Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

از مدرنیسم تا پست مدرنیسم(مدرنیته تحقق یافته)- بخش بیستم

توسطehsan.rezaei 2 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  مقالات  /  مؤلفین داخلی  /  از مدرنیسم تا پست مدرنیسم(مدرنیته تحقق یافته)- بخش بیستم

 

اگزیستانسیالیسم

ژان پل سارتر (۸۰-۱۹۰۵)

ژان پل سارتر یکی از بنیان‌گذاران جنبش اگزیستانسیالیستی فرانسه و شاید مشهورترین روشنفکر جهان در نسل بعد از جنگ جهانی دوم بود. او در پیوند نزدیک با موریس مرلوپونتی، سیمون دوبوار و آلبر کامو، از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ به نفع مقاومت فرانسه در مقابل اشغال آلمان به نوشتن پرداخت. در دوران جنگ سرد به منتقد سرسخت سرمایه‌داری و ایالات متحد تبدیل شد حتی به جنبش مائوئیسم در دهه‌ی ۱۹۶۰ پیوست، اما نسبت به تمامیت‌خواهی کمونیستی، هرگاه به خود اجازه‌ی دیدن آن را می‌داد، موضعی انتقادی داشت (او شوروی را به‌خاطر تجاوز به مجارستان در ۱۹۵۶ محکوم کرد). فقط چندماه پس از آزادی پاریس از اشغال آلمان، در اکتبر ۱۹۴۵ او خطابه‌ی عمومی مشهوری ایراد کرد (قطعه‌ای که در زیر آمده) که هدف‌اش جلب علاقه‌ی مردم به فلسفه‌ی جدید بود. سارتر از آزادی و مسئولیت مطلق سوژه‌ی فردی در خلق خویش در جهانی بی‌راهنمایی خداوند یا طبیعت حمایت می‌کرد. این سوبژکتیویسم قهرمانانه ویژگی اگزیستانسیالیسم فرانسوی است و دقیقا همان چیزی است که هایدگر و پست‌مدرنیسم آن را رد می‌کنند.

{ بشر هیچ نیست مگر آنچه از خود می‌سازد. این، اصل اول اگزیستانسیالیسم است. این همان است که آن را درون‌گرایی می‌خوانند و به همین عنوان ما را نکوهش می‌کنند. بشر موجودی است که پیش از هرچیز به‌سوی آینده‌ای جهش می‌کند و موجودی است که به جهش به‌سوی آینده وقوف دارد.

بشر بیش از هرچیز طرحی است که در درون‌گرایی خود می‌زید. و بدین‌گونه وجود او از خزه و تفاله و کلم متمایز می‌شود. هیچ‌چیز دیگری پیش از این طرح وجود ندارد. برای او لوح آسمانی مفاهیم اخلاقی وجود ندارد. بشر پیش از هرچیز همان است که طرح تحقق و شدنش را افکنده است، نه آنچه خواسته است بشود.

اگر به راستی وجود مقدم بر ماهیت است، پس بشر مسئول وجود خویش است.

هر فردی مسئول تمام افراد بشر است.

کلمه درون‌گرایی دو معنی دارد و مخالفان ما این دو معنی را باهم درمی‌آمیزند. از طرفی، درون‌گرایی به معنای آن است که فرد بشری، عمل انتخاب را شخصا انجام می‌دهد و از طرف دیگر بدان معنی است که تجاوز از درون‌گرایی در حد بشر نیست. اگزیستانسیالیسم به معنای عمیق کلمه، اعتقاد و توجه به معنای دوم درون‌گرایی است.

فرد بشری با انتخاب خود همه آدمیان را انتخاب می‌کند. در واقع هریک از اعمال ما آدمیان، با آفریدن بشری که ما می‌خواهیم آن‌گونه باشیم، درعین‌حال تصویری از بشر می‌سازد که به عقیده ما، بشر به‌طور کلی باید آن‌چنان باشد. انتخاب چنین و چنان بودن، درعین‌حال تایید ارزش آنچه انتخاب می‌کنیم نیز هست. زیرا ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم بدی را انتخاب کنیم. آنچه اختیار می‌کنیم همیشه خوبی است. و هیچ‌چیز برای ما خوب نمی‌تواند بود مگر آنکه برای همگان خوب باشد.

