Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

آرمان هنر جز تعالی تبار انسان نیست- گفتگوی فرج سرکوهی با شاملو- بخش اول

توسطehsan.rezaei 2 سالقبل4دیدگاه‌ها
خانه  /  مقالات  /  مؤلفین داخلی  /  آرمان هنر جز تعالی تبار انسان نیست- گفتگوی فرج سرکوهی با شاملو- بخش اول

عکس مطلب اثر: “علی پیروز، ترکیب مواد ، احمد شاملو ، ۱۳۹۰”

 

 

 

  • سخنرانی شما درباره جعل تاریخ بازتاب گسترده‌ای پیدا کرد و به ویزه آن بخشی که به موضوع ضحاک و کاوه پرداخته بودید بحث‌های گوناگونی را برانگیخت. گروهی برآنند که بررسی اسطوره و تاریخ دو شیوه‌ی متفاوت می‌طلبد و گروهی هم انتقاد از فردوسی را حمله به فرهنگ ملی تلقی کردند. به نظر شما روشنفکر معاصر با نگاهی متناسب زمانه چه‌گونه باید ارزش‌ها و ضد ارزش‌های کسانی چون فردوسی را بسنجد و با چه معیارهایی باید به درک درستی از تاریخ دست یابد؟
  • من اصلاً خوش ندارم به آن موضوع برگردم و دوباره آن بحث را پیش بکشم. آن به قول شما بازتاب گسترده نشان داد که ما حتی در قشر تحصیلکرده‌مان گرفتار چنان جامعه‌ی عقبگرایی هستیم که فقط یک اظهارنظر شخصی در مورد چیزی به درست یا غلط تو اذهان رسوب کرده به جای آن که مورد توجه و رد یا قبول متمدنانه قرار بگیرد نه تنها گوینده را در معرض توفان مبتذلی از انواع دشنام و تحقیر و توهین قرار می‌دهد بلکه حتی ممکن است فرهیختگان محترم فتوای داشمشتیانه‌ی قتل وی را نیز صادر کنند. ما حتی در این قلمرو هم به نحو مضحکی گرفتار استبداد رأییم. باید فکری به حال و روز خودمان بکنیم. ما دچار بیماری وحشتناکی هستیم که میراث ژنتیکی قرن‌ها زندگی غیر انسانی زیر سلطه استبداد مطلق است. ما بلد نیستیم بحث و گفت و شنودی را پیش ببریم، چون هیچ‌وقت نیاموخته‌ایم حریف بحثی باشیم. اگر گمانت این است که مخاطب دارد به سخنان تو گوش می‌دهد به احتمال بسیار گرفتار خوش‌خیالی شده‌ای :او از همان دو سه جمله‌ی اولت در صندوقخانه را بسته دارد آن پشت دندان‌هایش را برای دریدن تو تیز می‌کند. خب، باید یقین داشته باشی کسی که فقط برای راه انداختن جنجال پی فرصت می‌گردد آن را قعر جهنم هم پنهان شده باشد گیر می‌آورد :«فردوسی آقا؟ فردوسی؟ ای وای! به فرهنگ عزیز و مقدس ملی، به شناسنامه‌ی ملتی چنین و چنان از طرف شخص معلوم‌الحالی که دشمن هر چیز ایرانی است حمله شد!»

وقتی قرار نیست معلوم باشد چی مقدس است و چی نیست اتهام توهین به مقدسات در یک کلام پرونده‌سازی است. و این پرونده‌سازی رسم رایج کسانی است که چغلی کردن را از بحث و فحص جدی راحت‌تر یافته‌اند. آخر مار کشیدن به جای مار نوشتن هم یک‌جور چغلی کردن است. لازم نیست بگویم از کی به کی. به همین‌دلیل اگر زیادی بی‌کار بودیم می‌توانستیم تحقیق کنیم ببینیم این ذوات محترم مفاهیم دوگانه‌ی فرهنگ ملی و میراث اجتماعی را از روی شیله پیله با هم خلط کرده‌اند یا فقط در کمال معصومیت تفاوت این دو را از هم تشخیص نمی‌دهند. گیرم چون تحقیق این قضیه وقت زیادی می‌گیرد همین‌قدر می‌گوییم میراث اجتماعی اسمش روشن است: موزه‌ها پر از چیزهایی است که میراث گذشته هست اما در شمار عناصر فرهنگ ملی نیست. شلیته‌ی زنان دوره‌ی نادر در موزه‌ی مردم‌شناسی ربطی به فرهنگ ملی ندارد. مجموعه کنش‌ها و واکنش‌ها و برخوردها و رد و قبول‌ها و تجدیدنظرها است که فرهنگ ملی را می‌سازد خواه عناصرش میراثی باشد و خواه معاصر.

