Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

بازیگران ذهن(نقش اصلی مرد) اثر احسان کاظمی

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  بازیگران ذهن(نقش اصلی مرد) اثر احسان کاظمی

برعکس روزهای گذشته که با صدای فخ و فخ و تخلیه ته مانده ی خلط بینی همسایه ی طبقه بالایی و ونگ ونگ ممتد چندقلوهایش بلند می شد این بار با صدای جیغ و گریه و ناله آنها از خواب پرید انگار کسی از نزدیکانشان مرده بود، به لطف همسایه ی طبقه بالا نیاز به کوک ساعت برای یکنواخت زنگ زدن و یادآوری زمان رفتن به سرکار نبود.همیشه زودتر از موعد مقرر سرکار حاضر بود.در حالیکه لباسهایش را می پوشید لقمه ای از پیتزای باقیمانده شب قبل را که در یخچال مانده بود به دهان گذاشت و به سمت آیینه رفت و موهای باقی مانده روی سرش را که کپه کپه شده بود به سمت وسط سرش هدایت کرد تا کچلی اش زیر چند لاخ مو پنهان بماند.هنوز صدای گریه های زن همسایه بلند بود و صدایش از کانال کولر به راحتی می آمد که فریاد می زد:
-«کشتنش،اون بی همه چیزا کشتنش..»
بی توجه به آنچه در جریان بود به سمت پارکینگ رفت. سمند سفید مسافرکشی اش را از میان دیگر ماشین های ریز و درشت به بیرون هدایت کرد و به سمت مقصد همیشگی اش«فرودگاه مهرآباد» راه افتاد. آسمان هنوز گرگ و میش بود و هنوز رنگ روز به خود نگرفته بود.طبق معمول همیشه، رادیو را روشن کرد تا به برنامه صبحگاهی مورد علاقه اش گوش دهد بعد از پخش مقداری آهنگ ریتمیک صدای مجری برنامه را شنید:
-«درود بر شنوندگان همراه، صبح پاییزی تان پر از نشاط…»
صدای مجری تغییر کرده بود و صدای یک زن شنیده می شد در حالیکه قبلا گوینده برنامه مردی بود با صدایی گرم و گوش نواز، موج رادیو را تغییر داد ولی برنامه همان برنامه بود و همه چیز سرجایش بود فقط مجری رادیو عوض شده بود.به اولین چراغ قرمز رسید و ایستاد صدای جوانی که روزنامه های صبح را در دست گرفته بود و از بین ماشین ها مارپیچ مشغول بازاریابی بود به گوش می رسید.شیشه را پایین کشید و روزنامه صبح را خرید .بعد از صفحات سیاسی و اقتصادی که همچنان بحث نفت و دلار و جنگ در آنها تیتر اوّل بود ،چشمش به صفحه حوادث افتاد :
-«دختری ۱۹ ساله خود را از روی پل عابر پیاده به پایین انداخته بود.»
-«کلاهبردار اینترنتی از طریق سایت همسریابی با اغفال چندین دختر به آنها تجاوز و طلاهایشان را به سرقت برده بود.»
چراغ سبز شد و با عوض کردن دنده به مسیرش ادامه داد.سرباز سبزپوشی در چهاررراه بعدی با اضطراب دست تکان می داد و از او می خواست تا سوارش کند با اینکه معمولا کسی را سوار نمی کرد با یاد دوران سربازی خودش و اضافه خدمت های مکرر برای دیر رسیدن به محل خدمت برای سرباز ترمزی زد و توقف کرد، سرباز با نفس نفس می گفت:«کلانتری ۱۶۹».در مسیرش تا به حال کلانتری زیاد دیده بود ولی ۱۶۹ و اسمها و شماره هایشان را به خاطر نمی آورد با این وجود سوارش کرد.سرباز در حالیکه داخل ماشین می نشست گفت:
-«ساقول سن،چخ ممنون همشهری»
هیچوقت ترکی را یاد نگرفته بود و تمایلی هم به یادگیری اش نداشت.با چشمانش به او فهماند که ترک نیست.سرباز دوباره به او نگاه کرد و گفت:
-« همشهری سیگار چشیدن که ممنوع نیست؟؟»
سرش را تکان می دهد انگار برایش مهم نیست.سرباز با موسیقی ریتمیک رادیو آهنگ ترکی می خواند و سیگارش را روشن می کند و باز برای اینکه سکوت را بشکند نطقش باز می شود:
-«همشهری، سرباز یعنی اسیر..اسیر..سرصبح باید پاشی بری پیش یه سرهنج(سرهنگ)بی ناموس که اگه یکم دیرتر برسی اضافه خدمت و بازداشتی پشت بندش ردیف میشه.»
