Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

بار دیگر اشتباه نخواهم کرد! ( غلامرضا آذرهوشنگ)

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 3 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  بار دیگر اشتباه نخواهم کرد! ( غلامرضا آذرهوشنگ)

این بار تیرم به سنگ خورد. اما اشکالی ندارد. قرار نیست که شکارچی هر تیری که می‌اندازد حتما به یک هدفی بخورد. مهم این است که شکارچی بالاخره به شکار دسترسی پیدا می‌کند. اما کسی که به فکر شکار نیست، خوب معلوم است دیگر، هیچ وقت دستش به شکار نمی‌رسد.
مسخره می‌‌کنی؟ باشد، اما این جوری نمی‌توانی دست و پا چلفتی بودن خودت را توجیه کنی. کسی که عرضه‌ی ریسک کردن نداشته باشد، هیچ وقت هم به جایی نمی‌رسد. همه‌اش باید در جا بزند. چی؟ نه، نه! این حرف‌ها نیست. اخلاقیات؟! اخلاقیات سیری چند؟ این حرف‌ها مال یک مشت فیلسوف مسلکِ بی¬عمل است که می‌خواهند برای بدبختی‌های خودشان دلیل¬تراشی کنند. درست مثلِ خود تو.
چیه؟ چرا جوش می‌آری؟ خب، مگر دروغ می¬گویم؟ همه‌ی ما یک¬¬جوری گرفتار همین حرف‌های یک من غاز هستیم. دلمان یک چیزی می‌گوید، زبانمان یک چیز دیگر. هزار آرزو تو سینه داریم ، اما حتی از گفتنش به خودمان هم وحشت داریم چه به رسد به دیگری. حالا عملی کردنش بماند طلبمان.
چی؟ اشتباه بود؟ آره، یک جورهایی قبول دارم که اشتباه بود، اگر نه که تیرم به سنگ نمی‌خورد. اما موضوع سر این است که تو فکر می‌کنی من راه را اشتباهی رفته‌ام، و من فکر می‌کنم که فقط محاسباتم درست از آب درنیامده. به همین خاطر، این بار باید حواسم را خوب جمع کنم. آره، آدم باید تو هر مسئله‌ای اول درست و حسابی تحقیق کند، بعد دست به عمل بزند.
دست بردار! من از هول حلیم افتادم تو دیگ؟ ببین، بگذار یک چیز را برایت روشن بکنم. حقیقتش این است که آدم تا ندود سر دیگ حلیم که حلیمی‌گیرش نمی‌آید. به قول شاعر، تا کٌله چرخ داده¬ای خوردت! لپ و پوست کنده¬اش این است که اگر فس فس کنی، یا تو شش و بش این باشی که کاری که می‌کنی از نظر اخلاقی درست است یا نه، دیگران آمده‌اند و ته حلیم را هم درآورده‌اند و می‌ماند، چی؟ علی و حوضش.
نه، نشد. اصلا تا از اولش ندانی که چطوری این قضیه پیش آمد، خوب همین قضاوت‌های شتابزده هم نتیجه‌اش می‌شود دیگر.
خیلی خوب، تو پرسیدی که من نگفتم؟ بعد از اخراجم از کار، هر چی این در و آن در می‌زدم کاری پیدا نمی‌کردم. چرا اخراج شدم؟ هیچی بابا، بادمجان دور قاب¬چین‌ها به صاحب کارخانه گزارش دادند که من با پیمانکارهای شرکت سر و سری دارم، او هم که آدمِ دهن بین، عذرم را خواست. نه به جانِ تو. پیمانکارها خودشان سیبلم را چرب می¬کردند. به حساب خودشان، از جیب کارخانه که نمی¬رفت.
خلاصه، در به در دنبال کار بودم. آن هم تو این اوضاعِ خرابِ بیکاری. فوق لیسانس‌هاش هم اگر لازم باشد مدرکشان را مخفی می‌کنند تا بتوانند حتی شده یک کارِ ساده‌ی کارگری پیدا کنند و حداقل برای پول تو جیبی‌اشان، دستشان به طرف پدر و مادر دراز نشود.
