. زیر لب سرود گنگ ولی شیرینی را زمزمه می‌کند و خودش را بسیار خفیف به سمت چپ و راست می‌جنباند. او شاید به دلیل این که قد کودکان پست است حضور مرا ملتفت نشد. حتا بویی نبرد که پسرش ناظر رقص خفیفش است. حدود یک دقیقۀ دیگر جنبید بعد مکثی کرد و پول‌هایش را به جیب گذاشت. دوباره جنبید ولی ناگهان متوجه حضور من شد. پدرم بلافاصله ریتم موسیقی را عوض کرد. آرام و آهسته شروع به جنبانیدن سر به پیش و پس کرد. به حالت کودکانی در آمد که در مسجد، مصروف تلاوت قران اند. پا به داخل مغازه گذاشتم «سلام پدر جان…» و رفتم سمت دیگر مغازه تا بکس پشتی‌ام را درآرورم. تظاهر به خسته‌گی کردم. طوری که فکر کند متوجۀ کار او نبودم اما حواسم هنوز حرکت و صدای او را به دقت بررسی می‌کرد. چیزی مثل «سورۀ فاتحه» را می‌خواند.

بعد از آن‌روز پرسش‌های فراوانی در ذهنم مانده بود که هیچ وقت جرأت نکرده بودم از پدرم بپرسم. بعد از آن، بارها پدرم را دیده‌ام که در محافل عروسی دوست و آشنا کم‌کم دست‌وپا تکان داده و رقصیده است. فهمیدم که در مواقع خوشی پریدن شانه‌ها، دست‌ها و پاها عیبی ندارد. گاه‌گاهی وسوسه می‌شدم تا از پدرم بپرسم که چطور ممکن است شیطان موجود شادی باشد؟

فردای همان روزی که دانشگاه را به پایان رسانیدم نگران بودم که اگر به پدرم چیزی بگویم و او مثل همیشه لج کند و مرا از آوازخوانی منع کند چه؟ آن‌وقت آرزوهایی را که برای امروز ذخیره کرده‌ام، در کدام آشغال‌دانی بریزم؟  دانشگاه می‌تواند از من یک مامور کارکشته و در نهایت یک مدیر موفق بسازد اما با آرزوها چه‌کار کنم؟ این آرزوها چقدر دشمن پول و موفقیت اند. چقدر با کت‌شلوار مشکی و رسمی مشکل دارند. لعنت به تمام آرزوها و آرمان‌ها.

فهمیدم با نفرین و لعنت کار به جایی نمی‌رسد. آرمان‌ها رشته‌یی از تصوراتی‌اند که هرگز پایانی ندارند و به ندرت واقعیت می‌شوند. آرمان شبیه ریسمان گسستنی و درازی‌ست که برفراز دیوارِ بسیار بلندی پرتاب می‌کنیم و تا رسیدن به آنجا به سختی جان می‌کنیم. بدبختی آن‌جاست که رسیدن هم ختم ماجرا نیست. اغلب رسیدن، آخرِ هیچ آرمانی نیست. جهان برای آدمی پیهم آرمان می‌زاید و آدمی برای بریدن ناف این آرمان‌ها جان می‌کند. این سلسله را پایانی نیست.

روزی که پدرم فراغتم را تبریک گفت راضی به نظر نمی‌رسید. فکر کردم هنوز هم عقدۀ نمرات اندکی را که در زمان مکتب گرفته بودم به دل داشت. دلم می‌خواست شانه‎‌هایش را بگیرم، تکان‌اش بدهم و بگویم «پدر! من از دانشگاه آمده‌ام. فارغ شده‌ام. دارم اندک‌اندک آدمی می‌شوم که می‌خواستی… این همه نارضایتی را در کجایت جمع کرده‌ای؟».

نمی‌دانم پدرها را چه‌کسانی در چه زمانی یاد داده‌اند که همیشه باید صورت ناراضی به فرزندان‌شان نشان دهند. به هرحال تبریکی خشکش را قورت کردم و رفتم به اتاقم.

تمام شب را به این فکر ‌کردم که فردا باید دنبال شغل مناسب با رشته‌یی بگردم که چهارسال عمرم به اضافۀ آن دوازده سال مکتب را پایش گذاشتم. از فکر کردن به آیندۀ خودم دچار انزجار ‌شدم. چه چیز مهمی دارد که من دانشگاه خوانده‌ باشم و به عنوان یک آدم موفق زنده‌گی کنم. موفقیت در دنیای ما چیزی فراتر از سه کار نیست. خوردن، خوابیدن و صبح تا شام جان کندن. آه موسیقی! کاش به جای توانایی‌های انتزاعی، دست قوی‌یی داشتی و مرا از دل این نگرانی، ناتوانی و هراس از زنده‌گی موفق بیرون می‌کشیدی. مرا از دل زنده‌گی بیرون می‌کردی.