فردی که واپسگرا نیست و تنها به آینده می‌نگرد و تمامی هم و غمش عروج انسان است، نه فقط به صورت یک وظیفه‌ی محول بلکه به طور کاملاً طبیعی در برابر جزء به جزء عناصر میراث گذشته واکنش نشان می‌دهد. مثالی بیاوریم؟

من ده‌ها سال است با بخش عظیمی از میراث اجتماعی‌مان درگیرم، با فرهنگ توده که همه‌چیز از زشت و زیبا و بد و خوب و درست و نادرست و خرافه و خِردِ تجربیِ ناب در آن به‌هم تنیده و هیچ‌کس هم حقِ کنار گذاشتن یا کاستن و افزودن و دستکاری عناصر آن را ندارد. با وجود این وقتی در ان برمی‌خورم به فرمایشاتی از قبیل تُرک و حدیث‌ دوستی آب و آتش است از این‌که ناچارم این بی‌فرهنگی ضدملی را ثبت کنم عمیقاً متأثر می‌شوم. یا هنگام ثبت جمله‌ی مگر جهود گیر آورده‌‌ای؟ هرگز به خود اجازه نمی‌دهم چنان به خونسردی از کنارش بگذرم که ماحصل آن تایید تلویحی حق تحقیر و آزردن اقوام دیگر باشد. برای من میراث‌ها وجود دارد، فرهنگ گذشته وجود دارد، فرهنگ امروزی وجود دارد و البته فرهنگ فردا هم که ممکن است عناصری از فرهنگ پریروز .و دیروز و امروز نیز به آن راه پیدا کند یا نکند وجود خواهد داشت.

حالا برگردیم به فرهنگ ملی این آقایان که مدعی شدند مورد اهانت من قرار گرفته نگاهی بکنیم:

در بوستان (باب هشتم) می‌خوانیم که شخصی، پارسایی را به این گمان که جهود است پس گردنی می‌زند و چون به اشتباه خود پی می‌برد از او عذر می‌خواهد. می‌دانید چه جواب می‌شنود؟ -مردک در نهایت بزرگواری می‌فرماید: «من بدتر از آنم که تو پنداشتی» (من از جهود بدترم!) یا: خوشوقتم که آنی که پنداشتی نیستم! می‌بینید؟ درست به همین سادگی!

خیلی دلم می‌خواهد بدانم اگر استاد سخن از پدر و مادری به قول خودش جهود و به این ترتیب در تشک آلودگی بالذاتی که خود او در آن دستی نداشت- متولد شده بود در باب پس گردنی خوردن از مسلمانان چه عقیده‌ای ابراز می‌داشت. البته نفرت استاد فقط شامل حال قوم و قبیله موسا کلیم‌الله نمی‌شود. به طور کلی هر کا از ما نیست به طور مادرزاد دشمن خدا است:

ای کریمی که از خزانه‌ی غیب

گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمنان نظر داری!

(ضمن مصاحبه تو ذهنم بود که مورد سعدی را با آن‌چه ادوارد براون آورده مشخص‌تر کنم که متاسفانه به کلی فراموشم شد. حالا این کار را انجام می‌دهم. خلاصه‌ی حرف براون در مورد سعدی این است که: «مبادی اخلاقی سعدی با اصول نظری متفاوت است. نتیجه‌ی احلاقی حکایت اول گلستان این است که دروغ مصلحت‌انگیز به از راستی فتنه‌انگیز. حکایت چهارم در نفی اثر تربیت و گرگ شدن گرگ‌زاده سخن به میان می‌آورد. حکایت هشتم پندی است ملوک را تا به کسانی که از گزندشان در بیم‌اند رحم و شفقت روا ندارند و فوری کلک‌شان را بکنند. حکایت بیست و دوم یکسره خلاف اخلاق و انسانیت است.»