راستش یک بار، یکی از دوست‌هام مهمانی داده بود. من را هم دعوت کرده بود. آن‌جا بود که با فاطمه آشنا شدم. راستش از اول هم چنگی به دل نمی‌زد. سبزه رو، قد کوتاه، تپل، یک¬¬کم خجالتی و کم¬حرف. نه! اولش برام جنبه‌ی تفریح داشت. به هر حال، می‌دانی که، بالاخره هر گلی یک بویی دارد. آره! حتی بگو خرزهره. پیش خودم گفتم، حالا برای چند صباح که بد نیست. می‌توانیم یک¬کم با هم خوش باشیم. اما بعد که فهمیدم نه بابا، از یک خانواده‌ی پولدار است و دایی‌اش صاحب یک گروه صنعتی، به این فکر افتادم که شاید بشود از توش یک نانی درآورد. دختر جماعت را که می‌شناسی، یک¬کم که زبان بریزی و ازش تعریف کنی و از زیبایی و این چیزها حرف بزنی، حالا می‌خواهد مادر فولاد زره¬ی دیو هم که باشد، دوست دارد حرف‌هایت را باور کند. کافی است یک مشت حرف‌های صد من یک غازِ عاشقانه تحویلش بدهی، فوری خام می‌شود و یک دل نه صد دل عاشقت می¬شود. آن وقت، باید بی¬معطلی تیر را بیندازی. خب، من هم انداختم و گرفت. خوب هم گرفت.
بدبخت دختره؟ دلت خوش است ها. بدبخت من بودم که می‌خواستم یک عمر زندگی‌ام را براش تلف کنم. بی‌دلیل نبود که برای این که پابندم کند، گفت بیا تو را به دائی‌ام معرفی کنم، بلکه استخدامت کند.. فقط مراقب باش، خیلی حزب¬اللهی است. من هم که دیدم این طوری است، رفتم و یک مهر را داغ کردم و چسباندم به پیشانیم. یعنی دیگر خیلی! آره، جان تو کلکم گرفت، چه جوری!
نه بابا! می‌خواستی راست و حسینی همه چیز را براش بریزم روی دایره و بگم من اینم؟! خوب، باید یک جوری توی دلش جا باز می‌کردم یا نه؟ حالا تو چی‌کار به این کارهاش داری؟ مهم این است که تیری که انداختم درست خورد به هدف. طرف گفت، بیا پیش خودم. اتفاقاً به آدمی مثل تو احتیاج دارم.
نه، نه! اولش رفتم تو کنترل کیفیت، اما زود ارتقاء مقام گرفتم و شدم مدیر بخش طرح و برنامه. یک مدت که گذشت، گیر داد که این¬طوری خوبیت ندارد، چرا با هم ازدواج نمی‌کنید؟ نه، خودش که مستقیم بهم نگفت؛ به فاطمه گفته بود. فاطمه هم که از خدا خواسته. خلاصه، خرم حسابی تو گِل گیر کرده بود. مونده بودم معطلی که چه جوری از زیرش دربروم، اما موضوع روز به روز بدتر می‌شد. دائیش به فاطمه گفته بود، اگر ازدواجی تو کار نیست، همان بهتر که دیگر همدیگر را نبینید. خوب، پشت بند این حرف چی بود؟ اخراجِ من. چون، می‌دانی که! فاطمه هم در آن شرکت کار می‌کرد و شده بود مدیرِ حسابداری.
یک روز دائی فاطمه من را به دفترش خواست و گفت می‌خواهد درباره‌ی یک سری از کارهای شرکت با من خصوصی صحبت کند و ترجیح می‌دهد که در خانه‌اش در این باره حرف بزنیم. شستم خبردار شد که می‌خواهد درباره‌ی چی حرف بزند. اما چاره‌ای نبود، باید می‌رفتم. این شد که یک دسته گل خریدم و رفتم خانه‌اشان. خانه که چه عرض کنم، بگو کاخ. تو باغچه‌اش جور واجور گل‌های رنگ و وارنگ.
فاطمه بالای پله‌ها به استقبالم آمد. دسته گل را که به او دادم، لبخند زد. زن¬دائیش هم جلو آمد. سلام دادم و گفتم: ” ببخشید، فرصت نشد چیز قابل¬داری بخرم.” و با چشم به دسته گل اشاره کردم. زن دایی‌اش چشمکی به فاطمه زد. من به روی خودم نیاوردم. تو سرسرا که رفتیم دعوتم کرد به نشستن. نمی‌دانم از آینه¬کاری خوششان می‌آمد یا می‌خواستند منزلشان را به شکل کاخ آیینه در بیاورند، دور تا دور آینه¬کاری بود. از سقفش چلچراخ‌هایی آویزان بود به چه بزرگی. هر طرف دیوار را که نگاه می‌کردی تابلوهای فرشِ ریزبافت. یک تابلو بزرگ وَن‌یکاد هم از فرش ابریشم، درست روبروی چشم من، آن بالا، روی دیوار نصب شده بود.