اگر وجود مقدم بر ماهیت است و اگر ما بخواهیم درعین‌حال که خود را می‌سازیم وجود داشته باشیم، آنچه از خود ساخته‌ایم برای همه آدمیان و برای سراسر درون ما معتبر است. بنابریان مسئولیت ما بسیار عظیم‌تر از آن است که می‌پنداریم. زیرا این مسئولیت همه عالم بشری را ملتزم می‌کند. اگر منِ کارگر، پیوستن به سندیکای مسیحی را برمی‌گزینم نه پیوستن به حزب کمونیست را، و اگر با این‌کار بخواهم بگویم که در حقیقت، تسلیم و رضا چاره‌ی کار بشر است و بهشت آدمی در روی زمین نیست. با این‌کار نه تنها شخص خود را ملتزم ساخته‌ام، تسلیم و رضا را برای همگان خواسته‌ام. و درنتیجه، اقدام من همه آدمیان را ملتزم می‌سازد. حتی اگر بخواهم کار انفرادی‌تر و خصوصی‌تری انجام دهم. مثلا ازدواج کنم و دارای فرزندانی بشوم- هرچند این ازدواج منحصرا مربوط به وضع خود من یا عشق من یا هوس شخصی من باشد- با این همه، نه تنها خود را با این‌کار ملتزم ساخته‌ام، بلکه همه افراد بشر را در طریق انتخاب یک همسر ملتزم کرده‌ام. بدین‌گونه من مسئول خود و مسئول همگان هستم. و برای بشر صورتی می‌آفرینم که خود برگزیده‌ام. به‌عبارت دیگر با انتخاب خود، همه آدمیان را انتخاب می‌کنم. این معنی به ما اجازه می‌دهد که مفهوم کلمه‌های تا حدی مطنطن، مانند دلهره و وانهادگی و نومیدی را دریابیم.

اگزیستانسیالیسم با صراحت اعلام می‌دارد که بشر یعنی دلهره. مفهوم این جمله چنین است: هنگامی که آدمی خود را ملتزم ساخت و دریافت که وی نه تنها همان است که موجودیت خود، راه و روش زندگی خود، را تعیین و انتخاب می‌کند. بلکه اضافه بر آن قانون‌گذاری است که با انتخاب شخص خود جامعه بشری را نیز انتخاب می‌کند، چنین فردی نخواهد توانست از احساس مسئولیت تمام و عمیق بگریزد. راست است، بسیاری از مردم دلهره ندارند، اما به‌نظر من ما اینان سرپوشی بر دلهره خود می‌گذارند، یعنی از آن می‌گریزند. مسلما بسیاری از مردم می‌پندارند که با انجام دادن فلان کار فقط خود را ملتزم می‌سازند و هنگامی که به آنان گفته شود: راستی اگر همه مردم چنین کنند، چه خواهد شد؟ شانه بالا می‌اندازند و با بی‌اعتنایی جواب می‌دهند که :«همه مردم چنین نمی‌کنند.» اما در حقیقت باید همیشه از خود پرسید: اگر همه چنین کنند، چه پیش خواهد آمد؟

از این اندیشه نگران‌کننده، جز با نوعی سوءنیت نمی‌توان گریخت. کسی که دروغ می‌گوید و با گفتن این‌که همه مردم چنین نمی‌کنند برای خود عذری می‌تراشد، کسی است که با وجدان خود سرستیز است. زیرا عمل دروغ گفتن یعنی به دروغ‌گویی ارزش عام و کلی بخشیدن، حتی هنگامی که دلهره در حجاب قرار گیرد، بازهم تجلی پیدا می‌کند.

این دلهره‌ای است که کیرکگور آن را دلهره ابراهیم می‌نامد. داستان ابراهیم را می‌دانید: فرشته‌ای به ابراهیم دستور می‌دهد که پسرش را قربانی کند. اگر مطمئنا دستوردهنده فرشته بود، اگر واقعا فرشته‌ای می‌امد و می‌گفت: تو ابراهیمی و باید پسرت را قربانی کنی، آن‌گاه دیگر اشکالی وجود نمی‌داشت. اما پیش از هرچیز این سوال به ذهن هرکسی خطور می‌کند: آیا به راستی این فرشته است؟ آیا واقعا من ابراهیمم؟ چه دلیلی در دست است که این فرشته است و من ابراهیم؟

زنی دیوانه گرفتار توهم بود و صداهای خیالی می‌شنید. تصور می‌کرد که به وسیله تلفن به او دستورهایی داده می‌شود. هنگامی که پزشک از او می‌پرسید که چه کسی با وی صحبت می‌کند، بیمار جواب می‌داد: مخاطب من می‌گوید که خداست. درواقع چه دلیلی به او ثابت می‌کرد که مخاطب او خداست؟ اگر فرشته‌ای بر من نازل شود، چه دلیلی وجود دارد که این فرشته است؟

و اگر من پیام‌هایی بشنوم، چه دلیلی وجود دارد که این صداها یزدانی است یا اهریمنی، یا این‌که ندای ضمیر ناخودآگاه است یا اساسا زاییده بیماری است؟ و چه دلیلی است که این پیام‌ها متوجه من است؟

من هرگز هیچ‌گونه دلیل و نشانه‌ای برای قانع کردن خود نخواهم یافت. اگر ندایی بر من نازل شود، همیشه خود من هستم که باید تشخیص دهم این صدای فرشته است یا نه. اگر من تشخیص دهم فلان کار خوب است، فقط من هستم که میان اعلام خوبی و بدی آن کار، اولی را انتخاب می‌کنم و می‌گویم این کار خوب است، نه بد. هیچ‌کس به من رسالت ابراهیم بودن نداده است. اما با وجود این مجبورم در هرلحظه کارهایی انجام دهم که نمونه و سرمشق است. کار جهان بر این مدار است که گویی تمام آدمیان چشم بر رفتار هریک از افراد دوخته‌اند و روش خود را برطبق رفتار همین یک نفر تنظیم می‌کنند. هرفردی باید پیش خود بگوید: آیا به‌راستی من آن کسی هستم که حق دارم چنان رفتار کنم که همه آدمیان کار خود را برطبق رفتار من تنظیم کنند؟ هرکس که این معنی را فراموش کند مسلما بر سیمای دلهره خود نقاب زده است.

سخن بر سر دلهره‌ای نیست که به ترک و گوشه‌گیری و اجتناب از عمل می‌انجامد. مراد دلهره‌ای است ساده که تمام کسانی که مسئولیتی داشته‌اند، آن را می‌شناسند. این همان دلهره‌ای است که اگزیستانسیالیسم به تشریح آن می‌پردازد، و چنان‌که خواهیم دید، این دلهره، اضافه بر آنچه گذشت با مسئولیت مستقیم در برابر سایر آدمیان تبیین می‌شود. این دلره حجابی نیست که ما را از عمل و اقدام جدا کند بلکه جزئی از خود عمل است.

اگزیستانسیالیسم با آن نوع اخلاق‌های غیرمذهبی که می‌خواهند واجب‌الوجود خود را با کم‌ترین آثار ممکن طرد کنند به شدت مخالف است.

اگزیستانسیالیسم معتقد است که نبودن واجب‌الوجود امری راحت‌بخش نیست. زیرا با نبودن آن امکان یافتن هرگونه ارزشی در لوح آسمانی مفاهیم اخلاقی از میان می‌رود. دیگر نمی‌توان در این لوح نیکی ماقبل تجربی یافت. زیرا دیگر معرفت نامحدود و کاملی وجود ندارد تا آن را در درون خود بپرورد. دیگر در هیچ‌جا نوشته نشده است که نیکی وجود دارد. نوشته نشده است که باید شرافتمند بود، که نباید دروغ گفت؛ زیرا ما مسلما در مقامی هستیم که آنچه وجود دارد فقط افراد آدمی است و نه جز آن.

داستایوسکی می‌گوید :«اگر واجب‌الوجود نباشد هر کاری مجاز است.» این سنگ اول بنای اگزیستانسیالیسم است. درواقع اگر واجب‌الوجود نباشد هر کاری مجاز است. پس بشر وانهاده است. زیرا نه در خود امکان اتکا می‌یابد و نه بیرون از خود. باید گفت که بشر، از همان گام اول برای کارهای خود عذری نمی‌یابد.

اگر به راستی بپذیریم که وجود مقدم بر ماهیت است، دیگر هیچ‌گاه نمی‌توان با توسل به طبیعت انسانی مفروض و متحجر، مسائل را توجیه کرد. به عبارت دیگر جبر علی وجود ندارد. بشر آزاد است، بشر آزادی است. از طرفی اگر بپذیریم واجب‌الوجود نیست، دیگر در برابر خود، ارزش‌ها یا دستورهایی که رفتار ما را مشروع کند نخواهیم یافت. بنابراین، ما در قلمرو تابناک ارزش‌ها، نه در پشت سر عذری و وسیله توجیهی می‌توانیم یافت، نه در برابر خود. ما تنهاییم، بدون دستاویزی که عذرخواه ما باشد. این معنی همان است که من با جمله بشر محکوم به آزادی است، بیان می‌کنم. بشر محکوم است، زیرا خود را نیافریده و، درعین‌حال، آزاد است، زیرا همین‌که پا به جهان گذاشت مسئول همه کارهایی است که انجام می‌دهد. اگزیستانسیالیسم به قدرت عواطف و شهوات معتقد نیست. این مکتب هیچ‌گاه عقیده ندارد که عواطف نیک سیلی بنیان‌کن است که بشر را جبرا به سوی بعضی از اعمال می‌راند، و درنتیجه ممکن است وسیله رفع مسئولیتی به‌شمار رود. به اعتقاد ما بشر مسئول عواطف و شهوات خود است. هم‌چنین عقیده ندارد که ممکن است بشر آیه‌ای ازلی در روی زمین بیابد که او را راهبر شود؛ زیرا به عقیده ما، بشر شخصا و به دلخواه خود آیه‌ها را کشف و تعبیر می‌کند.

اگزیستانسیالیسم معتقد است که بشر بدون هیچ اتکا و دستاویزی، بدون هیچ‌گونه مددی، محکوم است که در هر لحظه بشریت را بسازد. من کسانی را که با اعتقاد به ارزش‌های اخلاقی ماقبل تجربی، یا با توسل به معاذیر جبری، آزادی کلی خود را کتمان می‌کنند، سست‌عنصر می‌نامم؛ و کسانی را که می‌کوشند تا نشان دهند که وجودشان واجب بوده (حال آنکه نه تنها وجود آنان، بلکه ظهور بشر به روی زمین امری ممکن بوده است.) رذل می‌خوانم. اما چه درمورد سست‌عنصران و چه درمورد رذل‌ها، جز با ملاک صداقت و صمیمیت کامل نمی‌توان داوری کرد.

ما معتقدیم که اصول زیاده از حد مجرد، قادر به تعریف عمل نیستند. محتوای اخلاق همیشه انضمامی است. نه انتزاعی، و در نتیجه  غیرقابل پیش‌بینی است. همیشه باید اخلاق را آفرید و ابداع کرد.

پیش از اینکه شما زندگی کنید، زندگی به خودی خود هیچ نیست؛ اما به عهده شماست که به زندگی معنایی ببخشید. ارزش چیزی نیست جز معنایی که شما برای آن برمی‌گزینید.

اگزیستانسیالیسم هرگز بشر را چون هدف و غایت مطرح نمی‌کند؛ زیرا بشر هر لحظه باید از نو ساخته شود.

موجودیت بشر وابسته به جست‌وجوی هدف‌های برتر است.

جهانی نیست جز جهان بشری؛ جهان درون‌گرایی بشری.

آنچه اصالت بشر اگزیستانسیالیستی می‌نامیم عبارتست از پیوند جست‌وجوی هدف‌های برتر و دورن‌گرایی. هدف برتر به عنوان سازنده بشر و درون‌گرایی بدین معنی که بشر در خود محدود نیست. بلکه پیوسته در جهان بشری حضور دارد.

بشر کاوشی و جستجویی در خویشتن نیست، بلکه درست در تعقیب هدفی بیرون از خویش –یعنی در استخلاص و آزادی و حقیقت بخشیدن به طرح‌ها- استکه بشر خود را به عنوان بشر تحقق می‌بخشد.

اگزیستانسیالیسم کوششی است برای استخراج کلیه آثار و نتایج مترتب بر وضعی منسجم، بی‌اتکا به واجب‌الوجود.

اگزیستانسیالیسم هیچ‌گاه نمی‌خواهد بشر را در نومیدی غوطه‌ور سازد. اما اگر بنا به گفته مسیحیان هر اندیشه‌ای که واجب‌الوجود را باور نداشته باشد نومیدی تلقی می‌شود، در این صورت اساس کار اگزیستانسیالیسم بر نومیدی است.

اگزیستانسیالیسم فلسفه‌ای الحادی بدان مفهوم نیست که همت خود را سراسر وقف اثبات بطلان واجب‌الوجود کند، بلکه به مفهوم صحیح‌تر، اعلام می‌کند که به فرض بودن واجب‌الوجود نیز کار دگرگون نمی‌شود. این فلسفه ما و اعتقاد ماست.

منظور این نیست که بگوییم به واجب‌الوجود معتقدیم، بلکه می‌گوییم له عقیده ما مسئله اساسی بودن واجب‌الوجود نیست؛ مهم آن است که بشر باید خود شخصا خویشتن را بازیابد و یقین کند که هیچ‌چیز نمی‌تواند او را از خود رهایی دهد، حتی اگر دلیلی بیابد که بودن واجب‌الوجود بر او ثابت شود.

در این معنی، اگزیستانسیالیسم فلسفه‌ای است خوش‌بین؛ نظریه‌ای است مبنی بر عمل؛ و باید گفت که تنها با سوءنیت است که مسیحیان، با انتساب نومیدی خود به ما، می‌توانند ما را نومید بخوانند.}

‌ ترجمه مصطفی رحیمی

منبع: کتاب از مدرنیسم تا پست مدرنیسم

لارنس کِهون استاد فلسفه در دانشگاه بوستون و نویسنده کتاب‌های معضل مدرنیته و غایات فلسفه

دسته بندی ها:
  مؤلفین داخلی, مقالات
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.