Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

آخ جون انقلاب، نوشته‌ی ایرج بلوچی

توسطغلامرضا آذرهوشنگ 2 سالقبل6دیدگاه‌ها
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  آخ جون انقلاب، نوشته‌ی ایرج بلوچی

ترومپ !
کریم است که از بالای گل ابریشم پریده و ترومپ کرده است. چپولو که گرگ است از درخت پایین می آید و چوبش را به کریم می‌دهد. کریم چوب را به دوردست پرتاب می‌کند و از درخت بالا می آید.
من روی شاخه‌ی باریک و بلندی نشسته‌ام، جایی که دست گرگ محال است به آنجا برسد. چپولو در حالی ‌که ترکه‌ی نخل را لای دندانهایش گرفته است مثل خرس از تنه‌ی درخت بالا می‌آید. مدولو که از بقیه کوچکتر است، روی شاخه‌های پایین نشسته است. چپولو که حالا بالای درخت رسیده، ترکه را توی دستش می‌گیرد و آن را به پاهای مدولو نزدیک می‌کند، مدولو پایش را می‌دزدد و به انتهای شاخه نزدیک می‌شود. پایین را نگاه می‌کند، جرات پریدن ندارد. چپولو ترکه را که بالا می‌برد، من از بالای شاخه می‌پرم و می‌گویم: “ترومپ!”
چپولو می‌گوید: “باشه، نوبت ما هم می‌رسه!” و پکر از درخت پایین می‌آید.
ترکه را بر می‌دارم و با آخرین توان به ته کوچه پرت می‌کنم. تا گرگ برود ترکه را بیاورد، جلدی از گل ابریشم بالا می‌آیم و روی شاخه های بالا می نشینم. شکر خدا چند روزی است که به خاطر انقلاب مدرسه ها تعطیل شده. روزها اگر تظاهرات باشد با بچه ها می رویم شعار می دهیم، شیشه بانک می‌شکنیم و لاستیک آتش می‌زنیم. امروز خبری نیست. برای همین داریم ترومپکا بازی می کنیم. آخ که چه کیفی دارد انقلاب.
چپولو که پای درخت می رسد، خضیرکا، در حالی که پاسبان تعقیبش می کند، دوان دوان از راه می رسد. چون تکیه کلامش کا است، اسمش را گذاشته ایم خضیر کا. بچه ها داد می زنند: ” بیا بالا کا ” و خضیر مثل میمون سریع از گل ابریشم بالا می‌آید.
پاسبان که پای درخت رسیده می‌گوید: “پدر سوخته بیا پایین و گر نه میام بالا پدرتو در میارم”. خضیر شیشکی می‌بندد و بچه ها می‌زنند زیر خنده. ابریم پاسبان می‌گوید: “باشه، حالیتون می‌کنم.” همه او را می‌شناسند. سال‌هاست که توی خیابان برق کشیک می‌دهد. کفش و کلاهش را در می‌آورد و از درخت بالا می آید. چپولو کفشش را بر می‌دارد و فرار می‌کند. خضیر می‌گوید: ‌بدبخت کفشتو بردن! “‌‌‌‌‌‌‌‌‌
پاسبان از همان بالا باطومش را به طرف چپولو پرت می‌کند و فریاد می زند: “ایست مادر…” مجید سورسکو از روی شاخه پایین می‌پرد و باطوم را برمی‌دارد و الفرار! ابریم پاسبان سرآسیمه از بالای درخت پایین می‌پرد و با پای برهنه بچه ها را دنبال می‌کند. کریم پایین می‌پرد و کلاه پاسبان را روی سرش می‌گذارد و بلند می گوید: “ایست، خبر دار!”
پاسبان در حالی که عرق از سر و صورتش می‌ریزد، به طرف گل ابریشم بر می‌گردد و فریاد می‌زند: “بی شرف‌ها، بی پدر و مادرا، وسایلم رو بیارین و گرنه به پاگون اعلیحضرت قسم همتونو بازداشت می‌کنم”. همه با هم فریاد می‌زنیم: “هو ویلا، هو ویلا، هو ویلا! ”
پاسبان با پای زخمی زیلی، عرق‌ریزان پای گل ابریشم می‌نشیند و با گردن کج می‌گوید: “جان مادرتون وسایلمو بیارین! با هاتون کاری ندارم. فقط اون گند رفیقتونو از رو دیوار پاک کنین.”
بچه ها کفش و کلاه و باطوم را به دوردست پرت می‌کنند و از گل ابریشم بالا می‌آیند. کریم رو به خضیر می‌گوید: “حالا چی شده؟ چی کش رفتی؟”
خضیر جواب می‌دهد: “کش رفتی چیه؟ بدبخت شدم کا. ساواک دنبالمه کا.” بچه ها بلند بلند می‌خندند. چپولو می‌گوید: “حالا اگه گفتی، خو جون بکن نه!”
خضیر می‌گوید: “چه بگم کا، امروز کا، دیدیم کا، در میزنن کا، حالا که رفتیم دم در کا، دیدم ابریم پاسبانه کا، گفتم، بله کا؟ چی شده کا ؟ یقمو گرفت کا، گفت خضیر کا، بی پدر و مادر کا، حالا روی دیوار شعار می‌نویسی کا ؟ باید بریم شهربانی کا. منم فرار کردم کا.”
بچه ها گفتند: “حالا از کجا فهمیده که تو نوشتی؟”
خضیر می‌گوید: “ساواک کا! همه چیو می‌دونه کا.”
با بچه ها می‌رویم که دسته گل خضیر را ببینیم. روی دیوارپشت خانه‌شان با رنگ فشاری بزرگ نوشته شده: “مرگ کا بر کا شا کا!”

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 000
درباره

 غلامرضا آذرهوشنگ

  (87 مقالات)

6 دیدگاه

  • اهورا says:

    خیلی زیبا و خوب بود. تصور می کنم پانویس الزام این متن بابد باشه. آغشته به طنز هست این متن و لازمه که مخاطب بفهمه چی به چیه . اسامی شاید با اندیشه خاصی انتخاب شدن ، تا آگاهی وجود نداشته باشه قاعدتا اون تاثیر که نویسنده مد نظرش هست به دست نمیاد.

  • نسترن بیگی says:

    اقای بلوچی عزیز روایت و نثر روان داستان را خیلی دوست داشتم. در حال حاضر بسیار علاقه مند هستم که داستانهای بیشتری از شما بخوانم

  • داستان با جمله ی اول، تو را به درون متن می کشاند. با زبانی ساده، صمیمی، موجز و هرس شده، عاری از تکلف و زبان بازی های متظاهرانه، محملی پرنیانی که می برد ترا، به مکانی آشنا و زمانی آشنا ترو با طرحی هوشمندانه از چرایی حادثه در ساختاری منسجم. علتی به بزرگی انقلاب را جا می دهد در بازی نوجوانانی که هنوز از صداقت کودکی، فاصله نگرفته اند. دست به باز خوانی رویدادی می زند که درون مایه ی چهار چوب منطق روایی دلستان می شود. مهندسی این داستان، حکایت از درک عمیق نویسنده از تاریخ معاصر و بینشی مبتنی بر جامعه شناسی علمی ست. دلم می خواست عبارت به عبارت، و در هر پیچ ماجرا حرافی می کردم و می شکافتم، در یافت خود را از روایت منحصر بفرد ایرج بلوچی عزیز بهتر از جان. حظ بردم. عالیست.

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.