Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

اينجا فرشته ها مظلومند اثر احسان رضايي

توسطehsan.rezaei 4 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار كافه داستانيها  /  اينجا فرشته ها مظلومند اثر احسان رضايي

به نام خدا

 

قرص كامل ماه حياط خانه ميرزا را روشن كرده بود. سيد همانطوركه روي پله خشتي نشسته بود پاكت سيگار زرش را بيرون كشيد و چند ضربه به دستش زد. سيگار باريك را بيرون كشيد و از بين سبيل و ريش انبوهش به لبانش كشيد. صداي كبريت نظر بقيه آدم‌هاي در حياط را به سمت او جلب كرد. اولين پك را بيرون داد و از جايش بلند و شد گفت:

– چيه خوب؟ دلم شور ميزنه.

ممدو كه صورتش را به در بالاخانه چسبانده بود بر گشت و آرام به او غر زد:

– سيس خو. اي خو آخريشه نفهم. اينقد اون كفتيه نكن تو حلقمون. گه بگيرن هيكلته خو.

ميرزا كه دستانش را آنچنان كه رخت مي‌شويد به هم مي‌ساييد و همه وجودش از عرق خيس بود رو به ممدو گفت:

– زهر مار خو خو خو. زبان به دهان بگير گور بگوري. نه كه نحسيت بازم نگيره نسناس.

– ما نحسوم؟ ما نسناسوم؟ اي خود تخم سگت بودي تهمت دروغ بسي خو. پير رفتي خرف شدي يادت رفته خو.

سيد سيگار را زير پايش له كرد و سر جاي قبليش روي پله‌ها برگشت. بعد انگار كه مار گزيده باشدش از جا پريد و به سمت ممدو يورش برد.

– مار زبونتو بزنه بزمجه تو مگه نگفتي خودت ديدي كه بال درآورده و توي قرص كامل ماه پر زده؟

– ها مو گفتم به همين قبله دو عالم خودم ديدم با همي چشام خو. بزمجنم خودتي احترام خودتو نگه دار سيد خو.

– مگه آدم هر كوفتي ميبينه بايد بگه؟ كي ميخاي آدم شي؟

– به گفته مو نبود خو. گه‌هارو خودتون زدين خو، فحشاشو مو بخوروم؟

– كي گه زد؟ من؟ اين ميرزا پته‌ي ميرآقارو ريخت رو آب. اين گفت بگيرين بندازينش بيرون از امامزاده.

ميرزا تفي به زمين انداخت و چشمان پر غضبش را به سيد دوخت.

– احترام جدته نگه دار. الان صاف ۲۰ سال آزگاره همه دارن مسوزن از بلايي كه تو سر اي ملت بدبخت آوردي. چاه آبمانه خشك كردن. زنامان همه سر زا رفتن بچه ها هم كه بروببين، توكه كور نيسي، هيچكدام تو صورت چشم ندارن. اين عذابه سيد عذاب خدا. ما كه مي‌دانيم. عذاب فرشته كشيه. فرشته خدارو محكوم كردي به زنا و كشتي نه.

ممدو پريد وسط حرف ميرزا كه:

– ها ها خو راس ميگه نه. كارخونه پنيرم بسن. زنامون مردن. اين همه كورو ببين. همه فرارين از مو خو.

– همه فرارين بماند. ميداني چند وقته كسي نيامده خانه‌ام احوالپرسي؟ مگه كسي زن مي‌ده به ده ما اصلا؟ مگه هرچي دختر از دهات اطراف آورديم به طلسم مو پاسوز نرفتن و مردن؟ اي زن (با دست اشاره به در خانه اش كرد) آخرينشه خو. ميداني با چه بدبختي پيغوم پسغوم فرستادم واسه خان دهات ۱۰۰ فرسخ اونورتر كه يك دختر به مو بده؟

سيد پابپا كرد و استغفرا…هي گفت و كلاهش را به زمين كوفت.