در مثنوی به مرد هوشمند توصیه می‌شود که اگر ماری و مردی از خاک پاک قزوین برخوردی مار را بگذار و قزوینی را بکش. جای استادان دیگرمان علی اکبر دهخدا و محمد قزوینی خالی است که نظرشان را درباره مار بپرسیم! از حضرت جواد مجابی پرسیدم، فرمود ما برای این‌که امکان انتخاب را از مریدان گوش به فرمان مولانا سلب کنیم خودمان پیشاپیش ترتیب همه مارهای ولایت را داده‌ایم!

آیا به راستی چنین اعتقاداتی شایستگی نام فرهنگ ملی ما را دارد یا من از مرجله پرتم؟ واقعاً این‌ها عناصری از فرهنگ ملی است؟ آیا لقب دهن پرکن استاد سخن جواز به میان افکندن هر یاوه‌ی شرم‌آوری است؟ اگر کسی با این نکته‌ها برخورد انتقادی کند معنی کارش این می‌شود که به فرهنگ ملی حمله کرده یا با ان به خصومت برخاسته است؟ چرا هیچ‌کس با فرزانه‌ای چون حافظ که به کلی از این جور کج‌اندیشی‌ها مبراست چنین برخوردهایی نمی‌کند؟ چرا ما مردم در همه چیز به چشم تابو نگاه می‌کنیم؟ چرا تصور می‌کنیم همه چیز به بهترین نحو ممکن در گذشته‌های دور گفته شده، همه‌ی دستورالعمل‌های زندگی همان چیزهایی است که از هزار سال پیش به صورت غیرقابل تغییری در کتاب‌ها ثبت کرده‌اند؟ چرا ما مردم هر از چندگاهی به خانه تکانی ذهنی نمی‌پردازیم؟ چرا هیچ‌وقت به لزوم یک انقلاب فرهنگی یا دست‌کم یک وارسی جدی در باورها و خوانده‌ها و شنیده‌هامان پی نمی‌بریم؟ در ان جنجال مبتذل و هیاهوی بی‌معنایی که آن همه کشش دادند و در آمریکا هنوز هم بازارش گرم بود من بی‌تعارف مطبوعات را گناهکار اصلی می‌دانم. البته عذر آن دسته از مطبوعات فارسی زبان چاپ امریکا که تئوریسین‌های در به در هوادار خدایگان تغذیه‌شان می‌کنند روشن است. همان گنده‌بافان آشنایی که درست یک وجب مانده به دروازه‌ی تمدن بزرگ پسخانه را به پیشخانه دوختند. آن‌ها با جنجال و هیاهو افتادند وسط تا با دشنام گفتن به من، جل پوسیده‌ی بی‌اعتباری تاریخی خودشان را از آب بیرون بکشند. جای آن چند لگدی که خوردند تا سال‌های دراز درد خواهد کرد. یک دسته دیگر هم هستند که عذر آن‌ها هم روشن است. آن‌ها متعهد وظیفه مهم لجن‌مالیدنند و علن و آشکار به هر که نامش در سیاهه‌ی خدمتگزاران بی‌چون و چرا نباشد ابراز لطف می‌کنند و برای این کار هر بهانه‌ای را که به چنگ‌شان بیفتد غنیمت می‌شمرند. از این‌ها هم البته گلایه‌ای در میان نمی‌تواند باشد. اما از مطبوعاتی که برای خوانندگان‌شان حرمت قائلند جای گلایه هست. آن‌ها نمی‌بایست هر تر و خشکی به دستشان رسید چاپ کنند. مثل چاپ حرف‌های آن آقای صاحب عنوان که به اقرار خودش به مطلب ندیده نخوانده ایراد گرفته بود. سوال من از سردبیری که ان مطلب را چاپ کرد این است که آقا، شما در مقام رابط این مرد محترم با مردم چه تاج گلی به سر او یا خوانندگان خودتان زدید جز این‌که دسته‌ای از اینان را به آن عالی‌جناب خنداندید؟ آیا وظیفه سردبیر یک مجله به او حکم نمی‌کند از میان مطالبی که به‌اش می‌رسد چیزی را به چاپخانه بفرستد که دست‌کم راهی به دهی ببرد؟ یکی از نشریات در نهایت ظرافت پرونده‌ای به من داد حاوی همه‌ی مقاله‌ها و نامه‌های چاپ نشده‌ی خوانندگان نشریه در زمینه‌ی آن جریان. در این پرونده نوشته‌هایی هست بسیار پخته و منطقی و به کل سوای تمامی آن‌چه در این باب به چاپ رسید، چه از موافق چه از مخالف. وقتی معیار گزینش مطالبی که به چاپ می‌رسد و مطالبی که کنار نهاده می‌شود روشن نباشد نویسنده‌ای که زحمت شرکت در بحثی را به خود داده و به ارزش کار خودش نیز واقف است اما به جای نوشته‌ی خود هذیانات بیمارگونه‌ای را می‌بیند که علت انتخابش برای چاپ فقط می‌تواند عنوان دکترای پیش از نام و توضیح استاد دانشگاه تهران پس از نام نویسنده باشد در مورد آن نشریه چه قضاوتی خواهد کرد؟ ما سانسورچی نیستیم که حکم کنیم این چاپ بشود آن یکی نشود، بحث ما فقط بر سر معیار یا معیارهای انتخاب مطالبی است که قرار است در باب یک موضوع مشخص در صفحات مسلماً محدود یک نشریه منعکس بشود. از میان مطالب و نامه‌های رسیده و چاپ نشده‌ای که در این پرونده هست و نظریات مخالف و موافق نویسند‌گان‌شان را منعکس می‌کند، نویسندگان‌شان نه از سر خودنمایی دست به قلم برده‌اند نه از فرط بی‌کاری، و موافقت یا مخالفتشان را بی‌حب و بغض به میان آورده‌اند. فی‌المثل مطلب آقای شایگان در بیست و دو صفحه‌ی بزرگ کل برداشت‌های مرا هدف گرفته بی این‌که مثل خیلی از اعاظم قصد خندستانی داشته باشد. اما عملاً چاپ نوشته‌ی دکتر بیژن جهانگیری (و به تاکید دو بار و سه بار خودشان: استاد دانشکده پزشکی دانشگاه تهران) ترجیح داده شده، که عوض پرداختن به نظریاتی که رو نفرموده‌اند و فقط به لحاظ وظیفه‌ی استادی خود، به «مردم عادی و عامی» نشان داده‌اند که در جاهای دیگر دنیا- از فرانسه و انگلیس و آمریکا تا جابلقا و جابلسا- چه‌جوری حق سخنرانی را که تحمل حرفش برای جماعت باباشمل افت داشته باشد کف دستش می‌گذارند: با پرتاب تخم‌مرغ گندیده و گوجه‌فرنگی لهیده و حتی شلیک یک گاوله با تصریح این نکته استراتژیک که :«آن هم نه به مغز و قلب، بلکه به شکم، تا با هیأت آغشته به خون و صفرا و… به ابدیت بپیوندد.»

  • گروهی مدعی‌اند در دهه‌ی اخیر تحول مهمی در موسیقی ایرانی در حال شکل گرفتن است و از موسیقی ملی به عنوان جایگزین موسیقی ردیف نام می‌برند. یک گروه دیگر معتقدند موسیقی ایرانی به بن‌بست رسیده و برای بارور کردن آنراهی وجود ندارد. با توجه به مباحثی که خودتان در این باب داشته‌اید به عقیده‌ی شما برای خروج موسیقی ملی از بن‌بست تکرار راهی وجود دارد یا نه؟
  • سوآلتان نشان می‌دهد که شما هم معتقدید فتحعلی شاه بیچاره هزاربار هم که به نوکرهای دارالخلافه فرمان بدهد اسمش را عوض کنند و او را لویی چهارم یا جرج پنجم بنامند باز هم همان سلطان حرمسرایی باقی می‌ماند که بود و یک فازکاشی هم شاه فرنگ نمی‌شود که نمی‌شود. گیریم برای این موسیقی هم شب شش بگیرند نافش را ببرند و به مبارکی و میمنت صفات ردیف یا سنتی را از روش بردارند اسمش را بگذارند موسیقی ملی. خب، تازه که چی؟ و اصلاً بگویید ببینم شما چرا این سوآل را از من می‌کنید؟ من چون شنونده‌ی خوبی برای موسیقی هستم فقط می‌توانم از طریق سلیقه‌ی خودم این موسیقی را با موسیقی جهانی مقایسه کنم و بگویم به نظر من علت آن‌که این موسیقی به خلاف شعر و نقاشی و هنرهای دیگرمان که نیاز به پوست انداختن و معاصر جهان شدن را هشتاد نود سال پیش از این عمیقاً احساس کرد همین‌جور گرفته ته بن‌بست نشسته دلش را به کمانچه کشیدن خوش کرده این است که ما بیشتر نوازنده داریم تا موسیقیدان. و نوازنده غمش نیست که چه می‌زند، فقط گوشش به سفارش مشتری است که دوست دارد شور بشنود یا ماهور. و چون شنونده‌ی او از دنیای پهناور این هنر فقط همین چندتا اسم ردیف‌ها را بلد است و در محدوده‌ی تجربیاتش جز پیش درامد و رنگ و چهار مضراب چیزی نمی‌شناسد دامنه‌ی توقعاتش به ناچار از این که هست فراتر نمی‌رود. موسیقیدان‌های انگشت شمارمان هم شاید به همین دلیل فقدان شنونده متوقع بیزار از تکرار، و شاید هم به دلایل حرفه‌ای و نیاز به بازار گسترده‌تر، سعی می‌کنند نوآوری‌شان را در همین فضای تنگ ردیف‌ها اعمال کنند. یعنی امری که عملاً غیرممکن است و به تمرین دو سرعت در فضای تنگ سلول انفرادی می‌ماند.

تار را مثال بزنیم: فرض کنیم دو نوازنده‌ی تار روبه‌روی هم نشسته‌اند که تار هر دوشان ساخت یک استاد مسلم سازنده این ساز است. یعنی نه از بابت نوع مواد مورد مصرف و نه از بابت ظرافت در کار، با هم کوچک‌ترین فرقی ندارد. اما می‌بینیم با وجود همکوکی کامل سازها در بدو امر، هر دو ساز پس از شروع کار تقریباً با هم شروع می‌کنند به خارج شدن از کوک. طوری که هر دو نوازنده دم به دم ناچار می‌شوند کوک سازشان را تجدید کنند. چرا؟ فقط به این دلیل ساده که مثلاً نوازنده‌ی الف رو به کولر نشسته و رطوبتی که کولر به طور مستقیم به طرف او فرستاده پوست زیر خرک را تغییر حالت داده و شلش کرده است در حالی که حرارت تن نوازنده‌ی دیگر از یک سو پوست ساز را کشیده‌تر کرده و از سوی دیگر مثلاً باعث انبساط سیم‌ها شده است! –البته من اهل حرفه نیستم اما تصور می‌کنم در این مورد اختلالات در حد چند هزارم میلی‌متر هم باید به طور کامل زیان‌بار باشد. امتحانش مجانی است.

موسیقی برای بیرون جستن از این بن‌بست نیازمند نیمایی است که کهنگی و اِندراس را با همه‌ی وجودش حس کند و با جسارتی انقلابی تمام قد جلو آن بایستد. اما این‌که گفتید من خودم در این باب مباحثی داشته‌ام می‌بایست همان اول به عرض‌تان می‌رساندم که خیر، من مباحثی در این زمینه نداشته‌ام. فقط جایی نظری داده‌ام که صددرصد شخصی است و فقط به سلیقه مربوط می‌شود و صورت ارائه فرضیه، نداشته است که الزاماً باید متکی به دانش و مطالعات ویژه و ناگزیر از احاطه و اشراف کامل به موضوع مورد بحث باشد. من دوست دارم صبح تا شب بنشینم سرکوچه با همسایه‌امتخمه بشکنم. اگر شما چنین کاری را دوست نمی‌دارید یا حتی آن را توهین به ارزش وقت و عمر انسانی می‌شمارید حق و حتی وظیفه شماست. من با شنیدن حرف شما، یا متنبه می‌شوم یا نه. اگر عاقل باشم به حرف‌تان فکر می‌کنم ببینم حق دارید یا دارید شوخی می‌کنید یا دارید مزه می‌اندازید. همین و همین. هو کردن و جنجال به راه انداختن و این حرف‌ها نشانه سلامت فکر نیست….