داییِ فاطمه با کمی تاخیر آمد. از پلکان که سرازیر شد، از جایم بلند شدم و سلام دادم. با دست اشاره کرد، بنشینم. بعد آمد و رو به‌ رویم نشست. اول بحث را کشید به مسائل کارخانه. الکی! برای ایز کم کردن. منم جوری نظر می¬دادم که انگار راست راستی باور کرده‌ام که موضوع سر این‌ حرف¬هاست.
یک¬کم که گذشت، فاطمه آمد. با لیوان‌های شربتِ آلبالو، توی یک سینی بزرگ. اول به دایی¬اش تعرف کرد، بعد به من. برای خودش و زن دائیش هم لیوانی برداشت و گذاشت روی میزِ جلوِ کاناپه. خودش هم نشست توی مبل کنار دستی من و قاطی بحث‌ها شد، مثلا.
خوشبختانه بحث، زیادی طول نکشید، چون زن داییِ فاطمه با ظرفی پر از هندوانه‌ی سرخ و شیرین آمد و هنوز ننشسته حرف را کشید به فاطمه. تا توانست از فاطمه تعریف کرد و گفت که او حکم دخترخودشان را دارد. که چون خداوند به آن‌ها بچه نداده است، فاطمه را از کوچکی توی خانه‌ی خودشان بزرگ کرده¬اند و این که چقدر دوستش دارند و چشم و چراغ خانه‌اشان است و از این حرف‌ها.
می‌دانستم که فاطمه پدرش را از کودکی از دست داده است و خانواده¬اش همیشه تحت حمایت دایی‌اش بوده¬اند، اما نمی‌دانستم که آن‌ها بچه ندارند. خوب، راستش از شنیدن این موضوع خیلی خوشحال شدم. به همین خاطر وقتی که زن داییِ فاطمه از من سئوال کرد ازدواج کرده¬ام یا نه؟ فوری گفتم، تا حالا که قسمت نشده. تا این را گفتم، رفت بالای منبر که زمین زیر پای افراد مجرد می‌لرزد و آدم باید تشکیل خانواده بدهد و چه و چه… گفتم که، البته من هم دوست دارم ازدواج کنم، اما در حال حاضر از نظر مالی تو مضیقه هستم و آن طور که شایسته است نمی‌توانم از پس مخارج عروسی بر بیایم.
مرض! حالا هی بخند! اما به جان تو، این تیرم هم به هدف خورد. گفتم که قصد شکار داشته باشی، دیر یا زود چیزی گیرت می‌آد. به قولی، سنگ مفت، گنجشک مفت.
نتیجه چی شد؟ هیچی. جلسه بلافاصله تبدیل شد به مهمانی خواستگاری از فاطمه و برنامه ریزی مراسم عقد و ازدواج. کل هزینه‌های ازدواج را دایی فاطمه تقبل کرد. گفت این طوری خیالش از کارخانه هم راحت‌تر می‌شود و من و فاطمه می‌شویم دو بازوی مهم او در اداره‌ی کارخانه. هر چه باشد، به قول خودش می¬شدیم پاره‌ی تن او و دلسوز کارخانجاتش.
خب باشد، مگر چه اشکال دارد؟ آن‌هایی که این حرف‌ها را می‌زنند خودشان نمی‌دانند داماد سرخانه بودن چه کیفی دارد! عزت و احترامت بجا، پست و مقام هم که روی شاخش است.
برو بابا! نوکر خانه زاد کدام است؟! گربه دستش به گوشت نمی‌رسد می‌گوید بو می‌دهد. مرد حسابی! بالاخره هر رئیسی، مرئوسی دارد. خب، همان¬طور که من از زیر دست‌هایم انتظار اطاعت داشتم، باید هم از مدیر خودم اطاعت می‌کردم. بخصوص که این مدیر، حالا فامیلت هم شده باشد و تو هم می‌خواهی زود برسی به کجا…؟ آن بالا بالاها. آدم وقتی شانس به سراغش می‌آید اگر باهوش باشد و گوش به زنگ، فوری در را برای شانس چهارتخته باز می‌کند و می‌گوید، بفرمائید تو، خواهش می‌کنم! بله، تا کمر هم باید سر خم کنی، نه این که هی این دست و آن پا کنی و بروی تو فکر که دیگران چه فکر می‌کنند؟ آدم عاقل برای خودش زندگی می‌کند، نه برای دیگران.