زیر لب هایش به ترکی فحش هایی نثار زمانه و سرهنگ و سربازی می دهد و دود سیگار را از بینی اش خارج می کند.دوباره چراغ قرمز می شود و ماشین متوقف می شود این بار در کنار چهارراه روحانی با عبای قهوه ای و ریشیجو گندمی و تنی برعکس هم کیش هایش لاغر و عمامه ای سپید بر سر به روبرو اشاره می کند و با انگشتش مسیر مستقیم را به ماشین ها نشان می دهد تا بلکه کسی سوارش کند.با اینکه تمایلی به سوار کردنش ندارد ولی به خاطر آن چیزی که درونش معنی انسانیت می دهد دستش را یکبار روی بوق می گذارد و بر می دارد و به زبان عرف تاکسیران ها که زبان بوقی است به روحانی می فهماند که سوار ماشین شود.روحانی با بسم الله و یا لله وارد می شود .بوی عطرش شدید مشام را پر می کند.بوی سیگار و بوی عطر در هم می آمیزد و مجبور می شود شیشه ها را اندکی پایین بیاورد.روحانی به سرباز نگاهی می کند و سرش را برمی گرداند و رو به راننده می گوید:
-سیگار کشیدن و صدمه رساندن به جسم مکروه است و درجایی مثل تاکسی و مکان های عمومی حرام است برادر من .. و سرباز این مملکت که سیگار بکشد گناهش چند برابر دیگران است و شمایی که اجازه می دهید در ماشین تان استعمال دخانیات شود هم شریک در گناه و نواهی هستید برادر عزیز.»
سرباز که در صندلی عقب فرو رفته است کمی سرفه می کند و رو به رو راننده می گوید:
-«به حاج آگا(آقا) بگو زیاد خودشو ناراحت نکنه .من همینجا پیاده میشم تا گناهش دامن بگیه(بقیه) رو نگیره .همشهری چقد شد؟»
دود سیگار محو می شود و دیگر سیگاری در دست سرباز نیست .پولی رد و بدل می شود و سرباز به سمت کلانتری ۱۶۹ روانه می شود.روحانی تسبیحش را می گرداند و ذکر می گوید که دود از روی عمامه سپیدش بلند می شود و بوی تند سیگار بیش از پیش در ماشین می پیچد روحانی عمامه را از سرش بر می دارد و در لابلای آن سیگار نیم سوخته سرباز را می یابد .بخشی از عمامه اش سوخته است و تنها راه باقیمنده جلوگیری از سوختن باقی پارچه است با خشم سیگار را از روی عمامه بر می دارد و به بیرون پرت می کند و با چهره ای گر گرفته و غضب آلود رو به راننده می کند و از زمانه و بی اخلاقی و حرمت شکنی گله می کند تا اینکه در نزدیکی دفتر ازدواج و طلاق شماره ۲۶۹ مبلغی هرچند ناچیز می دهد و از راننده خداحافظی می کند.