– من فقط حكم خدارو خوندم. اگه خودتون حاليتون بود يا در نمونده بودين ميرفتين از يكي ديگه ميپرسيدين. حالاكه عين خر موندين تو گل دنبال مقصر ميگردين؟

كربلايي و ميرزا كه تا اين لحظه كنج ديوار و در پناه سايه با هم پچ‌پچ مي‌كردند با بالاگرفتن صدا از سياهي سر كشيدند. كدخدا يك دستش را از تسبيح جدا كرد و به سبيل چخماقي‌اش كشيد و گفت:

– ببريد صداتانه. اي جماعت بيرون كورن كر كه نيسن. هركي مرده و مي‌خواد ماجرارو براشون تعريف كنه گمشه بيرون جلو روشون بگه كي زندگيشانه پوكونده.

از داخل خانه صداي آه و ناله زن همه را براي مدتي از بحث وا داشت. حتي كربلايي هم كه خونسرد مي‌نمود و تا اين لحظه بجز با كدخدا با احدي لام تا كام حرف نزده بود، شروع به بلند بلند صلوات فرستادن كرد. دستانش به لرزه افتاده بود و رنگش عين گچ بود. ميرزا كه كم مانده بود از زجه هاي زنش به گريه بيافتد بعد از محمدهاي غليظي كه كربلايي ميگفت به سمتش برا شد.

– اي به حق محمد خدا بزنه كمرت. همه آتيشا از گور تو در مياد كربلايي قلابي. تو كه اسمته گذاشتي كربلايي و امامزادرم به زور رفتي. اگه پاته توي يك كفش نكرده بودي كه فقط سنگسار و گناه خون ميخواد، الان وضعمون اي نبود.

كربلايي تا بناگوش سرخ شد و عنان از كف داد و داد زد:

– اي سيد حكمو خواند و اي كدخدا نه، انگشت زد پاش. من خر كي باشم؟

كدخدا گفت:

– چقدر در گوش من خوندي من بين الحرمين رفتم و سر بريده آقارو قسم دادي كه سزاي زنا فقط سنگساره و غير اين بركت از ده ميره؟ اصلا اي هيچ اولين سنگو كي زد كربلايي؟ بهتون ميزني؟

سيد كه دوباره انگشت اتهام را به سمت خود ديد از پشت در بالاخانه به حياط دويد و درو باز كرد و رو به مردان و كودكان قد و نيم قدي كه در صورت و بين بينيشان به جاي گودي و دو تا چشم يك پوست كشيده شده تا به پايين داشتند كرد و داد زد:

– آي جماعت اينا دروغ ميگن. من فقط حكم خدارو خوندم. خودشون انگشت زدن و خودشون اجرا كردن. حالا كه طرف فرشته در اومده و رفته آسمون و مارو گرفتار اين نفرين كرده منو مقصر مي‌دونن. منو. من سيد اولاد پيغمبر. اگه ننه هاتون سر زا ميرن و شما ها ۲۰ ساله بدون چشم به دنيا مي‌آييد همش تقصير اين جماعته. همه شان. اين ميرزا كه امروز اينجوري واسه زنش جز ميزنه به دروغ تهمت بست به ميرآقا كه چه؟ هرروز از امامزاده يك ضعيفه مثل پنجه آفتاب دست پر مياد و دست خالي ميره. ماهم گفتيم خوب امامزاده كه جاي اين كارها نيس. دسم بشكنه خو چه مي‌دانسم ميرآقا از اصحاب حقه. چه مي‌دانسيم فرشته هرروز از عرش براش غذا مي‌آورده. بعدشم اگر من نبودم مير آقاره فراري بدم اونم كشته بودند اين نامردا. اما ميرآقا زندس و من دوباره پيداش كردم.

