Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

از مدرنیسم تا پست مدرنیسم (پست مدرنیسم و ارزیابی مجدد مدرنیته)-بخش بیست و یکم

توسطehsan.rezaei 2 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  مقالات  /  مؤلفین خارجی  /  از مدرنیسم تا پست مدرنیسم (پست مدرنیسم و ارزیابی مجدد مدرنیته)-بخش بیست و یکم

نامه درباره انسان‌گرایی

مارتین هایدگر (۱۸۸۹-۱۹۷۶)

مارتین هایدگر جانشین هوسرل در دانشگاه فرایبورگ، در نخستین اثر بزرگ خویش به نام هستی و زمان (۱۹۲۷)پدیده‌شناسی را در جهتی اگزیستانسیالیستی به کار بست. او در این اثر چیزی جز معنای خود هستی را جست‌وجو نمی‌کرد. این جست‌وجو از طریق تحلیل نحوه‌ی هستی ویژه‌ی موجود انسانی انجام می‌گیرد، تحلیلی که با مضمون مصمم بودن در مقابل هستی به سوی مرگ و سرنوشت تاریخی مشخص می‌شود. فلسفه‌ی هایدگر بعدا بیش از پیش در جهتی ضدانسان‌گرایانه حرکت کرد، که هدف اندیشیدن هستی برای آن به معنای طرد ذهنی‌گرایی و انسان‌مداری ویژه‌ی تفکر مدرن و تسلط تکنولوژیکی مدرن بر جهان بود. در ۱۹۳۳ این مضامین فلسفی با بیعت هایدگر بارژیم جدید ناسیونال سوسیالیستی و عضویت او در این حزب برای تصدی ریاست دانشگاه و با یکسان‌سازی علنی هیتلر و حزب نازی با سرنوشت ویژه‌ی آلمان شکل مشخصی به خود گرفت. حتی پس از جنگ هم هایدگر هرگز این دیدگاه‌ها را محکوم نکرد بلکه صرفا دیگر از آن‌ها سخن نگفت. نامه درباره‌ی انسان‌گرایی در پاسخ به نامه‌ی یک فیلسوف جوان فرانسوی رد مستقیم اگزیستانسیالیسم سارتر است. هایدگر بر این امر پافشاری می‌کند که یک انسان‌گرایی حقیقی، که فقط با ترک اندیشه‌ی فلسفی سنتی میسر است، ماهیت انسان را به مثابه قُرب به هستی می‌فهمد و انسان را به جای مهندس یا مدیر هستی به شبان هستی تبدیل می‌کند.

{ ما هنوز به گونه‌ای مصممانه به ماهیت عمل کردن نمی‌اندیشیم. ما عمل کردن را نمی‌شناسیم مگر به عنوان تولید اثری که واقعیت‌اش برحسب سود آن ارزیابی می‌شود. اما ماهیت عمل کردن به انجام رساندن است. به انجام رساندن یعنی: گشودن چیزی در پُریِ ماهیت‌اش، دستیابی به این پری. پس فقط چیزی به راستی می‌تواند به سرانجام رسد که پیشاپیش هست. لیکن آنچه پیش از همه هست، هستی است. اندیشه، رابطه هستی با ماهیت انسان را به سرانجام می‌رساند. خودِ اندیشه این رابطه را نه تاسیس می‌کند نه علت آن است. اندیشه فقط آن را به عنوان چیزی که هستی آن را به خود اندیشه سپرده است به هستی عرضه می‌کند. زبان خانه‌ی هستی است. در مأوای آن انسان سکونت دارد. اندیشمندان و شاعران نگاهبانان این مأوایند. اندیشیدن تعهد به وسیله‌ی هستی برای هستی است. رهایی زبان از بندهای دستور زبان، به منظور پیوند اصیل‌تر عناصر آن، به اندیشه و به شعر اختصاص یافته است. اندیشه تعهد به وسیله و برای حقیقت هستی است، هستی‌ای که تاریخ‌اش هرگز سپری نمی‌شود بلکه همیشه در قبل قرار دارد.