آزرده‌گی پدر هنوز رنجم می‌داد. برای زدودن این‌رنج‌ها و پریشانی‌ها دوباره به موسیقی پناه بردم. رفتم سراغ گوشی‌ و گوشکی‌هایم. لیستی از آهنگ‌های قدیمی برایم باز شد. روی یکی شان انگشت گذاشتم. چشم‌هایم را بستم. هیاهوی هزاران تماشاچی با رنگ‌ها، فریادها و فرهادها از طریق گوشکی‌ام دویدند و وارد مغزم شدند. چند لحظۀ دیگر برفراز صحنه بودم. از بلندی به تماشاچیان و شنونده‌گانم نظر انداختم. در میان انعکاس «فرهاد… فرهاد.. فرهاد..» میکروفون را نزدیک دهنم بردم و شروع کردم:

«بلندی‌ها هوای تازه داره

جوانی درد بی‌اندازه داره…»*

 

*این بیت یکی از دوبیتی‌های «قهار عاصی» شاعر افغانستانی است که «فرهاد دریا» هنرمند افغانستانی آن را آهنگ ساخته است.

***

آذر ۱۳۹۵

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

مثل وقتی که سیگار را از ته روشن می کنیم(م.ح. عباسپور)

قیچی را که گذاشتم روی پاگرد حس کردم  چند ماه آنجا می ماند. شاخه های ...

15 دیدگاه

  1. احسان رضایی

    زبير جان دوست همزبانم سلام
    داستان زيبايت را خواندم و به واقع از اين هم سادگي و تسلط شما بر روايت احساسات و وقايع خرد لذت بردم. آينده از آن شماست و اميدوارم روزي بتوانم تو را از نزديك ببينم و شاهد موفقيت‌هاي روز افزونت باشم. باري داستانت بسيار روان و خوش فرم است. هرچند گاهي زياده گويي هايي دارد ولي اصلا مخاطب را دلزده نمي‌كند. تنها نقدي كه به داستان وارد مي‌دانم پايان بندي آن است كه فكر مي‌كنم رها شده. شما مخاطب را تا لبه‌ي پرتگاه رده اي ولي بعد رهايش كرده اي. مي‌خواهي بپر، مي‌خواهي بال در بياور. البته اين يكي از تكنيك‌هاي داستان نويسي است و پاييان باز حتما زيبايي‌هايي هم دارد ولي در همه داستان‌ها جواب نمي‌دهد. گاهي مخاطب نياز دارد كه با تو همراه شود و شخصيت داستانت را به سرانجامي كه در ذهن داري و مطابق جهان بيني تو و رابطه علت و معلولي داستانت است برساند.
    از تو ممنونم و همينجا عرض مي‌كنم روي ما براي انتشار آثار تو و دوستان هموطنت هميشه گشاده است.

    • احسان عزیز سلام
      ببخشید که دیر پاسخ دادم. خیلی ممنون از این که نوشتۀ مرا لایق نشر در این مجلۀ ارزشمند دانستید. در کارهای بعدی ام حتماً رهنمایی های شما و استادان گرامی را در نظر خواهم داشت و تلاش خواهم کرد بهتر بنویسم.
      بازهم به عنوان یک کارآموز در حوزۀ داستان نویسی از شما و سپاس گزارم.

  2. فدا محمد رهياب

    درود زبير عزيز!
    داستان قشنگ و گيرايت را خواندم. واقعيت هاي اجتماعي جامعه ما را به شكل خيلي زيبا ترسيم كرده اي. دستت درد نكند و موفق باشي.

  3. درست نيست اگر فقط بگويم زيبا است، احساساتت را من يكي كه خوب درك مي كردم، نه بهتر بگويم لمس مي كردم، از جزييات و باريكي هاي ريز و ميزش كه خيلي راحت مي توان لذت برد، شايد اگر بجايت مي بودم سه خط را از سه جا با دلايل خودم حذف مي كردم، به هر حال دست و قلم رسايت را درود.
    خسته نباشي رفيق-

  4. البته با اجازه دوستان بزرگوار اگر دلگویه یا دلنوشته عزیز افغانستانی خود را تعریف خاطراتی که دوست داریم از رویا به حقیقت برسند بدانیم مشکل نیست اما آنجا که بحث داستان کوتاه پیش می آید باید ابزار و ادوات آن و فراز و فرودی که باید به داستان شکل داده تا به آخر رسد موضوعی دیگر است ….هرچند عنوان نوشته یعنی بر فراز صحنه خود گویای متینی از تعریف خاطرات بی سرانجام همه ما است!

  5. همان طور که دوست عزیزم آقای بهار یادآور شده اند، داستان شما در واقع یک نوع خاطره نویسی است یا به قول آقای بهار دلنوشته. البته از نظر مضمونی به نکات جالبی اشاره کرده اید. سنت های دست و پا گیر و اعتقادات افراطی پدر در عین ظاهرسازی. و دیدگاه های خدا و شیطان نسبت به موسیقی از منظر پدر. اما مقوله داستان کوتاه نویسی با خاطره نویسی متفاوت است. به همین خاطر اگر بحث در مورد داستان نویسی باشد، کار شما نیاز به یک بازنگری کلی دارد و اگر بحث خاطره نویسی باست، دیگر اضافاتی که دوستان دیگر ( آقایان رضایی و تاجدار) به درستی به آن اشاره کرده اند، ضرورتی پیدا نمی کند. اما در کل نشان داده ای که قلم خوبی داری. منتظر داستان های بعدی شما خواهیم ماند.