****
دیگر با خودش عهد می کند مسافری از روی انسانیت و ترحم سوار نکند.از کنارش آژیر ممتد آمبولانس می آید و در سرش هنوز زن همسایه جیغ می کشد. بالاخره به چراغ قرمز آخر می رسد و پس ازطی پایان مسیری تکراری با آدم هایی تکراری خوشحال است که به فرودگاه نزدیک شده است.امّا این بار صدایی مخملین گوش هایش را نوازش می دهد:
-«آقا دربست تا فرودگاه میبرین؟ عجله دارم..خواهش می کنم»
سرش را که می چرخاند حضور زنی جوان را با چشمهایی سبز و پوستی سپید و لبهایی که با رژ صورتی تزیین شده اند در کنارش حس می کند.بوی کرم و عطر زنانه اش ماشین را پر می کند .اندکی از گوشه ی چشم نگاهش می کند و به حرف روحانی می اندیشد که اگر شریک گناه کشیدن سیگار است، این بار حتما شیطان در وجودش رسوخ کرده است . زن شال مشکی اش را به کناری می زند و موهای خرمایی رنگش را نمایان می سازد.نه تنها او بلکه ماشین های کناری هم شریک گناه بزرگی می شوند و در هر فرصتی به زن جوان چشم می دوزند.زن آیینه ای از کیفش بیرون می آورد و در حالی که مشغول پررنگ کردن رنگ صورتی لب هایش است می گوید :
«جون به جونمون کنن ندید بدید و بی فرهنگیم.من ۱۰ سال سوئد بودم مگه این طورین مردمش ..اینجا با چشاشون آدمو میخورن.»
دستمالش را بیرون می آورد و اضافه رژها را پاک می کند.از شلوغی و مسافران چمدان به دست و صدای اوج گیری هواپیماها پی می برد به مقصد رسیده است.زن به میک آپ و زیبایی صورتش در آینه نگاه می کند و کیفش را زیر و رو می کند و به جای پول رایج دلار بیرون می آورد و با اظهار شرمندگی و با آن معصومیتِ نهان در چهره اش یک دلار پیشکش می کند.با اینکه چنج کردنش سخت است و دردسر دارد ولی با اکراه قبول می کند، زن ناگهان یک دلاری را سمت لب های صورتی رنگش می برد و سر جرج واشنگتن رابا لبهایش رنگین می کند و با خودکاری روی دلار شماره ای می نویسد و دوباره به راننده برش می گرداند.گیج و منگ شده است .صدای در ماشین می آید و بوی عطر و جای لب های صورتی روی یک دلاری تنها یادگار شیطانی است که در پوست حوّایی رخنه کرده بودو چند لحظه ای سیب در دست در ماشینش نشسته بود و می خواست به سقوط دعوتش کند.بدون درنگ شماره ده رقمی گوشه دلار را و اسم زن جوان را که با حروف لاتین در کنار شماره نگاشته شده ( ساتیر ) داخل فهرست شماره های موبایلش درج می کند.بعد از اسم های سیمین و غزل و نازنین و شیوا این شماره برایش حکم یک شکار تازه را دارد.
****
به موقع رسیده است و پشت تاکسی های منتظر برای مسافر او هم متوقف می شود و به رسم همیشه فلاکس چای را بیرون می آورد و داخل ماشین چای می نوشد و منتظر می ماند، بالاخره صدای بلندگو بلند می شود شماره ۳۶۹ و او به اول خط فراخوانده شده است .صدای رادیو بلند است و از ترافیک های خیابان ها می گوید و هر از چندگاهی لا به لای ترافیک حکیم- صدر ، ترانه ای پخش می شود.در ماشین باز می شود و باز بوی همان عطر و صدای ریز و مخملین گوشش را نوازش می دهد:
– «آقا لطف کنید برید سمت آفریقا»
خودش است همان حوای شیطانی بدون اینکه درنگی کند داخل ماشین می نشیند و زیر لب فحش هایی نثار ایرانAIR و تاخیر و دیپورت شدن از دهانش بیرون می آید.سربرمی گرداند و با چشمانی که معنای تعجب را برساند به او خیره می شود.به ساتیر نگاه می کند .ساتیر انگار غافلکیر شده باشد از علامت تعجبی که در چشمان راننده است بوجد می آید و لب هایش را محکم روی گونه مرد می گذارد و فشار می دهد.بعد از چند لحظه با همان لبهای صورتی مسحورکننده می گوید:
-«وااای، تویی عزیزم،…خدا تو رو برام رسوند ..تو این بی کسی و دربه دری تو نمی دونی چقدر خوشحال شدم دیدمت.»