نه این که بخواهم غلام حلقه به گوشش باشم، نه! اما بالاخره باید احترامش را نگه می‌داشتم و ازش حرف شنویی می‌کردم یا نه؟ البته خیلی زورم می‌برد که بعضی وقت‌ها مرا دور می‌زد و خودش به نیروهای زیر دستم امر و نهی می‌کرد. آخر این¬جوری هر چه را که من می¬رشتم، پنبه می‌کرد. البته من حساب دستم بود کجا سفت بیایم، کجا شل. می¬دانستم خیلی‌ها منتظر بودند تا من خطایی بکنم و آن‌ها فوری زیرآبم را بزنند. می‌دانی که، حسود زیاد پیدا می‌شود. خیلی‌هاشان هم استاد موج سواری. منتظر یک فرصت.
خودم هم هستم؟ خوب که چی؟ انتظار داری که وقتی موج می‌آید، جلو آن بایستم؟ دیوااانه! موج که می‌آید اگر سوارش نشی، همچین درهم می‌کوبدت که درب و داغان شوی. به قول شاعر: ” هر که شد در بشو دالانش، هر که شد خر بشو پالانش!” بله. تکان بخوری، کلاهت پس معرکه هست. حالا صرف-نظر از حفظ موقعیت شغلی، از همه مهم¬تر این بود که دایی فاطمه هیچ فرزندی نداشت. از همان روز کذاییِ خواستگاری، من روی این موضوع خیلی حساب باز کرده بودم. بالاخره، مرگ حق است و شتری است که در خانه‌ی همه خوابیده. خب اگر می‌افتاد و می‌مرد، یکی باید به کارخانه¬هاش سر و سامانی می¬داد یا نه؟ آن¬وقت کی از من نزدیکتر و مناسب¬تر.
نه، به هیچ وجه! من اصلا تو محاسباتم اشتباهی نکرده بودم. خوب داشتم پیش می‌رفتم. سعی می‌کردم هر انتظاری که دارند، برآورده کنم. البته در حد توانم. معجزه که نمی‌توانستم بکنم. دایی راضی، زن دایی راضی. من هم که خب دامادشان بودم و جای پسرشان را پر می‌کردم و هم البته، دیگر شده بودم مدیر کارخانه¬اشان.
لیاقت؟ توانایی؟ فکر می‌کنی اونایی که چشمِ دیدن من را نداشتند، خودشان لیاقت این پست را داشتند؟ نه، برادر، نه داداش من، داشتند می‌ترکیدند از حسودی. از این که داییِ فاطمه این همه به من توجه داشت، چشمشان داشت از کاسه در می‌آمد. این بود که هی زیر آب من را می‌زدند. برام سوسه می‌آمدند که کارم را بلد نیستم. که کارهام بیشتر نمایشی است، که پیشنهادهای به درد بخور دیگران را به نام خودم جا می‌زنم، که… چه و چه و چه… . خب، بالاخره هم کار خودشان را کردند. اما، مهم¬تر از همه خطای خودم بود که کار دستم داد.
می‌دانی! عشقِ زیادی واقعا دست و پا گیر است. احساس مالکیت به وجود می‌آورد، و تو می‌شوی اسیر و عبیر طرف. آن وقت است که از زندگی بیزار می‌شوی.
فاطمه انگار، از همان روز اول به من شک داشت. تو دوران ماه عسل…، حتی بعد از آن، چپ می‌رفت، راست می‌آمد، می‌گفت : “بگو منو دوست داری!” یا هر حرکتی که می‌کردم و به دلش نمی‌نشست، فوری می‌گفت: ” نه، تو منو دوست نداری. اگه دوستم داشتی که این کارو نمی‌کردی.”، خلاصه حالم داشت از هر چی واژه‌ی “دوست داشتنِ” بهم می‌خورد. مگر می‌شود از آدم روزی صد بار اعتراف گرفت؟ این طوری تو مجبوری برای این که طرف دست از سر کچلت بردارد، هر چه می‌خواهد، بگویی.
