خانه / داستان / آثار ارسالي / «استیکرها» (م.ح عباسپور)
IMG_20170702_164334

«استیکرها» (م.ح عباسپور)

در ارتباط با یک نویسنده هرچیز قسمتی از یک بازی است.

 

۱

می نویسی: اصلا اینجوری نیست فقط کمی خسته ام … و کمی هم بی حوصله. می نویسم: خب من هم همین را می گویم اما خستگی آدم باید به جایی برگردد و به خصوص بی حوصلگی آدم ها. باز می نویسی: چیزی نیست فقط کمی خسته ام. می نویسم مگر می شود آدم همین جوری خسته باشد. مگر می شود چیزی چیزی نباشد. می نویسی: دست بردار. می نویسم: دست از سرم بردار نه؟ می نویسی: نه. می نویسم: فلوت زدنت مرا یاد فیلم های روسی می اندازد. مرا به جایی یا چیزی در گذشته های دور پرت می کند. چیزی که نمی دانم چیست. می نویسی: تاز ه شش ماه است شروع کرده ام کار بیهوده ایست. و من جمله ام را پاک می کنم. به اول خط بر می گردم. می نویسم: نه کار بیهوده ای نیست تازه قرار نیست همۀ کارهای آدمها … و قسمت دوم جمله ام را پاک می کنم. می نویسم: تازه اگر بتوانی چند تا از کودکی هایت را … و چند برگ وارونه می فرستم. و همان لحظه عکس کودکی در برابرم نمایان می شود که در حال گریه کردن است. صفحه روشن می شود.کمی به عکس خیره می شوم. می نویسم: ذخیره اش کردم دیگر فقط برای تو نیست و تو چند استیکر می گذاری از همان ها که تا بناگوش خندیده اند. می نویسم: این یکی برای من باقی «رویاها» ارزانی خودت. این رویای کوچک. می نویسی: پس رویای بزرگ؟ صفحه بازهم روشن تر می شود. می نویسم آن کسی که با تو بود،آیا او هم چیزی از هدایت می دانست؟ می نویسی: همه ی کتاب های هدایت را خوانده است. می نویسم: صرف خواندن کافی نیست و همان لحظه جمله را پاک می کنم. می نویسم: کاش من هم آنجا بودم. می نویسی: اما خانه اش پر بود از کتاب. من و مهراب روی کتاب ها نشسته بودیم. می نویسم: مهراب کابلی فرزند ضحاک. و انگشتم را روی اولین استیکر از سمت راست ردیف اول می گذارم. می نویسم: حتی شاهنامه هم می توانست آخرش خوش باشد. چند برگ و چند استیکر لبخند می گذارم. چیزی نمی نویسی. می نویسم: کاش من هم بودم. از اتاق های پر از کتاب خوشم می آید. می نویسم: یکبار توی یکی از شب های بخارا دیدمش رغبت نکردم به سراغش بروم. از کلاسیک ها خوشم نمی آید. می نویسی: اما کلاسیک ها هم آدم اند مثل خیلی های دیگر. برای من قبل از هرچیز انسان بودن اهمیت دارد. می نویسم: آدم باید یا از همان راه برود یا راه صعب تر را انتخاب کند. می نویسی: برای من فقط انسان بودن مهم است. می نویسم: انسان به علاوه مقدار کمی  فرهنگ این چیز زیادی نیست. من از حالت خام آدم ها خوشم نمی آید. برای من… می نویسی: دوباره همان حرف ها. می نویسم: اگر حوصله نداری بگذاریم برای یک وقت دیگر. زمانی که حوصله ات سر نرفته باشد. می نویسم: که من کم تر حرف بزنم. می نویسم: که تو بگویی  و من گوش کنم. هر جور این جمله را می گردانم تو چیزی نمی نویسی. نیستی. می نویسم: لعنت به باختین. قسمتی از شعر شاملو را برایت می گذارم انگار نه انگار. می نویسم: وای به حال ادبیات، وای به حال الف بامداد اگر نتواند تکه هایی از خستگی تو را پس بزند. حتی نمی نویسی چرا این شعر، چرا نه شعر دیگری، چرا شاملو … چرا … چیزی نمی نویسی؟ می نویسم: دریغ از یک استیکر ساده … می نویسی: که چی؟ می نویسم: خودم هم می دانم که چی، با استیکر که نمی شود آبگوشت درست کرد. که آدم بفهمد که هستی. می نویسی: من فقط سرم شلوغ است همین. می نویسم: این را دیگر نمی توانی کتمان کنی که تو به یک ویراستار درجۀ یک نیاز داری که در کنارت باشد. چند استیکر می گذاری که من معنایش را نمی فهمم. می نویسم: این یعنی این که جاهای دیگرم شلوغ نیست. می نویسی: درسته اما توی محاوره این چیزها عجیب نیست. می نویسم: درسته اما بیرون از محاوره چیزی نیست، چرا باید همه چیز رو جدی گرفت؟ می نویسم: من قبول دارم این که من یک ایراد عمده دارم از همان ها که … بماند. برمی گردم روی یکی از همان پیام های قدیمی، رویش می نویسم: آره من همه چیز را به بازی می گیرم اما مگر غیر از این است؟ می نویسی: خوبه خودت اعتراف می کنی … می نویسم: پس دیگه نگو چیزی نیست. می نویسی: اما دلیلی نداره همۀ آدم ها شبیه هم باشند. روی جمله ات چند علامت سوال می گذارم و به خودت بر می گردانم. می نویسی: خودت بهتر می دانی. می نویسم من چه چیزی را بهتر می دانم، چرا سر بسته حرف می زنی؟ می نویسی: سربسته حرف نمی زنم فقط مدتی است تصمیم گرفته ام به زبانی غیر از زبان آدم ها حرف بزنم. می خواهم پشت کلمه ها پنهان بشوم. می خواهم در خودم گم بشوم. می نویسم: حالا اگر من این ها را می نوشتم عقت می نشست. می نوشتی از هرچه شاعر است نفرت دارم. از هرچه شاعریت است. می نویسم: غیر از این است؟ می نویسم: تازه من که برایت نوشتم مدت هاست شعر را کنار گذاشته ام. قرار هم نبود دوباره برگردم. چند علامت سوال می گذاری. می نویسم به شعر، به تو، به آدم ها… می نویسی: من باید خودم را آماده کنم برا یه مراسم. چند علامت سوال می گذارم. می نویسی: تولد یکی از دوستام. می نویسم: کسی که هدایت خوانده قاعدتا باید دور این «جینغولک بازی» ها را خط بکشد. می‌نویسی: وقتی اون برا تولد من اومده؟ می نویسم: آدم باید از یه جایی ارتباطش با آدم‌ها رو کم و کم تر کنه. خودش رو با همه «کارد و پنیر» کنه. می‌نویسم: تو یکی از نامه هاش به … درست یادم نیست اما می دونم در ارتباط با احمد فردید بوده. می نویسی: حسن شهید نورایی. می نویسم آفرین به تو دختر خوب. تو که این همه هدایت خوانده ای … می نویسی: شاید هم دیگه دور این چیزها را خط بکشم. دور همۀ آدم ها رو. اما اگه قرار باشه من دور آدم ها رو خط بکشم دور همۀ آدم ها رو خط می کشم. و چند استیکر لبخند و اشک می گذاری. می نویسم: من هم که از قبل دور همۀ آدم ها رو خط کشیده ام. می نویسی: دوست داشتم دوست دخترش باشم. می نویسم: چه سعادتی! می‌نویسی: برای من یا اون؟ می نویسم: چی بگم. می نویسی: برا اون دیگه؟ می نویسم: برا اون. می نویسم: «ما همه از زیر تاریکخانه ی هدایت بیرون آمده ایم.» می نویسم: این شاید آرزوی هر دختر کتابخوان ایرانی باشد. می نویسی: اما هیچ کس این اندازه عمرش را صرف چیزی نکرده است. می نویسم: من هم همین را می گویم. چیزهای دیگری هم هست. می نویسی: اما نه برای من. می نویسم: «نه فقط به او غبطه می خورم بلکه به او غبطه هم می خورم.» کافکا. یک ردیف استیکر لبخند و اشک و خشم و … ردیف می کنی. می نویسم: این که همه چیز آدم در یک نفر خلاصه بشود کمی ظالمانه است. چیزی نمی نویسی. می نویسم: اما این وسط توی این بازی در نهایت چه کسی…؟ تازه آدم های دیگری هم هستند. شازده احتجاب ها و معصوم ها و … این ها دست کمی از بوف کور ندارند. می نویسی: خیلی سعی کردم نشد. می نویسی: بهتر است چیزی ننویسی و من جمله ام را پاک می کنم. می نویسم: ادبیات همین است آدم را از هر آنچه زندگی است خالی می کند. لعنت به ادبیات. می نویسم: «… از آن کثافت همان یک نسخه کافیست.» منتظرم چند علامت سوال بگذاری و من کل جمله را برایت بنویسم. و بعد بحث را بکشانم به اتاقی از آن خود، به فمنیسم و این جور حرف ها. چیزی نمی نویسی؟ می نویسم: هستی؟ بیداری؟ و عکس ماه را که از پنجرۀ اتاقت به تو خیره شده است می گذاری. می نویسم: ردی از نگاه های نیاکانمان … باقی جمله را فراموش کرده ام. می نویسم: بیچاره لورکا فکر می کرد فقط او به ماه نگاه کرده است. می نویسم: اگر خسته ای بگذاریم برای بعد. می نویسی: کاش مادرم برای تولد سیزده سالگی ام چیز دیگری گرفته بود. می نویسی: اما من از این انتخاب پشیمان نیستم. سرنوشت من انگار نمی شد غیر از این باشد. می نویسم: اما تهران گردی، جشن تولد … این ها را چه می گویی؟ می نویسی: این هم یکی دیگر از ایرادهای تو. می نویسم: بعضی چیزها را نمی شود پنهان کرد. اما کاش می نوشتی این آدم غیر از هدایت چیز دیگری هم خوانده یا نه؟ می نویسی: تو خودت را خیلی مدرن می دانی؟ می نویسم: مدرن بودن به خودی خود چیز بدی نیست، چیز خوبی هم نیست. می نویسم: این فقط یک جور کنجکاوی ساده است، نه چیز دیگری. می نویسم: «نیاز غریبی است میل به دانستن این که آدم ها کی اند، شغلشان چیست و از تو چه می خواهند.» بکت. می نویسی: من هنوز از تو چیزی به کسی نگفته ام. می نویسم: لابد چیزی نداشته ام که به کسی بگویی. می نویسی: لابد و چند استیکر لبخند می گذاری و من همان لحظه احتمالا چون نمی خواهم کار خراب تر بشود چند استیکر از همان ها که دندان قروچه می روند می گذارم. می نویسی: فکر می کنم بشود همدیگر را ببینید. البته اگه بخوای؟ می نویسم: میل به دیدن آدم ها مدت هاست در من فرو مرده است. چیزی نمی نویسی. می نویسم: با این حال اگر تو فکر می کنی بهتر است … یعنی اگر تو فکر می کنی که اگر ما همدیگر را ببینیم … می ترسم کار خراب تر بشود؟ چیزی نمی نویسی. می نویسم: اگر تو فکر می کنی خراب تر نمی شود …؟ می نویسی: من اینطور فکر نمی کنم. می نویسی: این یک ملاقات ساده است چرا باید چیزی خراب بشود. می نویسی: ایراد عمدۀ تو این است که … بگذریم. روی جملۀ آخر چند علامت سوال می گذارم. چیزی نمی نویسی. می نویسم: ایراد عمدۀ من …؟ تو باز چیزی نمی نویسی. می نویسم: اصلا من همه ایراد، من همه هیچ، درسته من از آدم های سالم نفرت دارم. از آدم هایی که راه به راه جشن تولد می گیرند. از آدم هایی که به هر بهانه ای دور هم جمع می شوند … از آدم های سطحی. می نویسی: پس بهتر است ما آدم های سطحی را به حال خودمان بگذاری. می نویسم: تو چرا همه چیز را به خودت می گیری؟ می نویسم: من اگر می نوشتم من از آدم های بلند قد نفرت دارم تو باید ناراحت می شدی. یا کم حرف. می نویسم: تازه تو می تونی ناراحت بشی اما حق نداری عصبی بشی. می نویسم: وقتی آدم عصبی بشود در گفتگو بسته می شود و این یعنی این که همه چیز تمام شده است. چیزی نمی نویسی. زنگ می زنم بر نمی داری. قسمتی از شعر فروغ را برایت می گذارم. چیزی نمی نویسی. دوباره زنگ می زنم بر نمی داری. می نویسم: آنقدر عمر این دوستی کم بود که نمی توانم بنویسم پیشتر ها بهتر بودی؟ می نویسم: کوچۀ گیو، اولین نشانه، عکس هدایت روی دیوار…. هنوز هم هست. من همین لحظه در یک قدمی دیوار هستم. می نویسم: این جا غیر از من و هدایت کس دیگری نیست. می نویسم: یک نفر باید باشد که من با او دربارۀ هدایت حرف بزنم. می نویسم: آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو بخشید … می نویسم: مگر نه این که دربارۀ برخی چیزها با هرکسی نمی شود حرف زد، یکیش همین عکسی که حالا چهار هفته است روی دیوار است و کسی آن را خراب نکرده است. آیا این جای امیدواری نیست؟ می نویسم: اگر نیایی، اگر چیزی ننویسی، خودم به جان این عکس می افتم. می نویسم: زندگی بدون مقدار کمی از دیوانگی به هیچ نمی ارزد و … کودک بودن. باز زنگ می زنم بر نمی داری. می نویسم: اگر فردا حین رفتن به سر کار احمقانه ات دیگر از تصویر روی دیوار کوچۀ گیو خبری نبود ناراحت نشوی… می نویسم: این بود همۀ علاقه ات به هدایت؟ می نویسم: ما می توانستیم ساعت ها دربارۀ ادبیات، دربارۀ هدایت حرف بزنیم …  می نویسم: مهم نیست، فقط این وسط … یه داستان کوتاه … مهم نیست… فقط نمی دانم اسم ها همان باشد آیا؟ می نویسم: فقط یک بار دیگر زنگ می زنم اگر بر نداشتی… چند استیکر تهدید می گذارم. به تصویر نگاه می کنم و به سایه های برگ هایی که روی آب بازی می کنند. پاکت سیگار بهمن را از داخل کیف ساموئل بکتی ام بر می دارم و گوشی اچ تی سی دیزایر ۸۱۶ را به داخل آب پرت می کنم. بازی سایه ها به هم می خورد. همه چیز تمام می شود.

