Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

آدم‌های معمولی ( مجید پولادخانی)

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 2 سالقبل1 دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  آدم‌های معمولی ( مجید پولادخانی)

وقتی خبر فرارش را شنیدم، اصلا تعجب نکردم، چون از وقتی شیشه‌ی تمام قابهایش را شکست و پروانه‌های خشک شده را زیر پایش له کرد، می‌دانستم دیر یا زود از این دیوارهای بلند می‌پرد و می‌رود همان جای همیشگی. ولی این که‌ چطور از اینجا سر درآورد کمی غیر عادی بود. او معمولی‌ترین کسی بود که می‌شناختم، هیچ چیز پیچیده‌ای در زندگی‌اش دیده نمی‌شد. معمولی راه می رفت، غذا می‌خورد و حرف می‌زد، یک آدم معمولی که تنها تفریح و سرگرمی‌اش حشرات بودند. آنها را می‌گرفت، خیلی تمیز خشکشان می‌کرد، با ظرافت خاصی جایشان می‌‌داد توی قابهای شیشه‌ای و می‌کوبید شانه‌ی دیوار. دور تا دور اتاقش پر شده بود از قابهای لب‌طلایی با انواع پروانه‌های رنگارنگ، سنجاقک‌های زرد و خاکستری، سوسکهای بالدار و ملخ و ماتیس.
اما شاید هیجان انگیزترین شب زندگیش همان شبی بود که با شلوارک، کلاه و چراغ قوه به کلبه کنار مرداب رفته بودیم برای شکار سنجاقک.کلبه‌ا‌ی چوبی و قدیمی که شده‌بود پاتوق همیشگی‌مان. تجهیزات‌مان کامل بود و قرار بود شب را همانجا بمانیم. دقیقا چهاردهم ماه بود و گوشمان از جیرجیر حشرات سوت می‌کشید. شبی روشن با مهتاب کامل. حتی راهی که باید از وسط نیزار وارد مرداب می‌شدیم به راحتی دیده می‌شد. همه چیز عادی بود. اما وقتی کفشهایش را در آورده بود و تا زانو توی آب راه می‌رفت، داد زد: «آخ … آخ … یه چیزی رفت توی پام.»
صدایش آنقدر بلند بود که همه‌ی جیرجیرکها ساکت شدند. از آب که بیرون آمد پاهایش ورم کرده بود و کمی به سبزی می‌زد. نگرانش شدم، ولی خودش اصلا موضوع را جدی نگرفته بود، حتی کنار آتش که نشسته بودیم پتو را از روی خودش کنار زد و اصرار داشت دوباره به داخل آب برگردد، می‌گفت: «طوریم نیست، می‌خوای کل مرداب رو برات زیر آبی برم؟» تعجب کردم چون اصلا شنا بلد نبود.
از آن روز به بعد دیگر حشرات را قاب نمی‌کرد، فقط آنها را می‌گرفت و می‌کشت. یک هفته بعد عجیب‌ترین شرط بندی عمرم را دیدم. وسط مهمانی، در حالی که دخترها دوره‌اش کرده بودند. کرم‌های چاق و چله‌ای را که توی یک بشقاب جلویش وول می‌خوردند، دانه دانه برمی‌داشت و توی دهان می‌گذاشت. کرمها مثل دانه‌ی انار زیر دندانش صدا می‌دادند، دهانش را بهم می‌کشید و با ملچ ملوچ ‌می‌گفت: «تا حالا کرم به این ترشی نخورده بودم».
وقتی دلیل این رفتارش را پرسیدم، زیر گلویش را باد کرد، زبانش را کامل دور لبش کشید، آروغی زد و گفت « چیکار داری، تو حالتو بکن، فکر کن یه قورباغه توی سرم دارم… »
بعد با آستین مایع سبز و لزجی که از دور دهانش آویزان بود را پاک کرد و وسط مجلس شروع کرد به رقصیدن با دخترها. چون آن شب را تا صبح جشن گرفتیم، زدیم و رقصیدیم، حرفش را جدی نگرفتم. ولی بعدها که دیدم پشه را توی هوا با دهان می‌گیرد و قورت می‌دهد، همه حرفهایش را با دقت گوش می‌دادم: « از توی مغزم صدایی می‌شنوم، انگار قورباغهِ داره ورجه ورجه میکنه»
حتی بعضی وقتها که سردردش شدیدتر می شد، با مشت می‌کوبید توی سر خودش :« لعنتی… پاش لای چروک مغزم گیر کرده و خودشو اینور و اونور میزنه»
شده بود عجیب ترین کسی که می‌شناختم، اوایل از رفتارش حالم به هم می‌خورد. اصلا فکر این‌که یک قورباغه توی سر آدم راه برود و همه جا را به کثافت بکشد، برایم چندش‌آور بود. ولی از وقتی سردردم شروع شد و پاهایم شروع کرد به ورم کردن، کم‌کم قانع شدم و فهمیدم خوردن حشرات چندان هم کار سختی نیست. واقعیت این بود که داشت حسودی‌ام می‌شد، تا آن موقع من فقط موفق شده بودم چندتا مورچه یا مگس بخورم آنهم بدون بال، یا نهایتش شبها به جای خور و پف، قور قور کنم. ولی او روز به روز پیشرفت می‌کرد. پوست سبزش همیشه مرطوب بود، چشمانش درشت و زبانش درازتر به نظر می‌‌رسید، شکم و صورت چاقی داشت و سر انگشتانش از همیشه گرد‌تر دیده می‌شد. با آن دست و پای باریک و کشیده حتما پریدن از دیوار بلند این آسایشگاه لعنتی برایش کار خیلی سختی نبوده. همیشه دوست داشت دوباره به کلبه کنار مرداب برود، از وسط نیزار بگذرد و نی‌های بلند، صورتش را مرطوب کنند. رفتنش خوشحالم می کند چون فکر می‌کنم حالا هم دارد سر تا سر مرداب را زیر آبی می‌رود و سنجاقک شکار می کند. فقط تنها نگرانی من این است که همین روزها خبر پیدا شدن لاشه‌ی یک قورباغه هفتاد و چهار کیلویی را در کنار مرداب بشنوم و خودم تنها بمانم.

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

یک دیدگاه

  • نسترن بیگی says:

    عجب موضوع خوبی. اما این کوتاهی لطمه بدی است برای کار. و تبدیل شدن به خوبی نمایش داده شده. دوست داشتم این قلم و مغز بیشتر روی کار مانور میداد. ممنون از شما

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.