مدت‌هاست نسبت به ایسم‌ها بدگمانی وجود دارد. اما بازار افکار عمومی بی‌وقفه برچسب‌های تازه می‌طلبد. و همیشه برای برای پاسخ به این خواسته آماده‌اند. خود اصطلاحاتی نظیر منطق، اخلاق، فیزیک فقط زمانی پیدا می‌شوند که اندیشه‌ی اصیل رو به انحطاط است. یونانیان در عصر بزرگی‌شان بدون چنین برچسب‌هایی می‌اندیشیدند. آن‌ها حتی اندیشیدن را فلسفه نمی‌نامیدند. اندیشیدن آن‌گاه که از عنصرش جدا شود به انحطاط دچار می‌شود. عنصر چیزی است که اندیشه بر پایه‌ی آن می‌تواند یک اندیشه باشد. عنصر آن را به ماهیت‌اش هدایت می‌کند. در یک کلام، اندیشیدن، اندیشیدن هستی است. اندیشه با تعلق داشتن به هستی و گوش سپردن به آن همان چیزی است که موافق با منشأ ماهوی‌اش هست.

چون انسان باید بتواند بار دیگر به هستی تقرب جوید باید نخست بیاموزد در چیزی که نامی نداردوجود داشته باشد. به همین ترتیب باید بتواند هم وسوسه‌ی قلمرو عمومی و هم ناتوانی زندگی خصوصی را تشخیص دهد. پیش از سخن گفتن، انسان نخست باید بگذارد به وسیله‌ی هستی از نو فراخوانده شود. با پذیرش این خطر که در پاسخ به این فراخوان، فقط اندک چیزی، یا به ندرت چیزی برای گفتن داشته باشد. فقط آن‌گاه است که به کلام ارزشمندی ماهیت آن، و به انسان مأوایی برای سکونت در حقیقت هستی از نو عطا می‌شود.

اگر منظور از انسان‌گرایی به‌طور کلی کوشش برای آزاد ساختن اسان برای انسانیت‌اش و وادار کردن او به کشف ارج خویش باشد، آن‌گاه انسان‌گرایی برحسب درکی که از آزادی و از طبیعت انسان داریم متفاوت است. به همین نحو راه‌های تحقق آن نیز متمایز می‌شوند. انسان‌گرایی مارکس مستلزم هیچ بازگشتی به عهد باستان نیست و انسان‌گرایی‌ای که سارتر تحت نام اگزیستانسیالیسم می‌فهمد نیز چنین است. در معنای وسیعی که ذکر شد مسیحیت نیز یک انسان‌گرایی است، زیرا در تعالیم‌اش همه چیز برای رستگاری روحی انسان سامان یافته و تاریخ انسانیت در چارچوب تاریخ رستگاری نمودار می‌شود. علی‌رغم تفاوت‌های بسیار این انواع گوناگون انسان‌گرایی، از حیث هدف و بنیاد، شیوه وسایل تحقق، یا از حیث صورت تعالیم، باز هم همگی در این نکته مشترک‌اند که انسانیتِ انسانِ انسانی از قبل برپایه‌ی تعبیری ثابت از طبیعت، از تاریخ، از جهان، از بنیانِ جهان، یعنی از هستنده در تمامیت‌اش، تعیین شده است. نخستین انسان‌گرایی، منظورم انسان‌گرایی روم است، و همه‌ی گونه‌های انسان‌گرایی که از آن پس تاکنون پدید آمده‌اند همگی کلی‌ترین ماهیت انسان را به مثابه امری بدیهی پیش فرض می‌گیرند. انسان به مثابه حیوان ناطق لحاظ شده است. این تعریف فقط ترجمه لاتینی واژه‌های یونانی نیست بلکه تعبیری مابعدالطبیعه است. این تعریف ماهیت انسان درست نیست اما توسط مابعدالطبیعه مشروط شده است.