ماشین را به سمت آفریقا به حرکت درمی آورد و باز دوباره شریک گناهی لذت بخش می شود.ساتیر بی وقفه یا با او یا با موبایل صحبت می کند .از لابه لای حرفهایش متوجه می شود مطلقه است .بایستی امروز کار را تمام کند.همیشه شکار را بایست همان دفعه اول صید کرد، باید امروزش طعم تکرار ندهد .ساتیر کنارش نشسته است و شالش را کنار انداخته بود.هنگام حرف زدن با موبایل با همان چشمان مرموزش به او نیم نگاهی می کرد و چشمکی تحویلش می دادو با خنده های ریزش دل می برد.به پلاک ۴۶۹ رسیدند و ساتیر دوباره دست در کیفش کرد و این بار یک تراول پنجاه تومانی را با رژهایش تزیین کرد و به سمتش گرفت.این بار نمی توانست قبول کند نمی خواست امروز را فقط کار کرده باشد و دوباره و دوباره چرخه یکنواخت زندگی را از نو تکرار کند .بی وقفه لبهایش را روی لبهای ساتیر گذاشت و به او فهماند برای پول این کار را نکرده است.ساتیر دوباره انگار شوکه شده باشد به چشمانش زل زد و با ناز و کرشمه ای صدایش را از بین لبهایش که دیگر کمرنگ شده بود بیرون داد:
-«خوب باشه عزیزم …بیا بریم بالا ازت خوشم اومده فقط بیشتر از یه ساعت نمی تونی باهام باشی …چمدون و کیفمو برام بیار .»
****
درون اتاق خواب منتظرش است.خودش را روی تخت می اندازد و به سقف و کاغذ دیواری های گرداگرد اتاق خیره می شود .پر از تابلوها و رنگ های تحریک کننده .زیبایی کاخ های سلطنتی را دارد. تابه حال هیچوقت شکاری با چنین خانه و ظاهر رویایی نیافته بود.صدای پاهای ساتیر از بیرون به در نزدیک می شود بلند می شود و سرجایش می نشیند .ساتیر خرامان خرامان می آید و در را باز می کند.شبیه مدلهایی است که روی فرش های قرمز و در شوهای تلویزیونی عرض اندام می کنند .با یک دوبنده و دکلته قرمز رنگ و لبهایی که با رژ قرمز رنگ شده بودند و موهایی خرمایی که روی شانه هایش ریخته بود به سمتش آمد و دو جام شیشه ای قرمز رنگ در دستانش بود که یکی را به سمت او دراز کرد و به سلامتی با هم بودنشان خودش جرعه ای نوشید . و دیگری را هم خودش با دستان خودش به او خوراند ..بدنش گرم شده بود چشمانش ملتهب بود .همه چیز را دایره وار می دید به سمت چاک دوبنده قرمز ساتیر دست دراز کرد ولی دیگر چیزی را ندید همه چیز در نظرش سیاه شد..تیره و تار..

****

رانندگان خط فرودگاه وقتی دیدند همکارشان آقای شکاری در محل کار حاضر نمی شود سراغش را از دوستان و اشنایان گرفتند..تا اینکه در تیتر روزنامه صبح و در صفحه حوادث خواندند:
«شکاری، خود شکار شد..راننده ای توسط باند قاچاق اعضای بدن ربوده و بدن پاره پاره اش در چاه فاضلاب خانه ای با شماره پلاک ۴۶۹ یافت شد.»

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.