به هر حال، من هم که از اول عاشقش نبودم. کمی‌ سر و گوشم می‌جنبید. او هم برای ما شده بود خانم مارپِل. اولش به منشی¬ام شک کرد. کاری کرد که بنده‌ی خدا را از کارخانه بیرون انداختند. بعد به مهری گیر داد. مهری؟ نگفته بودم؟ هم دانشگاهی¬ام بود. بعد از مدت‌ها دوباره به هم رسیده بودیم. از شوهرش طلاق گرفته بود. خیلی احساس تنهایی و سرخوردگی می‌کرد. تازه داشت خودش را پیدا می‌کرد و اعتماد به نفسش را به دست می‌آورد. طفلکی توقع زیادی هم نداشت. به همین با هم بودن دلش را خوش کرده بود. اما فاطمه این موضوع را هم فهمید و نمی‌دانی چه قشقرقی راه انداخت. خداییش، تو خودت هم باشی، دختر زیبایی مثل مهری را می‌گذاری و می‌چسبی به فاطمه؟ نه…، بگو دیگه. اما چه کنم که برای حفظ موقعیتم، باز هم مجبور شدم دست و پای خودم را جمع کنم. طفلکی مهری! چقدر جلوش خجالت زده شدم وقتی به ناچار گفتم: ” باید بیش¬تر احتیاط کنیم و نذاریم که فاطمه دوباره با پلیس‌بازی‌هاش از ادامه‌ی رابطه‌ی ما بویی ببره.” می‌دانستم که در دلش می‌گوید چقدر از زنش می‌ترسد. اما من که نمی‌توانستم دلیلِ واقعی این کارهام را برایش توضیح بدهم.
فکر می‌کنم فاطمه به دایی و زن داییش هم یک چیزهایی در این باره گفته بود. چون این اواخر روابطشان با من سردتر شده بود. زن دایی دیگر به من نمی‌گفت: “پسرم”. کمتر هم ما را به خانه¬اشان دعوت می‌کرد. دایی¬اش زیاد به روی خودش نمی‌آورد، اما، گاهی گوشه و کنایه‌ای می‌زد. بعد، رفتارش کم کم عوض شد. اما هنوز کاری نمی‌کرد که به قول خودش، روی من به رویش باز شود. تا این که این زنیکه¬ی آخری، کار را حسابی خراب کرد. نه، منظورم مهری نیست. او که دختر مظلوم و نازنینی است. منظورم شهلاست. آره، بابا، این یکی دیگر است. از آن ناجلب‌هاست. بلایی سرم آورد که آن سرش ناپیدا!
چیه؟ می‌خندی؟ آره بابا! این بار ما شدیم شکار.‌ هان؟ خب، کار است دیگر. به قول شاعر، گهی پشت به زین و گهی زین به پشت. راستش این بار خیلی حواسم جمع بود که فاطمه با همه‌ی شم پلیسی‌اش بویی از این ماجرا نبرد. هیچ ردی هم از تلفن و اس.ام.اس و ایمیل و غیره و ذالک باقی نگذاشته ‌بودم. هر وقت می‌خواستم شهلا را ببینم، کلی اقدامات احتیاطی می‌کردم. مراقب بودم تحت تعقیبی، چیزی نباشم.
خنده داره، آره؟ ولی خب مگر دفعه‌های قبل چطوری فهمیده بود؟ باید این بار حساب همه چیز را می‌کردم. اما، فقط حساب یک چیز را دیگر نکرده بودم. چه چیزی؟ آویزان بودن شهلا! وقتی فهمید که من چقدر مراقبم زنم بویی از موضوع نبرد، شروع کرد به اخاذی کردن. از من مخفیانه عکس گرفته بود. وقتی باهاش بودم، تو رستوران، تو اوین درکه، حتی تو رختخواب. مارمولکی بود پدر سوخته که نگو و نپرس.
مدتی بود، تو فکر بودم یک جوری دکش کنم. با بهانه‌های مختلف قول و قرارهام را بهم می‌زدم. او هم بیشتر جری می‌شد و می‌خواست همین‌طور تلکه‌ام کند. وقتی شروع کردم به بی توجهی، تهدیدم کرد که همه چیز را به زنم بگوید و عکس‌ها را برایش بفرستد.
دلم نمی‌خواست این جوری بشود، اما شد دیگر. وقتی هم که پلیس مرا دستگیر کرد و همه چیز لو رفت، فاطمه درخواست طلاق داد. دایی¬اش هم وکیل گرفت و کار را یک سره کرد.
نه بابا! این جوری‌ها هم که تو می‌گویی نیست. دنیا که به آخر نرسیده. بگذار در بیایم. این بار دیگر اشتباه نمی‌کنم. شده¬ام یک آدمِ با تجربه. فقط… فقط باید جای این مهر لعنتی را از روی پیشانی¬ام پاک کنم. راستی، تو می¬دانی چطور می‌شود این کار را کرد؟
بابلسر- خرداد ۹۳

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.