مطلب از این قرار است که پس از پایان یک جلسه‌ی گفت و گو با عده‌ای جوان ایرانی کسی مرا در راهرو کنار دستگاه آبسرد کن گیر آورد و بدون این‌که ضبط صوتش را نشانم بدهد سلیقه‌ی مرا درباره‌ی موسیقی سنتی یا ملی یا ردیفی جویا شد. البته منظور این نیست که اگر ضبط صوتش را بیرون آورده بود به جای آن‌چه به  او گفتم شرح مبسوطی در محاسن این موسیقی ایراد می‌کردم. به هیچ‌وجه فقط بعد از دادن پاسخ از او خواهش می‌کردم مطلب را خصوصی تلقی کند و به اصطلاح بگذارد بین خودمان بماند یا، حداکثر، آن را دو سه آب شسته رفته‌تر به زبان می‌آوردم. در نتیجه جوابش را با جمله‌ای دادم که صاف و پوست کنده و بی‌هیچ پرده‌پوشی و مجامله‌ای سلیقه مرا بیان می‌کرد. ظاهراً جوان نوار حاوی آن پرسش و پاسخ را برای یکی از نوازندگان فرستاد و آن شخص شخیص هم بی‌این‌که یک لحظه از خودش بپرسد حرفه‌ی او چه ربطی به سلیقه‌ی دیگران دارد آن مقاله‌ی بی‌مورد را نوشت و هیچ‌کس هم برنداشت از ایشان بپرسد به شما چه مربوط است که  برای دیگران تعیین سلیقه کنید؟ -سرکار در طبخ آش قورباغه استادید؟ بسیار خوب، آش‌تان را بپزید. به شما چه که کسی حتی فقط با دیدن اسم آن رو ورقه‌ی صورت غذاها، بالا می‌آورد یا یک هفته‌ی تمام اشتهاش را از دست می‌دهد؟ من اجباراً به نوشته‌ی ایشان که پا را از گلیم خودشان دراز کرده بودند پاسخی سردستی دادم. گرمای غیرقابل تحمل تابستان بوستون و انتظار ناگزیر یک ترافیک سنگین به اتاق عمل –که هربار به دلایل مختلف تا مدتی بعد به تعویق می‌افتاد- حال و حوصله و فکر جمع و جوری برایم باقی نگذاشته بود وگرنه می‌شد سر صبر جوابی داد که روی سخنش با خود موسیقی باشد نه با یک نوازنده که می‌شد پذیرفت که دارد به دلایل کاملاً قابل قبول از حرفه‌ای دفاع می‌کند که گیرم از تکرار شبانروزی ده‌ها ساله‌یِ آن حالش به‌هم نمی‌خورد. به‌طور مثال می‌توانستم مشکل بنیادی این موسیقی را پیش بکشم، یعنی مساله‌ی محدودیت صوتی سازهایش را. من هم مثل دوست عزیزی که در باب نقاشی و آبرنگ این سخن ناب را به میان آورده بود معتقدم که ساز یک اکتاو و نیمی، از بیان مسائل این جهان پر از نعره‌ی درد عاجز است و با این موسیقی حق انسان معاصر نادیده گرفته می‌شود. از جمله نکات دیگر نوشته‌ی ایشان یکی این بود که من- لابد به دلیل نداشتن تخصص در موسیقی- حق اظهار نظر درباره‌ی آن را ندارم. که البته این حرف تجاوز آشکاری به حق من و همه‌ی کسانی بود که احتمالاً سه تار و کمانچه نمی‌نوازند، آن هم به این دو دلیل ساده که اولاً در این‌گونه موارد حق اظهارنظر و تصمیم‌گیری مطلقاً با طرف مقابل کسی است که کالایی عرضه می‌کند و دیگر این‌که در این مورد من به دلیل آگاهی از موسیقی جهانی دستم برای انتخاب باز است و دست ایشان بسته.

  • شعر فارسی در دهه ۴۰ و ۵۰ یکی از درخشان‌ترین دوره‌هایش را طی کرد. در دهه‌ی ۶۰ ما شاهد پدیده‌های خاصی در شعر هستیم. برخی بر این باورند که شعر این دهه جز در چندین تن با فرمالیسم و تکرار و آرمان‌زدائی به رکود دچار آمده است و گروهی دیگر گرایش‌هایی چون شعر ناب و موج سوم را نمودار تحولی دیگر در شعر می‌‌‌‌‌‌انگارند. شما درباره شعر امروزمان چه می‌گویید؟
  • شعر هیجانی است در جان که در زبان شکل می‌گیرد و فعلیت پیدا می‌‌‌‌کند. وقتی آن هیجان بالقوه وجود نداشته باشد اگر خودت را بکشی هم بی‌فایده است. حتی اگر موهایت را جلو کاغذ سفید کنی شعری دستت را نخواهد گرفت. شعر باید در وجود شاعر بجوشد. اگر شاعر هستی شعر مجبورت می‌کند بنویسیش. و همین اجبار تو را وامی‌دارد بروی به اعماق زبان و راه‌های به کار گرفتن ابزار مورد نیازت را بیاموزی. این کار وقت و حوصله و کوشایی خستگی‌ناپذیر می‌طلبد. می‌گویند حالا نوبت جوان‌ها است. این حرف آن‌قدر بی‌ربط است که گفتن ندارد مگر از سر فریبکاری. من در شصت و شش سالگی تازه دارم فارسی یاد می‌گیرم. می‌توان نبوغ شاعرانه داشت، اما این نبوغ برای تجلی نیازمند زبانی است که بتواند بارش را بکشد، و دست یافتن به زبان و بیان درخور به سال‌ها تمرین نیاز دارد. دستاورد تجربه شخصی من این است که در این کار نه تشویق و نه به به و چه چه فایده‌ای می‌بخشد نه عکس آن.