    • ممنون استاد گرامی!
      همیشه نیازمند نقد و نظر شما خواهم بود. حتماً بازنگری می کنم و برای بهتر شدن کارم تلاش می کنم.
      قربان تان استاد جان

  6. زبیر جان، داستانت از لحاظ صور خیال و تصویر سازی و بیان و انتقال حس خوب و دلنشین است ولی چند نکته مانع از این شده که بتوان به تمامی بدان عنوان داستان کوتاه داد:
    تکرار چند باره رسیدن به هدف مقدس و بیان حالاتی که موسیقی در شخصیت اصلی داستان ایجاد می کند و شرح کنش ها و واکنش ها با پدر هر دو مرحله ورود خواننده به داستان و ایجاد تعلیق در ذهن اورا به تصویر کشیده، هرچند با اندکی اطناب کلام و شعارزدگی خفیف ولی پایان بندی اصلا آن چیزی نبود که انتظارش را می کشیدم. ایجاد چنین تعلیقی در کمرکش داستان، صرف نظر از موفقیت یا عدم موفقیت پرسناژ محوری در رسیدن به هدفش، یک ضربه نهایی را در انتهای کار می طلبد که لزوما به معنای بستن یا باز گداشتن ته داستان نیست. می توانستی یک پرسش در ذهن خواننده ایجاد و رهایش کنی. ولی فعل حال انتهای داستان چیزیست که جز سیاهی جبر سرنوشت و بزدلی فرد در دنبال کردن رویاهایش چیز دیگری را به ذهن من متبادر نکرد. بیشتر به سمت حدیث نفس پیش رفتی تا داستان و این در برابر نثر روان و بی تکلف و شیرین قلمت کوتاهی است. همین خاطره و ذهنیت را اگر در یک پلان مناسب بربزی حتما یک داستان کوتاه عالی از آن در می آید.
    از لحاظ دستوری و املایی نیز مقداری ویرایش لازم است. دوسه جا از کادر نوشتاری بیرون زده و به محاوره وارد شده ای که باعث شده از افعال مناسب مقام جمله بهره نبری و یا حروف ربط و اضافه را در غیر مکان خود استفاده کنی.
    در کل از خواندن کارت لذت برد و علی رغم طولانی بودن مقدمه، داستانت توانایی ایجاد کشش و دنبال کردن را در خواننده دارد.

    *اینطور معمول است که مراد از “زندگی” مفهوم عام و متداول آن است، و نوشتار آن به صورت زنده گی بیانگر یک طعنه تلخ به زنده مانی. نمی دانم منظورت همین بوده و یا اشتباه املایی است.

    نکته آخر این که با توجه به انفعال شخصیت اصلی داستان، پدرش یک تیپ است، کاراکتر و یا نماد؟ این را به خودت بایستی پاسخ دهی و جمع بندی داستان را با توجه به پاسخت انجام دهی. از دید من خواننده یک نماد اجتماعی و پر زور بود که تبعات واکنش هایش بوی خون می داد.

    • درود فراوان!
      خیلی خوشحالم از این که خواندید و مرا متوجه کاستی های کارم کردید. دیدگاه های شما را در نظر خواهم داشت و حتماً نکاتی را که اشاره کردید رعایت خواهم کرد.
      از حضور ارزشمند شما خیلی ممنونم.

  7. زبیر عزیز و گرامی، از خواندن داستانت فراوان لذت بردم. نثر زیبای فارسی دری شما ، همچنین واژگان و ترکیبات بدیعی که استفاده کرده بودید، بسیار زیبا و جذاب بود. گفتنی های فنی را استادان گرامی گفتند و چیزی فزون بر آن نتوانم گفتن. داستان شما مر ابه یاد زندگی دردانه ی آواز ایران استاد محمد رضا شجریان انداخت که می گویند: از ترس تعصبات پدر چیزی نزدیک به بیست سال با نام مستعار سیاوش در رادیو آواز می خواند.
    نوشته شما فارغ از اینکه داستان، خاطره یا دلنوشته باشد سراسر حدیث دردمندی جامعه ای سنت زده است که درد زایمان را تجربه می کند. زایمانی غیر طبیعی ( تو بخوان سزارین) که در اینجا خیلی وقت پیش گوژ پشتی شترگاو پلنگ را به دنیا آورد. بی صبرانه منتظر دیگر نوشته هایت هستم.

    پیروز باشی

  8. بسیار لذت بردم .دستنوشته ای لطیف ، سراسر تصویر و انتقال حس.
    موفق و پیروز باشید.قلمتان مانا .

پاسخ دادن به غلامرضا آذرهوشنگ لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *