Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

از مدرنیسم تا پست مدرنیسم(مدرنیته تحقق یافته)- بخش نوزدهم

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل1 دیدگاه
خانه  /  مقالات  /  مؤلفین خارجی  /  از مدرنیسم تا پست مدرنیسم(مدرنیته تحقق یافته)- بخش نوزدهم

به نام خدا

دیالکتیکِ روشنگری

ماکس هورکهایمر (۱۸۵۹-۱۹۷۳) و تئودور آدورنو (۱۹۰۳-۱۹۷۰)  آلمانی

اعضای موسسه‌ی پژوهش اجتماعی در فرانکفورت آلمان بودند. آنان در آثارشان دورنماهای فکری هگل، مارکس و فروید را در تحلیلی از پدیده‌های اجتماعی و فرهنگی تلفیق کردند. پس از گریز اجباری از آلمان در ۱۹۳۴ سرانجام در کالیفرنیا اقامت گزیدند و در آن‌جا اثر کلاسیک‌شان به نام دیالکتیک روشنگری (۱۹۱۴) را تالیف کردند. این اثر وقف پاسخ به گزنده‌ترین پرسشی بود که برای هر روشنفکر آلمانی در میانه‌ی قرن بیستم مطرح بود: چگونه در قله‌ی بارز فرهنگ روشنگری در قرن بیستم، وحشیانه‌ترین جنبش در میان جنبش‌های اجتماعی، یعنی ناسیونال سوسیالیسم، توانست پدیدار شود. آن‌ها استدلال می‌کنند که گرایش‌های خود جنبش روشنگری، خود-نفی‌کننده‌اند. عقل روشنگری در اثر شکاکیت‌اش خود را از هر منبع ارزش دینی و مابعدالطبیعی تهی می‌سازد و تنها قدرت و سود شخصی را به عنوان اهداف خود باقی می‌گذارد. آن‌ها پیشگویی این دیالکتیک را در آثار ادبی مارکی دوساد و تحقق آن را در فرهنگ توده‌ای و بربریت سیاسی قرن بیستم مشاهده می‌کردند. طبق نتیجه‌گیری گیج‌کننده و هراسآور آنان، روشنگری هم تنها راه به سوی آزادی اجتماعی است و هم ناگزیر به تمامت‌خواهی منتهی می‌شود. بنابراین، مدرنیته ما را در وضعیتی ناممکن رها می‌سازد.

{ روشنگری به عنوان جنبشی نام‌گرا، به توقف در مقابل نام‌ها، یگانه مفهوم دقیق، اسم خاص، فرا می‌خواند. دیالکتیک، هر تصویر را همچون نوشتار تعبیر می‌کند و نشان می‌دهد چگونه پذیرش کذب آن باید در خطوط چهره‌اش خوانده شود. روشنگری، که پیشاپیش جهانی را که تماماً به شیوه‌ی ریاضی نگریسته می‌شود با حقیقت یکسان می‌انگارد، در پی آن است که خود را در برابر بازگشت اسطوره ایمن سازد. اندیشیدن خودش را شیئیت می‌بخشد تا به روندی خودکار و خودانگیز تبدیل شود، و هویت ماشینی را که آفریده‌ی خود اوست به خود می‌گیرد تا این‌که سرانجام ماشین بتواند جایگزین او شود.

می‌توان گفت روش ریاضی به آیین اندیشیدن تبدیل شد. ریاضیات علی‌رغم محدود ساختن خود به وسیله‌ی اصول موضوعه، خودش را به مثابه علمی ضروری و عینی مستقر ساخت، و اندیشه را به شیئی، به ابزاری، تبدیل کرد- که حد نهایی آن محسوب می‌شود.

وظیفه شناخت در دریافت، طبقه‌بندی، و محاسبه‌ی صرف خلاصه نمی‌شود، بلکه در نفی متعین هر بی‌واسطه‌گی قرار دارد. با این‌حال، صورت‌گرایی ریاضی، که ابزارش عدد است، یعنی مجردترین صورت داده‌های بی‌واسطه، اندیشه را کاملا به بی‌واسطه‌گیِ صرف مقید می‌دارد. امر واقع پیروز می‌شود؛ شناخت به تکرار آن محدود می‌شود؛ و بازتولید کورکورانه‌ی آن راضی‌تر خواهد شد. این‌گونه است که روشنگری به اسطوره‌شناسی، که هرگز قادر به رهایی از آن نبوده است، بازمی‌گردد. زیرا اسطوره‌شناسی در چهره‌هایش ماهیت وضع موجود را به مثابه حقیقت و عاری از امید جلوه‌گر ساخته است. هم در باروری چهره‌ی اسطوره‌ای و هم در روشنی فرمول علمی، همیشگی بودن امر واقع تصدیق می‌شود و واقعیت صرف بحث و بسیط به‌عنوان معنایی ممنوعه ارائه می‌شود. جذب واقعیت، خواه بهوسیله‌ی ماقبل تاریخی افسانه‌ای یا به وسیله‌ی صورت‌گرایی ریاضی، رابطه‌ی نمادین میان اکنون با رویداد اسطوره‌ای در آیین یا با مقوله‌ی مجرد در علم، هر چیز نو را همچون چیزی از پیش تعیین‌شده و در نتیجه همچون بازتولید چیز قدیمی ظاهر می‌سازد. در جهان روشنی‌یافته، اسطوره به حوزه کفر وارد شده است. واقعیت از دمون‌ها و از اخلاف مفهومی ان‌ها پاک شده است، در خلوص تهی‌اش همان خصلت مینوی به خود می‌گیرد که جهان کهن به دمون‌ها نسبت می‌داد. بی‌عدالتی اجتماعی، طبقه‌بندی شده تحت مقوله‌ی داده‌های خامی که از این بی‌عدالتی نشات می‌گیرند، اکنون همان‌دقر مقدس و مصون شده است که شفادهنده‌ی مقدس به واسطه‌ی حمایت خدایان‌اش بود. پی‌‌آمد سلطه‌ی انسان فقط بیگانگی‌اش از چیزهای تحت سلطه‌اش نبود: با شیئی شدن روح روابط میان انسان‌ها- و نیز روابط انسان با خودش- خصلتی جادویی به خود گرفت. فرد به گره‌گاه واکنش‌ها و رفتارهای قراردادی‌ای تبدیل شد که عملاً از او انتظار می‌رفت. آنیمیسم به شیء روح داد، حال آن‌که صنعت‌گرایی روح انسان را به شیء تبدیل کرد. دستگاه اقتصادی خود به خود، حتی قبل از برنامه‌ریزی کامل، ارزشی به کالاها بخشید که رفتار انسان‌ها را تعیین می‌کرد. از وقتی که با پایان مبادله‌ی آزاد، کالاها همه کیفیات اقتصادی خود غیر از خصلت بت‌واره‌گی‌شان را از دست دادند، این خصلت تاثیر تصلب‌آفرین خود را به همه‌ی جوانب زندگی اجتماعی گسترش داده است. انسان خود را فقط به‌عنوان یک شیء، به‌عنوان عنصری آماری، در قالب موفقیت یا شکست تعریف می‌کند. معیار او حفظ خود، تطابق موفق یا ناموفق با عینیت نقش‌اش و الگوهای مقررشده برای آن است. هرچیز دیگری، اندیشه و جرم، تحت اجبار جمع قرار دارد، که از مدرسه تا اتحادیه آن را زیر نظر دارد. اما حتی این جمع تهدیدکننده نیز ظاهر دروغینی است که قدرت‌هایی که ان را به‌عنوان ابزار قدرت آلت دست قرار می‌دهند در زیر آن پنهان‌اند. سبعیت آن، که فرد انسان را در جای خود نگاه می‌دارد، همان‌قدر نمایش‌دهنده‌ی کیفیت حقیقی انسان‌ها نیست که ارزش نشان‌دهنده‌ی کیفیت چیزهای مصرفی. قلب چهره‌ای شیطانی که انسان‌ها و اشیاء در پرتوشناختی بی‌پیشداوری پذیرفته‌اند حاکی از سلطه است، اصلی ناشی از تخصیص مانا (نیروی الهی یا جادویی که در مذهب آنیمیستی جهان را پر می‌کند.) به ارواح و خدایان، که در شعبده‌بازی جادوگران و شفادهندگان را مجذوب می‌ساخت. تقدیر، که ماقبل تاریخ به کمک آن درک‌ناپذیری مرگ را تبیین می‌کرد، به وجود واقعیِ تماماً قابل درک انتقال یافت. انسان‌ها منتظراند که این جهان بی‌سرانجام به وسیله‌ی کلیتی متشکل از خود آن‌ها که هیچ کنترلی بر آن ندارند به آتش کشیده شود…

