Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

آرمان هنر جز تعالی تبار انسان نیست- گفتگوی فرج سرکوهی با شاملو- بخش دوم

توسطehsan.rezaei 2 سالقبلبدون دیدگاه
خانه  /  مقالات  /  مؤلفین داخلی  /  آرمان هنر جز تعالی تبار انسان نیست- گفتگوی فرج سرکوهی با شاملو- بخش دوم

عکس مطلب اثر: “علی پیروز، ترکیب مواد ، احمد شاملو ، ۱۳۹۰”

 

 

چه‌طور ممکن است تشویق و ترغیب در پیشرفت هنرمند بی‌اثر باشد؟

  • آن‌که از تشویق و ترغیب اطرافیان یا معلمان تهییج می‌شود کودک است. در نتیجه فریب آن را خواهد خورد و خودش را به کمال رسیده خواهد پنداشت حال آن‌که در این کار آن‌چه سازنده است احساس عدم رضایت از نتیجه‌ی کار خویش است و تلاش برای دستیابی به نتیجه‌ی رضایت‌بخش. این موضوعی درونی است. در این مرحله راهنمایی او به یادگیری ظرایف زبان و گسترش بینش شاعرانه باید جانشین تشویق مخرب شود. از جمله این تشویق‌ها، بلکه بدترین نوعش، چاپ کردن شعرهای خام اولین است. وقتی شعر خام جوانی را چاپ کردید می‌توانید یقین داشته باشید که شدیدترین لطمه‌ی ممکن را به او زده‌اید. آن چنان که اگر تعمدی در کارتان باشد می‌توانید پیروزی‌تان را جشن بگیرید و یا به خودتان مدال عنایت بفرمایید.

من از نه و ده سالگی می‌نوشتم. می‌نوشتم اما پدر و مادر نه تشویقم نمی‌کردند و حتی نوشته‌هایم را نمی‌خواندند تو سرم هم می‌زدند عوض این مزخرفات بنشین و درست را بخوان. منتها چون شوقش در جانم بود نمی‌توانستم از نوشتن خودداری کنم. با این‌که تا کلاس سوم بچه‌ی تیز و باهوشی بودم ناگهان خنگ شدم. به جای درس و مشق و حل مساله حساب و پاکنویس دیکته، یا رو پشت‌بام به پیانوی دخترهای همسایه گوش می‌دادم یا تو زیرزمین چسز می‌نوشتم. یه قول جناب سرهنگ ابوی :«هرچه کردیم آدم نشدی.» کارگری تو خانه داشتیم به اسم غضنفر که خواندن و نوشتن بلد بود و به دلایلی نمی‌خواست سر به تن من باشد. نوشته‌های مرا زیر سنگ هم که قایم می‌کردم پیدا می‌کرد می‌آورد می‌داد دست ناظم دبستان‌مان و می‌گفت به جای درس خواندن این یاوه‌ها رامی‌نویسد. مادرش استدعا دارد تنبیهش بفرمایید. که البته روح مادرم هم خبر نداشت. مقام نظامت هم، از خدا خواسته، ترکه‌ی انارش را از پاشیر آب انبار می‌آورد مرا می‌خواباند تا می‌خوردم می‌زد. خدابیامرز عاشق فلک کردن بچه‌ها بود. چه‌قدر مرا فلک کرده باشد خوب است؟

با وجود این تا چهارده سالگی اتفاقات زیادی افتاده بود. اگر سال‌ها را قاتی نکرده باشم. انگار یازده سالم بود که ادبیات، با خواندن ترجمه‌ی یک قصه کوتاه، همه‌ی شوق و شور مرا به خودش اختصاص داد و حالا تو چهارده سالگی بهترین نویسنده‌ی نه فقط کلاس دوم که شاید همه‌ی دبیرستان‌مان بودم، چون‌که انشاهایم سر صف برای شاگردان خوانده می‌شد. تشویق احمقانه‌ای که باعث شد خیال کنم نویسنده‌ی نابغه‌ای هستم. تصور خطرناکی که حسینقلی مستعان بی‌این‌که خودش بداند پس از مدتی از آن نجاتم داد. سال ۱۳۱۹ در تهران. مستعان هفته‌نامه‌ای داشت به اسم بی‌مسمای راهنمای زندگی. گمان می‌کنم دو سالی منتشرش کرد تا عباس مسعودی توانست تخته‌اش کند. از شماره‌ی دوم و سوم مجله بود که به افتخار همکاری خودم نائلش فرمودم و هر روز پا پیاده خودم را از دروازه شمیران به دفتر مجله در  چهارراه حسن آباد رساندم و نوشته‌هایم را با غرور تمام گذاشتم رومیزش، که البته تا شماره‌ی آخر یک سطرش را هم چاپ نکرد که نکرد. اما اطلاعات هفتگی که جای آن را گرفت با خاصه خرجی تمام همان‌ها را با تزیینات چشم‌گیر تو صفحه‌ی ادبیش به چاپ رساند. هر هفته یکیش را. چیزی که برخلاف تصور برایم هیچ شکوهی نداشت. چیزهایی که این مجله با آن همه النگ و دولنگ و زلم زیمبو چاپ می‌کرد همان چیزهایی بود که مستعان پاره می‌کرد و می‌ریخت تو سبد کاغذ باطله زیر میزش، مگر نه؟ دیگر این‌قدرها بی‌شعور نبود. درواقع مجله اطلاعات هفتگی باعث شد تا سال ۱۳۲۹ قدم از قدم برندارم.

نکته‌ی مهم این بود که من برای پیشرفت درکارم نیاز به مطالعه و خودآموزی داشتم و احدالناسی نبود که این را به من گوشزد کند. خیال می‌کردم همان از کیسه خوردن کافی است. حتی آشنایی و حضور در محضر نیما هم آن‌قدر که مجالست با فریدون رهنما کارساز افتاد خیری برای من نداشت. ناسپاسی نمی‌کنم. من از نیما بسیار چیزها آموختم و توانستم یکی از شاگردان خوبش بشوم و درس‌هایش را بیاموزم. اما من تا در کنار نیما بودم فقط تقلید او را می‌کردم و تنها با شناختن فریدون بود که همه چیز از بیخ و بن تغییر کرد. پیش از هرچیز چنان افقی به روی من گشوده شد که توانستم جای واقعی خودم را انتخاب کنم و خودم را در موقعیت بشناسم. چیزی که تا شناسایی نشود هر کوششی را عقیم می‌گذارد. و دیگر این‌که دانستم ما به نحو غم‌انگیزی از تاریخ عقبیم! و دیگر آن‌که دانستم ما به چه وضع فلاکت باری از تجربه‌های دنیا بی‌خبر مانده‌ایم و برای رسیدن به سطح جهانی چه مجاهده‌ای باید بکنیم.

در هنر تا مقلد دیگرانیم از دید خود پنهانیم و تا خود را درنیابیم بیهوده در راه‌هایی که قدم‌های دیگران کوبیده وقت تلف می‌کنیم. راه‌های دیگران ما را به سوی مقصدهای دیگران می‌برد. جوان‌ها نباید فریب موج‌ها و کلوب سازی‌ها و نسل بازی‌ها را بخورند. تقلید مستقیم از هایکوی ژاپنی بدون درک عمیق ویژگی‌های آن شوخی خطرناکی است که شخصیت ما را مشکوک می‌کند اما هنگامی که به عمق آن پی برده باشیم دستاوردی حیرت‌انگیز می‌شود که در شعر جوانان امروز گیلان سخت خوش نشسته چیزی دل‌انگیز به بار آورده است:

از خواب جوباری کوچک

رویای بلند دریا

(عادل بیابان‌گرد)

 

 

  • گروهی مدعی‌اند در دهه‌ی اخیر تحول مهمی در موسیقی ایرانی در حال شکل گرفتن است و از موسیقی ملی به عنوان جایگزین موسیقی ردیف نام می‌برند. یک گروه دیگر معتقدند موسیقی ایرانی به بن‌بست رسیده و برای بارور کردن آنراهی وجود ندارد. با توجه به مباحثی که خودتان در این باب داشته‌اید به عقیده‌ی شما برای خروج موسیقی ملی از بن‌بست تکرار راهی وجود دارد یا نه؟
  • سوآلتان نشان می‌دهد که شما هم معتقدید فتحعلی شاه بیچاره هزاربار هم که به نوکرهای دارالخلافه فرمان بدهد اسمش را عوض کنند و او را لویی چهارم یا جرج پنجم بنامند باز هم همان سلطان حرمسرایی باقی می‌ماند که بود و یک فازکاشی هم شاه فرنگ نمی‌شود که نمی‌شود. گیریم برای این موسیقی هم شب شش بگیرند نافش را ببرند و به مبارکی و میمنت صفات ردیف یا سنتی را از روش بردارند اسمش را بگذارند موسیقی ملی. خب، تازه که چی؟ و اصلاً بگویید ببینم شما چرا این سوآل را از من می‌کنید؟ من چون شنونده‌ی خوبی برای موسیقی هستم فقط می‌توانم از طریق سلیقه‌ی خودم این موسیقی را با موسیقی جهانی مقایسه کنم و بگویم به نظر من علت آن‌که این موسیقی به خلاف شعر و نقاشی و هنرهای دیگرمان که نیاز به پوست انداختن و معاصر جهان شدن را هشتاد نود سال پیش از این عمیقاً احساس کرد همین‌جور گرفته ته بن‌بست نشسته دلش را به کمانچه کشیدن خوش کرده این است که ما بیشتر نوازنده داریم تا موسیقیدان. و نوازنده غمش نیست که چه می‌زند، فقط گوشش به سفارش مشتری است که دوست دارد شور بشنود یا ماهور. و چون شنونده‌ی او از دنیای پهناور این هنر فقط همین چندتا اسم ردیف‌ها را بلد است و در محدوده‌ی تجربیاتش جز پیش درامد و رنگ و چهار مضراب چیزی نمی‌شناسد دامنه‌ی توقعاتش به ناچار از این که هست فراتر نمی‌رود. موسیقیدان‌های انگشت شمارمان هم شاید به همین دلیل فقدان شنونده متوقع بیزار از تکرار، و شاید هم به دلایل حرفه‌ای و نیاز به بازار گسترده‌تر، سعی می‌کنند نوآوری‌شان را در همین فضای تنگ ردیف‌ها اعمال کنند. یعنی امری که عملاً غیرممکن است و به تمرین دو سرعت در فضای تنگ سلول انفرادی می‌ماند.

تار را مثال بزنیم: فرض کنیم دو نوازنده‌ی تار روبه‌روی هم نشسته‌اند که تار هر دوشان ساخت یک استاد مسلم سازنده این ساز است. یعنی نه از بابت نوع مواد مورد مصرف و نه از بابت ظرافت در کار، با هم کوچک‌ترین فرقی ندارد. اما می‌بینیم با وجود همکوکی کامل سازها در بدو امر، هر دو ساز پس از شروع کار تقریباً با هم شروع می‌کنند به خارج شدن از کوک. طوری که هر دو نوازنده دم به دم ناچار می‌شوند کوک سازشان را تجدید کنند. چرا؟ فقط به این دلیل ساده که مثلاً نوازنده‌ی الف رو به کولر نشسته و رطوبتی که کولر به طور مستقیم به طرف او فرستاده پوست زیر خرک را تغییر حالت داده و شلش کرده است در حالی که حرارت تن نوازنده‌ی دیگر از یک سو پوست ساز را کشیده‌تر کرده و از سوی دیگر مثلاً باعث انبساط سیم‌ها شده است! –البته من اهل حرفه نیستم اما تصور می‌کنم در این مورد اختلالات در حد چند هزارم میلی‌متر هم باید به طور کامل زیان‌بار باشد. امتحانش مجانی است.

موسیقی برای بیرون جستن از این بن‌بست نیازمند نیمایی است که کهنگی و اِندراس را با همه‌ی وجودش حس کند و با جسارتی انقلابی تمام قد جلو آن بایستد. اما این‌که گفتید من خودم در این باب مباحثی داشته‌ام می‌بایست همان اول به عرض‌تان می‌رساندم که خیر، من مباحثی در این زمینه نداشته‌ام. فقط جایی نظری داده‌ام که صددرصد شخصی است و فقط به سلیقه مربوط می‌شود و صورت ارائه فرضیه، نداشته است که الزاماً باید متکی به دانش و مطالعات ویژه و ناگزیر از احاطه و اشراف کامل به موضوع مورد بحث باشد. من دوست دارم صبح تا شب بنشینم سرکوچه با همسایه‌امتخمه بشکنم. اگر شما چنین کاری را دوست نمی‌دارید یا حتی آن را توهین به ارزش وقت و عمر انسانی می‌شمارید حق و حتی وظیفه شماست. من با شنیدن حرف شما، یا متنبه می‌شوم یا نه. اگر عاقل باشم به حرف‌تان فکر می‌کنم ببینم حق دارید یا دارید شوخی می‌کنید یا دارید مزه می‌اندازید. همین و همین. هو کردن و جنجال به راه انداختن و این حرف‌ها نشانه سلامت فکر نیست….

مطلب از این قرار است که پس از پایان یک جلسه‌ی گفت و گو با عده‌ای جوان ایرانی کسی مرا در راهرو کنار دستگاه آبسرد کن گیر آورد و بدون این‌که ضبط صوتش را نشانم بدهد سلیقه‌ی مرا درباره‌ی موسیقی سنتی یا ملی یا ردیفی جویا شد. البته منظور این نیست که اگر ضبط صوتش را بیرون آورده بود به جای آن‌چه به  او گفتم شرح مبسوطی در محاسن این موسیقی ایراد می‌کردم. به هیچ‌وجه فقط بعد از دادن پاسخ از او خواهش می‌کردم مطلب را خصوصی تلقی کند و به اصطلاح بگذارد بین خودمان بماند یا، حداکثر، آن را دو سه آب شسته رفته‌تر به زبان می‌آوردم. در نتیجه جوابش را با جمله‌ای دادم که صاف و پوست کنده و بی‌هیچ پرده‌پوشی و مجامله‌ای سلیقه مرا بیان می‌کرد. ظاهراً جوان نوار حاوی آن پرسش و پاسخ را برای یکی از نوازندگان فرستاد و آن شخص شخیص هم بی‌این‌که یک لحظه از خودش بپرسد حرفه‌ی او چه ربطی به سلیقه‌ی دیگران دارد آن مقاله‌ی بی‌مورد را نوشت و هیچ‌کس هم برنداشت از ایشان بپرسد به شما چه مربوط است که  برای دیگران تعیین سلیقه کنید؟ -سرکار در طبخ آش قورباغه استادید؟ بسیار خوب، آش‌تان را بپزید. به شما چه که کسی حتی فقط با دیدن اسم آن رو ورقه‌ی صورت غذاها، بالا می‌آورد یا یک هفته‌ی تمام اشتهاش را از دست می‌دهد؟ من اجباراً به نوشته‌ی ایشان که پا را از گلیم خودشان دراز کرده بودند پاسخی سردستی دادم. گرمای غیرقابل تحمل تابستان بوستون و انتظار ناگزیر یک ترافیک سنگین به اتاق عمل –که هربار به دلایل مختلف تا مدتی بعد به تعویق می‌افتاد- حال و حوصله و فکر جمع و جوری برایم باقی نگذاشته بود وگرنه می‌شد سر صبر جوابی داد که روی سخنش با خود موسیقی باشد نه با یک نوازنده که می‌شد پذیرفت که دارد به دلایل کاملاً قابل قبول از حرفه‌ای دفاع می‌کند که گیرم از تکرار شبانروزی ده‌ها ساله‌یِ آن حالش به‌هم نمی‌خورد. به‌طور مثال می‌توانستم مشکل بنیادی این موسیقی را پیش بکشم، یعنی مساله‌ی محدودیت صوتی سازهایش را. من هم مثل دوست عزیزی که در باب نقاشی و آبرنگ این سخن ناب را به میان آورده بود معتقدم که ساز یک اکتاو و نیمی، از بیان مسائل این جهان پر از نعره‌ی درد عاجز است و با این موسیقی حق انسان معاصر نادیده گرفته می‌شود. از جمله نکات دیگر نوشته‌ی ایشان یکی این بود که من- لابد به دلیل نداشتن تخصص در موسیقی- حق اظهار نظر درباره‌ی آن را ندارم. که البته این حرف تجاوز آشکاری به حق من و همه‌ی کسانی بود که احتمالاً سه تار و کمانچه نمی‌نوازند، آن هم به این دو دلیل ساده که اولاً در این‌گونه موارد حق اظهارنظر و تصمیم‌گیری مطلقاً با طرف مقابل کسی است که کالایی عرضه می‌کند و دیگر این‌که در این مورد من به دلیل آگاهی از موسیقی جهانی دستم برای انتخاب باز است و دست ایشان بسته.

  • شعر فارسی در دهه ۴۰ و ۵۰ یکی از درخشان‌ترین دوره‌هایش را طی کرد. در دهه‌ی ۶۰ ما شاهد پدیده‌های خاصی در شعر هستیم. برخی بر این باورند که شعر این دهه جز در چندین تن با فرمالیسم و تکرار و آرمان‌زدائی به رکود دچار آمده است و گروهی دیگر گرایش‌هایی چون شعر ناب و موج سوم را نمودار تحولی دیگر در شعر می‌‌‌‌‌‌انگارند. شما درباره شعر امروزمان چه می‌گویید؟
  • شعر هیجانی است در جان که در زبان شکل می‌گیرد و فعلیت پیدا می‌‌‌‌کند. وقتی آن هیجان بالقوه وجود نداشته باشد اگر خودت را بکشی هم بی‌فایده است. حتی اگر موهایت را جلو کاغذ سفید کنی شعری دستت را نخواهد گرفت. شعر باید در وجود شاعر بجوشد. اگر شاعر هستی شعر مجبورت می‌کند بنویسیش. و همین اجبار تو را وامی‌دارد بروی به اعماق زبان و راه‌های به کار گرفتن ابزار مورد نیازت را بیاموزی. این کار وقت و حوصله و کوشایی خستگی‌ناپذیر می‌طلبد. می‌گویند حالا نوبت جوان‌ها است. این حرف آن‌قدر بی‌ربط است که گفتن ندارد مگر از سر فریبکاری. من در شصت و شش سالگی تازه دارم فارسی یاد می‌گیرم. می‌توان نبوغ شاعرانه داشت، اما این نبوغ برای تجلی نیازمند زبانی است که بتواند بارش را بکشد، و دست یافتن به زبان و بیان درخور به سال‌ها تمرین نیاز دارد. دستاورد تجربه شخصی من این است که در این کار نه تشویق و نه به به و چه چه فایده‌ای می‌بخشد نه عکس آن.
  • چه‌طور ممکن است تشویق و ترغیب در پیشرفت هنرمند بی‌اثر باشد؟
  • آن‌که از تشویق و ترغیب اطرافیان یا معلمان تهییج می‌شود کودک است. در نتیجه فریب آن را خواهد خورد و خودش را به کمال رسیده خواهد پنداشت حال آن‌که در این کار آن‌چه سازنده است احساس عدم رضایت از نتیجه‌ی کار خویش است و تلاش برای دستیابی به نتیجه‌ی رضایت‌بخش. این موضوعی درونی است. در این مرحله راهنمایی او به یادگیری ظرایف زبان و گسترش بینش شاعرانه باید جانشین تشویق مخرب بشود. از جمله‌ی این تشویق‌ها، بلکه بدترین نوعش، چاپ کردن شعرهای خام اولین است. وقتی شعر خام جوانی را چاپ کردید می‌توانید یقین داشته باشید که شدیدترین لطمه‌ی ممکن را به او زده‌اید. آن چنان که اگر تعمدی در کارتان باشد می‌توانید پیروزی‌تان را جشن بگیرید و یا به خودتان مدال عنایت فرمایید.

من از نه ده سالگی می‌نوشتم. داستانش را برای‌تان خواهم گفت. می‌نوشتم اما پدر و مادر نه فقط تشویقم نمی‌کردند و حتی نوشته‌هایم را نمی‌خواندند تو سرم هم می‌زدند عوض این مزخرفات بشین درست را بخوان. منتها چون شوقش در جانم بود نمی‌توانستم از نوشتن خودداری کنم با این‌که تا کلاس سوم بچه‌ی تیز و باهوشی بودم ناگهان خنگ شدم. به‌جای درس و مشق و حل مساله حساب و پاکنویس دیکته، یا رو پشت‌بام به پیانوی دخترهای همسایه گوش می‌دادم یا تو زیرزمین چیز می‌نوشتم. به قول جناب سرهنگ ابوی :«هرچه کردیم آدم نشدی.» کارگری تو خانه داشتیم به اسم غضنفر که خواندن و نوشتن بلد بود و به دلایلی نمی‌خواست سر به تن من باشد. نوشته‌های مرا زیر سنگ هم که قایم می‌کردم پیدا می‌کرد می‌آورد می‌داد دستِ ناظم دبستان‌مان و می‌گفت به جای درس خواندن این یاوه‌ها را می‌نویسد مادرش استدعا دارد تنبیهش بفرمایید. که البته روح مادرم هم خبر نداشت. مقام نظامت هم، از خدا خواسته، ترکه‌ی انارش را از پاشیر آب انبار می‌آورد مرا می‌خواباند تا می‌خوردم می‌زد. خدابیامرز عاشق فلک کردن بچه‌ها بود چه‌قدر مرا فلک کرده باشد خوب است؟

با وجود این تا چهارده سالگی اتفاقات زیادی افتاده بود. اگر سال‌ها را باهم قاتی نکرده باشم. انگار یازده سالم بود که ادبیات، با خواندن ترجمه‌ی یک قصه‌ی کوتاه، همه‌ی شوق و شور مرا به خودش اختصاص داد و حالا تو چهارده سالگی بهترین نویسنده‌ی نه فقط کلاس دوم که شاید همه‌ی دبیرستان‌مان بودم، چون انشاهایم سر صف برای شاگردان خوانده می‌شد. تشویق احمقانه‌ای که باعث شد خیال کنم نویسنده‌ی نابغه‌ای هستم. تصور خطرناکی که حسینقلی مستعان بی‌این‌که خودش بداند پس از مدتی از آن نجاتم داد. سال ۱۳۱۹ در تهران. مستعان هفته‌نامه‌ای داشت به اسم بی‌مسمای راهنمای زندگی. گمان می‌کنم دو سالی منتشرش کرد تا عباس مسعودی توانست تخته‌اش کند. از شماره‌ی دوم و سوم مجله بود که به افتخار همکاری خودم نائلش فرمودم و هر روز پا پیاده خودم را از دروازه‌ی شمیران به دفتر مجله در چهارراه حسن آباد رساندم و نوشته‌هایم را با غرور تمام گذاشتم رومیزش، که البته تا شماره‌ی آخر یک سطرش را هم چاپ نکرد که نکرد. اما اطلاعات هفتگی که جای آن را گرفت با خاصه خرجی تمام همان‌ها را با تزیینات چشمگیر تو صفحه‌ی ادبیش به چاپ رساند. هرهفته یکیش را. چیزی که برخلاف تصور برایم هیچ شکوهی نداشت. چیزهایی که این مجله با آن همه النگ و دولنگ و زلم‌زیمبو چاپ می‌کرد همان چیزهایی بود که مستعان پاره می‌کرد می‌ریخت تو سبد کاغذ باطله زیر میزش، مگرنه؟ دیگر این قدرها که بی‌شعور نبودم. درواقع مجله اطلاعات هفتگی باعث شد تا سال ۱۳۲۹ قدم از قدم برندارم. نکته‌ی مهم این بود که من برای پیشرفت در کارم نیاز به مطالعه و خودآموزی داشتم و احدالناسی نبود این را به من گوشزد کند. خیال می‌کردم همان از کیسه خوردن کافی است. حتی آشنایی و حضور در محضر نیما هم آ‌ن‌قدر که مجالست با فریدون رهنما کارساز افتاد یری برای من نداشت. ناسپاسی نمی‌کنم. من از نیما بسیار چیزها آموختم و توانستم یکی از شاگردان خوبش بشوم و درس‌هایش را بیاموزم. اما من تا در کنار نیما بودم فقط تقلید او می‌کردم و تنها با شناختن فریدون بود که همه‌چیز از بیخ و بن تغییر کرد. پیش از هرچیز چنان افقی به روی من گشوده شد که توانستم جای واقعی خودم را انتخاب کنم و خودم را در موقعیت بشناسم. چیزی که تا شناسایی نشود هر کوششی را عقیم می‌گذارد. و دیگر این که دانستم ما به نحو غم‌انگیزی از تاریخ عقبیم! و دیگر آن‌که دانستم ما به چه وضع فلاکت‌باری از تجربه‌های دنیا بی‌خبر مانده‌ایم و برای رسیدن به سطح جهانی چه مجاهده‌ای باید بکنیم.

در هنر تا مقلد دیگرانیم از دید خود پنهانیم و تا خود را در نیابیم بیهوده در راه‌هایی که قدم‌های دیگران کوبیده وقت تلف می‌کنیم. راه‌های دیگران ما را به سوی مقصدهای دیگران می‌برد. جوان‌ها نباید فریب موج‌ها و کلوب سازی‌ها و نسل بازی‌ها را بخورند. تقلید مستقیم از هایکوی ژاپنی بدون درک عمیق ویژگی‌های آن شوخی خطرناکی است که شخصیت ما را مشکوک می‌کند اما هنگامی که به عمق آن پی برده باشیم دستاوردی حیرت‌انگیز می‌شود که در شعر جوانان امروز گیلان سخت خوش نشسته چیزی دل‌انگیز به بار آورده است:

از خواب جوباری کوچک

رویای بلند دریا ( عادل بیابان‌گرد)

آن‌چه اسمش را موج نو و موج اول و دوم و چندم موج نیست غرقاب است. طبیعی است که شاعر فردا از پانزده بیست سالگان امروز باشد. فقط شرطش آن است که به کار خود بچسبد و گرفتار این گونه بازی‌ها نشود. از طرف دیگر، شعر اگر مدیحه- مدح معشوق یا طبیعت یا هرچه از این دست نباشد در آن بناگزیر چنان می‌نگرند که چیزی مشکوک و احتمالا خطرناک است و با آن چنان برخورد می‌کنند که نکند مثل پاکتی که میرزا رضای کرمانی به طرف ناصرالدین شاه دراز کرد زیرش تپانچه‌ای، نارنجکی، بمبی چیزی قایم کرده باشند. رئیس سانسور رژیم گذشته روراست از ما می‌پرسید این تو چه کلکی سوار کرده‌اید؟ آخر این نه شعر عاشقانه است نه وصف طبیعت. راستش را که به ما نمی‌گویید؟ آن بیچاره حق داشت: شعری که نه در ستایش معضوق باشد نه در وصف طبیعت نه در مدح شاه، بی گفت‌وگو کلکی در کارش هست. شاید شاعر جوانحساب کند مدح این و آن کردن که اسباب خجالت است، ستایش معشوق بی‌عفافی است و آرمان‌خواهی هم دستمال بستن به سری است که درد نمی‌کند. چه باقی می‌ماند؟ «شیهه‌ی لنگه کفش، زیر درخت بادمجان.» و این‌گونه «گریه، شوخی دخترکانه‌ی زمین است!» همین به اصطلاح تصویرهای رایجی که کوشش می‌کنند هدف نهایی شعر وانمود شود. این جوری، هم بی‌خطر است هم راحت‌تر. وقتی همه قبول کردند که شعر همین است ناچار یک گوشه‌ی نمد هم جایی به ما می‌دهند.!

بزرگی یادم نمی‌آید- کی گفته بود قامت ما بدان جهت بلند است که بر شانه‌ی غول‌ها ایستاده‌ایم. جوان تا جوان است روشانه‌ی هیچ غولی نه ایستاده. برای رسیدن به بلندی باید پیش از هرکار غول‌هایش را کشف کند.

  • شعر شما در چند دهه چون قله‌ای دست‌نیافتنی نه تنها فرهنگ و تاریخ معاصر ما را در تحولات خود تصویر کرده که گاه بر فرآیندهای هنری و فرهنگی و اجتماعی اثری سمت و سو دهنده داشته است. شعر شما را به دوره‌های چندگانه‌ی پیش از ۳۲ و شکست و شعر حماسی (نیمه‌ی دهه‌ی ۴۰ به بعد) تقسیم می‌کنند. خودتان چه‌قدر با این برداشت موافقید؟
  • فکرمی‌کنم چنین تقسیم‌بندی باید درست باشد ولی نگفتید درست یا نادرست بودنش به چه‌کار من می‌خورد. پرداختن به این جور چیزها کار هیچ شاعری نیست. کار کسانی است که تاریخ می‌نویسند. یعنی کسانی که از پشت سر می‌آیند و مربوطند به فردا. من در زمان خود زندگی می‌‌کنم و با مشکلات خودم دست به گریبانم. مثلا من فقط در لحظاتی شاعرم که شعر برایم فرمان «بنویس» صادر کرده باشد. در مواقع دیگر مطلقا شاعر نیستم و این، مشکل لاینحل همیشگی من بوده. نمی‌توانم چیزی را به صورت شعری درآرم مگر این‌که خودش بیاید. یعنی هیچ‌وقت فکر شاعرانه‌ای به ذهنم خطور نمی‌کند و بیش‌تر مدیوم هستم تا شاعر. این نه فقط بد نیست که شاید بسیار هم عالی است. فقط مساله این است که بدین‌تربیت وقتم گاه ماه‌ها و ماه‌ها به هدر می‌رود و طبیعی است دیگر فرصت چندانی هم پیش رو نداشته باشم. اما شعرهای گذشته راضیم نمی‌کند و طبعا مثل هر شاعر دیگری تنها آرزویم این است که پیش از بدرود بهترین شعرم را نوشته باشم. حتی بهترین شعر امروز تا سال‌های سال بعد از این همه‌ی جهان را! چرا که نه؟
  • شعر شما در تحولاتی که داشته، در فرم و زبان و تصویر و خصیصه‌های دیگرش همواره در اوج بوده و از این‌ها گذشته شعری بوده آرمان‌گرا و هماهنگ با روح زمانه. گروهی می‌گویند تاکید بر محتوا و پرداختن به سیاست، شعر و هنر را پاک از بار اصلیش تهی می‌کند. اینان به بهانه‌ی ایدئولوژی زدایی از هنر، و با تقسیم‌بندی نسل‌ها، مبلغ آرمان‌زدایی از هنر شده‌اند. در این باب چه نظر دارید؟
  • البته من در مورد شعر کلمه‌ی سیاسی را به کار نمی‌برم. کوششی را هم که می‌کنند تا شعر از آرمان‌گرایی منحرف شود می‌بینم و با دوستان دیگر سرگرم نوشتن متنی هستیم که البته خواهید دید و جواب نهایی‌تان را آنجا خواهید شنید. اما تا آن‌وقت می‌توانم بگویم آرمان هنر جز تعالی تبار انسان نیست و آنان که خلاف این را تبلیغ می‌کنند بهتر است ابتدا ثابت کنند پشت شعار مضحک‌شان شیله پیله‌ای پنهان نکرده‌اند. همین که سعی می‌کنند آرمان انسانی صورتی از جهت‌گیری‌های سیاسی وانمود شود به نظر من خبث طینتی را نشان می‌دهد. متنی که در دست نوشتن است جزییات این امر را روشن خواهد کرد.
  • داستان‌نویسی و به ویژه رمان فارسی سال‌های اخیر از نظر تعداد و کمیت خواننده، و هم‌چنین به اعتقاد گروهی از نظر ساخت و شکل، رشد چشمگیری داشته تا آن حد که به مثابه‌ی هنر شاخص و سرآمد کارکرد شعر را هم برعهده گرقته است. نظر شما چیست؟
  • من نمی‌دانم این قضاوت‌های عجیب و غریب چه‌گونه به‌وجود می آید. تا آنجا که می‌دانیم هر هنری می‌کوشد تا حد ممکن خودش را به شعر نزدیک کند. به‌طور مثال لابد می‌دانید که شوپن را شاعر موسیقی می‌خوانند. پس حتی موسیقی هم که هنری مجرد است می‌تواند شاعرانه توصیف شود چه رسد به رمان. ولی این‌که رمان کارکرد شعر را به عهده بگیرد تصور غریبی است. شاید خواسته‌اند بگویند که امروز رمان خلا مصنوعی و عمدی شعر را پر کرده؟ البته من هم حتی این را نمی‌پذیرم: رمان‌نویسان ما از جان‌شان مایه می‌گذارند، پس توفیق حق‌شان است و نوش‌جان‌شان. این ربطی به حضور یا غیاب شعر ندارد. اما شما در سوال‌تان اشاره به کمیت خوانندگان هم کردید که از نظری درست است و از نظری نه شنیدم کتاب مبتذل و بی‌معنی سینوهه پزشک فرعون به دفعات چاپ و تعداد نسخه‌ها رکورد غیرقابل باوری به دست آورده. البته کتاب‌های خوب هم تیراژهای چشمگیر داشته. اما همین دویدن دنبال سینوهه به کتاب‌فروشی‌ها نشانه مبارک کتاب‌خوان شدن بخش بیشتری از مردم است. چشم به راه رها شدن چندین رمان درخشان از چنگ برخورد خصمانه‌ی سیاست با هنر و فرهنگ باشیم تا ببینیم کدام یک از آن آثار درخشان که من دست‌نویس‌شان را خوانده‌ام خواهد توانست از توده‌ی سینوهه خوان گاز گنده‌ای بزند. اگر این تجربه مثبت از آب درآید معلوم می‌شود خیالبافی نکرده‌ایم. و چنین باد!
  • کار عظیم شما در زمینه‌ی فرهنگ توده- کتاب کوچه- در چه مرحله‌ای است؟
  • من و همسرم تمام وقت و نیرومان را صرف آن می‌کنیم. کار تدوین آن تا یک چهارم حرف خ پیش رفته. با یک محاسبه‌ی سرانگشتی می‌توانم بگویم روی جلد سی و دوم هستیم، یعنی با منظور کردن فیش‌هایی که باید به مجلدات پنج‌گانه‌ی چاپ شده اضافه شود حدود دوازده هزار صفحه‌ی آن آماده است. قرار چاپش در خارج داده شده گیرم ابتدا باید همه‌ی فیش‌های چاپ شده یا آماده به کامپیوتر منتقل بشود که مستلزم وقت زیادی است. یعنی به این زودی‌ها وصلت نمی‌دهد و دست کم یک سال و نیم دو سالی طول خواهد کشید. می‌دانید که جلد ششم آن از بهمن ۶۱، که سیم پیچ و پلمب شده ته انبار صحاف خاک می‌خورد، نه می‌برند خمیرش کنند نه جواز پخشش را می‌دهند. از هزینه کمرشکن انبارداریش در این نه سال چیزی نمی‌گویم اما نمی‌توانم نگرانی ناشر را به سکوت برگزار کنم: این مرد محترم بارهاو بارها از من پرسیده است اگر یکی از این قاچاقچیان کتاب توانست خودش را به انبار بزند پلمب را بشکند یا جلدی از آن را بیرون بکشد و تکثیر کند کی جوابگو خواهد بود؟ (این مجلد پس از دوازده سال جواز انتشار گرفت.)
  • کاملا حق دارد نگران باشد. من دنبال سوال بالا این سوال دیگر را هم دارم که با توجه به تحولات سریع اجتماعی برای ثبت فرهنگ توده چه باید کرد؟
  • واقعا نمی‌دانم چه می‌شود گفت. انگار هیچ‌کس دلش برای هیچ‌چیز نمی‌سوزد. استاد انجوی با آن همه شوق و علاقه، آن سازمان را پی‌ریزی کرده بود و به آن خوبی پیش می‌برد. در حقیقت برای تدوین فرهنگ توده نهضتی به راه انداخته بود که مردم سراسر کشور با شوق و شور تمام برای گردآوردن فرهنگ‌شان به تکاپو افتاده بودند. چرا آن مرکز می‌بایست تعطیل بشود؟ من واقعا قادر به درک پاره‌ای مسائل نیستم. چرا باید کسانی که از دل و جان می‌کوشند و به نان خالی می‌سازند و توقعی از کسی یا جایی ندارند این‌جور خصمانه رفتار بشود؟
  • روشنفکر کشورهای پیرامونی، به ویژه با توجه به وضع جدید جهانی، در موقعیت دشواری قرار گرفته و ناگزیر از درگیری اجتماعی است. روشنفکر پیرامونی چه‌گونه می‌تواند شرافت انسانی و حرفه‌ای خود را پاس دارد و آرمان‌های خود را هم تحقق ببخشد؟
  • اول بگذارید تکلیف دو نکته را روشن کنیم: نخست این‌که روشنفکری حرفه نیست. حرفه یعنی شغلی که معاش کسی را تامین کند. آرمان روشنفکر لزوما آرمانی انسانی است، یعنی چیزی که ایثار کامل می‌طلبد. یکی چون آقای مانده‌لا را که سی سال در زندان می‌پوسد و خم به ابرو نمی‌آورد و حتی به ارزش زندگی شخص خود اندیشه نمی‌کند چه‌گونه می‌توان اهل حرفه شمرد؟

نکته‌ی دوم که نتیجه‌ی مستقیم نکته‌ای اول یعنی انسانی بودن آرمان روشنفکر است این است که برای او او مرز جغرافیایی وجود ندارد. یعنی روشنفکران جهان را نمی‌توان به جوخه‌های پیرامونی و متروپل یا شمال و جنوب تقسیم کرد. آن‌ها هرکجا باشند پسرخاله دخترخاله‌ی همدیگرند. مهاتما گاندی و برتراند راسل کودکان یک خانواده‌اند. نه اولی فقط هندی بود و نه دومی فقط انگلیسی. آن دو فقط غمخوار تبار انسان بودند. اگر لازم باشد میان روشنفکران خط تفکیکی کشیده شود- که بسیار هم لازم به نظر می‌رسد- خطی است که روشنفکران مردمی را در این‌سو قرار می‌دهد روشنفکران خود فروخته یا کرایه‌ای در آن‌سو. انیشتین وکیسینجر را مثال بزنیم: دو روشنفکر اصیل یهودی، گیرم در دو سوی خط. یکی عاشق‌وار نگران انسان و دیگری روسبی‌وار در بستر ابلیس. یکی خواهان بی‌رحم حاکمیت قوم خود به بهای نابودی همه‌ی آن دیگران. یکی نگران آینده‌ی زمین و حرمت بشر، که با دلواپسی در مصاحبه‌ی محمد حسنین هیکل با او، می‌گوید :«نفس ایده‌ی جنگ باعث نفرت من می‌شود. ایده‌ای که براساس آن بهترین جوانان یک ملت را بسیج کنند و آن‌گاه فقط دو نکته را به آن‌ها بیاموزند: اول اطاعت کردن بی‌چون و چرا و کورکورانه، دوم اعمال کشتار منظم و بی‌وقفه به هنگام صدور فرمان. ایده‌ای که تشکیل موسسه‌یی جنگی را لازم می‌آورد، یعنی مرکزی که برای خود حقی ماورای هر حق و ایده و عملی قائل است. به این ترتیب جنگ تصور آزادی را هم از میان می‌برد و به هرحال بشریت و طبیعت و منابع را به فرسایش می‌کشاند. هیچ مردی وقتی که به دنبال صدور فرمان آماده‌ی کشتار شود استحقاق مسیحی بودن یا یهودی بودن یا مسلمان بودن را ندارد.»

اما موقعیتی که شما با صف دشوار بیانش کردید متاسفانه دشوارتر از آن است که توصیف بشود کرد. آمریکا تا خرخره دچار بحران اقتصادی است. ژاپن حتی بازارهای درون مرزی آمریکا را هم تسخیر کرده است. در سرتاسر شهرها و بزرگراه‌های آمریکا آن‌قدر که ماشین ژاپنی می‌بینید از ماشین‌های ساخت خودشان خبری نیست. مرکز پر جنب و جوش شهر محل اقامت ما به محله‌ی متروکی مبدل شده بود با مغازه‌های خالی و تابلوهای به فروش می‌رسد و واگذار می‌شود و به اجاره داده می‌شود. مشت نمونه خروار!- سرمایه‌ی ایجاد این ساختمان‌ها را هم مثل همه‌ی موارد مشابه در کشورهای سرمایه‌داری، بانک‌ها تامین کرده‌اند. و این خود به تنهایی یعنی فروپاشی از بنیاد. اتحاد دو آلمان و اتحاد اروپا و بازار مشترک هم سطوح دیگری است که این بحران را تشدید می‌کند. برای آمریکا دیگر در اروپا هیچ جایی وجود ندارد، چون پیمان ورشو رسما منتفی است. در همین احوال شوروی به شدت در چنبره‌ی مسائل و مشکلات داخلی خود گرفتار است دیگر کفه تعادل‌دهنده یا عامل خنثاکننده یا افسار زننده‌ی قدرت نظامی آمریکا نیست آن هم درست در موقعیت پرمخاطره‌ای که آمریکا برای نجات از مرگ مسلم جز همین یک وسیله- جز قدرت حالا دیگر بلامعارض نظامیش- هیچ‌چیز در اختیار ندارد. مختصر این‌که برای نجات شهر «تِب» از شرارت‌های افسارگسیخته‌ی اِسفَنکسِ مهیب دیگر اودیپی در کار نیست. مقتضی موجود است و مانع مفقود. می‌بینید که دست از آستین درآورده ندای نظم نوین جهانی خودش را هم در داده است، یعنی دقیقا همان عنوانی که هیتلر به تاخت و تازهای مجنونانه‌اش داده بود.

آرمان و شرافت انسانی سرمان را بخورد! خطر یک دیوانگی محض درست زیر گوشمان است و حالی‌مان نیست. بخصوص در این معرکه که انگار یکی از مهم‌ترین وظایف قدرت‌های پراکنده منزوی کردن روشنفکران است آن هم از این راه مبتذل که برایش در ذهن جامعه پرونده‌ی فساد و ضدیت با توده‌های مردم و طرفداری صهیونیسم و جاسوسی شرق و غرب و شمال و جنوب می‌سازند واقعااز فرد چه کاری ساخته است؟- هیچ! روشنفکر فقط می‌تواند انگشت بگذارد. همین و بس. آن هم نه در تنگنای ناگزیری‌ها، یعنی وقتی که شرایط میان گوینده و مخاطب دیوار بتنی می‌کشد.

  • ژورنالیسم در افکار عامه بار مثبت ندارد و حرفه‌ای جنجالی ارزیابی می‌شود از آن‌سو شما تجربه‌ی پرباری در انتشار چندین مجله‌ی فرهنگی سنگین و موفق داشته‌اید و بسیاری از شاعران و هنرمندان کشور در مجلات شما بالیده‌اند. شما خودتان چه برداشتی از ژورنالیسم دارید؟
  • البته نشر مجله‌ای را که هدف ویژه‌ای از قبیل پرداختن به مسائل ادبی یا فرهنگی یا عملی داشته باشد گمان نمی‌کنم بشود از مقوله‌‌‌‌‌‌‌‌ی ژورنالیسم دانست. سارتر سال‌های متمادی مجله‌ی له تان مدرن را انتشار داد بدون این‌که کسی او را ژورنالیست به حساب بیاورد. اما بعض حرفه‌ها برای منحرف شدن استعداد ویژه دارد تا حدی که می‌تواند سمت و سوی مشخصی را هدف بگیرد اما درست برخلاف آن حرکت کند. ژورنالیسم پراستعدادترین این دسته از حرفه‌هاست. هدف ژورنالیسم که در غرب رادیو و تلویزیون را هم جزو آن به‌شمار می‌آورند، در اصل قرار دادن مردم در جریان امور، یعنی آگاهی دادن به جامعه است. اما می‌بینیم که معمولا از این حرفه برای گمراه کردن مردم و بی‌خبر نهادن جامعه و حقایق و واقعیات و منحرف کردن ذهن توده‌ها بهره می‌برند. یعنی امری به طور مشخص آلوده‌ی سیاست. و گفته باشیم که در ایران از اول روزنامه را به همین منظور به‌وجود آوردند. اتفاقا من درمورد سیاسی بودن عام ژورنالیسم تجربه‌ی بسیار جالبی دارم که سند و مدرک در اختیارتان می‌گذارم. خیلی شنیدنی است:

ما برای انتشار ایرانشهر به لندن رفتیم و همان روزهای اول آقای معین از رادیو بی‌بی‌سی برای مصاحبه پیش من آمدند. به ایشان گفتم از این دمکراسی و آزادی بیان عقیده به قدر کافی تجربه دارم و آزموده را آزمودن خطاست. ایشان به من گفتند اشتباه می‌کنم. گفتم خواهیم دید. مصاحبه انجام گرفت اما پخش نشد و من قضیه را فراموش کردم تا این‌که یک روز نامه‌ای از بی‌بی‌سی رسید که ما ۶۰ پوند به شما بدهکاریم. فرم پیوست را امضا کنید بفرستید تا چک‌اش صادر شود. قضیه کمی بو داشت. فرم حسابداری بی‌بی‌سی را زیر و رو کردم دیدم یک‌جا با حروف ریز قید کرده‌اند که حق ویرایش نوار ضبط شده برای آن سازمان محفوظ است. من برداشتم روی آن ماده را با قلم قرمز خط پت و پهنی کشیدم و فرم را امضا کردم برای‌شان پس فرستادم که، سرِ نامه‌نگاری‌شان باز شد و ادامه پیدا کرد تا سرانجام من با نامه‌ای که کپی آن را به شما خواهم داد تا عینا در ضمایم این گفت‌وگو چاپ بشود قال قضیه را کندم. نکته‌ی جالب این است که من حدس زده بودم سفارت ایران در جریان این مصاحبه هست تا این‌که چندین سال بعد در ترجمه‌ی کتاب راجی- سفیر آن روز ایران- خواندم بنگاه بی‌بی‌سی برای رفع گله‌های شاه از آن سازمان نوارها را پیش از پخش به سفارت ایران می‌فرستاده!

  • از وضعیت فرهنگی ایرانیان خارج کشور چه برداشتی دارید؟
  • آن عده از ایرانیان که به شدت نگران فرهنگ و زبان خودشان هستند برای حفظ هویت فرهنگی‌شان از هیچ تلاش و کوششی کوتاه نمی‌آیند. گروه‌های بسیاری در تکاپو هستند. در زمینه‌های مختلف. مجلات فرهنگی گوناگونی البته در سطوح کاملا متفاوت عرضه می‌شود. گروه‌های نمایش غالبا از این شهر به آن شهر و از این کشور به آن کشور و از این قاره به آن قاره در حرکت است. گردهمایی و سخنرانی‌ها بازار گرمی دارد. برای پژوهش‌های فرهنگی و عملی و تاریخی هسته‌های متعددی تشکیل شده است که اعتبار دانشگاهی دارند و هرکدام جلسات سالیانه‌ای به مدت چندین روز در مراکز دانشگاهی مختلف برگزار می‌کنند با دعوت شخصیت‌های ایرانی از داخل و خارج کشور، که معمولا مراکز دانشجویی دیگر هم با غنیمت شمردن فرصت حضور این افراد در محل، با استفاده از امکانات عالی دانشگاه خود از آنان دعوت جداگانه به عمل می‌آورند. باید به همه‌شان خسته نباشید بگوییم.
  • از تجدید حیات کانون نویسندگان چه خبر؟
  • آن‌که تجدید حیات بکند یا نکند باید مثل العاذر انجیل قبلا مرده باشد. پس بهتر است بگوییم تجدید فعالیت آن، نه تجدید حیات. کانون نویسندگان ایران مرده نیست، چرا که هیچ‌گاه انحلال خود را نپذیرفته است. جلو فعالیت آن به دلیلی که هرگز به زبان نیامد گرفته شد. می‌کوشیم دوباره فعالش کنیم و تازه به عقیده‌ی من اگر نشد هم اهمیتی ندارد. کانون نویسندگان زنده است چون فکرش در ذهن یکایک ما زنده است. یعنی هریک از ما کارگران فرهنگی که به مواضع درخشان آن پابندیم به تنهایی یک کانونیم. و بگذارید چیز خیلی مهمی را به‌تان بگویم: به هرحال همه‌ی ما از یک بابت بسیار خوشحالیم. می‌دانید؟- آغاز جداسری از جانب ما نبود.!

…………………………………………………………

نامه به بی‌بی‌سی

( سوزان بلاکت عزیز

در پاسخ نامه‌ی مورخ ۲۰ سپتامبر شما متاسفم که باید نکات زیر را به اطلاع‌تان برسانم:

  1. مصاحبه‌ی با من مطلقا به درخواست مصرانه‌ی بخش فارسی بی.بی.سی انجام گرفته است. من از آن سازمان هیچ‌گونه تقاضایی نکرده بودم تا ناگزیر باشم برای انجام آنبه هرحال و به هرصورت قبول شرایطی را هم به خود هموار کنم.
  2. درخواست مصاحبه‌ی با ارادتمند بدان صورت نبوده است که معمولا برای یک نظرخواهی عمومی- مثلا درمورد افزایش بهای سیب‌زمینی- به فلان سیگارفروش کنج خیابان مراجعه می‌کنند. اگر گردانندگان بخش فارسی بی.بی.سی به مجرد اگاهی از ورود من به لندن به سراغم آمدند دقیقا بدان جهت که از موقع فکری و اجتماعی من آگاهی داشتند و می‌دانستند که حدود دوسال است برای فعالیت در جبهه‌ی ضداختناق و دیکتاتوری غارتگرانه‌ی حاکم بر وطن خود آواره‌ی غربت شده‌ام و لاجرم از پیش می‌دانستند با این مصاحبه چه‌چیز به‌دست می‌آورند.
  3. مع‌ذلک من به صراحت در نخستین برخورد با تقاضای بی.بی.سی این نکته را متذکر شدم که اگر به مصاحبه‌ای تن دردهم، به‌هیچ‌وجه در سخنانم ملاحظات سیاسی سازمان بی.بی.سی را (به عنوان دستگاه تبلیغاتی دولتی که به جلاد ملت ما شمشیر می‌فروشد.) در نظر خواهیم گرفت، با آزادی تمام از پایگاه شخص خود سخن خواهم گفت و به همین دلیل موافقت نخواهم کرد که به هیچ بهانه‌ای در آن‌چه می‌گویم جرح و تعدیلی صورت بگیرد.
  4. منطق چنین حکم می‌کند که برنامه‌ریزان شما باید این نکته را به عنوان شرط مسلم امر پذیرفته باشند، زیرا در پایان این مذاکرات بود که صورت سوالات به من داده شد، و چند روز پس از آن بود که برای ضبط مصاحبه در بوش هاوس تعیین وقت صورت گرفت.
  5. با سوابقی که من از وجود حرامزاده‌ترین نوع سانسور در دستگاه‌های ارتباط جمعی دموکراسی غرب دارم یک‌بار هم پیش از ضیط برنامهبه تهیه‌کننده‌ی آن خاطرنشان کردم که اگر قرار است در این نوار به هردلیلی دست برده شود هنوز هم می‌توانیم از ان چشم بپوشیم. پاسخ جالبی که شنیدم و برای همیشه سبب انبساط خاطر ارادتمند خواهد بود این بود که از دموکراسی انگلستان تصور نادرستی در ذهن دارم و این مصاحبه برای من تجربه‌ای خواهد بود که به راستی به زحمتش می‌ارزد!
  6. پس از دریافت صورت سوالات و پیش از تهیه‌ی متن، درباره‌ی مدت برنامه نیز گفت‌و‌گو کردیم. تعداد سوال‌ها شاید زیاد نبود اما به‌هرحال با جواب آره و نه نمی‌شد به همه‌ی آن‌ها پاسخ گفت. ما بر سر این نکته ار قبل توافق کردیم که متن مصاحبه در سه بخش و طی سه شب متوالی پخش بشود. قصدم از طرح این نکته آن است که توسل شما، سوزان بلاکت عزیز، به مساله‌ی محدودیت زمانی برنامه یکسره بی‌مورد است.
  7. نق‌نق‌هایی که از یکی دو روز بعد شروع شد نشان داد که تصورات ذهنی من از دموکراسی آن‌قدرها هم بدبینانه یا نادرست نبوده است: معلوم شد مدیریت بخش فارسی (که مصاحبه را بسیار درازتر از نیم گز کارخانه‌های اسلحه‌فروشی و وزارت امور خارجه بریتانیای کبیر یافته است) از سفارت ایران تقاضا کرده است کسی را بفرستند که به نوار مصاحبه گوش بدهد و در برنامه جداگانه‌ای به آن جواب بگوید تا از این رهگذر بی‌طرفی و بی‌غرضی بی.بی.سی محفوظ بماند. که من این بی‌طرفی را در این مورد خاص، نشان دادن کمال حسن نیت حق مشتری بزرگ تانک‌های چیفتن معنی می‌کنم.

من دقیقا نمی‌دانم ( و به دانستن آن هم علاقه‌ای ندارم) که فرستاده‌ی سفارت ایران چرا در مقام استفاده از چنین تریبونی برنیامد. ولی به‌طور قطع به دنبال مذاکره‌ی با او بود که از سوی سازمان شما به من پیشنهاد شد عجالتا فقط آن قسمت از مصاحبه که مربوط به شخص من و سوابق ادبی من است به طور مستقل پخش بشود و باقی مصاحبه را بگذارند برای بعدها. که جواب مرا هم قبلا شنیده بودید: اولا سوابق ادبی ناچیز من برای خودم هم اسباب خجالت است. ثانیا کدام ایرانی فاتحه‌ی بی‌الحمد می‌خواند برای سوابق ادبی آن خروس بی‌محلی که در برابر جنازه‌های غرقه به خون هزاران بی‌گناهی که در خیابان‌های وطن گریان من به خاک افتاده‌اند تعداد کتاب‌هایش را بشمارد یا از افتخارات شعری و فعالیت‌های تحقیقی خود سخن بگوید؟ پاسخ من این بود که قسمت سیاسی مصاحبه را پخش کنند و قسمت ادبیش را به سطل خاکروبه بیندازند.

  1. کم و بیش دوماهی از جریان گذشته بودکه یک‌روز توسط پست پاکتی دریافت کردم حاوی فرم قراردادی که پیشنها شده بود آن را امضا کنم و پس بفرستم تا سازمان بی.بی.سی به استناد آن بتواند حق‌الزحمه‌ی مصاحبه را به من پرداخت کند.

از نظر من گفت‌وگوی با بی.بی.سی موضوعی بود فراموش شده و اکنون پیشنهاد پرداخت حق‌الزحمه می‌شد در برابر امری که اولا برای انجامش مزدی تقاضا نشده بود و ثانیا در عمل مورد بهره‌برداری قرار نگرفته بود، وانگهی اگر هم انجام معامله‌ای مستلزم امضای قراردادی باشد قاعدتا آن را پیش از اقدام به امر امضا می‌کنند نه پس از ختم آن و از آن بی‌موردتر پس از منتفی شدن اصل موضوع!- کنجکاوی مرا برانگیخت و متوجه ماده E  کرد که براساس آن، سازمان بی.بی.سی حق جرح و تعدیل مطالب را برای خود محفوظ داشته است. تصور باطل من این بود که در امضا کردن آن فرم پس از حذف ماده‌ی E  و فرستادن آن برای شما ظرافتی نهفته است که به این موضوع پیش پا افتاده خاتمه می‌دهد اما متاسفانه نامه‌ی مجدد شما و تهدید به از میان بردن نوار مصاحبه مرا واداشته است که برای بیان استنتاجی که کرده‌ام دیگر به ظرافت متوسل نشوم:

اگر این فرم همان ابتدا (و حتی به بهانه‌ی یک ضابطه‌ی تشریفاتی اداری) به من ارائه شده بود مساله فرق می‌کرد: پیشنهاد مصاحبه را رد می‌کردم و خلاص. اما سازمان شما دست کم سه روز وقت مرا ضایع کرده است برای انجام مصاحبه‌ای که از پیش می‌دانسته است چه‌گونه محتوایی خواهد داشت و از پیش یقین داشته است که با سیاست تایید انگلیس از جنایات شاه امکان پخش آن برایش وجود ندارد.

به عقیده‌ی من، برنامه‌ی خیمه شب‌بازی ضبط این مصاحبه با طرح نقشه‌ی قبلی و فقط به قصد ارائه آن به سفارت ایران صورت گرفته است. به عنوان نوعی خودشیرینی کاسه لیسانه نزد شاه ایران کهدر این اواخر چندبار عدم رضایتش را از بی.بی.سی آشکارا به زبان آورده. و خشم من از آن جهت است که سازمان شما شخص مرا وسیله‌ی اجرای این بازارگرمی شرم‌آور کرده و بدین وسیله مستقیما مرا مورداهانت قرار داده است و به همین دلیل من قسمت‌هایی از متن مصاحبه را با افزودن این توضیح در مطبوعات خارج کشور منتشر خواهم کرد تا شنوندگان گرامی بخش فارسی رادیو لندن بر بی‌طرفی این بلندگو باز هم دلیل دیگری به‌دست آرند.

موضوع البته، سخت حقیر و مبتذل است و به‌ظاهر مطلقا ارزش مطرح شدن ندارد، اما اعتقاد من بر این است که ادعاهای بزرگ و فاقد معنی را تنها با این چنین وزنه‌های ناچیز است که می‌توان به تراوزی قضاوت گذاشت.

با تقدیم احترامات فائقه

احمد شاملو)

منبع: کتاب درباره هنر و ادبیات (به کوشش ناصر حریری)

 

 

دسته بندی ها:
  مؤلفین داخلی, مقالات
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.