اصطلاح حیوان پیشاپیش مستلزم تعبیری از حیات است که در درون آن‌ها موجود زنده نمودار می‌شود. اما علاوه بر این و قبل از هرچیز دیگر سرانجام باید پرسید که آیا اصلاً ماهیت انسان، به گونه‌ای آغازین و تعیین‌کننده‌ی همه چیز، در بُعد حیوانیت قرار دارد.

مابعدالطبیعه در خود را بر این داده‌ی ساده‌ی ماهوی می‌بندد که انسان خودش را در ماهیت‌اش نمی‌گشاید مگر این‌که به‌وسیله‌ی هستی فراخوانده شود. فقط بر پایه‌ی چنین فراخوانی است که انسان جایی را که ماهیت‌اش در آن سکنا دارد یافته است. فقط بر پایه این سکنا کردن است که او زبان را به مثابه مأوایی دارد مه خصلت برون‌خویشی را برای ماهیت او حفظ می‌کند. نگاه داشتن خویش در روشنای هستی، همان چیزی است که من آن را برون-ایستی انسان می‌نامم. فقط انسان به راستی این نحوه‌ی بودن را داراست. برون-ایستی، درک شده به این شیوه، نه فقط بنیان امکانِ عقل، خرد است بلکه همان چیزی است که در آن ماهیت انسان منشأ تعین خود را حفظ می‌کند. برون-ایستی نمی‌تواند جز به ماهیت انسان، یعنی به شیوه‌ی انسانیِ بودن نسبت داده شود، زیرا تا جایی که از آن تجربه داریم فقط انسان در سرنوشتِ برون-ایستی درگیر است.

برون-ایستی، اندیشیده شده به نحو برون-خویشانه، نه در محتوا نه از حیث صورت با وجود مطابقت ندارد. برون-ایستی در محتوا به معنای بیرون ایتادن در حقیقت هستی است. برون-ایستی حاکی از تعیین چیستیِ انسان در سرنوشت حقیقت است.

سارتر اصل بنیادی اگزیستانسیالیسم را این‌گونه صورت‌بندی می‌کند: وجود بر ماهیت مقدم است. او در این‌جا وجود و ماهیت را مطابق با معنای مابعدالطبیعی می‌گیرد که از زمان افلاطون ماهیت را مقدم بر وجود می‌داند. سارتر این قضیه را واژگونه می‌کند. اما واژگون شدن یک قضیه‌ی مابعدالطبیعی باز هم قضیه‌ای مابعدالطبیعی باقی می‌ماند. این قضیه به این صورت همراه با مابعدالطبیعه در نسیان حقیقت هستی پافشاری می‌کند. این‌که فلسفه عملاً رابطه‌ی ماهیت و وجود را طبق معنای مناقشات قرون وسطا، طبق معنای لایبنیتس، یا به هر شیوه‌ی دیگری تعیین کند، باید نخست و قبل از هر چیز پرسید بر پایه‌ی کدام سرنوشت هستی، این تمایز در هستی میان هستیِ ماهوی و هستیِ وجودی در برابر اندیشه ظاهر می‌شود. هنوز باید اندیشید که چرا پرسش درباره‌ب سرنوشت هستی هرگز مطرح نشده و چرا هرگز نمی‌توانست اندیشیده شود. اما آیا به این ترتیب این تمایز میان ماهیت و وجود به نشانه‌ی نسیان هستی تبدیل نشده است. اما حق داریم گمان کنیم که این سرنوشت بر یک غفلت ساده‌ی اندیشه‌ی بشری، به طریق اولی بر ظرفیت کم‌تر اندیشه‌ی غربی در مراحل آغازین آن، استوار نیست. اصل اولیه‌ی سارتر که بر طبق آن وجود مقدم بر ماهیت است درواقع نام اگزیستانسیالیسم را به مثابه عنوانی متناسب با چنین فلسفه‌ای توجیه می‌کند. اما اصل اولیه آن کم‌ترین وجه اشتراکی‌ با عبارت هستی و زمان ندارد- صرف‌نظر از این‌که در هستی و زمان قضیه‌ای درباره‌ی ماهیت و وجود هنوز مطلقاً نمی‌تواند صورت‌بندی شود، زیرا در این کتاب چیزی جز آماده‌سازی قبلی مطرح نیست.