روشنگریِ دوران مدرن از همان آغاز زیر درفش رادیکالیسم پیش رفته است؛ این امر آن را از کلیه‌ی مراحل قبلی اسطوره‌زدایی متمایز می‌کند. وقتی شیوه‌ی جدیدی از زندگیِ اجتماعی جایی برای مذهبی جدید و طرز تفکری جدید باز می‌کرد، سرنگونی طبقات، قبایل، و اقوام قدیمی معمولاً با سرنگونی خدایان کهن همراه بود. اما به‌ویژه آن‌جا که قومی (مثلاً یهودیان) به واسطه‌ی سرنوشت خویش به سوی گونه‌ای معجزه‌آسا به جنایاتی شنیع و اشباحی ترس‌آور تبدیل می‌شود. امروزه، ترس‌ها و اندیشه‌های عجیب، صفات شخصیتی مسخره و نفرت‌انگیز چه‌بسا به‌عنوان نشانه‌ی پیشرفت‌های خشن و قهری در تحول بشری تلقی شود. از واکنش انزجارآمیز به فضولات و بدن انسان گرفته تا تحقیر تعصب، کاهلی، فقر روحی و مادی با سلسله‌ای از رفتارها روبه‌روایم، که قبلاً مناسب و ضروری، اما اکنون نفرت‌آور محسوب می‌شوند. خط حاصل از این سلسله از رفتارها در آنِ واحد هم خط تخریب و هم خط تمدن است. هر گامی به پیش در آن نمایان‌گر نوعی ترقی، مرحله‌ای از روشنگری است. اما در حالی که همه‌ی تغییرات قبلی، از ماقبل آنیمیسم تا جادوگری، از تمدن مادرشاهی تا تمدن پدرشاهی، از چندخداگرایی برده‌داران تا سلسله مراتب کاتولیکی، اسطوره‌های قدیمی را با اسطوره‌های جدید- گرچه روشنایی‌یافته- جایگزین می‌کردند و خدای گروه‌ها را جانشین مادرِ بزرگ، و ستایش بره را جانشین توتم می‌ساختند، روشنایی عقل هر شکل از پرستش را که خود را عینی و استوار بر واقعیت می‌دانست طرد کرد. از این‌رو، همه‌ی تکالیف قبلی، از جمله تکالیفی که برای خود نظم بورژوازی ضروری بودند، در مقابل فرمانی که آن‌ها را به‌عنوان تابو ممنوع می‌کرد، تسلیم شدند. همان ابزاری که بورژوازی به‌وسیله‌ی آن به قدرت رسید، یعنب آزادسازی نیروها، آزادی عمومی، حق تعیین سرنوشت، و دریک کلام روشنگری، به محض آن‌که این ابزار با تبدیل شدن به نظام سلطه باید به سرکوب متوسل می‌شد، بر ضد خود بورزوازی برگشت. روشنگری موافق با اصل خود حتی حداقلی از ایمان را که بدون آن جهان بورژوایی قادر به زندگی نبود نگاه نداشت. روشنگری خدمت وفادارانه به سلطه را که ایده‌ئولوژی‌های قدیمی همیشه انجام می‌دادند انجام نداد. گرایش اقتدارستیز آن که هنوز با اتوپیای مستتر در مفهوم عقل پیوند دارد سرانجام آن را همان‌قدر با بورژوای پیروز دشمن ساخت که با اشرافیتی که به سرعت با بورژوازی وارد ائتلاف گردید. سرانجام اصل اقتدارستیز باید به ضد خود، یعنی به ضدیت با عقل، تبدیل شود: منسوخ کردن هرچیز ذاتاً تعهدآور، اجازه دادن به سلطه برای مقرر داشتن حاکمیت تعهدات متناسب با خود، و به کار گرفتن آن‌ها مطابق میل خود. فلسفه پس از اعلام فضیلت بورژوایی و عشق به بشریت (که برای دفاع از آن‌ها نیز دلیل کافی نداشت) اقتدار و سلسه مراتب را نیز به عنوان فضیلت اعلام کرد، در حالی‌که روشنگری مدت‌ها قبل دروغ بودن آن‌ها را اثبات کرده بود. اما روشنگری هیچ استدلالی علیه این‌گونه تباهیِ ماهیت‌اش نداشت، زیرا حقیقت آشکار هیچ امتیازی بر تحریف، و معقول‌نمایی هیچ امتیازی بر عقلانیت ندارد اگر هیچ‌گونه سود عملی از خود نشان ندهند. با صوری شدن عقل، تا جایی که نقش مرجح آن ایفای نقش نماد برای عملیات خنثی است، نظریه به مفهومی غیرقابل فهم تبدیل می‌شود و اندیشیدن فقط وقتی معنادار تلقی می‌شود که معنا را قربانی کرده باشد. روشنگری، همین که در خدمت شیوه‌ی تولید مسلط قرار گرفت با کوشش در نابودی هر نظمی که سرکوب‌گرانه شده است خودش را تجزیه و منسوخ می‌کند. همان‌طور که فلسفه‌ی اخلاقی کانت نقد روشنگرانه‌ی خود را محدود کرد تا امکان عقل را حفظ کند، همان‌طور هم –برعکس- اندیشه‌ی به اصطلاح روشنی‌یافته و بدون تامل مبتنی بر صیانت نفس کوشیده است خود را به شکاکیت تبدیل کند تا جای کافی برای نظم موجود به‌وجود آورد.}

‌ ترجمه عبدالکریم رشیدیان

منبع: کتاب از مدرنیسم تا پست مدرنیسم

لارنس کِهون استاد فلسفه در دانشگاه بوستون و نویسنده کتاب‌های معضل مدرنیته و غایات فلسفه

ویراستار فارسی  عبدالکریم رشیدیان

نشرنی

 

دسته بندی ها:
  مؤلفین خارجی, مقالات
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

یک دیدگاه

  • انسان‌ها منتظراند که این جهان بی‌سرانجام به وسیله‌ی کلیتی متشکل از خود آن‌ها که هیچ کنترلی بر آن ندارند به آتش کشیده شود…ظاهرا همه ماجرای بشریت از ابتدا برهمین مدار قرار داشته …..تا کی به بی سرانجامی رسد نمی دانیم ….اما مثل همیشه بی هیچ بزرگنمایی!از مدرن و پست مدرن که هست هزار راه نرفته را تجربه می کند….دریغا از این همه کودکی ……..موفق باشی دوست بزرگوار

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.