اين‌هارا تند تند و بلند و گفت تا جايي كه چيزي در حلقش قلمبه شد و همانجا كنار در نشست و زار زد. ممدو كه حرف‌هاي صيد داغش كرده بود آمد رو به افراد خارج حياط كرد:

– اي كه حكمه خوانده مقصر نيس خو من كه ديدم زنه همون كه از امامزاده با بي حرمتي كشيدنش بيرون خو جسد خونين و مالينش از تو خاك درآمد و پرواز كرد به آسمون مقصرم؟ اصلا اي كدخدا حكمه انگوشت زد خو و كربلايي اولين سنگه بهش زد. بعدشم سيد مگه تو واسه جاي ميرآقا تو امامزاده دندون تيز نكرده بودي خو نسناس؟ تو ميرزا مگه نگفتي پولاي تو امامزاده…

به اينجا كه رسيد كدخدا به ميان حرفش پريد.

– بگيريد اي توله سگه خوخو كنو از حياط پرت كنيد بيرون.

بعد آمد كنارشو و آرام در گوشش نجوا كرد.

– اگر يك كلمه ديگه حرف بزني زبانته ميبرم. حاليته.

ممدو عين سگي كه گوشش را بريده باشند دمش را لاي پايش كرد و به گوشه حياط خزيد. كدخدا كنار در رفت و مردمي كه حالا با داد و فريادهايي كه از خانه ميرزا مي‌آمد و حرف‌هاي جديدي كه مي‌شنيدند جريح‌تر و بيشتر شده بودند را با خشم نگاه كرد.

– چيه چتانه اينجا جمع شدين؟ مگه خونه زندگي ندارين تو اي سرما كه سر سگ بزني بيرون نمياد اومدين كه چه؟ ميرآقاره پيدا كرديم آورديم بالاي سر زائو دعا خوانده و از خدا طلب بخشش كرده براي اي جماعت گناه كار. (با دست خود مردم كور جمع شده پشت در خانه ميرزا را نشان داد او مي‌دانست هيچكس او را نمي‌بيند) بريد دعا كنيد ايشالا كه بعد ۲۰ سال نفرين از سر مردم بره.

يكي از وسط جمعيت داد زد كدخدا ما چي؟ ما چه گناهي كرديم كه چشم نداريم و مادرمان مرده؟

– بريد از پدر پدرسگتان بپرسيد چه گهي پس انداخته بي پدر. همه مي‌دانند از شهر هم طبيب آورديم گفت آب دهه مصموم كردن. اين ممدو هم كه همه مي‌شناسيد جلو پاشم نميبينه فرشته كجا بوده؟

صداهايي چند از ميان جماعت بدون چشم خارج حياط برخواست:

– چون چشامان كوره به مان فحش نده از خدا بي‌خبر.

– من نميبينمت كدخدا اما بوي خون و كثافتت به مشامم مي‌خوره.

دعوا داشت حصابي بالا مي‌گرفت كه ناله‌هاي زائو آنقدر بلند شد و تبديل به فرياد كه صدا به صدا نمي‌رسيد و صداي نوزاد. هيچكس حرف نمي‌زد. سكوت حرص، طمع و خشم‌ها را بلعيد. كدخدا و سيد و ممدو خود را به پشت در رساندند و كربلايي دست به تصبيح پشت سرشان. ميرزا دل توي دلش نبود و با يك چشم اشك و يك چشم به آسمان از ترس ادرارش را ول داد به ميان جمعيت. اما هيچكس ككش هم نگزيد. در حياط باز مانده بود و جمعيت بي هياهو كورمال كورمال خود را به حياط رساندند و حياط پر شد. در خانه باز و شد پيرزن قابله كه از شهر آورده بودند بقچه اي در دست از آن بيرون آمد. ميرزا جراتش را نداشت براي همين ممدو حول انگار پارچه از سبد كلوچه بر‌مي‌گيرد گوشه‌هاي قنداق طفل را كنار زد و صورت‌هاي همه مرد‌ها به هم چسبيد.

صورت كودك در دستان قابله مانند كوهي از جواهر مي‌درخشيد و چشم همه شان را زد.

 

                                                                                                    آذر ۹۲

دسته بندی ها:
  آثار كافه داستانيها, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.