تهران انتهای کوچه ی فریمان بن بست گیو تابستان ۱۳۹۶

 

۲

استیکرها دنیای عجیبی دارند. من فقط می خواستم این جمله را بنویسم. دنیایی به غایت عجیب. عده ای از آن ها همیشه می خندد. عده ای فقط لبخند می زنند. عده ای از آن ها سر هر چیزی به هم می آیند و آبغوره می گیرند. عده ای دندان قروچه می روند. استیکرها جمعیت زیادی دارند. تازه هر لحظه بر تعداد آنها افزوده می شود. در دل هر استیکر بی نهایت استیکر نهفته است. آنها به راحتی اضافه می شوند. آنها به راحتی در کنار هم زندگی می کنند. مهم تر از همه این که آنها همیشه حد خودشان را نگه می دارند. آنها به شکل عجیبی منظم اند. این نیست که اگر یکی از آنها لبخند زد دیگری آن را بگذارد به حساب چیز دیگری و پا را از گلیمش فراتر بگذارد. آنها هیچ وقت پایشان را از گلیمشان بیرون نمی گذارند. آنها خوب بلد اند زبان در بیاورند بی آن که کسی ناراحت بشود. خوب بلدند چشم هایشان را گرد کنند، یعنی این که اتفاقی افتاده که آنها منتظرش نبوده اند. یا به فکر فرو بروند، یا تعجب کنند، یا ناراحت بشوند، ناراحت تر، بازهم ناراحت تر، آنقدر که اشکشان در بیاید. آنقدر که اشک مثل رود از هر دو چشمشان جاری بشود. بعضی ها هم زندگی را خیلی جدی نمی گیرند.  فقط و فقط می خندند. آنقدر می خندند که اشک از چشم هایشان جاری می شود، مثل رود یا هر چیز دیگری. مهم این است که آنها اهل ادا در آوردن نیستند. وقتی خیلی ناراحت اند گریه می کنند، وقتی هم که خیلی شاد اند باز گریه می کنند، اما این ها هیچ وقت با هم قاطی نمی شوند. یعنی لازم نیست به دروغ بگویند اشک خوشحالی است یا … برعکس. بعضی ها هم البته اهل ادا درآوردن اند. یعنی غیر از ادا درآوردن کار دیگری بلد نیستند. بعضی ها هم از اندوه یا خشم کبود شده اند. شاید هم به خاطر علائم تب و آنفولانزا و این جور چیزهاست. چون شواهد و قرائن گویای این حقیقت تلخ است که آن ها هم وقت هایی بیمار می شوند و شاید می میرند. بعضی هم همیشۀ خدا بی حوصله اند. نمی دانم شاید هم روزی همۀ آنها از استیکر بودن خسته شوند و جای خود را به چیزهای دیگری بدهند. مثلا به استیکرهای تازه تری با قابلیت های بالاتری که نمی شود تصورش را کرد. کافیست آدم ها از آن ها خسته بشوند. کافیست بفهمند که آدم ها از آن ها خسته شده اند.

راستی ترکی که روی پیشانی تصویر است کار من نیست. از قبل بوده، قبل از آن که دستی بازیگوشانه آن را روی دیوار بکشد. شاید از سال ها قبل، از خیلی وقت پیش. نمی دانم.

 

درباره ی احسان رضایی

احسان رضایی

همچنین ببینید

ماینکن یا فشن یا شاعر یا پنجره پاکنی در نیویورک؟

یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. ...

یک دیدگاه

  1. احسان رضایی

    بخش اول كار را خيلي دوست داشتم. جمله‌هاي بريده كوتاه. صحنه آرايي جذاب و ديگر المان‌هاي داستاني در آن بسيار رعايت شده و دل نشين است. اما ناگهان تمام اين ساختار در قسمت دوم بهم مي‌ريزد و لحن حتي تا حدودي تغيير مي‌كند تا پاراگراف آخر كه گويا نقطه اشتراك بخش اول و دوم است.
    باري به نظر من اگر بخش دوم منهاي پاراگراف اخر از داستان حذف شود اتفاق خاصي نخواهد افتاد.

    ممنونم ازين قلم روان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>