منبع: کتاب درباره هنر و ادبیات (به کوشش ناصر حریری)

 

 

دسته بندی ها:
  مؤلفین داخلی, مقالات
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 ehsan.rezaei

  (931 مقالات)

4 دیدگاه

  • قبل از هر چیز بایدسپاسگزار نسترن بود که زحمت انتخاب این متون را به دوش می کشد و الحق که انتخاب های خوبی هم می کند.
    اما در مورد متن این مصاحبه، صرف نظر از محتوی مصاحبه و حرف های دو طرف که به جای خود درخور تعمق است، اما این مصاحبه نشانگر آن است که ما براستی هنوز فرهنگ نقادی را نداشته و تحمل هیچگونه انتقادی را نداریم. حتی شاملوی بزرگ که خودش در همین مصاحبه هم دیگران را دعوت به گفتگو و بحث در مورد موضوعات مطروحه می کند و برمی آشوبد که چرا منتقدینش به جای نقد منطقی به هوچیگری و لفاظی و توهین روی آورده اند، شاهد آن هستم که خودشان از لحنی غیرمودبانه و گاه پرخاشگرانه و توهین آمیزی استفاده می کند که با ادعا و خواسته ی خودش در تعارض و تناقض قرار می گیرد. براستی ما (حتی روشنفکرترین و شاخص ترین اندیشمندانمان) هنوز فرهنگ نقادی را نتوانسته ایم بپذیریم و چون در این ماتمکده ی عقب مانده زندگی میکنیم و سابقه ی اندیشه ورزی و اندیشه زایی چندانی نداریم و بیشتر تکرارکننده ی کلام و اندیشه دیگرانیم ( و گاه به شکل کاریکاتوروار) و از آنان تغذیه می کنیم، این گونه کم طاقتیم در مقابل اعتراضات دیگران. در عرصه سیاسی که دیگر نباید حرفش را زد، وقتی نوبت خودمان است فریاد می زنیم حق برخورداری از دمکراسی و آزادی بیان و اندیشه و غیره کجا رفته و وقتی که به قدرت می رسیم براحتی این حقوق را زیرپا می گذاریم و مخالفان خود را با القاب تندی می رانیم. شنیدن واژه ی بزغاله و گوساله و خس و خاشاک و غیره واژگانی آشنا برایمان شده است.

  • خسته نباشید دوستان عزیز کافه داستان ….دارم داستان واره ای با همین مضمون هایی که شاملوی عزیز اشاره فرمودند می نویسم و سرنوشتی که نسل ما از سرگذراند …تلخ و شیرینش بماند که قصدم واکاوی این تعبیر شاملو در ویژه گی استبداد درون ما است که بصورت ژنی تاریخی و جغرافیایی هویت ما را ساخته است و ما که بدنبال این بودیم که مستبد را برداریم غافل از اینکه استبداد درون از رگ گردن به ما نزدیکتر است…. خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
    ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد ….بگذریم

  • نسترن بیگی says:

    کاملا با آقای آذرهوشنگ موافقم. من حس میکنم همه اعم از عام و خاص، روشنفکر، هنرمند، عادی دچار فشارهای عصبی هستیم که پرخاش را با پرخاش جواب میدهیم. و بحث را محلی برای تخلیه همین فشارها میدانیم. و در واقع هیچکس دیگری را نمیپذیرد و بدون فکر کردن به صحبتهای طرف مقابل طوطی وار گفته های خود را تکرار میکنیم.

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.