Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

آب باران لوک‌ها را مست می‌کند (ایرج بلوچی)

توسطehsan.rezaei 1 ماهقبلبدون دیدگاه
خانه  /  داستان  /  آثار ارسالي  /  آب باران لوک‌ها را مست می‌کند (ایرج بلوچی)

نم‌نم باران که شروع شد، با رحمان و ابرام به طرف کوه راه افتادیم. تابستان رفته بودیم و اسم‌هایمان را  روی خاک‌های دامنه کوه، حفر کرده بودیم. به امید روزی که باران ببارد و‌ اسم‌هایمان پر بشود از آب باران. و حالا داشتیم می‌رفتیم که شاهکارمان را ببینیم. بوی خاک توی هوا پخش شده بود و  باد ملایمی داشت ابرها را بازی می‌داد. رحمان گفت: بیاین شتری بدویم. بعد سرش را بالا گرفت، شانه‌هایش را عقب داد و شروع کرد به دویدن.

پاهامان از خوشحالی روی زمین بند نبود. هر سه تایمان کلاس چهارم بودیم و درس باز باران را با هم می‌خواندیم  و از سر جوی‌ها می‌پریدیم. به جالیز خیار که رسیدیم، از برزیگران خبری نبود. باد ساقه و برگ‌های نازک خیار را قلقلک  می‌داد و پشت‌رو می‌کرد. وسط گل برگ‌های کوچک نارنجی خیارها با  آب باران پر شده بود. از کومه‌ی وسط جالیز سه تا پلاستیک بزرگ برداشتیم و روی سرمان کشیدیم. صدای دانه‌های باران که به پلاستیک می‌خورد، شادیمان را چند برابر می‌کرد.

از خور مغیری که گذشتیم، گرومپ، گرومپ، آسمان شروع شد و باران شدت گرفت. رحمان که تابستان ساربانی شترهای مد عبداله را کرده بود،  گفت: بی صحاب مثل دم لوک می‌بارد.

بارش سیل آسا جوهای کوچک و بزرگ راه انداخته و سرپایی‌های لاستیکی‌مان را پر از آب کرده بود. ابرام گفت: بچه‌ها برگردیم. الانه است که رودخونه برسه و راه برگشت نداشته باشیم.

رحمان گفت: به همین زودی ترسیدی؟ بدبخت تا رودخونه برسه سه ساعت طول می‌کشه. باید یه تابستون ساربانی بکنی تا ای چیزارو یاد بگیری.

من گفتم: تا پای کوه دیگه چیزی نمونده، حیف نیست برگردیم؟

ابرام که دست‌ها را زیر بغلش زده بود و آب از بینی‌اش سرازیر شده بود، آهسته گفت: من که چیزی نگفتم، آره بریم.

هنوز حرف ابرام تمام نشده بود که صدای «گررررومپ» رعد از جا تکانمان داد.‌

ابرام بلند گفت: یا ابوالفضل. . .

حالا باد، شدید شده بود و دانه‌های باران را از روبرو توی صورتمان می‌کوبید.

رحمان گفت: باید پشت به باد بریم، اونوقت باد تو سینه‌مون نیست.

ابرام گفت: اینم از شترهای مد عبداله یاد گرفتی؟

رحمان گفت: نه په، از خرهای بابای تو یاد گرفتم، بدبخت ترسو. فقط یه ساربون بلده تو گرومپ، گرومپ بارون چکار کنه.

به دامنه کوه که رسیدیم، ابرها سبک شدند و باران از نفس افتاد. چاله سنگ‌ها پر از آب شده بودند و صدای «کواک، کواک» کبک‌ها به گوش  می‌رسید. جایی که تابستان اسم هایمان را کنده بودیم، جویبار درست شده بود و آب باران، ایرج و ابراهیم و رحمان را یکی کرده بود. رحمان روی دو زانو نشست، دست‌هایش را روی زمین خیس گذاشت، سرش را پایین آورد  و از جویبار کوچک آب خورد. بعد سرش را بالا اورد، نگاهی به اطراف انداخت و در حالیکه هوا را بو می‌کشید و کف از دهانش می‌ریخت،

آهسته گفت: بچه باید زود برگردیم، آب بارون لوک‌ها رو‌ مست می‌کنه . . .

 

 

دسته بندی ها:
  آثار ارسالي, داستان
این مطلب اشتراک گذاری شده 0 زمان ها
 200
درباره

 ehsan.rezaei

  (933 مقالات)

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.