اگر ما انسان‌های امروز بخواهیم به این بعد از حقیقت دست یابیم، تا آن را بیاندیشیم، نخست لازم است به روشنی نشان دهیم که هستی چگونه به انسان می‌پردازد و چگونه او را فرا می‌خواند. انسان بیشتر به وسیله‌ی خود هستی در حقیقت هستی افکنده شده است، تا این‌که با این نحو برون-ایستی از حقیقت هستی پاسداری کند، تا در نور هستی، هستنده به عنوان هستنده، آن‌گونه که هست، ظاهر شود. هستی چیست؟ همانی است که که هست. تجربه کردن و گفتن آن را اندیشه‌ی آینده باید بیاموزد. هستی نه خداست نه بنیان جهان.

مردمان می‌شنوند که از انسان‌گرایی، از منطق، از ارزش‌ها، از جهان، از خدا سخن گفته می‌شود. سپس از نفی آن‌ها. مردمان در آن‌ها امر مثبت را باز می‌شناسند و آن‌ها را مثبت می‌شمارند. آنچه علیه آن‌ها گفته شده است، لااقل تا جایی که به صورت شایعه و بدون بررسی مهمی نقل می‌شود، بی‌درنگ به عنوان نفی آن‌ها تلقی شده و در این نفی، عنصر منفی به معنای مخرب مشاده می‌شود. مردم به یاری منطق و خرد که مدام آن را عَلَم می‌کنند گمان می‌کنند چیزی که مثبت نیست منفی است، به طرد عقل منجر می‌شود، و بنابراین سزاوار آن است که داغ فقر بر آن کوبیده شود. چنان از منطق لبریز شده‌اند که بی‌درنگ هر آنچه را که خلاف رخوت معمول عقیده‌ی رایج است در زمره‌ی تناقض‌های بی‌ارزش می‌شمارند. در این جاده‌ی منطقی همه چیز را در هیچ‌گرایی غرق می‌کنند که به کمک منطق برای خود ابداع کرده‌اند.

زمان آن فرا رسیده گه از پربها دادن به فلسفه دست برداریم و از این‌رو از آن بیش‌تر از اندازه طلب نکنیم. چیزی که در بحران کنونی جهان لازم است این است: فلسفه‌ی کم‌تر اما توجه بیش‌تر در اندیشه، ادبیاتِ کم‌تر اما پرورش بیش‌تر ادب.

اندیشه‌ی آینده دیگر فلسفه نخواهد بود. زیرا به گونه‌ای اصیل‌تر از مابعدالطبیعه- که نامی مترادف با فلسفه است- می‌اندیشد. با این‌حال اندیشه‌ی آینده نیز، همان‌طور که هگل می‌خواست، نمی‌تواند نام عشق به حکمت را کنار نهد و به خود حکمت در هیئت معرفت مطلق تبدیل شود. اندیشه در فقر ماهیت موقتی‌اش فرو می‌رود. اندیشه زبان را در گفتن ساده جمع می‌کند. بدین‌گونه زبان، زبانِ هستی است، همان‌گونه که ابرها ابرهای آسمان‌اند. اندیشه، با گفتن‌اش، در زبان شیارهایی ناپیدا ایجاد می‌کند، شیارهایی ناپیداتر از شیارهایی که دهقان با گام‌هایی آهسته در کشتزار حفر می‌کند. }

‌ ترجمه عبدالکریم رشیدیان

منبع: کتاب از مدرنیسم تا پست مدرنیسم

لارنس کِهون استاد فلسفه در دانشگاه بوستون و نویسنده کتاب‌های معضل مدرنیته و غایات فلسفه

ویراستار فارسی  عبدالکریم رشیدیان

نشرنی

 

دسته بندی ها:
  مؤلفین خارجی, مقالات
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.